نفس میکشم. قلبم به درد میآید... هوای ایران تمیز نیست. مردم من، هوای آلوده نفس میکشند. آب مینوشم. زهر میشود... ایران آب شرب پاک ندارد... در کوچه و خیابان صدای خندهی بچهها و نوجوانهایی را میشنوم که دغدغهای جز مشق شب ندارند.
🧵
نفسم بند میآید، برای هر دانشآموزی که این روزها یا مسموم میشود یا با ترس و لرز مدرسه میرود.
فلج شدهام. از درد، از غصه، از غمی که دردی را دوا نمیکند.
خرید میروم، آشپزی میکنم، به حساب بانکیام نگاه میکنم. سقف بالای سرم است. با حقوقم میتوانم راحت خرید کنم.
دلم میشکند برای مادر و پدرهایی که نگران نان شبشان هستند.
موهایم در باد تکان میخورد، سیلی میزند به صورتم. یاد نیکا، ژینا، سارینا و هزاران هزار دختر که به اسم دین و غیرت، کتک خوردهاند و به قتل رسیدهاند به سرم هجوم میآورد.
برای نوروز گل میکارم در خاک...
خاک..خاک..خاک..یاد باوان میافتم که خاک را به چنگ کشیده بود، اشکهایش سر خاک مادرش...
در نگاه گربههایم، پیروز را میبینم، دلم هزاران بار برای پیروز و علیرضا شهرداری میشکند.
گیج نگاه میکنم. میخواهم داد بزنم، التماس کنم که بگویید چه کنم. درد شما بر دلم... به من بگویید چه کنم؟
داد میزنم. در خیابانهای شهرم شعار میدهم. یاد هزاران ندا میافتم.
دلدادهام که تمام جان من است، گردنبندی برایم خریده است تا شاید لحظهای شاد شوم. به تصویر ماتمگرفتهام خیره میشوم. گردنبد، طناب میشود دور گردنم. یاد #نوید_افکاری میافتم، #محسن_شکاری، #محمد_رضا_رهنورد،
دلم میمیرد برای مردمم. برای کشورم. میخواهم فریاد بزنم که این حق ما نیست. این ذلت را نباید بپذیریم. ولی من که آنجا نیستم و نفسم از جای گرم بلند میشود شاید نباید نظر بدهم. غصه خوردن در این روزها عادی است. به خودم اما میگویم «وقت عزا نیست که هنگامهی خشم است.»
جان من هستید. نفسم به نفستان بند است.
این روزهای تلخ میگذرد... هر جوری که در توانم باشد، کنار شما هستم...
جمهوری اسلامی چیزی نیست جز یک دیکتاتوری قاتل.
سقوط جمهوری اسلامی تنها راه نجات است.
قلبم شکسته است. شاید شما هم...
میگذرد. بلند میشویم. نابودشان میکنیم.
#مهسا_امینی
Share this Scrolly Tale with your friends.
A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.
