Amiin Profile picture
12 Jul 20, 12 tweets, 3 min read
1.شب 18ام تیر ماه بود دوستم هراسون زنگ زد گفت زود بیا خونه ما،از صداش فهمیدم اتفاق بدی افتاده،سریع خودمو رسوندم،نزدیک خونشون دوباره زنگ زدم گفتم مجید چیزی شده،داشت با یکی حرف میزد فقط گفت اصغر تموم کرد بیا،اصغر باباش بود،تو فکرم هزار سناریو اومد،محتمل ترینش این بود که مجید با
2.باباش درگیر شده و پیرمردو هول داده و تمام،داشتم فکر میکردم حتمن از من میخواد جسدو ببریم جایی گمو گور کنیم،داشتم گزینه هارو تو ذهنم مرور میکردم،بهترین راه این بود سنگ ببندیم بهش و تو دریاچه ای جایی غرقش کنیم ولی کدوم دریچه؟ولشت خوبه نزدیک مرزن آباد قبلا شنا کردیم توش عمقش زیاده
3.باید طناب بگیریم و چنتا بلوک سیمانی،رسیدم دم خونشون زنگ زدم دوباره بهش،مجید صداش میلرزید گفتم دم درم گفت بیا پارک پشت خونه،سر همت نرسیده به جنت آباد یه پارکه ما اونجاییم،قطع کرد،با خودم گفتم این بیشعور چرا جنازه رو برده تو پارک،پیاده راه افتادم سمت پارکی که گفته بود،از دور
4.دیدم یکی افتاده زمین و چند نفر دور و برش جمع شدن،دویدم سمتشون،اصغر افتاده بود زمین،رو جدول کنار پیاده رو،یکی از پاهاش جمع شده بود و اون یکی رو پیدا رو دراز بود و بالا تنه رو چمن ها بالاتر از جدول،پیرهن آبی راه راه و شلوار کرم و کفش کتونی مشکی،این پیرهنو خیلی دیده بودم تو تنش
5.مجید داشت با پلیس حرف میزد،من دست اصغرو گرفتم بدنش سرد بود خواستم پاشو صاف کنم که پلیسه گفت به جسد دست نزنید تا تیم کارشناسی بیاد،مجیدو کشیدم کنار،رنگ جفتمون پریده بود گفتم چی شده؟اصغر؟ گفت اومده بود پیاده روی داشته برمیگشته همینجا افتاده،پارک سر جنت آباد با شمشاد های بلند
6.مصور شده و از اتوبان هیچ دیدی نداره ،اونجا عبور مرور مردمم خیلی کمه،اتفاقی دو نفر رد شدن دیدن یکی افتاده زنگ زدن 110،چون گزارش مرگ مشکوک بوده باید کارشناسی میشد،اصغر یک لحظه قلبش گرفته اومده بشینه ولی جدول پیاده رو خیلی کوتاه بوده و افتاده رو چمنا،یک لحظه و تمام
7.مجید با پلیس رفت آگاهی و قرار شد من پیش اصغر بمونم،هیچکس نبود،ماشینا از پشت شمشادا بدون اینکه مارو ببینن با سرعت رد میشدن،دو سه ساعتی منو اصغر کنار هم بودیم،من نشسته بودم اون در حالی که یه هنوز فرصت نکرده بود پاشو صاف کنه کنارم دراز کشیده بود،پلیس یه پارچه کوچیک انداخته بود رو
8.صورتش ولی پارچه خیلی کوچک بود و فقط صورتشو پوشونده بود،یهو حس کردم جنازه داره تکون میخوره،از جام پریدم گلوم خشک خشک بود،هیچ جنبنده ای اطراف نبود برگشتم سمت اصغر هنوز تکون نمیخورد،گویا باد پارچه رو تکون داده بود.
9.مجید برگشت رفت بالا سر باباش،دستشو گرفت و یهو بغضش ترکید،دست اصغرو میکشید به صورتش و هق هق میکرد میگفت چقدر دوس داشتم با این دستا نوازشم کنی،رفتم سمتش گفت تنهام بزار میخوام با بابام تنها باشم،دو نفر داشتن از تو تاریکی میومدن سمت ما
10.داشتم افکارمو جمع میکردم که برای ذهن کنجکاوشون چه توضیحی بدم،ما کنار یه جسد،جای پرت!!صدایی از تو تاریکی سلام کرد،سعید بود برادر بزرگتر مجید با همکار آموزشگاهش،سعید تو آموزشگاه زبان تدریس میکرد،مجید نخواست برادرش اشکاشو ببینه گفت میره خونه به مادرش سر بزنه،سعید و دوستش نشستن
11.بالا سر اصغر و سعید به انگلیسی واسه همکارش از خاطرات پدرش تعریف میکرد،بالاخره آمبولانس اومد و زنگ زدم مجید برگشت،جنازه رو گذاشتن تو کاور و کمک کردیم برانکاردو تو محفظه آهنی دو طبقه که مخصوص حمل جنازه بود،داخل امبولاس خیلی محیط رقت انگیزی بود،ماشین حرکت کرد و آخرین باری بود
12.که من اصغرو دیدم،دلم براش تنگ شده ،یار همیشگی من بود تو حکم چهار نفره،هر از گاهی مجید زنگ میزد میگفت اصغر سراغتو میگیره پاشو بیا ،یادش بخیر

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

25 Feb
زادگاه بابام اینا کلن از یه خیابون اصلی عریض و طویل تشکیل شده بود(بعدها یک خیابون دیگه هم به موازاتش ایجاد شد)این خیابون توسط جاده ترانزیت از هم منفک میشدن.عرض جاده ای که این خیابونو از هم فاصله انداخته بود شاید به بیست متر هم نمیرسید ولی اختلاف قومی و
فرهنگی ساکنین اینور جاده با اون طرفش 20 سال هم بیشتر بود.خیابون سمت راست سربالایی بود و بهشون میگفتن نشاطی و قسمت سمت چپ جاده سر پایینی بود و اَبَری ها ساکن اونطرف بودند.اگه راست شکمتو میگرفتی میرفتی بالا تو سینه کش سربالایی که ماشین بکسواد میکرد قبرستون نشاطی ها به عنوان
انتهای شهر قلمداد میشد.از طرف چپ جاده هم که میرفتی سمت خیابون سرازیری قسمت پایین، یه درخت تنومند وسط خیابون علم شده بود و پشتشم قبرستون اَبَری ها حسن ختام شهر از سمت دیگه بود.اون درخت وسط خیابون ره هم گذاشته بود وقتی مردم که 90% با دوچرخه 28 تردد میکردن و 90% دوچرخه ها
Read 23 tweets
2 Feb
مامانم چون معلم بود سر درس خوندن ما قیصریه رو به آتیش میکشید و بدجور سخت گیر بود.معتقد بود همکارا و مردم چشمشون به نمرات ماست تا عملکرد و مهارت معلمی اونو مورد ارزیابی قرار بدن.این رویکرد مامان باعث شده بود خیلی سفتو سخت از ما توقع درس خون بودن و شاگرد اول شدن داشته باشه.
هر جا سخن از برنامه ریزی و متدهای نوین چگونگی درس خوندن بود،مامان ازش جدول استخراج میکرد تا ما غیر درس و مشق هدف و دغدغه دیگه نداشته باشیم.از این روی همه سیاست های تنبیهی و تشویقی ما بر اساس عدم عدول از جداول طراحی شده درس خوندن اجرا میشدن.یادمه تابستونا،مجوز بیرون رفتن
ما برای بازی با بچه ها،مرور درس های سال آینده بود.یعنی ما با برنامه مامان می بایست از قبل شروع سال تحصیلی جدید با انجام بازی های تدارکاتی پیش فصل با آمادگی مطلوب وارد کوران رقابت میشدیم.حتمن تصور میکنید محصول روش های جانکاه مامان من،نتیجه دلخواه به دنبال داشته که باید بگم پاک
Read 99 tweets
27 Jan
اینکه امور مالی خانواده ما به دست مامانم بود،منابع و ثروت ملی عادلانه توزیع نمیشد و نگاه کارشناسی به مخارج مربوط به مردا صورت نمیگرفت.مثلا بوجه تخصیصی برای کوتاه کردن موی سر،تورم سالیانه درش لحاظ نمیشد.اگه نرخ هزینه اصلاح سر بود 500 تومن،مامان من 200 میداد میگفت برو موهاتو کوتاه
کن،مام میرفتیم سلمونی،دویستیو تو مشتمون نگه میداشتیم تا لحظه آخر که عمو آرایشگره با فرچه خرده موهارو از سرو صورت بتکونه و سنجاق قفلی رو انداز از گردنت باز کنه،اسکناسی که تو مشت از عرق دست خیس شده بودو میگرفتیم جلوش.یارو هم با اکراه پول مچاله شده رو باز میکرد و میگفت:عمو این کمه
500 تومن میشه.ما هم میگفتیم:مامانمون همین قدر داده.عمو سلمونی هم با اخم میگفت باشه ولی دفعه بعد به مادر بگو نرخ مصوبه 500 تومه،ماهم میگفتیم چشم.برمیگشتیم خونه. و شرح ماوقع رو به مامانم میگفتم.اونم با تصور اینکه مردی میخواد سر بچه کلاه بذاره و دولا پهنا حساب کنه به این درخواست
Read 24 tweets
16 Jan
بابای ما کلن با مسائل و مباحث دنیوی و مادی خیلی میونه ای نداره،از این رو از همون اول کلیه امور مالی خانواده ره تنفیذ کرد به مادرم،یعنی کلیه امور حقوقی،تنخواه،پول تو جیبی و هر آنچه که با پول سرو کار داشت از کانال مادر ما عبور میکرد،اونایی که زندگی کارمندیو تجربه کردن خوب
میدونن که مطالبات و درخواست های بچه کارمند جماعت باید همواره در چهارچوب یک اساس کلی مطرح بشه ،یعنی شما خیلی بیجا میکنی که خواهان چیزی باشی که مثلا دلت خواسته یا دست کسی دیدی خوشت اومده ،حالا اگه اون چیز یه بار علمی یا فرهنگی داشته باشه شاید،شاید بودجه ای براش تعریف شد در غیر
این صورت باز شما غلط میکنی دلت فلان چیز خواسته ،حالا خواه آن چیز دلبخواه لباس باشه یا اسباب بازی یا وسیله عیش و عشرت کودکانه،ما در این چهارچوب سختگیرانه منطبق شدیم و هر خواسته معقول و غیر معقول ما با واکنش مناسب در نطفه خفه میشد،برای منو خواهرم که دوران کودکی
Read 22 tweets
15 Jan
از زندان که تماس بگیرن،قبل از برقراری ارتباط،اعلام میشه این تماس از فلان زندان برقرار میشه.یه همچین تماسی با این پیام زده شد به خونه ما.بعد اعلام اپراتور یه خانمی اومد پشت خط و گفت من دختر فلانیم!!از دوستان همسایه های مشهد ما.میشناختمش،تو همون سفر اتوبوسی که گفتم رفتیم مشهد
خانواده اونام اومده بودن.یه نیمچه رفتو آمدی هم تو تهران وقتی دوستای مشهدی میومدن داشتیم باهاشون.دختر بزرگه رفته بود تو کار تجارت.پول بهره ای گرفته بود از نمیدونم کجا جنس بیاره،محموله به قای سگ رفته بود اینم افتاده بود زندان.دختره با خواهرم کار داشت.گفت فقط تلفن 5 دقیقه ایه زود
قطع میشه.مرجانو صدا کردم اونم وقتی دید من هنوز تو شوک صدای اپراتورم که گفته:این تماس از زندانه،پرسید کیه؟منم گفتم از زندان تورو کار دارن!خنگول باور نکرد اولش.خلاصه صحبت کرد و تلفن قطع شد و مرجان برگشت اومد پیش چشمای متعجب ما.من قبلش سریع خانواده رو مطلع کرده بودم که مرجان افتاده
Read 33 tweets
9 Jan
همونطور که قبلا گفتم و میدونید،بابام نظامی بود و ما به فراخور شغل پدر،خانه به دوش بودیم و تو شهرهای مختلف زندگی کردیم.اوایل ازدواج بابا و مامانم،ارتش بابامو منتقل کرد مشهد.منو خواهرمم مشهد بدنیا اومدیم.شهر مشهد برای خانواده ما خیلی خوب و پربرکت بود و بابام اینا دوستان فوق العاده
خوبی اونجا داشتند و دارن که هنوز بعد از 40 سال رفتو آمد میکنن و تو شادی و غم هم شریکند.این شهر برای شروع زندگی مامان و بابای من از هر حیث خوب بود غیر از دوری از خانواده و یه مشکل بزرگ دیگه که مامانم بابامو مجبور کرد انتقالی بگیره و چوب حراج بزنه به زندگیش و هجرتی دوباره آغاز کنه.
داستان ازین قرار بود که بابای مامانم تا میفهمید یکی از همشهری ها ره امام رضا طلبیده،پا میشد میرفت سراغش و اصرار اصرار که خدا شاهده بری مشهد نری خونه دختر من مشغول ذمه منو خانوادمی،هچی دیگه این دعوت همگانی بابابزرگ مهمان دوست ما باعث شده بود خونه ما حکم کاروانسرای شاه عباسیو داشته
Read 46 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!