شبی که پدربزرگم مُرد،آن دواحمق(ماندانا ومازیار)مثل همه شبهای تابستان اینجا بودند.ماخانه عموبودیم که صدای شیون ازخانه باباجان بلندشد.ساعت حدود دونصفه شب.همه بیداربودیم وبخاطربیماری باباجان توقعش راداشتیم.عموگفت برید دنبال دایی جان بابا،خبرش کنید بیاد.من وماندانا داوطلب شدیم
مازیارهم اومدکه مراقب باشه.سه تا بچه زیرپنج سال هم بودند که به ماسپرده بودند اونهاروهم بغل زدیم و من برای تمام کردن وظیفه خواهری،برادرهام روهم بیدارکردم که باهمون بیان.فاصله تاخانه دایی جان صدمترهم نبود.هیاتی از بچه های شانزده تا یکساله راه افتادندکه یک پیرمرد رو بیدارکنند.
اون سالها (سال۷۴)آیفون تصویری مطلقا نبود،آیفون صوتی مخصوص خانه های دوطبقه وبیشتربود و ویلایی ها عموما زنگ داشتند.خانه دایی جان هم زنگ داشت.زنگ زدیم وخبررادرحالی دادیم که ازپنجره بیرون آمده بود.خانه کناری،باجناق دایی جان بود،ازسروصدای ما بیدارشدواوهم باخبر.واکنش آدمهاخیلی جالب بود
بااینکه حال باباجان بدبود وهمه توقعش راداشتند ولی وای وای گفتن وخدابیامرزی دادنشان واقعا جذاب بود.به پیشنهاد مازیار شروع کردیم اطلاع رسانی خانه به خانه.بعدها مازیار لقب "کارناوال احقها" را برای ترکیب آن شبمان انتخاب کرد.
جنوب خراسان آدمها دودسته اندیازرشکی یا زعفرانی،بسته به آنچه
میکارند ومیفروشند.اگرهم ازشهرشان بروندجای دیگر،آن لقب راحفظ میکنند.پدربزرگ من آجیل فروشی داشت وبه حاجی زرشکی معروف بود.پیرمردی عبوس که تنهارابطه اش بامااین بود که وقتی می رفتیم وم مغازه اش،یک مشت نخود جلویمان می ریخت که به بقیه چیزها دست نزنیم وهمین کارراهم بدون هیچ حرفی انجام
می داد.دوتا هوو سر بی بی جان آورده بود وانقدربین بچه هابخصوص پسرها وعروسها فرق میگذاشت که همیشه حرف توی خانه هایمان ،اقدامات نفرت برانگیز ایشون بود.مازیارهرچه عاشق بی بی جان بود، ازباباجان بدش می آمد واو را مقصر جدایی پدر ومادرش میدانست.
بعداز چندخانه که زنگ زدیم، وخبردادیم
به این نتیجه رسیدیم چون اینجا همه فامیلند وآشنا پس اشکالی نداره بیداربشن.مازیارصدای دورگه دوران بلوغش رو آزاد کرد و گویش ترکی که برای مردم خراسان ناآشناست آواز کرد:
"خبر نو به نو،خبببببببر" زرشکی گت،حاج زرشکی گت"
و هرکس سرش رااز پنجره بیرون می آورد ماشروع میکردیم به معرفی خودمان
که:من دخترغلامرضام،این دوتا بچه های غلامعلی ان که تبریزن،اینام داداشای منن،این کوچیکام یکی بچه زهره س یک بچه زری،اینم که بغلمه بچه علی اکبره که خانمش دکتره،ما نوه های حاجی زرشکی هستیم ،بابابزرگمون مُرد.
این سخنرانی رو به نوبت انجام میدادیم ووسطهاش میخندیدیم.
خانه باباجان کنار
یک جوی آب بزرگ بود که در خراسان بهش میگن"کال"..حدود صدخانه دوطرف کال را خبردار کردیم،مردم راه افتاده بودند به طرف خانه باباجان.به پیشنهادماندانا برای اینکه مردم از آن زنهای باباجان نپرسند که ما مجبوربشیم دروغ بگیم ،رفتیم کف کال که خشک بود وتوی آشغالها وکثافتها. کارناوال احمقها
حقیقتا اسم مناسبی بود.
برای اینکه نترسیم مازیار شروع کرد آوازخواندن وآواز ترکی کوچه لره سوسپمیشم را خواند.فقط من وماندانا فهمیدیم که بیت اول را دوبارخواند وباردوم به جای کوچه گفت "جهنم"وگونه هایش خیس شد.بعدهاکه معنی شعرراگوگل کردم فهمیدم آن شب مازیار،جهنم رابرای پدربزرگم میخواسته

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with سیمای زنی در دوردست

سیمای زنی در دوردست Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @innamanamnamanm

8 Jan
#سیما‌‌نوشت‌آگهی
@IllusionGarden1
اسم مادرم" همیشه بهار" بود. اما برخلاف اسمش انگار هیچ طراوتی از بهار بهش نرسیده بود.. لباس هایش همیشه تیره بود و چهره اش تکیده، دستهایش از پرز کاموا زبر بود و پشتش خم شده بود. شانه و کتفش درد داشت.وسط نخ عوض کردنها دست چپش را می گذاشت روی
شانه اش و ماساژ می داد. از بس همه این سال ها پشت ماشین بافتنی نشست کلاه ،شال گردن، دو تکه نوزادی و سه تکه کودک بافت‌.تمام این سال‌ها قیژقیژ ماشین بافتنی همراه زندگی‌اش بود من حتی توی مدرسه انگار قیژقیژ ماشین بافتنی را از دور می شنیدم ،صدایش رفته بود توی سرم.
سرم.شب می بافت، صبح می‌بافت، ظهر می‌بافت همیشه میبافت .مادرم آنقدر بافت و بافت تا ما از آب و گل در آمدیم و سر و سامان گرفتیم .پدرم گچکار بود گاهی کار داشت، گاهی نداشت. تابستان سرش شلوغ بود و زمستان بیکار.اما ماشین بافتنی مادرم برکت داشت و همیشه بود. تابستان و زمستان همیشه یکی بود
Read 16 tweets
7 Jan
#سیما‌نوشت‌آگهی
هم اسمش پروانه بود هم عاشق پروانه ها.روی همه وسایلش یا عکس پروانه بود یا پیکسل پروانه.در عین لطافت، بی نهایت جسور بود و به قول خودش اصلاً زن زندگی نبود . اما به نظر من زیبایی ها و ظرافتهای زنانه زیادی در وجودش بود.مربی کاراته بود.
آنقدر راست می ایستاد که Image
انگار پشتش خط کش گذاشتند . میترسیدم اگر بهش بگویم با من ازدواج کن، یکی بزند کنار شقیقه هام و بیهوشم کند. انگشتان دست هایش استخوانی و کشیده بودند و پوستی چغر که با لاکهای مات و کم حالی که می زد کاملا متناسب بود. یکبار گفت از انگشتر بیزار است چون حرکت دست  آدم را محدود می کند.
یکبار دیگر لابلای حرف‌هایش گفت دوست دارم یک پروانه روی گلویم خالکوبی کنم،از آن سه بعدیهای رنگارنگ.دوست ندارم رد این جراحی لعنتی دیده شود. میدانستم تیروئیدش را تخلیه کردند . از صحبت درباره اش طفره می‌رفت ولی سعی نمی کرد خط جراحی را مخفی کند.
Read 5 tweets
14 Dec 20
بعضی وقتها آدم دوست دارد ،بتواند لحظه ای را متوقف کند و آن لحظه بقول عباس معروفی قاب شود و برود روی دیوار‌.
لحظه ای بعد ،شاید آن ثانیه ای باشد که آدم دوست دارد از تمام زندگی اش،از تمام حافظه و احساسش خطش بزند ، بدون آنکه جایش بماند.
ونداد(پسرم)،توی بغل مهرداد(شوهرم)
دراز کشیده بود و داشت با موبایل مهرداد بازی می کرد.مهرداد خواب بود. ونداد آروم گفت مامان میشه یک لحظه رمز وای فای رو بزنی؟بازی آفلاین نمیره مرحله بعد.
زدم.
چشمهای ونداد از خوشحالی برق زد.به خوشحالی پسرک و برق چشمهایش خیره بودم و به پلکهای بسته مهرداد که انگار سایه دودی زده بود
کاش همان لحظه زمان متوقف می شد...
صدای زن جوانی از گوشی بیرون آمد که مهرداد را "مهرداد جان"خطاب می کرد، دلش تنگ شده بود و بالحنی عاشقانه قربان صدقه مهرداد می رفت.
مهرداد مثل فنر جهید و گوشی را از دست ونداد قاپید. ونداد به گریه افتاد و وسط گریه می گفت...بخدا وسط بازی دستم خورد به
Read 15 tweets
22 Nov 20
بی جانم بعد از فوت باباجان هجده سال زنده بود وآن هجده سال شاید بیشتر از همه سال‌های زندگی‌اش شاد بود. سیزده ساله بوده که زن باباجان شده و چهارده ساله که اولین بچه اش را زاییده. همیشه با سربلندی برای بقیه تعریف می‌کرد که به خاطر سادات بودنش هرگز از باباجان کتک نخورده .
بابا جانم از آن مرد های سنتی بود که به قول بلک کتس چهار تا عقدی دارند و چهل صیغه که همین کارهایش چه قبل از فوتش چه بعدش دردسرهای زیادی برای خودش و بچه‌هایش درست کرد .تسبیح شامقصود ریزدانه سبزی داشت که همیشه توی دستش بود، جوانتر که بود ،کسبه بازار ودوستانش به شوخی ازش میپرسیدند:
حاجی زرشکی!(بخاطر شغلش)چندتاشده؟؟؟
تسبیحش را بالا می‌آورد و میخندید یعنی به اندازه دانه‌های این تسبیح. پیرتر که شد باز به شوخی در آن در جواب آنهایی که سال‌ها این سوال را از او می پرسیدند، دو نقطه تسبیح را با دو دستش می گرفت و نشان می داد یعنی کم شده‌اند وباز می خندید.
Read 24 tweets
29 Oct 20
فصل "بِه" که می شود من عاشق می شوم.بِه میوه ایه که کمتر از درخت میفته ،باید کندش.مثل دلی که عاشقه و باید از عشقش کنده شه تا عشقش بتونه رشد کنه.ازاینجا که من هستم هیچ درخت بهی پیدا نیست،هرچه هست کاج وچنار و صنوبره.ولی من می دونم اون خونه پشت بیمارستان یک درخت بِه داره،یک روز که
درش باز بود دیدم.بوی برگهای درخت بِه رو میشناسم.فردا بعدازمدتها میرم خونه،حتما سرراه در اون خونه رو می زنم وچندتا برگ ازشون میگیرم ومیبرم خونه دم می کنم.
باوضعیت قلب فرشاد میترسم.هرچنددیروز نتیجه تست دومم منفی شد اماهنوز سرفه میکنم.سرفه از بچگی دوستمه، باهش
اخت شدم.علاجش بِه دونه س.باخودم فکر کردم زشته از صاحب اون خونه بخام که چندتا بِه هم بهم بده،میرم از مغازه میگیرم.
بچه که بودم بامادرم می رفتم سرکار.راهش خیلی دوربود و روزهای تعطیل منو میبرد که ازبرگشت تنها نباشه.اون روز روخوب یادمه،انقدر سرفه کردم که خانم صاحبخونه ازمادرم پرسید
Read 11 tweets
27 Oct 20
مریم را از یک سفر به چابهار در دو سال قبل می‌شناسم. سفر بخشی از زندگی بعضی از آدم‌هاست که هرگز حذف نمی‌شود، چه خودش، چه خاطراتش، چه مرور عکس‌هایش. من و مریم از این دسته‌ایم. مریم هیچهایکر حرفه‌ای بود.  همیشه کوله به پشت، اما من بخاطر شرایطم و اینکه شهر مبدا من با بقیه یکی نبود
باید هوایی به بچه‌ها ملحق می‌شدم. سه نفر دیگر خودشان را با هیچهایک به چابهار رسانده بودند. کُنارک- فرودگاه چابهار- که رسیدم تاکسی گرفتم که بروم چابهار و از آنجا به دریاچه صورتی و ساحل بریس که کمپ کنیم. خامی کردم و شیشه تاکسی را توی جاده دادم پایین. کلی گرد و غبار وارد ماشین شد،
چشمهایم سوختند و سوزش چشم راستم متوقف نشد که نشد.

پیش بچه ها که رسیدم ،چشمم به وضوح درد می‌کرد و قطره‌ی اشک مصنوعی هم فایده نداشت. وسایلم را گذاشتم و با یکی از بچه‌ها که اصلاً نمیشناختم‌ش و تا حالا ندیده بودمش با همان تاکسی راهی درمانگاهی در چابهار شدم. اسمش مریم بود و اهل شیراز
Read 31 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!