Amiin Profile picture
29 Sep 20, 68 tweets, 14 min read
#رشتو
بعد از امتحان نهایی سوم راهنمایی به بابام گفتم همه دوستام سه ماه تابستون میخوان برن سر کار منم میخوام برم،بعد از کلی اصرار و پافشاری بابام منو برد مغازه دوستش آقای عظیمی که تعمیرات دریل و دستگاه فرز و غیره داشت و قرار شد از فرداش 8 صبح دم مغازه باشم/@KhalilOghab
مغازه آقای عظیمی سه دهنه بود شامل دو دهنه بهم چسبیده کارگاه تعمیرات سیم پیچی دینام و ...بود که پسرش فرشاد توش بود و یه دهنه دیگه که به بقیه راه داشت و خود آقای عظیمی اونجا بود،زیر زمینشم داده بودن به مجید نامی که نجاری میکرد اونجا/
روز اول کار بهم یه بوبین سیم پیچی سوخته دریل دادن و گفتن سیم دورشو باز کن و دور دستت کلاف کن و هر یه دوری که پیچیدی دور دستت بشمار،دور 700ام اینا بود که شمارش از دستم در رفت و دوباره کلافو باز کردم که بشمارم،بار دوم بازم تو شمارش اشتباه کردم که دیدم دارن کرکره هارو میکشن و روز/
به پایان رسید،تو عمرم انقد کار عبس و بیخودی نکرده بودم،احساس کردم عظیمی سر کارم گذاشته خلاصه روز بعدم همین روال ادامه داشت،یکم استرسم کمتر شده بود و تو شمارش یه سری جدول بندی کردم و سر صد که میرسیدم یه خط میکشیدم تا سر رشته از دستم در نره،اخر هفته که شد آقای عظیمی 500 تومن بهم/
داد/گفت اینم هفتگی کارکرد این هفتت،قرار مرار پولی نذاشته بودیم و کلی ذوق مرگ شده بودم از اولین درامد زندگیم،تو راه برگشت کلی واسه پولم نقشه چیدم که یهو یادم اومد دوستم احسان چند روز قبل گفته بود برادرش میخواد آکواریمشو بفروشه 2هزار تومن،فکر آکواریوم هوش از سرم پروند/
یکسره رفتم جلو خونه احسان اینا و اعلام کردم اگه حاضرن شرایط در چهار قسط 500 تومنی بدن من مشتریم و همین الان قسط اولو نقد میدم ،معامله انجام شد و سه نفری کشون کشون اکواریمو آوردیم خونمون،یه آکواریم بزرگ با یک متر طول نیم متر عرض و 60 سانت ارتفاع،با یه تخته زیرش به عنوان اشانتیون/
لعنتی انقد بزرگ بود که هر چی آب میریختی پر نمیشد،اکواریم به اون حجمو گذاشتیم رو میز خیاطی مامانم که همش یه وجب از سطح زمین بلندتر بود و کنارای آکواریمم از بغلش زده بود بیرون و ترکیب نا زیبایی رقم خورده بود،همون شب تو یه سریالی که یادم نیست چی بود تو خونشون یه آکواریمی/
داشتن که به شکل کلبه بود خواهرم گفت این آکواریمه نه اون که تو آوردی خونرو زشت کردی،فردا صبح که داشتم میرفتم سر کار اون تخته زیر آکواریمم زدم زیر بغلم ،زیر بغل که چه عرض کنم تختهه از خودم گنده تر بود،اینو یادم رفت بگم که دستشویی سر کار ما همون زیر زمین مغازه بود که در کارگاه /
نجاری مجید واقع شده بود و ما کلید داشتیم درو باز میکردیم میرفتیم تو،نفس نفس زنان تخته رو بردم گذاشتم کارگاه آقا مجید و تا ظهر هی سرک میکشیدم ببینم کی میاد،اون روز رفته بود نصب و خیلی دیر اومد،تا صداشو شنیدم دوییدم پایین و گفتم آقا مجید من این تخته رو آوردم برای آکواریومم کلبه /
بسازی،گفت این تخته بدرد نمیخوره،متراژ دقیق آکواریمتو بده من برات یه اثر هنری بسازم که هر کی ببینه عاشقش بشه،تو رویام داشتم تصور میکردم آکواریم مدل کلبه که توش مهتابی روشنه و ماهیای رنگی زیر نورش میدرخشن،دیگه حرفای مجیدو نمیشنیدم و فقط میخواستم زودتر کلبهه ساخته بشه،هر چی میگفت/
میگفتم حله،تا رسید سر قیمت،گفت یه میز با ارتفاع یک متر برای پاییه میخواد،یه بدنه دور آکواریم و یه کپ مثل خونه برای روش که جمعا میشه 12 هزار تومن اگه هم رنگ بخوای بزنم که خوشگتر شه اونم میشه 8 تومن که رو هم 20 تومن،عددو رقما برام نامفهموم بودن/
کلن داشتن اون آکواریم که تو اون سریاله دیدیم کرو کورم کرده بود ،نمیدونم اون قیمت برای سال 73،4 منطقی بود یا مجید چون دیده بود با بچه طرفه سه لا پهنا حساب کرده بود،بدون معطلی و فکر کردن گفتم قبوله حالا 20 تومن یعنی چقدر ؟حقوق بابام که سرهنگ مملکت بود به 15 تومن نمیرسید/
آقا مجیدم از گرفتن همچون سفارشی چشمش برق زد و گفت دو هفته دیگه کار آمادس،یواش یواش که از هیجان شیدایی خارج میشدم فکر جور کردن 20 تومن ظرف دو هفته گریبانمو گرفت،از خانواده که فکرشم نمیشه کرد،زندگی کارمندی تا خرخره قسط که 15 ماه کاسه چه کنم چه کنم،رقم انقدسنگینه که هیچ راه/
رستگاری دیده نمیشه،از طرف دیگه فکر داشتن اون آکواریم رویایی چیزی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت،وانگهی مجید کارو شروع کرده دیگه واسه دبه کردن خیلی دیره،فرشاد پسر آقای عظیمی یه شاگرد تمام وقت داشت که سه چارسالی از من بزرگتر بودو تقریبا کار سیم پیچیو یاد گرفته بود/
اسمش جواد بود و عاشق مینی یاماها،یهو یه فکری زد به سرم ،بالاخره باید پول آقا مجیدو جور میکردم،حالا راهو و روشش مهم نبود بعدشم که خدا بزرگه!!!به جواد گفتم داییم تو گمرکه و یه سری موتور از ژاپن اومده که تو کشتی چتدتاشون صدمه دیدن ،حالا یا آینه شون شکسته یا چراغی چیزی،
قراره مرجوع بشن ولی چون هزینه حمل کشتی زیاده یک پنجم قیمت میفروشن،بگو چند؟20 تومن(فکر یه بچه 14،15 ساله رو ببین چه طرح و نقشه کلاهبرداری ریخته)آقا تا اینو گفتم جواد مثل فنر پرید و افتاد به دستو پام که جون مادرت من میخوام،بهش گفتم تو لیت مرد مومن این سری که تموم شدن ولی اگه /
واقعا میخوای ظرف یه هفته 20 تومنتو جور کن من بدم داییم اونم بده به طرف ژاپنی بار بعدی که اومد میگیم یه سالمشو سوا کنن بیارن واست،ولی ممکنه دو سه ماهی طول بکشه بالاخره کشتیه و دریایی توفانی،عاشق باید باشی تا حال عاشقو بفهمی،من دل در گرو عشق عزلی که آکواریم باشه،جوادم تمام /
عشقش موتور پتیت یه وجبی،خلاصه فردا صب دیدم جواد دوتا جیب شلوارش از پولای که آورده قلمبه شده بود،بهم گفت تا آقای عظیمی نیومده از تلفن مغازه زنگ بزن به داییت که زنبیل مارو بذاره تو نوبت ،منم گفتم خیالت راحت،پولو گرفتم و به سمت زیر زمین روانه شدم،ادامه دارد...
پولو که از دست جواد گرفتم جنگی رفتم پایین پیش آقا مجید و بهش گفتم اومدم تسویه کنم،مجید لبخندی به پهنای همه صورتش زد و در حالی که خاک اره هارو از رو لباسش میتکوند شروع به شمردن اسکناسای 500 تومنی کرد و گفت فردا پس فردا کار آمادس،این حرف آقا مجید دلهره روزهای بحرانی آینده رو/
شست و برد،معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا،عصر همون روز مجید گفت رنگ کلبه تموم شده فردا میارنش،دیگه از خوشحالی نمیدونسم چیکار کنم ،فرداشو از آقای عظیمی مرخصی گرفتم و با بابام رفتیم کارگاه آقا مجید و برای اولین بار حضرت عشقو دیدم ،آقا مجید راست میگفت یه اثر هنری شده بود
همه چیش طبق مدلی که از قبل گفته بود درست شده بود با رنگ کرم قهوه ای،یعنی کل کار کرم بود و حاشیه هاش قهوه ای شده بود،اما سوپرایز آقا مجید اون قسمت شیرونی بالایش بود بهش گفته بودم یه سوراخی وسطش بذاره که بشه از تو اون به ماهیا غذا داد،آقا مجید خلاقیت به خرج داده بود و سوراخو /
به شکل گشنیز ♣ دراورده بود که ورای تصور من زیباترش کرده بود،فقط موقع بلند کردن کلبه از دودکشش گرفتیم همون اول کار لق شد که مجید دوباره چسب زد ولی مثل اولش نشد،اینو هم اضافه کنم درسته که مجید برای ساخت اون کار خیلی چندلا پهنا حساب کرد ولی انصافا کار خیلی محکمی/
تحویل داد که هنوز بعد از 26،7 سال سالمو پابرجاست،خلاصه اثر هنریو رسوندیم خونه و مطابق انتظار خانواده بعد از ارزیابی اثر پرسیدن چند تموم شد؟که منم از قبل جوابو آماده کرده بودم گفتم 3 هزارو پونصد که قراره از حقوق هفتگیم بپردازم که خوب خدارو شکر مورد قبول واقع شد
با حوصله و دقت و نگرانی در مورد اگه آکواریوم تو فریم جا نشه چی !!!شیشه مستطیلی سنگینو گذاشتیم توش و عین کشو براحتی رفت توش و هممون به وجد اومدیم،بعد اینکه آب انداخیم کلبرو گذاشتیم سرش و من مهتابی که از قبل مهیا کرده بودمو توش جاساز کردم،نمیتونم براتون وصف کنم دیدن نور سفید از /
سوراخ گشنیز چه لذتی داشت ،یکم که هیجان نصبو آبگیری کاهش پیدا کرد تازه من کم کم متوجه شدم چیکار کردم،روزشمار روزهای بحرانی آغاز شده بود و جواد از فردای روزی که بهم پول داد هر نیم ساعت میگفت به داییت زنگ زدی؟خبری نشده ؟گفتم مشتی قرارمون دو تا سه ماه بوده مگه شیش ماهه دنیا اومدی/
قسمت آزار دهنده داستان هم اونجا بود که جواد رفته بود از حالا برای موتور خیالی روکش زین پرچم گرفته بود و هی ازم از رنگو فلان موتورش سوال میکرد منم از عکسای موتور هایی که دور میز کارش زده بود بهش اطلاعات میدادم و اون همه وجودش لبریز از شوق و هیجان میشد/
روزها به سرعت سپری میشدن و جواد هم لحظه به لحظه بی طاقت تر،وارد ماه دوم که شدیم برادر بزرگتر جواد هم از داستان با خبر شده بود،یعنی کل محل با خبر شده بودن و جواد بشارت ورود قریب الوقوع موتورشو داده بود،یه روز غروب برادر جواد که پسر 30 ساله و بازاری بود /
اومد واستاد کنار مغازه تا ما کرکره هارو کشیدیم پایین گفت آقا امین یه لحظه بیا کارت دارم،صدای ضربان قلبمو میشندیم،گفت جواد میگه قراره دایی شما از گمرک موتور بیاره درسته؟گفتم بعله،طرف حساب دیگه جواد نبود که بشه با وعده سر خرمن پیچوندش،سوالا تخصصی شده بود،داییت کدوم قسمت گمرکه؟
اصن کدوم گمرک؟اصن تو میدونی گمرک چیه؟ با چارتا سوال فهمید که من حتی نمیدونم گمرک چی هست اصن،گمرک نمنده،شب به جواد گفته بود این داستان بو داره پولتو همین فردا ازش میگیری
روزهای تاریک بحرانی خیلی زودتر از انتظار از راه رسیدن،جواد صبح فردا اعلام کرد از گرفتن موتور انصراف داده و همین امروز پولشو میخواد،من بهش گفتم جواد جان پول که دست من نیس الان پولت تبدیل به ین شده و دست طرف های ژاپنیه شما اجازه بده موتور بیاد چشم من میفروشم پولتو با دیرکرد بهت /
میدم،خودت که میدونی این موتور چقدر خاطرخواه داره همین ممد رفیق خودت چندبار اومده التماس که منم بذار تو نوبت الان رفته وردست آقاش حمالی تا پول جمع کنه،اسم موتور که اومد جواد باز خام شد و میشد رو سرش تشکیل مجدد ابر پروروندن رویا رو دید،پولوتیکم کارگر افتاد و جواد نرم شد/
ولی گویا این پولوتیک به مزاق برادرش خوش نیومد و پیغام داده بود شماره داییمو بدم خودش بلده چطور پولو زنده کنه،از لحن پیغام بر میومد که برو این دام بر مرغ دگر نه ،نمیشد بیش از این دست دست کرد باید یه راهی پیدا کرد،برادر جواد شوخی بردار نبود/
بچه بازاری بود و تیز و به قول خودش اسکناسو رو هوا قاپ میزد،جواد گفت داداشم میگه فردا یا پولو بیار یا چک بده تا تحویل موتور،چک؟چک !!اره خودشه چک،دسته چک مامانمو دیدم با آرم بانک ملی خوب خدارو شکر انگار راه نجاتی پیدا شده بود گفتم باشه داداش همین فردا برات چک میارم/
شبش رفتم سر وقت دسته چک مامانم و از برگ آخرش یکی کندم،تا حالا ندیده بودم چکو چطوری میکشن و فقط تو فیلما دیده بودم یه امضا پایینش میکنن ،امضای مامانم مدل همه معلما یه گردالی بود که توش اسمشو مینوشت از همون گردالی ها که میخوان نمره بدن پایین برگه امتحان میکردن توش میزدن مثلا 18/
همون مدل یه گردالی انداختم پایین چک اسم مامانمم نوشتم وسطش،دیگه تا همینجا بلد بودم ،نه تاریخ نه رقم هیچی،چک سفید امضارو بردم دادم به جواد،اونم برد داد به داداش هفت خطش،عین کارتون نیکو نیکو که وقتی بحرانو سپری میکردی نفس راحتی میکشیدن و بخاری از دهنشون در میومد نفس راحتی کشیدم
فعلا موقتا خطر رفع شده بود،ولی این ظاهر ماجرا بود،برادر جواد با دیدن چک سفید امضا کوپ کرده بود که اینا دیگه چه کسخلایین ،چک سفید آورده واسه ضمانت ،اونم نامردی نکرده بود مبلغ 40هزار تومن نوشته بود و چکو تو بازار خرج کرده بود
چند روز بعد یه پسر هیکلی اومد زنگ خونرو زد و گفت منزل فلانی؟اسم مادرمو گفت،سریع جستم بیرون جلو در،وقتی تو بحرانی و کابوس جور کردن پول موتور جواد ولت نمیکنه صدای هر زنگ و تلفنی نفستو میگیره،حسم اشتباه نکرده بود و به شماره افتادن نفس هام بی علت نبود
طرف برای چکی که من کشیده بودم اومده بود دم در، داداش جواد چکو تو بازار خرج کرده اون زمان چک کارمندی تو بازار حکم پول نقدو داشت و این بابا برده بانک موجودی نداشته ،آدرس خونرو از متصدی بانک گرفته پاشده اومده دم خونه،حالا من با لباس خونه دمپایی های برادر کوچکترمو پوشیدم که بزور /
انگشتای پام توش جا شده رفتم جلو در و یارو میگه فلانی مادرته میگم آره ولی چکو من دادم به برادر جواد،با مادرم کاری نداشته باش،یارو یه نگاهی به قیافه ریقوی من انداخت که قدم بزور تا کمرش میرسه دماغشم آویزونه هی با آستینش پاک میکنه،گفت من برادر جواد نمیشناسم کدوم خریه/
بگو مادرت بیاد پول مارو بده از کارو زندگی افتادیم،گفتم مگه پولتو نمیخوای؟گفت چرا ،گفتم پس دنبال من بیا،درو بستم که مجبور شه بیاد،من با اون دمپایی ها و شلوار کردی که از شدت لاغری هر چقدر کششو کشیده بودیم بازم از تنم میوفتاد (منم مثل @KhalilOghab تو پیش دانشگاهی قد کشیدم )
راه افتادم سمت خونه جواد اینا یارو هم پشت سرم ،واسه اینکه یه موقع بر نگرده سمت خونه حالت نیمه دو میرفتم یارو هم نفس نفس زنان دنبالم ،یه جا دستشو گذاشت رو شونم چرخوند سمت خودش گفت واستا ببینم ،کجا داری میری سر کار گذاشتی مارو؟گفتم نه به جون مادرم بیا پولتو بدیم
من به خیالم اینو ببرم خونه جواد اینا اونا پول یارو ره میدن چک تضمینو پس میگیرن،سه چهار کیلومتر فاصله تا خونه جواد اینارو دویدم یاره نعره خره هم دنبالم،نفس نفس زنان رسیدیم خونه جواد اینا ،من که نفس نفس زنان از استرس و خستگی دولا شده شده بودم و دستمو گذاشته بودم رو زانوم/
طلبکارم تکه داده بود به دیوار ،بابای جواد با یه پیشگوشتی تو دستش درو باز کرد،گویا داشت یه چیزیو تو حیاط تعمیر میکرد ،نفس زنان و بریده بریده گفتم سلاااام،جوااااد هستتتتت؟طلبکاره هم یه نگا به بابای جواد کرد و گفت تو قراره 40 تومن منو بدی یا این نفله سر کارم گذاشته؟
بابای جواد ازونا بود که اول بچه رو میزد بعد میپرسید چی شده ،یهو مثل شیر علی قصاب دور خودش چرخید و داد زد جواااااااد میکشمت،جوادم که نعره باباشو شنید از پشت بوم پا برهنه پرید تو کوچه و الفرار،حالا بیا درستش کن،طلبکاره هم که این صحنه های دراماتیکو دید ازونور صداشو انداخت سرش که/
کی قراره پول منو بده؟یهو یادم افتاد که همه این آتیشا از گور برادر جواد بلند شده،به باباهه گفتم پسر بزرگتون هست؟گفت اون چرا،اونم همدسته شما قرمساقاست؟گفتم اره،یعنی نه،چیزه ،چکو اون داده دست این آقا،طلبکاره هم گفت این چک چند دست چرخیده تو بازار افتاده دست من/
یهو باز بابای جواد قاطی کرد و نعره زد همتونو میکشم،پیچگوشتی که تو دستش بودو سرشو با شصتش گرفته بود یعنی که تا انقدرشو فرو میکنم،خلاصه با طلبکاره دستو پای بابای جوادو گرفتیم تا آروم شه در همین اثنا برادر جوادم سرو کلش پیدا شد وقتی آقاشو دید فاصله اجتماعی دو مترو رعایت کرد تا دم /
پرش نباشه ،باباهه رو به پسرش به ترکی گفت اینا چی میگن اولمَلی جَدَه(معنیشو نمیدونم شاید یه فحش ترکی باشه)پسره هم گفت من حلش میکنم تو برو تو میام توضیح میدم،گردو خاک بابای جواد یه جورایی به نفع من شد و تبدیل تهدید به فرصت شد برام چرا که برادر جواد از ترس آقاش پذیرفت که/
بدهی من بهشون 20 تومنه و گفت برای تنبیه من که هم با داستان دروغی موتور از برادرش کلاهبرداری کردم و هم چک سفید امضا دادم چکو 40 تومن نوشته و خرج کرده،حالا هم 20 تومن سهم خودشو میده به طلبکار،اینو هم یادم رفت بگم که اسم فامیل طلبکار و شباهت عجیبش به همکلاسیم باعث شد بفهمم برادر /
همکلاسیمه،بهش گفتم تو داداش فلانی نیستی؟گفت تو از کجا میدونی گفتم همکلاسیمه ،کشتیارم شد اسمو فامیلمو بگم بهش نگفتم،راستو ریس کردن این همه مصیبت کم نبود که داستانش بخواد به مدرسه هم کشیده بشه،طلبکاره که دید ماجرای کشوندش به اونجا سرکاری نبوده و از طرف دیگه من همکلاسی برادرش /
درومدم و تا حدودی هم برادر جواد مقصره از رفتار تهاجمیش کم شد و یخورده آرومتر شده بود،20 تومنشو که از برادر جواد گرفت ،ای بفهمی نفهمی لبخندی هم میزد،برگشت گفت خوب این نصفش زنده شد بقیش چی؟بهش گفتم تو که خونه مارو بلدی،منم که همکلاسی مرتضام اگه بهم چند روز وقت بدی پولتو میدم
یخورده من من کرد گفت باشه ولی فقط چند روز،دوباره نفس راحتی کشیدم و تازه متوجه شدم دمپایی های کوچولو حسابی پامو زدن و از انگشتای پام داره خون میاد ،ادامه دارد.....
اون روز بحرانی سپری شد و من موقتا تونستم بدون اینکه خانوادم چیزی بفهمن و آبروریزی بشه قائله رو جمعش کنم،ولی واقعیت این بود که تازه برگشته بودم سر خونه اول،بدهی اصلی پابرجا بود و این همه هیاهو در واقع فقط بدهی برادر جوادو که در واقع ماهی گرفتن از آب گل آلود بودو پاک کرده بود/
اول من 20 تومن بدهکار مجید بودم بعد همون مبلغ به جواد الان بدهکار یکیم که چک 40 تومنی دستش داره و وقت چندانی هم نمونده،یادم اومد احسان همون دوستم که از برادرش آکواریم خریدم یه بار بهم گفته بود میخواسته ظبط سوت بخره از برادرش پول گرفته هر ماه با پرداخت اسکونت اصلو فرعشو
در عرض چند ماه برگردونده،دوباره رفتم پیش احسان تا شانسمو امتحان کنم،بهش گفتم میتونی از حامدتون برام پول بهره ای بگیری؟گفت چقد میخوای گفتم 20 تومن پرسید صدی چند؟صدی چند دیگه چیه از یه طرف نمیخوام پیشش کم بیارم که نمیدونم صدی چند چیه از طرف دیگه اصلا نمیدونسم این عبارت /
تو گرفتن پول بهره ای برای چی بکار میره،احتمالا نباید چیز مهمی باشه،مهم گرفتن پول و پرداخت بدهی و پس گرفتن چکه،احسان دوباره پرسید صدی چند میخوای آروم گفتم یعنی چی صدی چند 20 تومن میخوام دیگه،خندیدو گفت یعنی چقدر اسکونت میدی ،اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم الکی پروندم هزار!!!!
گفت روزی هزار؟من که بخاطر داشتن آکواریم کلبه ای خودمو تا گردن غرق منجلاب کرده بودم و فقط دنبال راه فراری کوتاه مدت برای پایان دادن بحران قبل و ورود بی حساب و کتاب به بحران جدید بودم گفتم اره اره روزی هزار،احسان جلدی پرید رفت تو خونه و از پنجره داد زد حله فردا بیا پولو بگیر
دیگه نمیفهمیدم چیکار دارم میکنم ،یه تاری پیچیده بودم دورم و با هر تکونی که میخوردم کلاف اضافه ای دور دستو پام میپیچید ،فرداش احسان پولو تو پاکت اورد دم خونه دادم بهم منم سریع زنگ زدم به شماره ای که طلبکاره داده بود،خدا خدا میکردم همکلاسیم گوشیو ور نداره که اگه بر میداشت /
نمیدونسم چی باید بگم،بگم من فلانیم با داداش نره خر تو کار دارم؟خدارو شکر یه خانمی جواد داد و گفت فلانی رفته بندر تا ده دوازده روز دیگه بر میگرده ،حالا من موندم با پولی که هروز داره سنگینتر میشه و طلبکاری که نیست و عقل نداشته ای که دیگه به جایی قد نمیده
19 روز از اون تاریخ گذشت و پوله دست نخورده ته کمد میز طوسی رنگ و زشت گوشه اتاق مونده بود(من نمیدونم اون چه میز تحریری بود که زمان ما میگرفتن همیشه هم سرد بود لعنتی،اینم بگم ما ازون خانواده های سوسول نبودیم میز داشته باشیم واسه درس خوندن حتی خونمون مبل نداشتیم ولی ازونجا که
خانواده نشون بدن چقدر تحصیل مهمه رفته بودن ازون میزا که سر کلاس معلما داشتن واسمون گرفته بودن) شبش احسان اومد دم خونه گفت بپوش بریم بیرون،منم پوله رو گذاشتم زیر لباسم که ببرم پسش بدم بگم گوه خوردم این پولو بگیر بیخیال ما شو
احسان گفت فردا طبق توافق 20 تومن باید بدی که اسکونت اصل پوله ،پوله رو از زیر لباسم دراوردم گفتم بیا،باورش نمیشد من یه جا پولو بدم البته به خیال اون بهره پولو بدم،گفت ای ول این چقده؟ گفتم 20 تومن،گفت یه مرغ سوخاری تازه وا شده میگن خیلی خوبه امشب بریم اونجا
زبونم قفل شده بود که بگم بابا این همون پولست همش همینه اصلو فرع نداره ،عین بز دنبالش رفتم ،نامرد از همون هزار تومن که ماوتفاوت 19 روز مونده بود خرج خودم کرد ،بعدا فهمیدم که احسان پولو از برادرش گرفته به قرار صدی سه و به من داده صدی صد که این وسط هر چی موند خودش برداره
برای اینکه بدونید یه بچه ریقو 13،14 ساله چه مخمصه ای برای خودش ساخته بود باید بگم سکه تمام اون موقع 15،16 تومن بیشتر نبود چند روز بعد طلبکاری چک دستش بود زنگ زد خونه و سیر تا پیاز ماجرارو واسه ننه بابام تعریف کرد و تشت رسوایی من با صدای زیادی بالاخره افتاد،فرداش رفتن پول طرفو /
دادن و چکو گرفتن،آخرین باری که چکو دیدم امضایی که من پاش انداخته بودمو کنده بودن و لاشه شو برای ابزاری که منو به سلابه بکشونن آورده بودن ،همه پولی که آقای عظیمی بهم داده بود به عنوان هفتگی دادم به احسان تا بیخیال اسکونت نجومی بشه ،حالا دیگه آکواریم کلبه ای رسما مهمون گرون قیمت
خونمون شده بود و فقط دلخوشی من که مصداق مرا هزار امید است و هر هزار تویی....پایان
اینم مدل خلیل اضافه کنم که آقای عظیمی همین یکی دوسال پیش فوت شد،فرشاد پسرش اینجا تو ویرجینیاست چند باری تلفنی صحبت کردیم،احسان بعد خدمت معتاد شد و آخرین خبری که ازش دارم اوضاع خوبی نداره و کارتن خواب شده
اینم یادم رفت بگم،چند سال بعدش که 18 سالم شد رفتم آموزشگاه رانندگی که چند جلسه تمرین کنم برای گواهینامه ،گس وات؟بگو کی مربی بود؟آقا مجید نجار!!البته منو یادش نمیومد،چون من بعد رسوایی دیگه روم نشد برم مغازه عظیمی و مجیدم اصلا نفهمیده بود داستان چی بود/
ازش پرسیدم نجاریو جمع کردی؟گفت نه ،زمستونا سفارش کمتره میام آموزشگاه رانندگی

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

16 Jan
بابای ما کلن با مسائل و مباحث دنیوی و مادی خیلی میونه ای نداره،از این رو از همون اول کلیه امور مالی خانواده ره تنفیذ کرد به مادرم،یعنی کلیه امور حقوقی،تنخواه،پول تو جیبی و هر آنچه که با پول سرو کار داشت از کانال مادر ما عبور میکرد،اونایی که زندگی کارمندیو تجربه کردن خوب
میدونن که مطالبات و درخواست های بچه کارمند جماعت باید همواره در چهارچوب یک اساس کلی مطرح بشه ،یعنی شما خیلی بیجا میکنی که خواهان چیزی باشی که مثلا دلت خواسته یا دست کسی دیدی خوشت اومده ،حالا اگه اون چیز یه بار علمی یا فرهنگی داشته باشه شاید،شاید بودجه ای براش تعریف شد در غیر
این صورت باز شما غلط میکنی دلت فلان چیز خواسته ،حالا خواه آن چیز دلبخواه لباس باشه یا اسباب بازی یا وسیله عیش و عشرت کودکانه،ما در این چهارچوب سختگیرانه منطبق شدیم و هر خواسته معقول و غیر معقول ما با واکنش مناسب در نطفه خفه میشد،برای منو خواهرم که دوران کودکی
Read 22 tweets
15 Jan
از زندان که تماس بگیرن،قبل از برقراری ارتباط،اعلام میشه این تماس از فلان زندان برقرار میشه.یه همچین تماسی با این پیام زده شد به خونه ما.بعد اعلام اپراتور یه خانمی اومد پشت خط و گفت من دختر فلانیم!!از دوستان همسایه های مشهد ما.میشناختمش،تو همون سفر اتوبوسی که گفتم رفتیم مشهد
خانواده اونام اومده بودن.یه نیمچه رفتو آمدی هم تو تهران وقتی دوستای مشهدی میومدن داشتیم باهاشون.دختر بزرگه رفته بود تو کار تجارت.پول بهره ای گرفته بود از نمیدونم کجا جنس بیاره،محموله به قای سگ رفته بود اینم افتاده بود زندان.دختره با خواهرم کار داشت.گفت فقط تلفن 5 دقیقه ایه زود
قطع میشه.مرجانو صدا کردم اونم وقتی دید من هنوز تو شوک صدای اپراتورم که گفته:این تماس از زندانه،پرسید کیه؟منم گفتم از زندان تورو کار دارن!خنگول باور نکرد اولش.خلاصه صحبت کرد و تلفن قطع شد و مرجان برگشت اومد پیش چشمای متعجب ما.من قبلش سریع خانواده رو مطلع کرده بودم که مرجان افتاده
Read 33 tweets
9 Jan
همونطور که قبلا گفتم و میدونید،بابام نظامی بود و ما به فراخور شغل پدر،خانه به دوش بودیم و تو شهرهای مختلف زندگی کردیم.اوایل ازدواج بابا و مامانم،ارتش بابامو منتقل کرد مشهد.منو خواهرمم مشهد بدنیا اومدیم.شهر مشهد برای خانواده ما خیلی خوب و پربرکت بود و بابام اینا دوستان فوق العاده
خوبی اونجا داشتند و دارن که هنوز بعد از 40 سال رفتو آمد میکنن و تو شادی و غم هم شریکند.این شهر برای شروع زندگی مامان و بابای من از هر حیث خوب بود غیر از دوری از خانواده و یه مشکل بزرگ دیگه که مامانم بابامو مجبور کرد انتقالی بگیره و چوب حراج بزنه به زندگیش و هجرتی دوباره آغاز کنه.
داستان ازین قرار بود که بابای مامانم تا میفهمید یکی از همشهری ها ره امام رضا طلبیده،پا میشد میرفت سراغش و اصرار اصرار که خدا شاهده بری مشهد نری خونه دختر من مشغول ذمه منو خانوادمی،هچی دیگه این دعوت همگانی بابابزرگ مهمان دوست ما باعث شده بود خونه ما حکم کاروانسرای شاه عباسیو داشته
Read 46 tweets
1 Jan
من 11 ساله بودم و ممدرضا دو سال از من بزرگتر بود.ممد رضا بچه محلمون بود،ما کوچه دهم میشستیم.از خیابون اصلی که میومدی تو مجتمع،آخرین خونه شمالی کوچه دهم خونه ممد رضا اینا بود و یدونه مونده به آخرین آپارتمان های جنوبی،طبقه اولش ما ساکن بودیم.
یعنی خونه هامون به فاصله یه خونه روبروی هم بودن تقریبا.کوچه دهم غیر از منو ممدرضا ده دوازده تا پسر همسنو سال دیگم داشت که هروز با اتفاق بساط فوتبال و گل کوچکمون ردیف بود.هوا که تاریک میشد،جملگی زیر چراغ برق میشستیم و به فراخور اتفاق های روز حرف میزدیم و میگفتیم و میخندیدیم.
بیشتر بحث ما در مورد فوتبال بود،جام جهانی،قهرمانی دانمارک تو یورو و روبرتو باجو.توماس بروکلین بور و چشم رنگی و اتفاقات مدرسه بود که به مرور زمان با رسیدن سن بلوغ کم کم سمت و جهت صحبت ها پیرامون مباحث دیگه گرایش پیدا میکرد.حالا نه اینکه امکانات بدرد بخوری داشته باشم راجع بهش حرف
Read 44 tweets
30 Dec 20
بچه که بودیم یه پرستار تمام وقت داشتیم به اسم "بی بی" بی بی یه خانم خیلی مهربونی و دوست داشتنی بود که یه خصوصیت اخلاقی خاصی داشت،بدجوری پسر دوست بود و این ویژگی تو تقسیم عدالتش به چشم میومد.ازین رو 99.99% محبتش به من میرسید اگه چیزی تهش میموند نثار خواهرم میکرد.بی بی منو "دادو"
صدا میزد(دقیق نمیدونم چرا ولی گویا مشهدی ها به پسر میگفتن دادو)من وقتی به سن عکس بالا که بودم،هر وقت سیر میشدم غذارو تف تف میکردم و این پیام روشنی بود که دیگه نمیخورم.بی بی هم وقتی غذا درست میکرد اول به من میداد بخوزم و به مرجان خواهرم میگفت:هر وقت دادو تف کرد بقیشو تو بخور.
مرجانم خیلی شکمو بود و بیچاره مجبور بود بشینه و زل بزنه به من تا به محض تف کردن رخصت پیدا کنه بقیه غذای تفی رو بخوره.بی بی چپ میرفت و راست میومد برای من مدیحه سرایی میکرد هنوز آوازش تو گوشمه که میخوند"امین آقا قندی... اسبتو کجا میبندی؟ زیر درخت نرگس!!! داغتو نبینم هرگز"
Read 10 tweets
26 Dec 20
کارای مهاجرتم که ردیف شد آخرین برنامه پیش از سفرو گذاشتم برای ترمیم و رسیدگی به بهداشت دهان و دندان،تحقیقات مبسوط من تارنمای(نمیدونم معنیش چیه خوشم اومد ازش نوشتم)واضحی از قیمت خانمانسوز هزینه دندانپزشکی در خارج داشت.یعنی اگر بیمه سلامت هم نداشته باشی اونت پارست خلاصه.منم همه
هم و غم خویشتن خویش ره گذاشتم رو این موضوع.پنجشنبه 14 مرداد من 12 شب پروازم بود همون روز تا 9 شب مطب دندون پزشکی بودم.انقدر گفتم دکتر جون یه جوری دندونامو آچارکشی کن که تا حداقل 5 سال من نخوام برم دندونپزشکی.بدبخت دکتره هی میگفت هیچ مشکلی نداره من اصرار که نه خوب نگاه کن قشنگ
حتی پافشاری کردم دوتا از دندونایی که قبلا پر کرده بودم خالی کنه یه ملق توش بزنه دوباره پر کنه که دیگه هیچ نقطه تاریکی تو پرونده دهانو دندان من نباشه.سه ماه اول مهاجرت که هزینه های کمر شکن به فارسی سخت من ره داشتن جر میدادن و بیکاری و بی پولی کانال منو بیش از ده سانت باز کرده بود
Read 20 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!