Farid Profile picture
1 Oct 20, 33 tweets, 7 min read
سال ۲۰۰۶ پلیس‌ها رسیدن دم بانک Banco Río در بوینس آیرس آرژانتین و خوشحال شدن که دزدا هنوز داخل بانک هستن و نتونستن فرار کنن. این بانک دو در خروجی داشت و پس از گذشت نیم ساعت پلیس‌ها این دو رو محاصره کردن و خیابون‌ها رو بستن.
پلیس‌ها مقداری منتظر موندن و هنوز در حال چه کنیم چه نکنیم بودن که دیدن درب بانک باز شد و دزدای مسلح، نگهبان بانک رو انداختن بیرون. ۱۰ دقیقه بعد دزدا یک جوون دیگری رو که میگفتن خیلی ترسیده رو اجازه دادن بره بیرون. چند دقیقه بعد اینبار یک خانومی رو آوردن و از در بانک انداختن بیرون
پلیس‌ها فهمیدن دزدا ۵ نفرن و ۲۳ تا گروگان دارن. حدود صد تن پلیس زبده وارد صحنه شدن و بالاخره پس از مدتی یه راه ارتباطی برقرار کردن با فردی به اسم والتر که مسئول مذاکره با پلیس‌ها شده بود. والتر اول گفت پیتزا بیارین برای گروگانها اینا گشنه‌شونه
همینطور هم که زمان می‌گذشت از بیرون صداهای تولدت مبارک از داخل بانک شنیده میشد. ظاهرا یکی از پرسنل بانک تولدش بود و دزدا فهمیده بودن براش جشن گرفته بودن. والتر و پلیس چند باری با هم صحبت کردن ولی از یه جایی به بعد والتر ناپدید شد و پلیس دیگه نتونست باهاش ارتباط برقرار کنه
شش ساعت از ماجرا گذشته بود و پلیس بالاخره تصمیم گرفت تیمی از نیروهای ویژه رو داخل بفرسته که ببینه چه خبره. داخل که شدن دیدن گروگانها رو در سه طبقه پخش کردن ولی هیچ خبری از دزدا نیست. هیچ امکانی نداشت که از در ورودی یا پشت بام خارج شده بودن ولی پیداشون نکردن.
پس از جستجوی زیاد، کاراگاها وقتی به زیرزمین رفتن دیدن که کامل رودست خوردن. یک گاوصندوق بزرگ در زیرزمین تعبیه شده بود پر از صندوق‌های اجاره‌ای و کانالی که به شبکه‌ی هزارتوی فاضلاب شهری متصل میشد. فهمیدن که زدن بانک نمایش بوده برای خریدن وقت برای خالی کردن این صندوق‌ها
حدود ۱۴۳ صندوق از ۴۰۰ مورد رو خالی کرده بودن و اون تیم دزدا یکشبه تو آرژانتین که دل خوشی از سیستم بانکداری نداشت مشهور شده بودن. وقتی که تلویزیون داشت گزارش ورود نیروهای ویژه رو پخش میکرد که دارن وارد بانک میشن، خود دزدا تو خونه داشتن زنده نگاه میکردن و پیتزا میخوردن
اما طرح اجرای این دزدی ۲ سال طول کشید: آدمی به اسم آراخو که تازه از زنش جدا شده بود یه روز به دوست مهندسش به اسم بولستر میگه من ایده‌ای دارم برای دزدی از یک بانک که از در ورودی وارد میشیم ولی هیچوقت خارج نمیشیم. بولستر که آدم تکنیکال و فنی‌ای بود، هاج و واج موند.
آراخو از بولستر خواست که کل تونل‌های فاضلاب شهر رو بررسی کنه و ببینه کدوم به زیر بانک و مخصوصا زیر گاوصندوق منتهی میشه. طبیعتا کار راحتی نیست و یک اشتباه ممکن بود اون رو به یه جای دیگه برسونه.
برای اینکار دیدن که به یک تیم زبده‌ی دزد نیاز دارن. گشتن و گشتن دو نفر رو پیدا کردن که از خفن‌های دزدی در دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی در آرژانتین بود. با اسم‌های بتو و داک که بارها در روز روشن با پلیس درگیری مسلحانه هم داشته بودن. بولستر تنها آدم پاک این گروه بود که خلاف نکرده بود
بولستر مهندس ماهها وقت گذاشت تا تونلهای شهر رو درک کنه. شبا یواشکی وارد یکی از این فاضلاب‌ها میشد و ساعتها زیر زمین راه می‌رفت و سعی میکرد بفهمه الان کجای شهر قرار داره. سعی میکرد مسائل رو حل کنه. مثلا این تونل‌ها چند متر با کف فوندانسین بانک فاصله دارن؟
بولستر سعی کرد با ریاضی این مشکلات رو حل کنه. مثلا سعی کرد سه نقطه رو پیدا کنه و یک مثلث بسازه. سه دریچه در زیر زمین که یکیش منتهی میشد به دریچه‌ی جلوی بانک. بعد سعی کرد فاصله اون دریچه‌ی جلوی بانک رو با محلی که گاوصندوق داره پیدا کنه
مثلا میرفت جلوی بانک یه نخی رو به یک گیره وصل میکرد، نخ رو از درچه فاضلاب مینداخت پایین و میرفت از اونور اندازه میگرفت که ارتفاع چقدره. و چون نمیتونست متر دست بگیره ابعاد بانک رو در بیاره، دوچرخه‌ش رو با دست از اطراف بانک میچرخوند و چرخش لاستیک رو می‌شمرد که ببینه چند دور شده
چند ماه مشغول این محاسبات شد و بالاخره فهمید که از یکی از کانالهای فاضلاب، باید یک تونلی با زاویه ۶۹ درجه بزنه که میرسه به داخل گاوصندوق. البته واقفید که کندن اونجا کار راحتی بود ولی محاسبات ریاضی دقیقش کار ذهنی بزرگی بود که در اون تیم فقط بولستر از پسش براومد
برای انجام این کارهای فنی و آماده کردن تیم آراخو ماشینش رو فروخت ولی بازم پول کم بود. گشتن و گشتن یه اسپانسر پیدا کردن! یک فرد اروگوئه‌ای تبار که سابقه درخشانی در سرقت داشت و پولدار بود. ۱۰۰ هزار دلار گذاشت وسط و گفت منم هستم.
این تیم سعی کردن ذهنیت پلیس‌ها رو بخونن. و تمام اقدامات احتمالی پلیس رو بررسی کنن. کار بی نقص بود. حتی گفتن اگه پلیس بیاد داخل کانالهای زیر زمین چی؟ گفتن خب باید یک لول بریم پایینتر که وصل میشد به فاضلاب توالت‌ها و عمق بیشتری بدیم به کار.
برای سرعت دادن به فرار گفتن قایق بیاریم داخل فاضلاب، گفتن آب عمق زیادی نداره نمیشه، بولستر گفت مشکلی نیست من یکی از شاهراههای اصلی کانال رو می‌بندم که آب بالا بیاد و بشه توش قایق روند. از همه پلنشون بی نقص بود
پرسیدن خب چطوری پلیس رو سرگرم کنیم روی زمین؟ به این نتیجه رسیدن که یک پلنی بچینن که این یک دزدی عادی از بانکه و چند نفر داخل بانک با این کارا مشغول باشن. گروگان آزاد کنن. زنگ بزنن پلیس و مذاکره کنن. پیتزا سفارش بدن و ...
روز موعد فرا رسید. دو نفروشن دو تا ماشین دزدیدن از یه نقطه‌ای و وارد زیرزمین بانک شدن و از پشت سر در گاراج بانک رو بستن. ماشین‌ها رو گذاشتن جلو در. دو نفر از در ورودی وارد شدن در لباسهایی شیک و پیک و به شکل آدمای پولدار. آراخو آخرین نفری بود که وارد شد و قبلش
یه جایی نزدیک به بانک یه ون رو پارک کرد با فلاشر روشن. پرش کرده بود از میخ‌های سه گوش و گریس و این چیزها. که بعدا پلیس این رو پیدا کنه و به اشتباه فکر کنه که اینا میخوان از این سمت در برن و این ماشینشونه. چند مورد از این حربه‌ها برای رد گم کنی به کار بردن
کار همه شون مشخص بود. دو نفر در زیر زمین برای انجام کار اصلی. یک نفر برای مذاکره با پلیس و وقت خریدن. دو نفر برای مدیریت گروگانها در داخل بانک و ... یکی دو نفر هم بیرون برای دست به سر کردن پلیس ها. اونی که کارش مذاکره با پلیس بود حتی چند ماه قبلش رفته بود کلاس بازیگری
تا بهتر بتونه حرف بزنه. سعی میکردن جوری خودشون رو نشون بدن که پلیس احساس کنه گیر افتادن. با استرس حرف میزدن. یکی یکی گروگان ازاد میکردن که پلیس بگه میخوان حسن نیت نشون بدن. این حس رو به پلیس دادن که ادمای واردی نیستن و همین الاناست که تسلیم بشن.
خلاصه، جزئياتش زیاده. بالاخره اونایی که زیرزمین بودن سیگنال دادن که وقت رفتنه. یکی یکی جمع کردن و رفتن پایین. گروگانها رو ترسوندن که تکون بخورین کشته شدین. رفتن تو گاوصندوق، واراد اون کانال ۶۹ درجه شدن و رفتن تو کانال اصلی فاضلاب شهر. وارد یه کانال عمیق تر شدن
و رفتن ده بلوک اونورتر با قایقی که از شانسشون موتورش از کار افتاده بود ولی آراخو فکر اینجاشم کرده بود. پارو آورده بود. از یه کانال فاضلاب پله گذاشتن اومدن بالا. سوار ون شدن و ادامه‌ی ماجرا رو از تلویزیون زنده دیدن. پلیس دو ساعت بعد وارد ساختمون شد
یه روز بعد بولستر رفت داخل شهر و یکسری از کارت‌های اعتباری که دزدیده بودن رو در اقصی نقاط شهر پخش کرد. یا انداخت تو چاه آب یا جاهای دیگه که اینطوری باز هم پلیس رد رو گم کنه و به اشتباه نقاط دیگه‌ای رو بگردن.
بعد گزارش دادن که دزدی قرن شده. ۲۰ میلیون دلار رو دزدیده بودن. پلیس به شدت عصبانی بود. مردم خوشحال بودن که یک سری آدم زبل اینطوری پلیس رو شرمنده کردن. کل کشور ازشون حرف میزدن و قهرمان ملی شده بودن. هیچ ردی ازشون نبود و انقدر خوب کار رو انجام دادن که کوچکترین سر نخی نداشتن
دو سال یک تیم خبره از نظر فنی، فکری و آدمهای سابقه دار در این حوزه روی تک تک جزئیات کار کرده بودن که هیچ رد پایی نزارن. جزئيات دقیق، کلی کار ریاضی و هندسی. کلی رد گم کنی و سرگرم کردن پلیس برای ۶ ساعت. هیچکس نفهمید تا اینکه
یکی از افراد تیم به اسم beto که بالا بهش اشاره کردم، سوار بر ماشین با دوست دخترش داره تو شهر چرخ میزنه که سر یه چهار راهی پلیس جلوشو میگیره. گرفتن بتو همانا و لو رفتن اسامی بقیه تیم همان. خب کی بتو رو لو داد؟ پلیس چطور پیداش کرد؟
بتو یکسالی میشد با زنش مشکل داشت. میگفت تو دوست دختر داری به من توجه نمیکنی. سر این ماجرا یه بوایی برده بود که این میخواد با دوستاش یه کاری بکنن. چون اون چند نفر بعضی وقتا میومدن خونه بتو تو گاراج تمرین میکردن. یک روز که عصبانی میشه از دستش زنگ میزنه به پلیس و میگه این مشکوکه
و پلیس از زن بتو جزئیات بیشتری هم میگیره چون اونا اغلب خونه این اومده بودن و چهره‌هاشون رو میشناخت. اغلب هم سابقه دارن بودن پلیس جزئیاتشون رو میدونست. به همین راحتی همه رو بازداشت میکنن و پرونده پنج ماه پس از اون دزدی قرن اینطوری بسته میشه.
لینک مقاله با جزئیات بیشتر: gq.com/story/the-grea…
یه فیلمی هم از این سرقت ساختن که همین اواخر اکران شده فکر کنم. من هنوز ندیدمش.
the heist of the century

imdb.com/title/tt109487…
فیلمش رو الان دیدم عالی ساختن. یه کم کمدی هم به ماجرا اضافه کردن

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Farid

Farid Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @Friedrish

11 Jan
سال، سال ۱۹۴۸ هست. ماه نوامبر. کشور استرالیا. ساعت هفت بعد از ظهر یک آقا و خانمی میرن سمت ساحل سومرتون Somerton در آدلید استرالیا. چشم که می‌چرخونن می‌بینن یک مرد خوشتیپ با کت و شلوار شیک، کفش براق، کراوات و موی سر شانه زده، تکیه داده به دیوار ساحل.
توی همین نگاهها مشاهده می‌کنن که مرد دست راستشو با حالت خسته طوری بلند می‌کنه و سپس میندازه پایین. حدود یک ساعت بعد یک زوج دیگری هم می‌بیننش. تکیه داده به دیوار ساحل، انگار به خواب رفته. چشماش بسته‌ست و با اون لباسهای به ظاهر گرون، در آرامش عمیقی به سر میبره.
صبح روز بعد بعضی از همون آدمای دیروزی که برای شنا برمیگردن ساحل، می‌بینن که این آقا با همون سر و وضع دیروزی همونجا نشسته. نزدیکش می‌شن می‌بینن بدنش سرد شده. شاید دیشب مرده، شایدم همین دم دمای صبح. کسی نمیدونست. حدود پنجاه سالش بود.
Read 32 tweets
5 Jan
روز هفتم دسامبر سال ۱۹۹۲ روزی بود که خیلی از جنگ‌ها تموم شده بود؛ ویتنام، کره، جنگ خلیج فارس. دوره‌ی جنگ سرد هم تموم شده بود. دنیا تقریبا داشت روی آرامش رو بالاخره میدید. توی این آرامش دنیا، انگار یک صدا از اعماق اقیانوس آرام تازه داشت به گوش بشر میرسید.
در یک پایگاه هوایی در غرب آمریکا در جزیره‌ی Whidbey یک سری هیدروفون (میکروفون دریایی) وجود داشت که در طول دهه‌ها کارشون ضبط تحرکات زیردریایی‌های شوروی بود. حالا که همه چی تموم شده بود، پرسنل پایگاه کنجکاو شدن ازینا برای شنیدن صداهای دیگه‌م استفاده کنن، اگر چیزی می‌بود.
همین روز هیدروفون‌های این پایگاه شروع کرد به ضبط کردن یک صدا از اعماق دریا. یک صدایی که تابحال نشنیده بودن. طیف نگارهای پایگاه روشن شدن و صدا رو چاپ میکردن روی کاغذ؛ صفحه‌ها پشت سر هم پرینت میشد و یک سری اصوات نامفهوم داشت روی کاغذ شکل میگرفت.
Read 26 tweets
3 Jan
یکی از کتابهای بحث برانگیز و تاثیرگذار بر قرن بیستم کتابیه به اسم «روانشناسی توده‌ها» اثر گوستاو لوبون. کتابی که لنین، هیتلر، موسولینی، محمد عبدو، فروید و خیلی‌های دیگه خوندن و ازش تاثیر گرفتن. درباره شناخت مردم بصورت گروه هست و اینکه تفاوت فرد بصورت تک و فرد در جمع چیه.
لوبون توضیح میده که توده یعنی افرادی که با تکیه بر یک ایدئولوژی، عقیده و ایده با هم متحد میشن. روانشناسی فرد بصورت مستقل با فرد در گروه به شدت متفاوته و فرد در هر کدام از اینها به نحو مشخصی رفتار میکنه.
وقتی فرد در گروه یا توده قرار میگیره، رفتارش عوض میشه. شما فردی رو در نظر بگیرین که بصورت مستقل خیلی انسان متمدن و بی آزاری هست، همین فرد اگر به واسطه‌ی یک ایدئولوژی در یک گروه قرار بگیره ممکنه به یک وحشی بی رحم تبدیل بشه.
Read 9 tweets
27 Dec 20
ساعت نه و نیم یک شبی در ژانویه یک پیرمرد ۷۱ ساله ویتنامی در کالیفرنیا دم در ساختمونی توقف می‌کنه و منتظر مسافراش می‌شه که زنگ زده بودن قبلا و تاکسی خواسته بودن. پیرمرده از دور نگاه کرد دید سه نفر با لباس کم در اون شب سرد اومدن که سوار ماشین بشن.
یکی از اون سه نفر که ویتنامی بلد بود با همون زبون به راننده گفت مارو ببر والمارت. پیرمرد راننده تاکسی هم یه نگاه به سر و وضعشون کرد و پیش خودش گفت با این لباسای نازک تو این شب زمستونی این وقت شب میخواین برین خرید؟ ولی چیزی نگفت. ماشین رو روشن کرد و بردشون سمت والمارت.
رسیدن دم والمارت، پیاده شدن،‌ رفتن داخل و پس از چند دقیقه برگشتن. اینبار به رانندهه گفتن مارو ببر Target (یک فروشگاه زنجیره‌ای دیگه). پیرمرده یه کم من من کرد که آخه این وقت شب تو این سرما، تارگت هم که یک ساعت راهه. یکی از اون سه نفر گفت ۱۰۰ دلار بیشتر بهت میدیم فقط مارو ببر اونجا
Read 36 tweets
19 Dec 20
مایکل تویس Michael Thevis سال ۱۹۳۲ در آمریکا به دنیا اومد. بچگی فقیرانه‌ای داشت؛ روزا درس میخوند و شبا تا نصف شب روزنامه میفروخت. تو نوزده سالگی با یه دختر ۱۶ ساله ازدواج کرد. خودش میگه انقدر فقیر بودم که پول خرید ضد یخ برای ماشینم رو نداشتم.
تویس اما آدم جاه طلبی بود و به زنش قول داده بود که تا قبل ۳۰ سالگی میلیونر بشه. بخاطر کار روزنامه فروشی و معاشرت زیاد با آدم‌ها، خیلی خوب بلد بود حرف بزنه. بلد بود بقیه رو متقاعد کنه. صاحب کارش رو راضی کرد که یه دکه روزنامه رو در اختیارش بزاره.
با زحمت و شب نخوابیدن و کار زیاد، تو ۲۳ سالگی خودش سه تا دکه روزنامه فروشی رو مدیریت میکرد. دهه پنجاه میلادی تو آمریکا هنوز بحث رابطه جنسی تو نشریات و مدیا تابو بود. تو سریال‌هاشون، مثل ما، زن و شوهر جدا میخوابیدن و برهنگی یک چیز مگو و در خفا بود.
Read 37 tweets
12 Dec 20
تونی شه‌ی Tony Hsieh از آدم‌های موفق و نامدار سیلیکون ولی بود که دو هفته پیش تو آتش سوزی کشته شد. اصالتا تایوانی، اولین شرکتش رو در اواسط ۲۵ سالگی به اسم LinkExchange فروخت به مایکروسافت. دومین شرکتش رو به اسم Zappos فروخت به جف بزوس و در جوونی میلیاردر شده بود.
آدمی بود با نگاه متفاوت و خلاق که بهش میگفتن استیو جابز ثانی. اما رفتارهای عجیبی داشت که باعث شد چندان کارهاش دیده نشه. چند سال پیش یک بخش از لاس وگاس رو بهش دادن که طراحی کنه. مدل مدیریتی‌ش هم ظاهرا خیلی خلاقانه بوده و اعتقادی به سلسله مراتب سازمانی نداشته.
این مدل مدیریتیش در شرکت Zappos خیلی معروف شد و باعث شد بعد از فروش شرکت به آمازون، مدیریت مجموعه رو با اختیارات کامل همچنان در دست بگیره. خیلی آدم دست و دلبازی بود. برای دوستاش خونه و رستوران و آپارتمان میخرید و همیشه تو خونه‌ش همه رو جمع میکرد به پارتی و خوشگذرونی.
Read 10 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!