سه سال پیش،یک دوره آنلاین پایتون ثبت نام کردم.ازهمه جای ایران همشاگردی داشتم و لذت درس خوندن فرامنطقه ای برام حس جدید وجالبی بود..توی گروه تلگرامی که بچه های دوره درست کرده بودند ،یکی از بچه ها جزوه های خیلی خوش خط ومرتبی میذاشت.اسمش لیلا بود و اهل یکی از شهرهای غربی.
توی کلاس چندتا همشهری مشهدی بودیم ،اکثرا فارغ التحصیل آی تی و مسلما درزمینه پایتون وبرنامه نویسی خیلی از من که زبان خونده بودم موفق تر.همه همشهریهام آقا بودند ومن جای مادرشون.

به سرفصل نوشتن توابع که رسیدیم،من مثل خر لنگ درگل مانده بودم
پیشنهاد دادم دسته جمعی این سرفصل روپیش ببریم.با گروه همشهریها کافی شاپ قرار گذاشتیم وقرارشد هرسه شنبه یک بازآموزی داشته باشیم.من باید پسرم رو میبردم مرکزبازی تا میتونستم برم کافی شاپ.یک سه شنبه پسرم تب داشت و بجای مرکز بازی همسرم زودتراومد تا مراقبش باشه.
برای فراراز وابستگی وگریه های پسرم ،بدون کیف و گوشی وکتاب زدم بیرون،بارون شدی میبارید ومن زودترازساعت کلاس ،رسیدم کافی شاپ.یکی از پسرها زودتراز من رسیده بود.داشت بااسکایپ صحبت می کرد.سرمیز دیگه ای نشستم و منتطر بقیه شدم ولی محیط کوچک بود و من ناخودآگاه حرفهاش رو میشنیدم.
طرف صحبتش یک خانم بود، از حرفهایی که درمورد کلاس میزدند کاملا مشخص بود که یکی از بچه های دوره آنلاینه

.از دفتری حرف میزند که قراربوده باپست برسه.دوست داشتم برم بیرون از کافی شاپ ولی بارون شدید بود،نه هدفون داشتم ونه گوشی که باهش سرگرم بشم.

صحبتش که تموم شد بادیدن من جا خورد
سعی داشت قضیه رو توجیه کنه و با شرم و خنده گفت:قصدمون ازدواجه.منم هارهار خندیدم وگفتم مبارکه ایشالا.انگارکه گوش شنوایی پیدا کرده باشه شروع کرد به حرف زدن
از رابطه بقول خودش لانگ دیستنسش گفت. طرف صحبت همان لیلا خانوم خوشگل و خوش خط بود . تاحالا ندیده بودش ولی وقتی ازش حرف میزد تمام وجودش میشکفت. از هدایایی گفت که برای هم می فرستادند از دفتری که قرار بود تا ولنتاین دستش باشد و بعد پس بفرستد. از اپلای کردن برای ده‌ها دانشگاه خارجی
و اینکه دوست داشت وقتی پذیرش گرفت ،بقول خورش بادست پر بره خواستگاری.حرفهاش بااومدن بقیه بچه ها ناتموم موند. من هم مثل شاگرد تنبل ها کاغذ و مداد قرض گرفتم و تمرین‌ها را حل کردیم. موقع رفتن کارت ویزیتش رو داد و گفت خریدی داشتید در خدمتم. کارت یک آجیل فروشی بود اطراف حرم.
دلم سوخت که چقدر مهربونه که از پول کارگری و زحمتکشیش به من تخفیف میده. کارت رو نگه نداشتم. جلسه های کافی شاپ کماکان ادامه داشت .
نزدیک ولنتاین شد و دکور همه مغازه ها و کافی شاپ ها قرمز و پر از قلب. اون جلسه امیررضا نیومد، میدونستم رفته تا هم یارش رو ببینه و هم دفتر رو بهش بده
ته دلم کلی براش خوشحال بودم. از کافی شاپ که اومدم بیرون و دیدم تو هوای منفی ۵ بیرون از کافی شاپ مچاله و داغون ایستاده. او گفت که لیلا داره عقد میکنه و بغضش شکست.ازم خواست که به لیلا زنگ بزنم.آشنایی من بالیلا خیلی محدود ودر حد گروه کلاس بود ولی قبول کردم.همسرم اومده بود دنبالم.
ازش خواستم بدونم توی ماشین تا بتونم راحت تر زنگ بزنم. زنگ زدم و گفتم" شما من نه همکلاسی، که خواهر امیررضا بدون.بهش قول داده بودی،درسته؟این بچه مثل مرغ سر کنده س.چی شده؟پرسید الان اونجاس؟گفتم الان دیگه نه !و ازماشین پیاده شدم.

لیلا گفت" امیررضا گداست.من نمیخام زن کسی بشم که هنوز
میخاد باپایتون شروع کنه به زندگی ساختن و پول در آوردن.برای من هدیه یک تکه از موهاش رو فرستاده،یک فندق فرستاده،یک تکه پارچه از روکش بالشش فرستاده که از اشک مچاله شده.این آدم اگه گدا نیست چیه پس!همین که اخلاق خوب و مهربون داره،کافیه به نظر شما؟"من الان یک مورد خوب دارم و
میخام ازدواج کنم"
جوابی نداشتم،خداحافظی کردم و حرفهاش رو به امیررضا گفتم.
شوهرم به امیررضا گفت اگر انقدر دوستش داری و میگویی مادرت هم موافقه چرا نگفتی مادرت زنگ بزنه تا کمی جدیت بگیره؟
گفت:چون مادرم مشکل گفتاری داره ،بعدشم میخواستم ولنتاین با دفتر وپذیرش دانشگاهم برم خواستگاری
تا ایستگاه مترو رسوندیمش و امیررضا با سرخوردگی تمام پیاده شد ورفت.
چند روزبعد خم شدم کفشهای بچه روازکف ماشین بردارم که متوجه شدم دفترچه ش کف ماشین افتاده.بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود.ازتمام پلتفرمهای اجتماعی ودوره پایتون هم دلیت اکانت کرده بود.
بهش ایمیل زدم ،دفترچه دست منه هروقت تونست بیاد بگیره.چندماه گذشت و من نفهمیدم چی به سر این بچه اومد.

هیچ وقت هم به دفترچه نگاه نکردم،مال من نبود.توی یک کاغذ پیچیدم و گذاشتم بالای کتابخانه.

چندماه گذشت ،آخر مرداد بود یک شماره ناشناس غیرازایران چندبارزنگ زده بود ومن خواب بودم.
پیام داده بود:لطفا ایمیلتون روچک کنید.
ایمیل از طرف امیررضا بود. کلی ابراز شرمندگی و خجالت کرده بود و خواسته و دفترچه رو ببرم به همون آجیل‌فروشی که کارتش رو داده بود و آدرس رو دوباره پایین ایمیل اضافه کرده بود. تاکیدهم کرده بود دفترچه رو به اسنپ و پیک ندم.
آدرس یک مغازه آجیل فروشی بود اطراف حرم، با پسرم رفتم .از آن مغازه هایی که ایران مینیاتوری اند. پر از بو ورنگ، ادویه های معطر از شهرهای مختلف. برگه های میوه ها وچای ترش و سفید وعربی.مرد مسنی پشت دخل بود. به جایی زنگ زد وگفت الان می آیند دنبالتان. مثل خلهارفتم نزدیک شیشه گلپر
سعی می‌کردم بینی ام را برای تمام عمرم پر از بوی گلپر کنم مرد مسن ظرف یکبار مصرفی پر از مغز به دست پسرم داد. چند دقیقه بعد دختر نوجوانی با چادر رنگی آمد گفت خانه مان همین نزدیک است فقط چون پیچ پیچ در پیچ بود، من آمدم دنبالتان. خواهر امیررضا بود.
از چندتا کوچه باریک رد شدیم و آخر یکی از آن در کوچکی بود با حیاطی بزرگ. زنی با موهای نقره ای دم در منتظر مان بود.
مادر امیررضا زنی بود بی نهایت زیبا ولبخندی زیباتر درخانه ای شبیه خانه سریال پدرسالار.پر از پنجره های  قدی با شیشه های رنگی،گچبری های گل ومرغ وشمعدان وترمه توی پذیرایی
دختر نوجوان پسرم را برد توی حیاط و شروع کردند توی حوض آب بازی.زن حرف زدنش سخت بود و درک حرفهاش برای من سخت تر.ازامیررضاپرسیدم.چندتاعکس از گوشیش نشونم داد .امیررضا بود،دانشجوی دکترای آی تی در دانشگاه جدیدش در نیوزلند.عکسهای بعدی که نشونم داد، بازهم امیررضا بود روی تخت بیمارستان.
از لابلای حرفها و اشک های پیرزن فهمیدم همان شب که سوار ماشین ما شده بوددیگه خانه نرفته سوار قطار شده و رفته شهر لیلا.
یک روز قبل از نامزدی دخترک رسیده.لیلا راهم  برای اولین باردیده ،از صبح دم خانه ایستاده ،دخترک رابانامزدش دم دردیده و تاصبح روزبعد همانجا نشسته،بلکه دل لیلا به
به رحم بیاد وچندکلمه باهش حرف بزنه که ناامید شده ،راه افتاده که بره سمت شهری که ایستگاه قطار داشته و نزدیک شهر لیلا بوده که توگرگ ومیش دم صبح خِفتش کردند.گوشی وپول ولباسش رادزدیده اند و لخت ولش کرده بودند کنار جاده. آش ولاش در شهرغریب معجزه وار زنده مونده.
پسرم دوباره از مرگ برگشته بود و من صد بار مرده بودم. یک هفته بعد از خفت گیری،به هوش آمده بود و زنگ زده بود خانه.
مشهدهم دوبارجراحی کرده تا کمی سر پا شده و تونسته بره روانکاوی وفیزیوتراپی.بعدهم با پذیرشش رفته نیوزلند.اون مغازه آجیل فروشی هم ارث پدر این بچه هاست.آن آقاهم که پشت دخل
بود،دایی امیررضا بود.
.امیررضا خودش نمی خواست از پول مغازه برداره باپول توجیبی زندگی می کرد دوست داشت خودش زندگیش رو بسازه.بارها ازش خواستم مغازه رو بفروشیم و بزنه به کاری ولی قبول نکرد.نیوزلندهم که رفت ،فقط سود یک سال مغازه را از داییش گرفت و رفت.چندروزپیش .ازآنجا زنگ زد و گفت
امانت عشقم دست این خانمه، میاره برات. بگیر و بزار توی اتاقم .
دفترچه رابه حاج خانم دادم،نگاهی کرد وزیرلب گفت آخه دفتر و خط به چه درد می خورد؟پسر من نابلد بود.تکه های مویش را میفرستاد،فندق تازه میرسید به مغازه یک دانه اش رو میفرستاد،گلهای شمعدانی را لای دفترچه میفرستاد،بلدنبود..
بلد نبود دل لیلا را گرم کند.

موقع خداحافظی حاج خانم رفت واز زیرزمین خانه،یک مشت آجیل مشکل گشا ریخت توی جیبم و کلی فندق توی پاکت کاغذی داد دست پسرم و گفت: تامترو بیکار نباشید.،فندقهایی احتمالا شبیه خنده های لیلا ،باز و خندان .من اما از دیدن فندقها توی دستهای پسرم،دلم لرزید
پایان
امیررضا،خودش اینجاست.
برایش آرزوی شادی دارم.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with سیمای زنی در دوردست

سیمای زنی در دوردست Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @innamanamnamanm

8 Jan
#سیما‌‌نوشت‌آگهی
@IllusionGarden1
اسم مادرم" همیشه بهار" بود. اما برخلاف اسمش انگار هیچ طراوتی از بهار بهش نرسیده بود.. لباس هایش همیشه تیره بود و چهره اش تکیده، دستهایش از پرز کاموا زبر بود و پشتش خم شده بود. شانه و کتفش درد داشت.وسط نخ عوض کردنها دست چپش را می گذاشت روی
شانه اش و ماساژ می داد. از بس همه این سال ها پشت ماشین بافتنی نشست کلاه ،شال گردن، دو تکه نوزادی و سه تکه کودک بافت‌.تمام این سال‌ها قیژقیژ ماشین بافتنی همراه زندگی‌اش بود من حتی توی مدرسه انگار قیژقیژ ماشین بافتنی را از دور می شنیدم ،صدایش رفته بود توی سرم.
سرم.شب می بافت، صبح می‌بافت، ظهر می‌بافت همیشه میبافت .مادرم آنقدر بافت و بافت تا ما از آب و گل در آمدیم و سر و سامان گرفتیم .پدرم گچکار بود گاهی کار داشت، گاهی نداشت. تابستان سرش شلوغ بود و زمستان بیکار.اما ماشین بافتنی مادرم برکت داشت و همیشه بود. تابستان و زمستان همیشه یکی بود
Read 16 tweets
7 Jan
#سیما‌نوشت‌آگهی
هم اسمش پروانه بود هم عاشق پروانه ها.روی همه وسایلش یا عکس پروانه بود یا پیکسل پروانه.در عین لطافت، بی نهایت جسور بود و به قول خودش اصلاً زن زندگی نبود . اما به نظر من زیبایی ها و ظرافتهای زنانه زیادی در وجودش بود.مربی کاراته بود.
آنقدر راست می ایستاد که Image
انگار پشتش خط کش گذاشتند . میترسیدم اگر بهش بگویم با من ازدواج کن، یکی بزند کنار شقیقه هام و بیهوشم کند. انگشتان دست هایش استخوانی و کشیده بودند و پوستی چغر که با لاکهای مات و کم حالی که می زد کاملا متناسب بود. یکبار گفت از انگشتر بیزار است چون حرکت دست  آدم را محدود می کند.
یکبار دیگر لابلای حرف‌هایش گفت دوست دارم یک پروانه روی گلویم خالکوبی کنم،از آن سه بعدیهای رنگارنگ.دوست ندارم رد این جراحی لعنتی دیده شود. میدانستم تیروئیدش را تخلیه کردند . از صحبت درباره اش طفره می‌رفت ولی سعی نمی کرد خط جراحی را مخفی کند.
Read 5 tweets
14 Dec 20
بعضی وقتها آدم دوست دارد ،بتواند لحظه ای را متوقف کند و آن لحظه بقول عباس معروفی قاب شود و برود روی دیوار‌.
لحظه ای بعد ،شاید آن ثانیه ای باشد که آدم دوست دارد از تمام زندگی اش،از تمام حافظه و احساسش خطش بزند ، بدون آنکه جایش بماند.
ونداد(پسرم)،توی بغل مهرداد(شوهرم)
دراز کشیده بود و داشت با موبایل مهرداد بازی می کرد.مهرداد خواب بود. ونداد آروم گفت مامان میشه یک لحظه رمز وای فای رو بزنی؟بازی آفلاین نمیره مرحله بعد.
زدم.
چشمهای ونداد از خوشحالی برق زد.به خوشحالی پسرک و برق چشمهایش خیره بودم و به پلکهای بسته مهرداد که انگار سایه دودی زده بود
کاش همان لحظه زمان متوقف می شد...
صدای زن جوانی از گوشی بیرون آمد که مهرداد را "مهرداد جان"خطاب می کرد، دلش تنگ شده بود و بالحنی عاشقانه قربان صدقه مهرداد می رفت.
مهرداد مثل فنر جهید و گوشی را از دست ونداد قاپید. ونداد به گریه افتاد و وسط گریه می گفت...بخدا وسط بازی دستم خورد به
Read 15 tweets
22 Nov 20
بی جانم بعد از فوت باباجان هجده سال زنده بود وآن هجده سال شاید بیشتر از همه سال‌های زندگی‌اش شاد بود. سیزده ساله بوده که زن باباجان شده و چهارده ساله که اولین بچه اش را زاییده. همیشه با سربلندی برای بقیه تعریف می‌کرد که به خاطر سادات بودنش هرگز از باباجان کتک نخورده .
بابا جانم از آن مرد های سنتی بود که به قول بلک کتس چهار تا عقدی دارند و چهل صیغه که همین کارهایش چه قبل از فوتش چه بعدش دردسرهای زیادی برای خودش و بچه‌هایش درست کرد .تسبیح شامقصود ریزدانه سبزی داشت که همیشه توی دستش بود، جوانتر که بود ،کسبه بازار ودوستانش به شوخی ازش میپرسیدند:
حاجی زرشکی!(بخاطر شغلش)چندتاشده؟؟؟
تسبیحش را بالا می‌آورد و میخندید یعنی به اندازه دانه‌های این تسبیح. پیرتر که شد باز به شوخی در آن در جواب آنهایی که سال‌ها این سوال را از او می پرسیدند، دو نقطه تسبیح را با دو دستش می گرفت و نشان می داد یعنی کم شده‌اند وباز می خندید.
Read 24 tweets
29 Oct 20
فصل "بِه" که می شود من عاشق می شوم.بِه میوه ایه که کمتر از درخت میفته ،باید کندش.مثل دلی که عاشقه و باید از عشقش کنده شه تا عشقش بتونه رشد کنه.ازاینجا که من هستم هیچ درخت بهی پیدا نیست،هرچه هست کاج وچنار و صنوبره.ولی من می دونم اون خونه پشت بیمارستان یک درخت بِه داره،یک روز که
درش باز بود دیدم.بوی برگهای درخت بِه رو میشناسم.فردا بعدازمدتها میرم خونه،حتما سرراه در اون خونه رو می زنم وچندتا برگ ازشون میگیرم ومیبرم خونه دم می کنم.
باوضعیت قلب فرشاد میترسم.هرچنددیروز نتیجه تست دومم منفی شد اماهنوز سرفه میکنم.سرفه از بچگی دوستمه، باهش
اخت شدم.علاجش بِه دونه س.باخودم فکر کردم زشته از صاحب اون خونه بخام که چندتا بِه هم بهم بده،میرم از مغازه میگیرم.
بچه که بودم بامادرم می رفتم سرکار.راهش خیلی دوربود و روزهای تعطیل منو میبرد که ازبرگشت تنها نباشه.اون روز روخوب یادمه،انقدر سرفه کردم که خانم صاحبخونه ازمادرم پرسید
Read 11 tweets
27 Oct 20
مریم را از یک سفر به چابهار در دو سال قبل می‌شناسم. سفر بخشی از زندگی بعضی از آدم‌هاست که هرگز حذف نمی‌شود، چه خودش، چه خاطراتش، چه مرور عکس‌هایش. من و مریم از این دسته‌ایم. مریم هیچهایکر حرفه‌ای بود.  همیشه کوله به پشت، اما من بخاطر شرایطم و اینکه شهر مبدا من با بقیه یکی نبود
باید هوایی به بچه‌ها ملحق می‌شدم. سه نفر دیگر خودشان را با هیچهایک به چابهار رسانده بودند. کُنارک- فرودگاه چابهار- که رسیدم تاکسی گرفتم که بروم چابهار و از آنجا به دریاچه صورتی و ساحل بریس که کمپ کنیم. خامی کردم و شیشه تاکسی را توی جاده دادم پایین. کلی گرد و غبار وارد ماشین شد،
چشمهایم سوختند و سوزش چشم راستم متوقف نشد که نشد.

پیش بچه ها که رسیدم ،چشمم به وضوح درد می‌کرد و قطره‌ی اشک مصنوعی هم فایده نداشت. وسایلم را گذاشتم و با یکی از بچه‌ها که اصلاً نمیشناختم‌ش و تا حالا ندیده بودمش با همان تاکسی راهی درمانگاهی در چابهار شدم. اسمش مریم بود و اهل شیراز
Read 31 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!