Amiin Profile picture
11 Oct, 15 tweets, 3 min read
1.مادر بزرگم فوبیای عجیبی نسبت به دزد داره یعنی حتی اسم دزد بیاد رنگش مثل گچ سفید میشه،علی الخصوص شب هنگام موقع خواب،اگه تنها باشه تا صبح نمیتونه بخوابه از همین روی بعد از فوت پدربزرگ هرگز تنها نخوابیده و هرشب یکی از بچه هاش یا نوه ها رفتن پیشش یا اون اومده خونه اینا
2.ما تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و اون شب مادر بزرگ مهمون ما بود و به محض تاریک شدن هوا مثل همیشه اولین سوالش این بود"اگه دزد بیاد چیکار کنیم؟"همه خندیدیم،بهش گفتم مادرجون امشب با راحترین خیال ممکن بخواب،طبقه سوم،در ضد سرقت،دوربین مدار بسته ،به هیچ وجه من الوجوه حداقل
3.امشب از دزد خبری نیست و بگیر تخت بخواب،دوشنبه شب بود ازون برنامه های جنجالی نود پخش میشد و منم میخ تلوزیون که ناگهان یکی دستشو گذاشت رو زنگ و پشت سر هم و طولانی زنگ خونرو زد،همه سراسیمه از خواب پریدن و بنده خدا مادربزرگه دستو پاش داشت از ترس میلرزید،خونه تازه به این
4.آیفون تصویری های بدون سیم تجهیز شده بود که من تا روزی که ایران بودم کار کردن باهاشو یاد نگرفتم،یه دکمه رو باید نگه میداشتی تا تماس صوتی برقرار میشد بعد یه چیز دیگرو تو مانیتورش تاچ میکردی درو باز میکرد،منم تا بیام بفهمم کدوم به کدومه زرت زدم درو باز کردم و چند دقیقه بعد
5.کوچه از نور قرمز و آبی ماشینای پلیس روشن شد و صدای قیژ قیژ بیسیم میومد،دیگه این تنها مادرجون نبود که میلرزید هممون از ترس زهره ترک شده بودیم،بابام داشت لباس میپوشید بره پایین که گفتم خودم میرم ،از ترس جرات نکردم با آسانسور برم پابرهنه از پله جلدی جستم پایین جلوی در
6.به محض اینکه درو باز کردم پلیسه اسلحه رو گذاشت رو صورتم گفت دستاتو آروم بزار رو سرت و آروم برگرد،تا اومدم حرف بزنم نامرد با پوتین زد رو قوزک پام که پاهام فاصله بگیرن از هم،من چون پابرهنه بودم و رو سرامیک لیز خوردم و با صورت افتادم زمین اون بیشرفم افتاد روم و دستمو از پشت قپونی
7.بست،بابا اگه مجرمم باشی این حجم از خشونت اخه چه معنی داره،همونطور که لبو دهنم رو سنگ بود بریده بریده گفتم بالاست،بالاست ،افسره داد زد جناب سرگرد داره میگه همدستش بالاست چی دستور میفرمایید،سرگرده اومد بالا سرم گفت بلندش کنید ،عوضی دست انداخت رو دستبندی که زده بود به دستم
8.منو کشوند بالا ،کتفم داشت از جا در میومد و یه درد فزاینده ای رو ستون فقراتم حس میکردم،در همین حین بابام که دیده بود من دیر کردم اومده بود پایین و در حالی که شلوارشو تا زیر چونه کشیده بود بالا اومد دید من با دست بسته و حال نزار بین چندتا پلیس واستادم،اومد جلو و گفت جناب سرگرد
9.چرا به دست پسرم دستبند زدین اتفاقی افتاده؟افسره دستشو گذاشت زیر چونه من گفت همدستت همینه؟بابام دید اگه بیشتر از این تعلل کنه اونم قپونی میبندنش پیش من گفت سرهنگ فلانی هستم ساکن طبقه سوم اینم پسر منه ،یکی در خونه مارو نصفه شبی زد ما درو باز کردیم بعد پسرم اومد پایین ببینه کیه
10.یارو سرگرده یه پا کوبید و سلام نظامی داد و عذر خواهی کرد بعد رو بهمون مرده که منو زده بود گفت با چند نفر از پله ها برین بالا و دو نفر هم با آسانسور بیان،بیشعورا نکردن دست منو باز کنن ،وقتی دستت از پشت بستس انگار دارن دستتو از کتف در میارن،تا اومدم بگم دستمو باز کنید یهو
11.صدای جیغ بلندی اومد، همسایه ها از صدای جیغ ریختن بیرون،صدای جیغ از خونه ما میومد ،بابام که داشته میومده به هوای اینکه کلید بر نداسته لای درو باز گذاشته بود و مورد تحت تعقیب هم که عرصه رو تنگ دیده و رفته تو،پریده تو یکی از اتاق ها و درم از پشت قفل کرده،حالا همه این اتفاقا جلوی
12.چشمان مادربزرگی داره میوفته که یک عمر از همین میترسید،پلیسا با نعره ریختن تو خونه ما و یالا بیا بیرون راه فراری نداری شروع کردن مشتو لگد زدن به در ،منو بابامم خودمونو رسوندیم بالا ازون ور داد میزنیم یالا بیا بیرون کثافت،حالا بابای منم این وسط جو گیر شده و واژه دیگه ای
13.به ذهنش نرسیده داره میگه بازی دیگه تموم شد بیا بیرون،خلاصه پسره که دید غیر از تسلیم شدن و یا پریدن از طبقه سوم راه دیگه ای نداره ،درو باز کرد اومد بیرون و اون افسر گندهه از موهاش گرفت و خوابوندش رو زمین دوتا مشتو لگدم زد بهش،یکیشونم اومد پیش من گفت برگرد دستتو
14.شل کن دسبندو باز کنم،منم مثل این فیلما بعد از رهایی شروع کردم مچ دستامو مالوندن ،ما نفهمیدم پسره چیکار کرده بود و چرا اون همه پلیس دنبالش بودن اونام هیچ توضیحی ندادن فقط سرهنگه اومد رو به من گفت هیچوقت پابرهنه نپر وسط عملیات پلیس،این دفعه بخت باهات یار بود ،مرتبه بعد معلوم
15.نیست چه بلایی سرت بیاد،اون شب مادربزرگم کارش به درمونگاه و سرم کشید و دیگه هیچوقت خونه ما نیومد،ولی برای یک عمر فوبیایی دزد اومدن دیگه دلیل منطقی پیدا کرده بود و دیگه کسی نمیتونست بهش بگه دزد کجا بود مادر جون توهم نزن ...

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

13 Oct
#رشتو بابام یه شوهر عمه داشت اسمش کتاب بود(به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله بوده من دقیق نمیدونم)قرار بود از شهرشون بیاد شهر ما یه آزمایشی بده که میبایست شب قبل از آزمایش روغن کرچک میخورد تا روده معده عاری از هر گونه غذای هضم شده یا نشده میشد
به محض هزیمت عمه بابام زنگ زد بهش که این شوهر ما اومده بره دکتر ولی روش نمیشه بیاد خونه شما و میخواد بره مسافر خونه خلاصه هر گلی به سرش بزنی انگار به سر عمت زدی،بابای ما هم پاشد رفت ترمینال کتابو پیدا کرد و ورش داشت کشون کشون آورد خونه ما،این بنده خدا که میدونست چه شب
کابوسواری در پیش داره تا اخرین نفس مقاومت میکرد که نیاد و هی التماس که بذار من برم مسافر خونه،بابای منم که گیر سه پیچ مگه من مرده باشم تو بری مسافر خونه و طرفو خر کش کرد آورد تو،و به محض ورود حمله کرد سمت سگک کمربند مردی که وادارش کنه شلوارشو بکنه تا تضمینی برای موندگاریش بشه
Read 20 tweets
5 Oct
دهه شصت ما توخانه های سازمانی ارتش بودیم با چهارصد دستگاه آپارتمان های ده واحدی،یه پسر 16 ساله از بلوک 5 عاشق دختر همسن خودش از بلوک 16 شده بود که باهم قرار ازدواج گذاشتن،خانواده هاشون وقتی از موضوع با خبر شدن به شدت مخالفت کردن،موانع و محدودیت های زیادیو برای دو عاشق شیدا ایجاد/
کردن،تا نتونن همدیگرو ببینن،یکی از روزهای سرد پاییزی که باد تو اتاقک های تاسیسات ساختمون زوزه میکشید ما شاهد بودیم که داشتن جسد پسرو با برانکارد از بلوک 5 بیرون میبردن،از قرار دخترو پسر عاشق پیشه بعد مخالفت های شدید خانواده هاشون تصمیم میگیرن هم زمان خودکشی کنن تا عشق ابدیشون در/
دنیای دیگه ادامه داشته باشه و اونجا باز بهم برسن،در لحظه اجرای تصمیمشون دختر میفهمه که جرات چنین کاریو نداره و امیدوار بوده که پسرک هم مثل اون منصرف شده باشه ولی دوره دوره ای بود که مردم از شجاعت و شهامت نوجوون های 13 ساله ای صحبت میکردن که/
Read 4 tweets
2 Oct
#رشتو زمانی که ما میخواستیم گواهینامه بگیریم باید به معنی واقعی کلمه از هفت خوان رد میشدیم،4 صبح باید میرفتی جلو راهنمایی و رانندگی صف وا میستادی که تازه ساعت 8 یکی میومد به صد نفر شماره میداد به بقیه میگفت خمیر نیست به همه نمیرسه،من خودم دو مرتبه بهم نوبت نرسید و دست از پا/
درازتر برگشتم خونه،اصلا یه عده با لحاف و تشک از شب قبل میومدن میخوابیدن تو صف،زمستونا شلوغترم بود چون از روستاهای اطراف که از کار کشاورزی فارغ میشدن فرصت مغتنمی بود برای اخذ تصدیق،نصف شب رفتن تو صف اصلا مرحله سخت هفت خوان نبود،یعنی اصولا جز خوان محسوب نمیشد /
اون صد نفری که بهشون نوبت رسیده بود میبایست در امتداد دیوار صف وامیستادن تا به پنجره یه وجب در یه وجب برسن و مدارکو از اون سولاخی بدن متصدی اونجا،نصف بیشتر اون صد نفر به دلیل نقص مدارک ریزش میکردن و کارشون راه نمیوفتاد یعنی بدبختا باز دوباره نصف شب باید بر میگشتن تو صف/
Read 29 tweets
29 Sep
#رشتو
بعد از امتحان نهایی سوم راهنمایی به بابام گفتم همه دوستام سه ماه تابستون میخوان برن سر کار منم میخوام برم،بعد از کلی اصرار و پافشاری بابام منو برد مغازه دوستش آقای عظیمی که تعمیرات دریل و دستگاه فرز و غیره داشت و قرار شد از فرداش 8 صبح دم مغازه باشم/@KhalilOghab
مغازه آقای عظیمی سه دهنه بود شامل دو دهنه بهم چسبیده کارگاه تعمیرات سیم پیچی دینام و ...بود که پسرش فرشاد توش بود و یه دهنه دیگه که به بقیه راه داشت و خود آقای عظیمی اونجا بود،زیر زمینشم داده بودن به مجید نامی که نجاری میکرد اونجا/
روز اول کار بهم یه بوبین سیم پیچی سوخته دریل دادن و گفتن سیم دورشو باز کن و دور دستت کلاف کن و هر یه دوری که پیچیدی دور دستت بشمار،دور 700ام اینا بود که شمارش از دستم در رفت و دوباره کلافو باز کردم که بشمارم،بار دوم بازم تو شمارش اشتباه کردم که دیدم دارن کرکره هارو میکشن و روز/
Read 68 tweets
20 Sep
دختر داییم چند سال پیش با معدل 19و نیم پیش دانشگاهی کنکور تجربی داشت و همه مطمئن بودیم قبولی در رشته پزشکی تهران کمترین پاداش او خواهد بود،زمان اعلام نتایح بر خلاف انتظارات گفته شد رتبه هزارم شده و همچنان برای رشته های پزشکی شانس بالایی داره /
ولی حاضر نیست غیر تهران شهر دیگه ای ره انتخاب کنه و در آخر هم رتبش برای رشته های پزشکی تهران کافی نبود،قبل شروی سال تحصیلی اومد خونه ما و گفت دانشگاه آزاد بهش پیشنهاد داده یکسال رایگان اونجا تحصیل کنه و اگر معدل الف بشه این شرایط تمدید میشه،ما هم مبنا رو بر صداقت گذاشتیم و/
چشم بسته پذیرفتیم که دانشگاه آزاد حتمن شرایط خاصی برای استعداد پروری داره،در همین راستا فامیل به شکرانه این اتفاق خجسته و ورود اولین پزشک خاندان به دانشگاه شروع به ارائه تسهیلات رفاهی به نامبرده کردند،یکی خونه در اختیارش گذاشت و دیگری لوازم منزل و واریز مبلغ ماهیانه به حسابش/
Read 9 tweets
9 Sep
در زیر این توییت میخوام براتون از احکام فقهی در مورد سکس با حیوانات بگم و حکم علما و فقها در این مورد بر بشمرم تا با آغوش باز به اسلام بگرویید
اگر فردی اعم از مرد یا زن با حیوان حلال گوشت جماع کند باید هرچه سریعتر آن حیوان به طرز فجیع کشته و جسدش هم سوزانده شود،اگر چنانچه گوشت حیوان قابل خوردن نباشد مثل خر،اسب و سگ باید آن حیوان شیطان صفت از شهر یا روستا خارج شود و بعد بفروش رسد،دقت کنید عزیزان تو شهر خودتون نمیشه
Image
Read 7 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!