Amiin Profile picture
13 Oct, 20 tweets, 5 min read
#رشتو بابام یه شوهر عمه داشت اسمش کتاب بود(به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله بوده من دقیق نمیدونم)قرار بود از شهرشون بیاد شهر ما یه آزمایشی بده که میبایست شب قبل از آزمایش روغن کرچک میخورد تا روده معده عاری از هر گونه غذای هضم شده یا نشده میشد
به محض هزیمت عمه بابام زنگ زد بهش که این شوهر ما اومده بره دکتر ولی روش نمیشه بیاد خونه شما و میخواد بره مسافر خونه خلاصه هر گلی به سرش بزنی انگار به سر عمت زدی،بابای ما هم پاشد رفت ترمینال کتابو پیدا کرد و ورش داشت کشون کشون آورد خونه ما،این بنده خدا که میدونست چه شب
کابوسواری در پیش داره تا اخرین نفس مقاومت میکرد که نیاد و هی التماس که بذار من برم مسافر خونه،بابای منم که گیر سه پیچ مگه من مرده باشم تو بری مسافر خونه و طرفو خر کش کرد آورد تو،و به محض ورود حمله کرد سمت سگک کمربند مردی که وادارش کنه شلوارشو بکنه تا تضمینی برای موندگاریش بشه
یعنی تو سیستم خاندان بابام اینا مهمون شلوارشو در بیاره دیگه شب موندنیه و ضمانت اجرای پذیرفت دعوت شب باید بمونی همون کندن شلواره(کلنم همه مردای شهر همیشه زیر شلواری از زیر شلوار میپوشن و جورابم تا زانو میکشن روش)یارو دید که بابام یهو سمتش حمله برده تا با فن کمر مردی ره
بخوابونه رو زمین و شلوار از تتش بکنه تسلیم شد و همونجا کشید پایین تا بابام بی خیالش بشه،مامانمم که فهمیده بود قوم شوهر داره میاد قبل اینکه بابام بره ترمینال،مرغشو انداخته بود تو قابلمه و تا اینا برسن خونه سیب زمینیشم سرخ کرده بود و تا اینا شلوارو بکنن داشت سفره رو مینداخت
کتاب با خجالت اومد نشست سر سفره و دید مادر ما کلی تدارک دیده با شرمساری گفت اگه اجازه بدین من شام نخورم چون صب آزمایش دارم و بهتره سبک بخوابم،که بابام با کفگیر دوباره یورش برد سمتش که اگه نخوری این زن ما میگه فامیل شوهر ما از دست پخت من خوشش نیومده و خلاصه با نیرنگ
بهش یه پرس کامل غذای چربو چیل خوروند،بعد شام نشستن به حرفو اخبار شبانگاهی گوش کردم که کتاب برگشت گفت دکتر گفته من باید از 9 شب شروع کنم روغن خوردن اگه اجازه بدین من از ساکم روغنمو بیارم که بابام باز جلدی پرید یه مجمه عرق خوری واسش جور کرد و چندتا استکان چید توش و آورد
واسه کتاب،اون بدبختم تا در بطریو باز کرد و بوش خورد زیر دماغش زد رو زانوش گفت یا ابرفض من این زهر مار بو گندو رو چطوری بخورم!!!هیچی دیگه بابامم ساقی وار شروع کرد براش پیک ریختن و هی توضیح که دماغتو بگیر یهو همه استکانو سر بکش،اون بدبختم یه قلپ رفت بالا قیافش شد مثل کویر
پر از ترک و کله کچلشم مثل لبو سرخ شد،بدبخت تا خرخره هم بهش چلو مرغ خرونده بودیم دیگه اصن جا نداشت حتی قد یه عدس فرو بده پایین،به هر ترتیب با تشویق ما و کوچینگ بابام استکان دومو رفت بالا که یهو انگار برق گرفتتش خشک شد و همونجور موند و بعد از شکمش یه صدای غررررررررر اومد و این
یهو مثل فنر از زمین بلند شد و حداقل رکورد استانو تو پرش درجا جابجا کرد، از پرش ناگهانیش ما همه ترسیدیم اونم مثل فشنگ دوید سمت مستراب،یعنی اگه کرنومتر میگرفتی صد مترو زیر 10 ثانیه دوید و دیگه سه متر آخر پرش سه گام و از همون فاصله شیرجه زد تو دستشویی
بعد مهیب ترین صدایی که میشد یک انسان از کونش در بیاره این درآورد یعنی بطور خلاصه اگه بگم کتاب تو چند دقیقه چندتا رکورد گینس ثبت کرد،آقا من نمیدونم این روغن کرچک از چه ترکیبی ساخته شده که به طرفته العینی جوری شکمو روون میکنه که دیگه همنشین همیشگی سنگ توالت میشی،هر تلاش کتاب
برای کم صدا کردن صدای گوزش منجر به شکست میشد و تو گویی ما وسط توپخانه نشستیم و دائما صدای انفجار مهیب تر به گوش میرسید،بابام برای اینکه ما یه موقع نخندیم و پیرمرد بیستر خجالت بکشه و یه جوراییم کتاب احساس راحتی کنه صدای تلوزیونو تا ته زیاد کرد ،ازون ور حیاتی تو اخبار داد میزد
مشروح خبر ها و ازینور کتاب جواب میداد زارت،بعضی وقتام هنوز زارت اول تموم نشده زارت دوم میومد،یعنی روغن کرچک با دل روده بنده خدا کاری کرده بود که از یه سوراخ همزمان هم گازهای تسعیدی خارج میشدن و هم زمان هم نفسگیری میکرد و از سمت دیگه میعانات دیگه خارج میشد و هنوز این صدا تموم
نشده موج دوم صدا مهیب تر ابتکار عملو در دست میگرفت،حالا کتاب بدبخت میخواست این همه صداهای افسار گریخترو مدیریت کنه وسطاش محکم سرفه هم میکرد که صدای گوزش تو صدای سرفش کم توجه تر جلوه کنه،خلاصه بعد از 40 دقیقه جون کردن مردی خیس عرق از مستراب اومد بیرون و دولا دولا اومد نشست سر
بساط عرق خوری،تا چشمش افتاد به بطری روغن زد تو سر تاسش که عرق سرد روش نشسته بود و گفت اینکه هیچی ازش کم نشده،من چطوری همه این شیشه رو بخورم آخه،بابام گفت بیا بشین کمرشو شکوندی مرد تو میتونی و همونطور که داشت بهش روحیه میداد پیکشو مرد تر از قبل ریخت،کتاب مادر مرده دماغشو گرفت و لا
جرعه پیکشو داد بالا،به بابام اشاره کرد دوباره پر کنه تا هنوز دهنش گهیه دومیم بره بالا،پیک دومو که رفت بالا یه صدای عجیبی مثل صدای افتادن پیچو مهره تو آبمیوه گیر از خودش دراورد و گازشو گرفت واسه راند دوم بره دستشویی،اینبار صدای گوزاش مهیب تر و طولانی تر بودن ،صدا ها
از گام ریز شروع میشد و انگار مسابقه زو میدن بصورت ممتد ادامه پیدا میکرد و وسطاش به گام درشت تر پیش میرفت تا دوباره تو گام پایین قطع بشه و قبل از استاپ کامل صدای بعدی از راه میرسید و کتابم که آبروی 70 سالشو یک شبه برباد رفته میدید با سرفه های محکم تر تلاش میکرد توجه مارو از گوز
به سرفه معطوف کنه،در همین کشمکش ها بین گوزیدن و سرفیدن مغز نتونست سیستم عصبو عضله ره خوب مدیریت کنه و مردی در حالی که خودشو تاب میداده افتاده رو گه خودش ، از صدای زمین خوردنش بابام پرید تو دستشویی و در حالی که کتاب دست انداخته بود رو گردن بابام و همه محتویات معدش شتک زده بود
رو سرو صورتش زیر لب ناله میکرد مگه نگفتم بذار من برم مسافر خونه،همینو میخواستی،دیدی آبروم جلوی بچه هات رفت؟چرا اخه ،اون شب کتابو کردیم تو حموم که بقیه کارشو با حباب ساختن توی وان ادامه بده و اما ماجرا وقتی غم انگیز تر شد و دنیا در چشم کتاب تیره و تار
که وقتی صبح بابام به اتفاق کتاب رفتن آزمایشگاه بهشون گفتن اشتباه اومدن و فردا نوبتشونه و کتاب فلک زده باید یک بار دیگه همون داستانو تکرار میکرد

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

11 Oct
1.مادر بزرگم فوبیای عجیبی نسبت به دزد داره یعنی حتی اسم دزد بیاد رنگش مثل گچ سفید میشه،علی الخصوص شب هنگام موقع خواب،اگه تنها باشه تا صبح نمیتونه بخوابه از همین روی بعد از فوت پدربزرگ هرگز تنها نخوابیده و هرشب یکی از بچه هاش یا نوه ها رفتن پیشش یا اون اومده خونه اینا
2.ما تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و اون شب مادر بزرگ مهمون ما بود و به محض تاریک شدن هوا مثل همیشه اولین سوالش این بود"اگه دزد بیاد چیکار کنیم؟"همه خندیدیم،بهش گفتم مادرجون امشب با راحترین خیال ممکن بخواب،طبقه سوم،در ضد سرقت،دوربین مدار بسته ،به هیچ وجه من الوجوه حداقل
3.امشب از دزد خبری نیست و بگیر تخت بخواب،دوشنبه شب بود ازون برنامه های جنجالی نود پخش میشد و منم میخ تلوزیون که ناگهان یکی دستشو گذاشت رو زنگ و پشت سر هم و طولانی زنگ خونرو زد،همه سراسیمه از خواب پریدن و بنده خدا مادربزرگه دستو پاش داشت از ترس میلرزید،خونه تازه به این
Read 15 tweets
5 Oct
دهه شصت ما توخانه های سازمانی ارتش بودیم با چهارصد دستگاه آپارتمان های ده واحدی،یه پسر 16 ساله از بلوک 5 عاشق دختر همسن خودش از بلوک 16 شده بود که باهم قرار ازدواج گذاشتن،خانواده هاشون وقتی از موضوع با خبر شدن به شدت مخالفت کردن،موانع و محدودیت های زیادیو برای دو عاشق شیدا ایجاد/
کردن،تا نتونن همدیگرو ببینن،یکی از روزهای سرد پاییزی که باد تو اتاقک های تاسیسات ساختمون زوزه میکشید ما شاهد بودیم که داشتن جسد پسرو با برانکارد از بلوک 5 بیرون میبردن،از قرار دخترو پسر عاشق پیشه بعد مخالفت های شدید خانواده هاشون تصمیم میگیرن هم زمان خودکشی کنن تا عشق ابدیشون در/
دنیای دیگه ادامه داشته باشه و اونجا باز بهم برسن،در لحظه اجرای تصمیمشون دختر میفهمه که جرات چنین کاریو نداره و امیدوار بوده که پسرک هم مثل اون منصرف شده باشه ولی دوره دوره ای بود که مردم از شجاعت و شهامت نوجوون های 13 ساله ای صحبت میکردن که/
Read 4 tweets
2 Oct
#رشتو زمانی که ما میخواستیم گواهینامه بگیریم باید به معنی واقعی کلمه از هفت خوان رد میشدیم،4 صبح باید میرفتی جلو راهنمایی و رانندگی صف وا میستادی که تازه ساعت 8 یکی میومد به صد نفر شماره میداد به بقیه میگفت خمیر نیست به همه نمیرسه،من خودم دو مرتبه بهم نوبت نرسید و دست از پا/
درازتر برگشتم خونه،اصلا یه عده با لحاف و تشک از شب قبل میومدن میخوابیدن تو صف،زمستونا شلوغترم بود چون از روستاهای اطراف که از کار کشاورزی فارغ میشدن فرصت مغتنمی بود برای اخذ تصدیق،نصف شب رفتن تو صف اصلا مرحله سخت هفت خوان نبود،یعنی اصولا جز خوان محسوب نمیشد /
اون صد نفری که بهشون نوبت رسیده بود میبایست در امتداد دیوار صف وامیستادن تا به پنجره یه وجب در یه وجب برسن و مدارکو از اون سولاخی بدن متصدی اونجا،نصف بیشتر اون صد نفر به دلیل نقص مدارک ریزش میکردن و کارشون راه نمیوفتاد یعنی بدبختا باز دوباره نصف شب باید بر میگشتن تو صف/
Read 29 tweets
29 Sep
#رشتو
بعد از امتحان نهایی سوم راهنمایی به بابام گفتم همه دوستام سه ماه تابستون میخوان برن سر کار منم میخوام برم،بعد از کلی اصرار و پافشاری بابام منو برد مغازه دوستش آقای عظیمی که تعمیرات دریل و دستگاه فرز و غیره داشت و قرار شد از فرداش 8 صبح دم مغازه باشم/@KhalilOghab
مغازه آقای عظیمی سه دهنه بود شامل دو دهنه بهم چسبیده کارگاه تعمیرات سیم پیچی دینام و ...بود که پسرش فرشاد توش بود و یه دهنه دیگه که به بقیه راه داشت و خود آقای عظیمی اونجا بود،زیر زمینشم داده بودن به مجید نامی که نجاری میکرد اونجا/
روز اول کار بهم یه بوبین سیم پیچی سوخته دریل دادن و گفتن سیم دورشو باز کن و دور دستت کلاف کن و هر یه دوری که پیچیدی دور دستت بشمار،دور 700ام اینا بود که شمارش از دستم در رفت و دوباره کلافو باز کردم که بشمارم،بار دوم بازم تو شمارش اشتباه کردم که دیدم دارن کرکره هارو میکشن و روز/
Read 68 tweets
20 Sep
دختر داییم چند سال پیش با معدل 19و نیم پیش دانشگاهی کنکور تجربی داشت و همه مطمئن بودیم قبولی در رشته پزشکی تهران کمترین پاداش او خواهد بود،زمان اعلام نتایح بر خلاف انتظارات گفته شد رتبه هزارم شده و همچنان برای رشته های پزشکی شانس بالایی داره /
ولی حاضر نیست غیر تهران شهر دیگه ای ره انتخاب کنه و در آخر هم رتبش برای رشته های پزشکی تهران کافی نبود،قبل شروی سال تحصیلی اومد خونه ما و گفت دانشگاه آزاد بهش پیشنهاد داده یکسال رایگان اونجا تحصیل کنه و اگر معدل الف بشه این شرایط تمدید میشه،ما هم مبنا رو بر صداقت گذاشتیم و/
چشم بسته پذیرفتیم که دانشگاه آزاد حتمن شرایط خاصی برای استعداد پروری داره،در همین راستا فامیل به شکرانه این اتفاق خجسته و ورود اولین پزشک خاندان به دانشگاه شروع به ارائه تسهیلات رفاهی به نامبرده کردند،یکی خونه در اختیارش گذاشت و دیگری لوازم منزل و واریز مبلغ ماهیانه به حسابش/
Read 9 tweets
9 Sep
در زیر این توییت میخوام براتون از احکام فقهی در مورد سکس با حیوانات بگم و حکم علما و فقها در این مورد بر بشمرم تا با آغوش باز به اسلام بگرویید
اگر فردی اعم از مرد یا زن با حیوان حلال گوشت جماع کند باید هرچه سریعتر آن حیوان به طرز فجیع کشته و جسدش هم سوزانده شود،اگر چنانچه گوشت حیوان قابل خوردن نباشد مثل خر،اسب و سگ باید آن حیوان شیطان صفت از شهر یا روستا خارج شود و بعد بفروش رسد،دقت کنید عزیزان تو شهر خودتون نمیشه
Image
Read 7 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!