Amiin Profile picture
16 Oct, 13 tweets, 3 min read
#رشتو_خاطره بعد از انگشت نگاری که اصطلاحا اینجا بهش میگن فینگر پرینت بهم گفتن دیگه میتونی بری سوشال نامبرتو بگیری،ما هم خوشحال خندان هر چی مدارک از زمان مصاحبه سفارت آنکارا بهمون داده بودنو ریخته بودیم تو یه کیف قهوه ای زشت که نمیدونم سال 70 چند،یکی روز معلم آورده بود
واسه مامانم که اون موقع چونان کالای لوکسی بوده که گفتن این فقط سزاوار وقتیه که امین رفت دانشگاه ازش استفاده کنه،حالا اون موقع امین چند سالشه؟8سالش !!خلاصه لای زر ورق گذاشتنش کنار بقیه کالای لوکس مشابه بالای کمد دورشم سیم خاردار کشیدن که احدی بهش نزدیک نشه،طوری که بعد چند دهه
اصلا فراموش شد،تا اینکه بعد فارغ التحصیلی من یادشون اومد ای دل غافل،کیفه رو نبردی دانشگاه با خودت،بعد اینکه من کارای مهاجرتم ردیف شد بابام گفت قسمتو میبینی؟ما اینو یادمون رفت بدیم ببری دانشگاه نگو قسمتش جای دیگه بوده خودشم کجا؟ آمریکا(مردم دلار میدن و اشیا گرانبها بابای من کیف
معلم های علوم تو دهه 60 ره توشه راهم کرد)دیگه قسمت قسمت بابامو که دیدم روم نشد بگم بابا این کیف چیه اخه مرد حسابی،دورتادورش زیپ داره که اگه با دست زیپ عقبی نگه نداری تا قیام قیامت میچرخه درش باز نمیشه فقط صدای باز شدن در میاره،لذا برای بازگشایی حضرت باید بزاریش لای پات با یه دست
زیپ خلفیو نگه داری با اون یکی دست زیپ قدامیو بکشی تا اذن دخول بده(منم سوراخ دعا ره پیدا کردم واستون از یه زیپ کیف ساعت ها پر چونگی میکنم)خلاصه ما رفتیم با اون کیف کذایی تو صف اداره سوسال سیکیورتی سرویس واستادیم که صفش عین نونوایی دم افطار ماه رمضون قیامت بود،بعد چند ساعت معطلی
شرف یاب شدیم بریم تو،حالا من صدها برگه با ربط و بیربط چپوندم تو کیف و یارو تا میگه فرم چه میدونم آی کوفتو بده من چون دقیق نمیدونم اصن از چه فرمی حرف میزنه،عین صدها برگه رو میدم دستشون تا خودشون هر چی میخوان سوا کنن،تصور کن افسر مربوطه که با یه زبون نفهم دیلاق طرفه
که از سه سال پیش هر چی ایمیلو مدرک داشته آورده ریخته جلوت میگه هرکدومو میخوای خودت با سلیقه خودت سوا کن من بهت حق انتخاب میدم و طرف باید هی ورق بزنه هی بزنه تا اونی که میخوادو پیدا کنه،جوریم میرفتم که مستعد این میبودم اگه یارو پاپیچ بشه و سوال زیاد بپرسه و من نفهمم
خودمو بزنم به غشی و مثل مریضای سرع بلرزم و بیوفتم رو زمین از دهنم کف بیاد،بیان دورم با کلید خط بکشن،حالا طرف فرم دلخواه پیدا کرده ازم پرسید دو یو هو درایور لایسنس؟یعنی گواهینامه داری؟حالا چه زمانیه؟زمانی که من رفتم سه بار آییننامه ره رد شدم و یه جلسم اشتباهی رفتم کلاس عرق خورا
شروع کردم واسه یارو زنه توضیح از اون اول اول،که من 20 سال تو ایران گواهینامه داشتم،بابا بزرگم پایه یک داشته،مرتبه اول رفتم امتحان دادم نمیدونسم که ده تا سوال اول زمان بندی داره سیستم ارور داد،بعد خانمه متصدی گفت باید واستی تو نوبت(حالا اینارو نصف خارجی میگم نصفشو فارسی)زنه هم
مثل گربه شرک زل زده بود تو چشمام که من چی میگم دوباره با نگاه توام با خواهش دوباره گفت سر،آی جاست اسک یو دووو یووو هوو درایور لایسنس؟؟که من اینبار مصمم تر در صدد برومدم تا حقانیت خودمو ثابت کنم و بگم به همین سوی چراغ من قربانی سیستم اشتباه و معیوب دی ام وی شدم و الا من
حقم نبود برم کلاس خنگا که سه بار رفوزه شدن،شروع کردم با سوز از سوالای سخت سری دوم داد سخن بر آوردم که آیا این رواست؟ببین کارادونا،چرا باید منی که خودم تو خیابون های تهران اگر دوتا ماشین تصادفی ببینم امکان نداره با ضریب بالا تشخیص نتونم بدم کی مقصره،باید سه بار آیین نامه رو رد
بشم؟کی؟من تازه اون آخونده تو کلاس عرق خورا(رجوع شود به رشتوی خاطره گواهینامه گرفتن من در بلاد کفر)150 دلار منو پس نداد ،حرومش باشه ایشالا،من با دلار 3700 اون پولو از ایران آورده بودم،اینجا که رسیدم خانمه که بزور جلوی خندشو نگه داشته بود و در آستانه انفجار بود گفت سر!!! فقط با یس
یا نو جواب بده؟پدسگ گواهینامه داری یا نه؟فقط یه کلمه آره یا نه،تا اومدم توضیح بدم که اگه دفعه اول زمان ....داد زد جاست یس اور نو؟ با خجالت گفتم نو بات ....گفت پس پاسپورت نشون بده،بنده خدا دنبال علت و معلول نبوده فقط میخواسته بدونه اگه آیدی دارم بدم اگه نه پاسپورت کفایت میکرده .

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

17 Oct
#رشتو
داییم اولین عضو فامیل بودکه اواخر دهه هفتاد میخواست بره خارج،فامیل ما تا اون روز هیچ فرد خارج راستکی رفته ای نداشت،مکه پکه و سوریه اینا زیاد رفته بودنا اما "خارج"نه،پروسه خارج رفتن داییم ماه ها زمان برده بود و ما هروز لحظه شماری میکردیم که هرچه زودتر اولین فامیلو صادر کنیم
خارج و از فروش فخر و دادن پز بی نصیب نمونیم(نمیدونی اون موقع ها یکی میگفت فلان چیزو داییم از خارج فرستاده چه کلاسی داشت)خلاصه روز موعود فرا رسید و همه فامیل در تکاپوی بدرقه مسافر عزیزمون بودند،بابابزرگم تمام بزرگان و سران فامیلو گرد هم جمع کرد تا با شور و مشورت،به جمعبندی راهبردی
راهبردی برسند که بشه توشه راه داییه کرد، خروجی اجلاس سران فامیل بر آن شد که آقا خارج دزد بازاره،ما شهرستانی ها هم ساده دل و نه سرزبون داریم نه زرنگی خاصی،بنابراین بهترین طعمه برای روباه مکار و گربه نره های زمان که اتفاقا خواستگاهشون همون خارجه هستیم،پس حواستون به پوله باشه،
Read 26 tweets
16 Oct
منم یکی دوبار با دیدن خواب مشابه،جیش کردم تو جام،از قضا یک موردش خونه مادربزگم اینا بود که گویا این اتفاق رو تشک مهمان صورت پذیرفته و عمق فاجعه بیشتر نمود داشته تو شدت واکنش ها،خلاصه ازون به بعد من هر وقت خونه مادربزگم میخوابیدم تبعید میشدم رو یک تشکچه ای از جنس مشما که زیرت
خش خش صدا میکرده(گویا جنس این مدل تشکچه ها مانع عبور هر گونه نم و رطوبت به روی فرش یا تشک میشده) اونو رو تشک اصلی مینداختن ،از استرس خوابیدن رو اون تشکچه پر سر صدا و خجالت شب قبل دوباره شب دوم هم شاشیدم توجام و ازونجا که تو خواب غلط میزدم بازم قسمت عمده آسیب به تشک اصلی رسیده بود
ازون به بعد منو از داشتن تشک اصلی هم محروم کردن و فقط تشکجه خش خشیرو مینداختن زیرم که اونم فقط تعبیه شده بود تا قسمت های تحتانی حد فاصل ناف تا زانو ره در بر بگیره،سو سابقه اون دو شب چنان تاثیر منفی تو افکار عمومی گذاشته بود که تا سه دهه من هروقت خونه مادربزگم شب موندگار میشدم
Read 4 tweets
13 Oct
#رشتو بابام یه شوهر عمه داشت اسمش کتاب بود(به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله بوده من دقیق نمیدونم)قرار بود از شهرشون بیاد شهر ما یه آزمایشی بده که میبایست شب قبل از آزمایش روغن کرچک میخورد تا روده معده عاری از هر گونه غذای هضم شده یا نشده میشد
به محض هزیمت عمه بابام زنگ زد بهش که این شوهر ما اومده بره دکتر ولی روش نمیشه بیاد خونه شما و میخواد بره مسافر خونه خلاصه هر گلی به سرش بزنی انگار به سر عمت زدی،بابای ما هم پاشد رفت ترمینال کتابو پیدا کرد و ورش داشت کشون کشون آورد خونه ما،این بنده خدا که میدونست چه شب
کابوسواری در پیش داره تا اخرین نفس مقاومت میکرد که نیاد و هی التماس که بذار من برم مسافر خونه،بابای منم که گیر سه پیچ مگه من مرده باشم تو بری مسافر خونه و طرفو خر کش کرد آورد تو،و به محض ورود حمله کرد سمت سگک کمربند مردی که وادارش کنه شلوارشو بکنه تا تضمینی برای موندگاریش بشه
Read 20 tweets
11 Oct
1.مادر بزرگم فوبیای عجیبی نسبت به دزد داره یعنی حتی اسم دزد بیاد رنگش مثل گچ سفید میشه،علی الخصوص شب هنگام موقع خواب،اگه تنها باشه تا صبح نمیتونه بخوابه از همین روی بعد از فوت پدربزرگ هرگز تنها نخوابیده و هرشب یکی از بچه هاش یا نوه ها رفتن پیشش یا اون اومده خونه اینا
2.ما تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و اون شب مادر بزرگ مهمون ما بود و به محض تاریک شدن هوا مثل همیشه اولین سوالش این بود"اگه دزد بیاد چیکار کنیم؟"همه خندیدیم،بهش گفتم مادرجون امشب با راحترین خیال ممکن بخواب،طبقه سوم،در ضد سرقت،دوربین مدار بسته ،به هیچ وجه من الوجوه حداقل
3.امشب از دزد خبری نیست و بگیر تخت بخواب،دوشنبه شب بود ازون برنامه های جنجالی نود پخش میشد و منم میخ تلوزیون که ناگهان یکی دستشو گذاشت رو زنگ و پشت سر هم و طولانی زنگ خونرو زد،همه سراسیمه از خواب پریدن و بنده خدا مادربزرگه دستو پاش داشت از ترس میلرزید،خونه تازه به این
Read 15 tweets
5 Oct
دهه شصت ما توخانه های سازمانی ارتش بودیم با چهارصد دستگاه آپارتمان های ده واحدی،یه پسر 16 ساله از بلوک 5 عاشق دختر همسن خودش از بلوک 16 شده بود که باهم قرار ازدواج گذاشتن،خانواده هاشون وقتی از موضوع با خبر شدن به شدت مخالفت کردن،موانع و محدودیت های زیادیو برای دو عاشق شیدا ایجاد/
کردن،تا نتونن همدیگرو ببینن،یکی از روزهای سرد پاییزی که باد تو اتاقک های تاسیسات ساختمون زوزه میکشید ما شاهد بودیم که داشتن جسد پسرو با برانکارد از بلوک 5 بیرون میبردن،از قرار دخترو پسر عاشق پیشه بعد مخالفت های شدید خانواده هاشون تصمیم میگیرن هم زمان خودکشی کنن تا عشق ابدیشون در/
دنیای دیگه ادامه داشته باشه و اونجا باز بهم برسن،در لحظه اجرای تصمیمشون دختر میفهمه که جرات چنین کاریو نداره و امیدوار بوده که پسرک هم مثل اون منصرف شده باشه ولی دوره دوره ای بود که مردم از شجاعت و شهامت نوجوون های 13 ساله ای صحبت میکردن که/
Read 4 tweets
2 Oct
#رشتو زمانی که ما میخواستیم گواهینامه بگیریم باید به معنی واقعی کلمه از هفت خوان رد میشدیم،4 صبح باید میرفتی جلو راهنمایی و رانندگی صف وا میستادی که تازه ساعت 8 یکی میومد به صد نفر شماره میداد به بقیه میگفت خمیر نیست به همه نمیرسه،من خودم دو مرتبه بهم نوبت نرسید و دست از پا/
درازتر برگشتم خونه،اصلا یه عده با لحاف و تشک از شب قبل میومدن میخوابیدن تو صف،زمستونا شلوغترم بود چون از روستاهای اطراف که از کار کشاورزی فارغ میشدن فرصت مغتنمی بود برای اخذ تصدیق،نصف شب رفتن تو صف اصلا مرحله سخت هفت خوان نبود،یعنی اصولا جز خوان محسوب نمیشد /
اون صد نفری که بهشون نوبت رسیده بود میبایست در امتداد دیوار صف وامیستادن تا به پنجره یه وجب در یه وجب برسن و مدارکو از اون سولاخی بدن متصدی اونجا،نصف بیشتر اون صد نفر به دلیل نقص مدارک ریزش میکردن و کارشون راه نمیوفتاد یعنی بدبختا باز دوباره نصف شب باید بر میگشتن تو صف/
Read 29 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!