Hooman Profile picture
16 Oct, 16 tweets, 4 min read
پنج سالم که بود رفتیم تولد پسر همسایه و من بعدش که فهمیدم تولد اینجوری است که در کیک همه شریک هستیم اما کادوها همه فقط به یک نفر می‌رسه گریه کردم که تولد منم هست. مدتی بعد تولد من و خواهرم را با هم گرفتند.
نمی‌دونم چطور ممکن شد چون ما بین ماه‌های تولدمون پنج ماه فاصله است.
دو سه هفته بعد یهو تولد هر دو تا پسر‌دایی‌ شد. یه مدت کوتاه بعد تولد دو تا دخترهای اون یکی داییم. عقلمون نمی‌رسید بپرسیم چطور ما هم زوج زوج با هم متولد شدیم!
خیلی برامون نرمال و طبیعی بود. جوری که دایی بزرگه وقتی برای یکی از دخترهاش تولد گرفت تعجب کردیم که چرا تولد بقیه نیست؟
چند وقت پیش تولد خواهرم بود. شوهرش گفت باید حتما کیک درست کنی وگرنه آرتین (خواهر‌ زاده) قبول نمی‌کنه که تولدت شده و بعد هی گیر میده که تولد بگیریم. خواهرم خودش کیک درست کرد. بعد موقع تزیین روی کیک انگور گذاشت که آرتین شاکی شد این آشغالها چیه.

یاد همین تولد کذایی دو نفره افتادم که زن‌دایی کوچکه نگذاشت که مادرم کیک سفارش بده و گفت خودمون درست می‌کنیم و چرا خرج اضافه؟ من هر چی زر زر کردم که خودمون درست می‌کنیم چیه. بریم بخریم. محل ندادند. کیک درست شد دیدم وسط کیک سوراخ داره. دنیا روی سرم آوار شد که چرا وسطش سوراخه؟
از این کیکهای که داخل فر می‌پزند که قالبش سوراخ داره. از اینها بود. حالا دیگه عکس بهتر پیدا نکردم. دیگه یه چیزی در همین مایه‌ها. منم بغش کردم که این چیه؟‌ کیک تولد چرا سوراخ داره؟ گفتند ناراحت نباش حالا درست می‌کنیم. گفتم مگه میشه؟‌
یک مقوا بریدند گذاشتند روی سوراخ روش خامه ریختند. گفتند ببین چه خوب شد. گفتم بچه‌ها انگشت می‌زنند معلوم میشه سوراخه. گفتند نه. تمام طول تولد مواظب بودم کسی یک وقت وسط کیک انگشت نزنه معلوم بشه زیر خامه مقوا است.
بعد برای تزیینش کمپوت گیلاس باز کردند و گیلاس چیدند روی کیک که دیگه اینجا شاکی شدم و زر زر گریه که این چیه؟ این کثافتکاریها چیه؟ چی می‌شد از بیرون می‌خریدم. این خیلی زشته. که مادرم گفت عوضش آب کمپوت را میدم بخوری که قلبم آروم گرفت. آب کمپوت را خوردم. ولی باز احساسم این بود زشت شد
دو تا دایی‌ اون زمان در یک خونه زندگی می‌کردند. یک طبقه بالا یکی طبقه پایین. پسرهای اون طبقه بالایی که دایی وسطی بود گریه که چطور تولد هومن و هنگامه میشه تولد ما نمیشه؟‌ یعنی گریه‌شون از قبل از تولد شروع شده بود. چون الان یادم میاد وسط تولد گفتند مامانشون گفته تولدشون زودی میاد.
تولد اونها که شد دوباره این زن‌دایی کوچکه طبقه پایینی رفت زیر گوش جاریش که کیک از بیرون نخرید. خودمون درست می‌کنیم. از همین کیک سوراخ‌دار مقوایی‌ها درست کرد. من البته در مدت تولد اونها نگران سوراخ کیکشون نبودم. سوالم این بود که آب کمپوت را کی خورد؟‌هنوز تو یخچال آب کمپوت دارید؟
دیگه تولد ما دو تا خانواده که شد. بچه‌های خود اون زن دایی کیک پز کوچکه هم گریه کردند که چرا تولد همه میشه تولد ما نمیشه؟ که تولد اونها هم شد. ما هم خوشحال بلند شدیم رفتیم تولد که یهو با بزرگترین خیانت زندگیم تا اون زمان روبرو شدم. از بیرون کیک سفارش داده بودند.
دو تا کیک بود کوچک و بزرگ. کیک کوچک را یادم نمیاد. ولی کیک بزرگ یک مزرعه بود و یک خرگوش با خامه درست کرده بودند و گوشهای خرگوش از این نون حصیری‌ها بود. کیکشون از این کیک واقعی‌های قنادی بود. نه از این سوراخدارهای وسط سوراخ میوه کمپوتی روش.
من فقط تمام مدت زن‌دایی کوچکه را نگاه می‌کردم و احساس می‌کردم که چقدر ازت بدم میاد. نامرد. منم از همین کیکها به مامانم می‌‌گفتم. هی اومدی گفتی نه کیک خودمون بپزیم. در همین احوال تنفر. یهو پسرداییم در شلوغ رفت خرگوشی روی کیک را کند زارت یهویی گذاشت تو دهنش درسته خورد.
پسر‌داییم که اینکار را کرد. انگار که یهو دستور حمله اومده و دیگه حمله کردن به کیک مجاز شده. یهو همه بچه‌ّها حمله کردند که هر کس یه تکه از گل کیک را بکنه و بخوره. پدر و مادرها حمله کردند بچه‌ّها را بگیرند. یهو بچه‌ها گریه گریه. کل سالن همه شروع کردند به گریه.
یه جوری شد که نوار را قطع کردند از بس که صدای گریه بچه‌ها بلند بود. یهو تولد شده بود مجلس عزا. اینقدر صدای گریه زیاد بود که من گوشم درد گرفت رفتم حیاط. بعد که برگشتم دوباره نوار گذاشته بودند و دست دست. کیک ولی دیگه نبود. کیک را بردند گذاشتند تو یخچال تا آخر تولد.
پانوشت:
چون برای بعضی این عکس ریشو طالبانی اختلال ایجاد کرده در تصویر سازی و یه بچه ریشو را می‌بینید که نگران سوراخ کیک و آب کمپوت است. تصویر ذهنی را با این عکس عوض کنید.
این زن‌دایی کوچکه همونی است که رفتند دبی

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Hooman

Hooman Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @MyMazinLife

21 Sep
تفاوت اصلی زندگی خارج از ایران مثلا در کانادا با ایران در چیست؟‌ برای من نه در تفریح است نه در امکانات مالی زیاد.
ایران زندگی ساده داشتم. خارج از ایران هم زندگی ساده دارم. تفاوتش در نترسیدن از آینده است. از اینکه شب وقتی می‌خوابم نمی‌ترسم صبح یهو همه چیز از هم پاشیده باشه.
تفاوتش در این است که همزمان لازم نیست که دایم در مسابقه باشم که چیزهایی که دارم را از دست ندم. تفاوتش در این است که لازم نیست همزمان شغل حرفه ای خودم را داشته باشم و متخصص صد تا چیز دیگه هم باشم که بتونم از قیمت طلا و سکه سر در بیارم هم ملک و زمین و بورس و هم پیش‌بینی آینده سیاسی
تفاوتش در این است که می‌تونم زندگی عادی کارمندی داشته باشم. فقط یک جا کار کنم و نترسم از آینده. وقت اضافه‌ام نرم دنبال شغل دوم و سوم و فکرم همه‌اش مشغول این نباشه که با چندرغاز سرمایه‌ام چه کنم که ارزشش از بین نره.
Read 7 tweets
21 Sep
According to the Islamic historians Ibn Ishaq and Ibn Sa'd, Zayd became disillusioned with the traditional religion of Arabia, for the stone that the people worshipped "could neither hear nor see nor hurt nor help"and "the worship of stone or hewn wood is nothing."
He pledged with three friends that they would seek the true religion of Abraham, which they called al-Hanafiya. The other three men eventually converted to Christianity.
Zayd travelled to Syria to question both Jews and Christians about their beliefs, but he was not happy with the answers of either group. According to later Muslim historians, he had "the religion of Abraham, following the natural form" and "worshipped Allah alone with no partner.
Read 13 tweets
20 Sep
دم صبحی ساعت پنج و نیم با سردرد وحشتناک از خواب بیدار شدم. سردردش جوری بود که نمی‌تونستم خوب روی پا وایستم و از شدت درد حال تهوع بهم دست داد. کلی رانندگی کردم اومدم که خونه خودم باشم. قرص مسکن خوردم و بعد خوابم برد. خواب دیدم دبیرستانی هستم. بابام اومد پیشم. دستم را گرفت برد ...
یه مدرسه طرف مولوی ثبت نام کرد. خود اون خیابون نه، اون اطراف. تنها زندگی می‌کردم و خونه زندگی خودم را داشتم. روز اول وقت گرفتم دیدم از خونه تا مدرسه با تاکسی دو ساعت در راه هستم. گفتم از فردا با ماشین خودم میرم.
کلاسهای مدرسه دو تا دو تا ترکیب شده بود. یه تخته این سر کلاس بود و یه تخته ته کلاس. دو تا معلم مختلف درس می‌دادند. یکی عربی درس می‌داد یکی ریاضی. هر کس که ساعت ریاضیش بود به دبیر ریاضی توجه می‌کرد و اونکه کلاس عربیش بود به دبیر عربی.
Read 5 tweets
17 Sep
خیلی بهداشتی‌تر است که. همونجا بعدش آب هست می‌شوری و تمام.
آب دهن از ادرار خیلی آلوده‌‌تر است. اگر انداختن آب دهان و شستن دندون در سینک دستشویی براتون مشکلی نداره، ادرار که بارها از اونها کم آلودگی‌تر است.
مسواک در سینک ظرفشویی
چرا آب دهان با اون همه آلودگی برامون پذیرفته است؟
Read 5 tweets
14 Sep
مثلا هیچ موقعه فکر نمی‌‌کردم که موسوی که قبل از حصر طرفدارهای جدی داشت که براش به خیابون می‌اومدند و شعار موسوی دستگیر بشه ایران قیامت میشه می‌دادند. بعد از حصر و گذشت بیش از ده سال، چهره منفوری بشه.
البته از نظر تاریخی اتفاق بی‌سابقه‌ای نیست. در مورد مصدق هم در دوران حصرش این اتفاق افتاد. قضیه این است که سطح مطالبات مردم ثابت نمی‌مونه و تغییر می‌کنه. و آدم‌های میاند که رهبری اون مطالبات را دارند و رهبران قبلی دیگه از دور خارج میشند.
مثلا بعد از ۲۸ مرداد ۳۲ زمانی که رهبران نهضت ملی زندانی بودند. رهبری اعتراضات کم کم منتقل شد به روحانیونی که حالا حرفهای تندتری می‌زدند. ملیون گسترده تغییرات مد نظرشون در چهارچوب حکومت بود، روحانیون تغییرات جدی‌تری می خواستند.
Read 4 tweets
14 Sep
دبیرستان یه دبیر فیزیک داشتیم راننده مینی‌بوس بود. یعنی اینجوری بود که قبلا دبیر فیزیک بود بعد به خاطر مسایل سیاسی از آموزش پرورش تعدیل شده بود. برای مخارج زندگی رفته بود مسافرکشی و در نهایت مینی‌بوس گرفته بود شریکی کار می‌کرد. حالا اون سالها دوباره دعوت به کار شده بود.
بعد این خیلی آدم عجیبی بود. یک سری جزوه و مساله نوشته بود و کپی کرده بود و بهمون می‌داد که از روی همونها تمرین کنیم. همه را هم با دست نوشته بود یعنی به تایپ و اینجور چیزها اعتقاد نداشت. دستی درشت درشت نوشته بود همه شکلها را هم با دست کشیده بود و همون را کپی کرده بود.
هیکل بزرگی هم داشت و بی شباهت به راننده کامیونها نبود. مخصوصا دستهای خیلی درشتی داشت. ولی برخلاف ظاهرش و پیش زمینه‌ای که ممکن بود از شغل قبلیش داشته باشی. خیلی آدم مودبی بود یعنی اصلا دهنش به فحش و توهین باز نمی‌شد. بدترین حرفی که زد این بود که یه بار برگشت گفت ماکارونی داری؟
Read 6 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!