Amiin Profile picture
18 Oct, 18 tweets, 4 min read
#رشتو بابابزرگم یه دوچرخه 28 قدیمی داشت که از بس گوشه حیاط زیر آفتاب مونده بود روی زین چرمیش ترک خورده بود و اگه غریبه سوارش میشد کونشو گاز میگرفت(یعنی یه شکافی تو زین چرمی داشت که موقع تقلا برای رکاب زدن دهنش باز میشد و تو رکاب بعدی بسته میشد )
زین دوچرخهه سه چارتا فنر سفتم داشت که کمال همکاری ره با ترکه داشتن،بطوری که اگه ترکه طعمشو گیر مینداخت فنرا هم با انقباض خودشون باعث میشدن هر تیکه از گوشت که به دندونشون برسه چونان گازی بگیرن که قشنگ قلوه کن شه،جالبه هر وقت خود بابابزگم سوارش میشد مثل اسب تکسوار نه گازش میگرفت
نه اوقات تلخی میکرد و خلاصه خیلی رامش بود،یه چندباری زخم خورده های زین پدسگ اومده بودن رو کش براش نصب کرده بودن ولی زین وحشی از رو روکش بازم گاز میگرفت،یه بار سر ضل آفتاب چله تابستون به بابام گیر دادم که منو ببر دکون مراد جیگری برام جیگر بخر،بابام گفت بزار مادرت اینا
برگردن،رفتن بیرون،ماشینو بیارن چشم میبرمت ،منم ازونجا که بچه گوهی بودم و چون تنها نوه پسری هم خانواده بابام و هم فامیل مادرم بودم چنان لوسم کرده بودن (نوه پسری بعد از من داداشم بود که ده سال ازم کوچیکتره)که علیمردان خانی بودم برای خویشتن خویش و نمیشه اینا حالیم نبود
اونم در مقابل بابای مظلوم و مهربونم(مامانم چون معلم بود بهم باج نمیداد و مثل سگ ازش حساب میبردم)پامو کوبوندم رو زمین که من همین الان جیگر میخوام،بابام گفت پسرم ماشین نیست تو هم اهل پیاده راه اومدن نیستی ،اون دفعه هم که پیاده بردمت فلان جا،پدر منو درآوردی مجبور شدم کولت
کنم،ولی تو گرما دیگه نمیتونم والا خر کشت کنم،گفتم بیا با دوچرخه آقاجون بریم پس،بابام که از داستان گاز گرفتن اسب چموش بابابزرگه خبر نداشت یکم سرشو خاروند دید فکر بدیم نیست و قبول کرد،قدیمیایی مجلس میدونن دوچرخه 28 چه جور دوچرخه های بودن،حتی اگر با 190 سانت قد سوارش
میشدی بازم پات به رکاب نمیرسید و باید بزور در حالی که نوک انگشتای پات رکابو لمس میکرد،پا میزدی،بزرگترا سوارش میشدن بچه مچه هارو هم میذاشتن یه ور رو میله طولی بدنه جلو،حالا فرمون عریضم داشت که سیستم ترمزش اینطور بود با دوتا میله نازک از کنار میله کلفتر فرمون بطور موازی وصل شده بود
بچه مچه ها که انگستاشون باریک میبود موقع سوار شدن مجبور بودن دستشونو بگیرن رو میله فرمون،حالا اگر وارد نمیبودی و ناشی بازی در میوردی موقع ترمز گرفتن راکب دوچرخه میله نازک ترمز جمع میشد و میچسبید به لوله اصلی فرمون و اگر دست بچه میموند لاش قشنگ دو شقه میکرد انگشتو،یعنی واسه نشستن
به عنوان مسافر هم اگر از دانش و تجربه بی بهره بودی حداقل مجازاتت قطع عضو بود(عجب کوفتی بود اون دوچرخه 28 ها)خلاصه بابامو هرجور شده راضی کردم بیاد با دوچرخه وحشی آقاجون بریم جیگرکی،حالا بابای طفل معصوم من تو عمرش اصلا سوار دوچرخه نشده،اول همون تو حیاط یه نمیچه دور قلق گیری زد
وی هی فرمونو مبتدیانه به چپو راست میبرد تا بتونه تعادل دوچرخه ره حفظ کنه،منم که بچه تخس و زبون درازی بودم گفتم بابا میخوای چرخ کمکی های دوچرخه منو باز کنیم بذاریم رو این و هر هر میخندیدم که بابام دید اگه نتونه بیش از این اسبو هی کنه پسر علیمردان خانش آبروشو پیش همه میبره،چرخو
از حیاط آورد بیرون و گذاشت لبه جدول و سوارش شد،منم بلند کرد گذاشت رو میله جلو،خلاصه هر طوری بود روندش،و بالاخره را افتادیم،هوا بدجور گرم بود وسط ظهر تو خیابون شکر خدا پشه پر نمیزد،بابام که داشت هن هن رکاب میزد خیس عرق شده بود و رکاب زدن تو سر بالایی نفسشو بریده بود
ولی خطر اصلی رکاب زدن تو سربالایی و از نفس افتادن تو سربالایی نبود ،زین پدسگ یه طعمه ناشی و تازه کار پیدا کرده بود که تو سربالایی مجبوره هی وزنشو به طرفین باسنش منتقل کنه تا با اتکا به نیروی وارده محکمتر رکاب بزنه،خانم های جمع اگه چشمشونو ببندن که حتمنم میبیندن باید بگم مردا تو
گرما یک سری از اعضای بدنشون شل میشه و پوستش کش میاد،حالا گرمای هوا از یه طرف،زین داغ دوچرخه هم از طرف دیگه باعث شده بود دوتا آویز های بابای بخت برگشته من حسابی شل و آویزون بشه،در همین اثنا زین پدسگ که یه طعمه جدید پیدا کرده بود با یه حمله برق آسا پوست تخمای بابای منو گاز گرفت
اقا یهو بابای بیچاره من یه نعره ای زد که گویی مار نیشش زده و دیگه چشمش سیاهی رفت و نتونست دوچرخه رو کنترل کنه و خوردیم زمین،حالا زین پدسگ یه قسمت نرم و شل شده گیرش اومده مگه ول میکنه ،بابای بینوا مثل مجروح جنگی که یه پاش تیر خورده میخواد خودشو از زین جدا کنه
زین لعنتیم مثل مار آناکوندا که طعمشو چسبیده مگه رها میکنه،از اینور بابام خودشو کشون کشون رو زمین میکشه ازونور دوچرخه سنگینم که از زین به تخم مردی چسبیده دنبالش رو زمین کشیده میشد
ما اون روز جیگر نخوردیم و چونان لشکر هزیمت شده(هزیمتو این دفه در جای مناسب بکار بردم)سلانه سلانه برگشتیم ،بابام روش نشد به دیگر زخم خورده های زین پدسگ بگه اون از چه ناحیه ای مورد حمله واقع شده و بیچاره به گفتن اره کون منم بد گاز گرفت اکتفا میکرد ولی اگه خوب به عمق چشماش مینگریستی
نیک میفهمیدی چه جدول آب و خیابان چمن منظور کیست
زخم میدان ها کشد تا دل کشاید مرد را
من اون موقع نفهمیدم چه بلایی سر بابام اومده تا اینکه اولین بار توپو شوت کردن و خورد بین دو پای من،وقتی داشتم از درد زمینو گاز میزدم یاد اشکای بابام افتادم که تو کشمکش بین زینو زیپ،مرد مغلوب میدان بود

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

19 Oct
#رشتو
زمان ما نرخ سن ختنه پسر بچه ها حدودای 6و7 سالگی بود یعنی قبل ازرفتن به مدرسه بچه ره میفرستادن زیر تیغ دولبر،ازهمین روی وقتی میرفتی کلاس اول نصف بچه ها با دامن میومدن میشستن سر کلاس. بنابراین تابستون قبل از رفتن من به مدرسه،قرعه فال به نامم خورد برای رفتن به قتلگاه ختنه گاه
بابای منم که از مدت ها قبل در تدارک این اعزام بود کلی تحقیقات مبسوطی برای برسی و شناخت انتخاب دولبر اصلح به عمل آورده بود.به هر حال مسئله مهمی بود و اگر سرسری میپنداشتی و سهل انگاری میکردی جایی برای جبران اشتباه نبود،علاوه بر خوب از آب درآوردن زیبایی ظاهری،ایجاد حلقه هلالی و
قرینه مناسب درآوردن کار،کارآیی بعد از این عضو معلول(یعنی عضوی که قراره عمل شه)بسیار حائز اهمیت بود،برای مثال ما یه همبازی داشتیم به اسم مشتبا که باباش حساسیت لازم برای ختنه کردن پسرشو نداشت برا همین بچه مجبور بود خلاف جهت نقطه ای که قرار بود جیش کنه وای میستاد تا با انجام محاسبه
Read 19 tweets
17 Oct
#رشتو
داییم اولین عضو فامیل بودکه اواخر دهه هفتاد میخواست بره خارج،فامیل ما تا اون روز هیچ فرد خارج راستکی رفته ای نداشت،مکه پکه و سوریه اینا زیاد رفته بودنا اما "خارج"نه،پروسه خارج رفتن داییم ماه ها زمان برده بود و ما هروز لحظه شماری میکردیم که هرچه زودتر اولین فامیلو صادر کنیم
خارج و از فروش فخر و دادن پز بی نصیب نمونیم(نمیدونی اون موقع ها یکی میگفت فلان چیزو داییم از خارج فرستاده چه کلاسی داشت)خلاصه روز موعود فرا رسید و همه فامیل در تکاپوی بدرقه مسافر عزیزمون بودند،بابابزرگم تمام بزرگان و سران فامیلو گرد هم جمع کرد تا با شور و مشورت،به جمعبندی راهبردی
راهبردی برسند که بشه توشه راه داییه کرد، خروجی اجلاس سران فامیل بر آن شد که آقا خارج دزد بازاره،ما شهرستانی ها هم ساده دل و نه سرزبون داریم نه زرنگی خاصی،بنابراین بهترین طعمه برای روباه مکار و گربه نره های زمان که اتفاقا خواستگاهشون همون خارجه هستیم،پس حواستون به پوله باشه،
Read 28 tweets
16 Oct
منم یکی دوبار با دیدن خواب مشابه،جیش کردم تو جام،از قضا یک موردش خونه مادربزگم اینا بود که گویا این اتفاق رو تشک مهمان صورت پذیرفته و عمق فاجعه بیشتر نمود داشته تو شدت واکنش ها،خلاصه ازون به بعد من هر وقت خونه مادربزگم میخوابیدم تبعید میشدم رو یک تشکچه ای از جنس مشما که زیرت
خش خش صدا میکرده(گویا جنس این مدل تشکچه ها مانع عبور هر گونه نم و رطوبت به روی فرش یا تشک میشده) اونو رو تشک اصلی مینداختن ،از استرس خوابیدن رو اون تشکچه پر سر صدا و خجالت شب قبل دوباره شب دوم هم شاشیدم توجام و ازونجا که تو خواب غلط میزدم بازم قسمت عمده آسیب به تشک اصلی رسیده بود
ازون به بعد منو از داشتن تشک اصلی هم محروم کردن و فقط تشکجه خش خشیرو مینداختن زیرم که اونم فقط تعبیه شده بود تا قسمت های تحتانی حد فاصل ناف تا زانو ره در بر بگیره،سو سابقه اون دو شب چنان تاثیر منفی تو افکار عمومی گذاشته بود که تا سه دهه من هروقت خونه مادربزگم شب موندگار میشدم
Read 4 tweets
16 Oct
#رشتو_خاطره بعد از انگشت نگاری که اصطلاحا اینجا بهش میگن فینگر پرینت بهم گفتن دیگه میتونی بری سوشال نامبرتو بگیری،ما هم خوشحال خندان هر چی مدارک از زمان مصاحبه سفارت آنکارا بهمون داده بودنو ریخته بودیم تو یه کیف قهوه ای زشت که نمیدونم سال 70 چند،یکی روز معلم آورده بود
واسه مامانم که اون موقع چونان کالای لوکسی بوده که گفتن این فقط سزاوار وقتیه که امین رفت دانشگاه ازش استفاده کنه،حالا اون موقع امین چند سالشه؟8سالش !!خلاصه لای زر ورق گذاشتنش کنار بقیه کالای لوکس مشابه بالای کمد دورشم سیم خاردار کشیدن که احدی بهش نزدیک نشه،طوری که بعد چند دهه
اصلا فراموش شد،تا اینکه بعد فارغ التحصیلی من یادشون اومد ای دل غافل،کیفه رو نبردی دانشگاه با خودت،بعد اینکه من کارای مهاجرتم ردیف شد بابام گفت قسمتو میبینی؟ما اینو یادمون رفت بدیم ببری دانشگاه نگو قسمتش جای دیگه بوده خودشم کجا؟ آمریکا(مردم دلار میدن و اشیا گرانبها بابای من کیف
Read 13 tweets
13 Oct
#رشتو بابام یه شوهر عمه داشت اسمش کتاب بود(به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله بوده من دقیق نمیدونم)قرار بود از شهرشون بیاد شهر ما یه آزمایشی بده که میبایست شب قبل از آزمایش روغن کرچک میخورد تا روده معده عاری از هر گونه غذای هضم شده یا نشده میشد
به محض هزیمت عمه بابام زنگ زد بهش که این شوهر ما اومده بره دکتر ولی روش نمیشه بیاد خونه شما و میخواد بره مسافر خونه خلاصه هر گلی به سرش بزنی انگار به سر عمت زدی،بابای ما هم پاشد رفت ترمینال کتابو پیدا کرد و ورش داشت کشون کشون آورد خونه ما،این بنده خدا که میدونست چه شب
کابوسواری در پیش داره تا اخرین نفس مقاومت میکرد که نیاد و هی التماس که بذار من برم مسافر خونه،بابای منم که گیر سه پیچ مگه من مرده باشم تو بری مسافر خونه و طرفو خر کش کرد آورد تو،و به محض ورود حمله کرد سمت سگک کمربند مردی که وادارش کنه شلوارشو بکنه تا تضمینی برای موندگاریش بشه
Read 20 tweets
11 Oct
1.مادر بزرگم فوبیای عجیبی نسبت به دزد داره یعنی حتی اسم دزد بیاد رنگش مثل گچ سفید میشه،علی الخصوص شب هنگام موقع خواب،اگه تنها باشه تا صبح نمیتونه بخوابه از همین روی بعد از فوت پدربزرگ هرگز تنها نخوابیده و هرشب یکی از بچه هاش یا نوه ها رفتن پیشش یا اون اومده خونه اینا
2.ما تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و اون شب مادر بزرگ مهمون ما بود و به محض تاریک شدن هوا مثل همیشه اولین سوالش این بود"اگه دزد بیاد چیکار کنیم؟"همه خندیدیم،بهش گفتم مادرجون امشب با راحترین خیال ممکن بخواب،طبقه سوم،در ضد سرقت،دوربین مدار بسته ،به هیچ وجه من الوجوه حداقل
3.امشب از دزد خبری نیست و بگیر تخت بخواب،دوشنبه شب بود ازون برنامه های جنجالی نود پخش میشد و منم میخ تلوزیون که ناگهان یکی دستشو گذاشت رو زنگ و پشت سر هم و طولانی زنگ خونرو زد،همه سراسیمه از خواب پریدن و بنده خدا مادربزرگه دستو پاش داشت از ترس میلرزید،خونه تازه به این
Read 15 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!