مریم را از یک سفر به چابهار در دو سال قبل می‌شناسم. سفر بخشی از زندگی بعضی از آدم‌هاست که هرگز حذف نمی‌شود، چه خودش، چه خاطراتش، چه مرور عکس‌هایش. من و مریم از این دسته‌ایم. مریم هیچهایکر حرفه‌ای بود.  همیشه کوله به پشت، اما من بخاطر شرایطم و اینکه شهر مبدا من با بقیه یکی نبود
باید هوایی به بچه‌ها ملحق می‌شدم. سه نفر دیگر خودشان را با هیچهایک به چابهار رسانده بودند. کُنارک- فرودگاه چابهار- که رسیدم تاکسی گرفتم که بروم چابهار و از آنجا به دریاچه صورتی و ساحل بریس که کمپ کنیم. خامی کردم و شیشه تاکسی را توی جاده دادم پایین. کلی گرد و غبار وارد ماشین شد،
چشمهایم سوختند و سوزش چشم راستم متوقف نشد که نشد.

پیش بچه ها که رسیدم ،چشمم به وضوح درد می‌کرد و قطره‌ی اشک مصنوعی هم فایده نداشت. وسایلم را گذاشتم و با یکی از بچه‌ها که اصلاً نمیشناختم‌ش و تا حالا ندیده بودمش با همان تاکسی راهی درمانگاهی در چابهار شدم. اسمش مریم بود و اهل شیراز
مثل خودم بسیار پرحرف، اجتماعی و خونگرم. اصالتا قشقایی بود. کارشناسی ارشد هنر از یک دانشگاه معتبر و دختری بود که رویای زندگی کردن داشت. دکتر درمانگاه همشهری من بود و خیلی تحویلمان گرفت. خیلی سریع و چیره‌دست شن ریزه ای از داخل چشمم درآورد، چشم را شستشو داد و موقع رفتن از من پرسید:
دوستتون متاهله؟". از مریم پرسیدم و به دکتر جواب دادم که نامزد دارد. توی راه برگشت از مریم پرسیدم حالا راست گفتی که نامزد داری یا از قیافه‌ی همشهری من خوشت نیامد؟ گفت نه واقعا نامزد دارم، فقط ایران نیست. چند روزی که هم چادر بودیم دائم با زنی در تماس بود ومن می‌دیدم که برای "مهشید"
نامی تمام اتفاقات روز را تعریف می‌کند و از مردی به نام علی حرف می‌زنند. کم کم خودش شروع کرد به تعریف کردن؛ هرگز علی را ندیده بود و همواره از طریق خواهر علی (مهشید) با او در ارتباط بود. مهشید همکار برادر مریم بود و از طریق برادر مریم با هم آشنا شده بودند.
از طریق مهشید برای علی
موزیک می فرستاد.تولدش که دقیقا همان روزهای سفرچابهار بود را تبریک گفت و کلی حس و حال عاشقانه از علی باواسطه مهشید تحویل گرفت.هرجا تکه سنگی با ابعاد یا شکل خاص می دید،برمی داشت،عکس می گرفت و برای مهشید می فرستاد.اگرنظرمهشید مثبت بود روانه کوله اش می کرد تا بقول مهشید چندوقت دیگر
بشود جزئی از دکور خانه مشترکشان با علی.
مریم می گفت دوران این آشنایی قطعا طولانیست.هردو مایلیم که رابطه اینطوری واز طریق واسطه باشه.هرچندخیلی خیلی سخت تره.
علی دانشجوی دکترا بود درآمریکا.مثل مریم عاشق سفر و علاقمند به هنر و فرهنگ قشقایی وهم سن مریم.
مریم از علی که می‌گفت، چشم‌هایش برق عاشقانه می‌زد و می‌گفت همین مدت کوتاه که آمریکا بوده چندین ایالت را  سفر رفته و کلی عکس از سفرهای علی داشت که همه از طریق مهشید به دستش می‌رسید.
علی به واسطه‌ی مهشید زندگی مریم را پر از امید کرده بود، امید به مهاجرت، امید به آموختن زبان،
امید به سفر و امید به زندگی ماجراجویانه که مریم شیفته‌شان بود.

به ثانیه نکشید که زنگ زد. از صدایش حس کردم حالش خوب نیست. گفت: "نیامد، علی نیامد. بخاطر فرمان مهاجرتی ترامپ."

مریم از هدایا و مقدماتی که ترتیب داده بود به مهشید گفته بود و او هم گفته بود مریم باور کن که علی هم در
تدارک بوده‌، که او هم مشتاق این دیدار بوده‌ست. آخرین پیغام علی به مریم بعد از انتظار سه ساله این بود که "به مریم بگو به زندگی‌اش برسد و تمامی برنامه‌های زندگی‌اش را پیش ببرد. در اولین فرصت که به ایران بیایم اطلاع خواهم داد، اگر همچنان تمایل به دیدار داشت همدیگر را خواهیم دید".
این قطعی‌ترین و دردناک‌ترین جوابی بود که در سه سال اخیر شنیده بود. آشکارا به هم ریخته بود و دنبال کسی بود حرف بزند و گریه کند. سعی کردم شنونده‌اش باشم.

مهشید قدرت روبرو شدن با مریم را نداشت. رابطه‌اش را از تماس هر روز با مریم به چند ایموجی تقلیل داد و در مریم لحظه به لحظه حس
اینکه بازیچه ای بیش نبوده ،بیشتر می شد.
یک سال در بی‌خبری کامل گذشت و علی همچنان نیامد. هیچ وقت نیامد و نیامدنش مریم را سوزاند. مریمِ منتظر را. مریمی که مدت‌ها بود متعهد و متاهل شده بود به مردی که فقط واژه بود. مریم کلاس‌های زبانش را تا جایی پیش برده بود تا او باشد که به سوی علی می‌رود.

یک روزِ آبان ماه بود. زنگ زد
گفت: "سیما! نتوانستم ساکت بمانم، همه‌ی اتفاقات این چند سال را در یک فایل ورد تایپ کردم و شروع کردم تکه‌تکه فرستادن برای دایرکت علی در اینستاگرام.  گمان کردم باید علی را از همه‌ی احساسات بوجود آمده در من و چراییشان آگاه کنم تا تصور نکند دچار عشق بچه‌گانه و خامی شده بوده‌ام.
نوشته‌ام که "می‌دانم برنامه‌ریزی کرده‌ بودی و حالا توی ذوق‌ات خورده، نیک می‌دانم برای خانواده‌ت دلتنگ هستی. حالا که تو نمی‌توانی بیایی، راهی برایش پیدا خواهیم کرد، من خواهم آمد. اگر کمک کنی در پیدا کردن استاد، کمتر از یک سال دیگر خواهم آمد و از این طریق می‌توانیم این قانون‌ها را
برداریم. نوشتم‌ من در نبود تو دو سال زندگی کردم، زین پس هم‌ خواهم توانست، اگر تو بخواهی، راه پیدا خواهد شد".  بعد از پنج دقیقه پیام اولم که سین شد انگار رودی گرم درونم جاری شد ، بله من بالاخره با علی حرف زده بودم.پیام دوم که دیده شد رود تبدیل به دریای خروشان شد و پیام سوم را
ندیده بود که بلاک شدم.تمام آن دریای خروشان سرد وخشک شد،مثل اقیانوسی منجمد.پاهایم بی حس شدند و نمی توانستم راه بروم
اولین نشانه‌های درد دیسک کمر خودش را نشان داد و مریم به مدت چند ماه خانه‌نشین شد،برای سال  نو که زنگ زدم خوشحال بودتوانسته بود کمی راه برود و گفت:پیامکی از مهشید دریافت کرده؛ "سلام". با خودش تصور می‌کند خبرهایی در راه است،اینکه مسیجی دیگر به او رسید که مهشید در بستر بیماری‌ست
و من مادرش هستم. در طول دو ماه پیام‌های مختلفی از مهشید دریافت کرد. یک بار گفته بود که او وصیت دارد و من به عنوان مادرش باید کاری برای تو انجام دهم. چند روز بعد هم سراغ برادرش را گرفته بود و در آخر هم طلب حلالیت. نوشته بود سرطان دارد و در بستر مرگ.
بعد از کلی دست به دعا بودن خانواده‌ی مریم و پیگیری‌های خودش مشخص شد که مهشید نه سرطان دارد و نه حالش بد‌ است. فقط کمی مشکل تیروئید ساده دارد.

دیسک کمر هر روز بیشتر و بیشتر شد‌ و درد مریم را که دختری ورزشکار و قوی بود باز هم خانه نشین کرد.امروز چهار سال از آن ماجرا گذشته است
مهشید هنوز هم تولد مریم را تبریک می‌گوید البته در نقش مادرش. سال نو را تبریک می‌گوید و مریم هنوز هم نفهمیده بازیچه‌ی مهشید بوده یا نه!؟ شک دارد که مهشید برای نزدیک شدن به خانواده‌اش و ایجاد رابطه عاشقانه با برادرمریم این روزها را سرش آورد؟
ا علی آدمی بود که در میانه راه پشیمان شده است؟ اصلا روح علی از این ماجرا خبر داشت؟ اسکرین شات‌ها و پیام‌های عاشقانه چطور؟ آن همه دلگرمی، امید و مهربانی از کجا می‌آمد؟ از خود علی یا علی صرفا پرداخته‌ی ذهن مهشید بود؟  تمام هدیه‌هایی که مهشید از طرف مادرش برایش می‌آورد، حتی
سلام‌هایی که به‌عنوان عروسشان به او رسانده بودند  و مریم هم‌ با مهری خالصانه پاسخ داده  بود، مادرش بود؟ اصلا مادرش مریم را می‌شناخت؟

مریمی که من امروز می‌شناسم با مریم سفر چابهار ،به اندازه‌ی مسافت چابهار تا تبریز فرق داره. دختری گرم و اجتماعی تبدیل شده به آدمی سرد ،گیج ، افسرده
و خشمگین.

مریمِ مستقلِ سه سال پیش، توی بازی‌ای که خودش هم نفهمید از کجا شروع شده و به کجا رسیده بود، گل خورد و بازنده شد، از کی؟ از مهشید؟ از علی؟ از خودش؟ نمی‌داند... مریم دیگر آن دختر شاد و پر انرژی قبل نیست. باورش نابود شده، تنش درد دارو و روحش متلاشی شده است.
به کمک خانواده‌اش از جاش بلند شده، کار می کند و زندگی را از سر گرفته‌ست، اما خشم و دردی از جنس بی‌اعتمادی با خودش دارد. پر از سوالاتی‌ست که هرگز پاسخ داده نشد و شاید هم هرگز پاسخ داده نشود. گاهی مریم از خواب‌هایش برایم تعریف می‌کند: "
خواب می‌بینم علی دارد در واتساپ برایم پیام
می‌فرستد. تایپ می‌کند، تایپ می‌کند، تایپ می‌کند و پیام هرگز از حالت تایپینگ خارج نمی‌شود. هرگز پیامی از او نمی‌بینم. ویس‌هایی که پر کردنشان به وسعت تمام خواب‌های من طول می‌کشد و هرگز فرستاده نمی‌شود. از آنجا که مریم طبیعت دوست است،گاهی هم خواب می‌بیند هر دو خانواده به طبیعت
رفته‌اند و علی در حال درست کردن آتش است.

رشتویی که خوندید واقعی بود و براساس زندگی

@maryam_frs

ایشون این بخش از زندگی‌شان را به زبان انگلیسی در وبلاگشان هم نوشتند و از دوستان ایرانی و حتا غیر فارسی زبانشون هم خواسته‌اند که پیامشون را به علی برسونند. خواسته‌ای که تا حالا
رفته‌اند و علی در حال درست کردن آتش است.

رشتویی که خوندید واقعی بود و براساس زندگی

@maryam_frs

ایشون این بخش از زندگی‌شان را به زبان انگلیسی در وبلاگشان هم نوشتند و از دوستان ایرانی و حتا غیر فارسی زبانشون هم خواسته‌اند که پیامشون را به علی برسونند. خواسته‌ای که تا حالا
بی جواب مانده. اگر دوست دارید کمکشون کنید می تونید آدرس وبلاگشون رو از خودشون بگیرید و در رساندن پیامش کمکش کنید .
@threadreaderapp "unroll"

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with سیمای زنی در دوردست

سیمای زنی در دوردست Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @innamanamnamanm

3 Oct
سه سال پیش،یک دوره آنلاین پایتون ثبت نام کردم.ازهمه جای ایران همشاگردی داشتم و لذت درس خوندن فرامنطقه ای برام حس جدید وجالبی بود..توی گروه تلگرامی که بچه های دوره درست کرده بودند ،یکی از بچه ها جزوه های خیلی خوش خط ومرتبی میذاشت.اسمش لیلا بود و اهل یکی از شهرهای غربی.
توی کلاس چندتا همشهری مشهدی بودیم ،اکثرا فارغ التحصیل آی تی و مسلما درزمینه پایتون وبرنامه نویسی خیلی از من که زبان خونده بودم موفق تر.همه همشهریهام آقا بودند ومن جای مادرشون.

به سرفصل نوشتن توابع که رسیدیم،من مثل خر لنگ درگل مانده بودم
پیشنهاد دادم دسته جمعی این سرفصل روپیش ببریم.با گروه همشهریها کافی شاپ قرار گذاشتیم وقرارشد هرسه شنبه یک بازآموزی داشته باشیم.من باید پسرم رو میبردم مرکزبازی تا میتونستم برم کافی شاپ.یک سه شنبه پسرم تب داشت و بجای مرکز بازی همسرم زودتراومد تا مراقبش باشه.
Read 27 tweets
26 Sep
باباجان که مُرد وخاکش کردند بی بی جان شروع کرد که روحش باهمون برمیگرده توخونه،پشت سرش حرف نزنین ،اون اینجاست وما نمیبینیمش وازاین حرفها.شام هم قورمه سبزی پخت که آن مرحوم مغفور خیلی علاقه داشتند.
درخراسان مرسومه که میگن میت تاروز بعدازخاکسپاریش میادبه خونش و روزبعدکه طبق رسم ورسوم
قبل ازطلوع آفتاب میرن سرخاک،دیگه باورش میشه مُرده و برنمیگرده به خونه.صبح که باصفیرسوت بی بی جان( که بعداز گذاشتن دندون مصنوعی همه س هاروسوت می زد )سر نماز بیدارشدیم،دیدیم کلی آدم توی حیاط دارن نماز میخونن. سرصبح سرخاک رفتن توسط دوستان وآشنایان وسایر اقوام و وابستگان و بستگان میت
فقط یک معنی برای صاحب عزا داره که "شماخیلی برای مامهمین که صبح از خواب نازصبحگاهی بیدارشدیم واومدیم خدمتتون".جمعیت انقدرزیادشد که مینی بوس پرشد وسرریز جمعیت که اکثرا باموتور اومده بودند روانه ماشینهای فامیل نزدیک تر.درنتیجه برای ما جانبود و چهارتابچه رو انداختند ور دل ما سه تا
Read 17 tweets
23 Sep
شبی که پدربزرگم مُرد،آن دواحمق(ماندانا ومازیار)مثل همه شبهای تابستان اینجا بودند.ماخانه عموبودیم که صدای شیون ازخانه باباجان بلندشد.ساعت حدود دونصفه شب.همه بیداربودیم وبخاطربیماری باباجان توقعش راداشتیم.عموگفت برید دنبال دایی جان بابا،خبرش کنید بیاد.من وماندانا داوطلب شدیم
مازیارهم اومدکه مراقب باشه.سه تا بچه زیرپنج سال هم بودند که به ماسپرده بودند اونهاروهم بغل زدیم و من برای تمام کردن وظیفه خواهری،برادرهام روهم بیدارکردم که باهمون بیان.فاصله تاخانه دایی جان صدمترهم نبود.هیاتی از بچه های شانزده تا یکساله راه افتادندکه یک پیرمرد رو بیدارکنند.
اون سالها (سال۷۴)آیفون تصویری مطلقا نبود،آیفون صوتی مخصوص خانه های دوطبقه وبیشتربود و ویلایی ها عموما زنگ داشتند.خانه دایی جان هم زنگ داشت.زنگ زدیم وخبررادرحالی دادیم که ازپنجره بیرون آمده بود.خانه کناری،باجناق دایی جان بود،ازسروصدای ما بیدارشدواوهم باخبر.واکنش آدمهاخیلی جالب بود
Read 10 tweets
23 Sep
مازیار،که توییت قبلی یادش کردم،پسرعمومه.برادردوقلوی ماندانا.ازمن سه سال بزرگترند.مادرشان تبریزی بود وبچه ها که پنج ساله بودند از عمویم جداشده بود،برگشته بود تبریز ودوباره ازدواج کرده بود.من هیچوقت از نزدیک ندیدمش اما همیشه عیدنوروز وعیدغدیر به بی بی جان (مادربزرگم سیدبود)زنگ میزد
وتبریک میگفت.مازیاروماندانا تابستان می آمدند پیش پدرشان.ولی بخاطر زن عموی جدیدم خیلی آنجا نمیماندندبیشتر خانه بی بی جان وباباجان بودندکه کنارخانه عموبود.بی بی جان تمام آلوریزه های درخت حیاط که درگویش خراسانی بهش درخت نیلک(nilk)میگفتیم را برای ناهیدخانم عروس سابقش خشک می کرد
وهمراه کلی زرشک وزعفران همراه بچه ها میفرستاد تبریز.مانداناومازیاراز جایی خرید میکردند که اسمش ترکیه بود،کلی لباسهای جالب داشتند،شلوارلی شان زیپ نداشت، کلی دکمه داشت.مدادرنگیشان جعبه فلزی داشت،ماندانا کلی کلیپس وکش مو داشت که شبیه گل وکفش ونوشابه بودند درحالیکه ماباکش جوراب
Read 10 tweets
16 Sep
بین روزهایی که برای مراحل فرزندپذیری می رفتیم شیرخوارگاه،یک روز از همه مهمتربود که کمیسیون داشتیم یعنی نماینده بیمه،نماینده شیرخوارگاه،کارشناس حقوقی،کارشناس مذهبی وروانپزشک قراربود برای فرزندپذیری صلاحیتمون رو تایید کنند.
ازصبح تا ظهرمنتظربودیم وتقریبا جزو آخرین نفرهابودیم
ماه رمضون بود و ماهم مثل بقیه تشنه،پشت دراتاق.
یک مرد خیلی قدبلند که مچهای دستش رو بادستمال بسته بود ازپله ها اومد بالا و ساک بزرگی که دستش بود رو گذاشت روی صندلی کنار من ورفت توی اتاق کارمندان(غیرازاتاق کمیسیون).پشت سرش هم یک زن با یک دختر شش یاهفت ساله.اول باخواهش وبعدباسروصدا
میخواست بچه هاش رو که توی شیرخوارگاه بودن ببره که پرسنل اجازه نمی دادند ومی گفتند اول باید تست عدم اعتیاد بیاری وبعدهم آدرس خونه روبدی.مرد عصبانی شد وگفت معتادم که هستم،توی محله ماهمه معتادند.آدرسمم این ساکه.شبا توحرم میخوابیم، خونه نداریم.وشروع کرد به فحش دادن به خواهرش که زنگ
Read 10 tweets
13 Sep
دیشب باز هم پیمان آمد به خوابم،توی خواب هم می دانستم مُرده،صدای گریه های پروین از طبقه بالا می آمد، شاید هم واقعاً پروین داشت گریه میکرد و صدایش توی خواب گوشم می‌خورد.پیمان آمده بود و به فیل کوچک چوبی دست می کشید و گریه می کرد. بیدار که شدم رفتم سراغ فیل چوبی تلق تلق صدا می کرد۱
هر کار کردم نتوانستم از سوراخ دهانش چیزی که صدا میداد را دربیاورم. قبلا صدا نمی داد.سالهابود داشتمش.
باید درش می‌آوردم هرچه که بود.پیمان را اولین بار یکی از مراجعین آورد پیشم جوانی خوش صورت و لاغر اندام که ام اس، داشت زندگی‌اش و بدنش را تحلیل می‌برد ،ارشد برق داشت وقبل ازابتلا۲
به ام اس مسوول واحدنگهداری وتعمیرات یک واحدتولیدی بوده،جلسه دوم که آمدپیشم،بهش گفتم ببین!تمام این تلخیهایی که تو چندساله داری تحمل میکنی من ازبچگی باهشون بزرگ شدم،کاملا میفهممت وشعارنمیدم.سعی کن هروقت حس ناتوانی کردی خودت رو بغل کنی،حتادرحد نوازش ناخن انگشت شصتت توسط انگشت اشاره۳
Read 22 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!