فصل "بِه" که می شود من عاشق می شوم.بِه میوه ایه که کمتر از درخت میفته ،باید کندش.مثل دلی که عاشقه و باید از عشقش کنده شه تا عشقش بتونه رشد کنه.ازاینجا که من هستم هیچ درخت بهی پیدا نیست،هرچه هست کاج وچنار و صنوبره.ولی من می دونم اون خونه پشت بیمارستان یک درخت بِه داره،یک روز که
درش باز بود دیدم.بوی برگهای درخت بِه رو میشناسم.فردا بعدازمدتها میرم خونه،حتما سرراه در اون خونه رو می زنم وچندتا برگ ازشون میگیرم ومیبرم خونه دم می کنم.
باوضعیت قلب فرشاد میترسم.هرچنددیروز نتیجه تست دومم منفی شد اماهنوز سرفه میکنم.سرفه از بچگی دوستمه، باهش
اخت شدم.علاجش بِه دونه س.باخودم فکر کردم زشته از صاحب اون خونه بخام که چندتا بِه هم بهم بده،میرم از مغازه میگیرم.
بچه که بودم بامادرم می رفتم سرکار.راهش خیلی دوربود و روزهای تعطیل منو میبرد که ازبرگشت تنها نباشه.اون روز روخوب یادمه،انقدر سرفه کردم که خانم صاحبخونه ازمادرم پرسید
دخترتون مریضی خاصی داره؟مادرم بهم اشاره کرد که برم بیرون که خانمه از مسری بودن مریضیم نترسه.رفتم توحیاط.درخت بِه داشتند. یک بِه روی زمین افتاده بود و پوسیده بود.برداشتمش.حتما دانه هایش سالم بود و اگرشب دَم می کردم میتوانستم آرام وبدون سرفه بخوابم.بِه راپیچیدم لای پر شالم.
خانم صاحبخانه ازپله ها پرید،موهایم راگرفت وگفت :ورپریده!چی ازروی زمین برداشتی؟بِه لهیده راازلای شالم درآوردم ودرحالیکه از درد مچاله بودم، گفتم دانه های بِه! برای سرفه.
استرسی که می شدم سرفه ام شدیدترمی شد .سرفه کردم و سرفه کردم.زن موهایم را ول کرد و سرمادرم داد زد دیگه این بچه
مریض روباخودت نیار،سرکار.
ومن بیشتروبیشتر سرفه کردم،مثل آن سال که فرشاد بستری بود ومن ترم آخرم بود،تا می رفتم بالای سرش به سرفه می افتادم.پرستار سی سی یو بودم وتزم درمورد تاثیر مشاوره پرستاری قبل از آنژیوگرافی بود.مادرم همان سال بستری بود ،ارائه تزم به دقیقه نود افتاده بود و
جامعه آماری تزم ناقص.فرشاد سخاوتمندانه پیشنهادداد ،برای همه بیماران بستری،فرم پرکند وباهمه مصاحبه کرد وآمارم را تکمیل کرد .روزی که ترخیص شد گفتم چطوری محبتتون رو جبران کنم؟خیلی راحت گفت لطف متقابل.
دانشجوی هنربود و برای یک پرفورمنس دانشجویی نیاز به مدل داشت.
بجای گریم،تمام صورتم
راخوشنویسی کرد.اتاق سرد بود وسردم بود ولی هیجان نزدیک بودن به فرشاد ازدرون داغم کرده بود.کارفرشاد که تمام شد،سرفه هایم شروع شد.پارچه سفیدی برسرم انداخت وشروع کرد به عکاسی.
تمام مدت اجرا،من باید ساکت و بی حرکت روی زمین می نشستم.کاش سرفه ها می گذاشت.هیجان روی صحنه بودن،لذت لحظه های
عکاسی و نگاههای مستقیم فرشاد استرسم رابالا برده بود وحالا روی صحنه ازسرفه بیتاب شده بودم.سرفه ها را جمع می کردم و هراز گاهی باسرفه خفه و ساکتی نفس تازه می کردم.فرشاد نمره خوبی گرفت وبعدها بهم گفت هیات داوران سرفه ها راهم بخشی از طراحی شخصیت درنظرگرفتند و القای حس بیماربودن
نمره بهتری برایش به ارمغان آورده.
روزی که افرا بدنیا آمد هم سرفه امان نمی داد،هنوز خیلی مانده بود تاروز زایمانم.رفتم بخش زنان تا علت دردهایم را بفهمم که بهم گفتند بخاطر سرفه ها،زایمان زودرس دارم.
افرای بیچاره من،هیچوقت کنارش نبودم.مادرپرستار داشتن سخته.
ازخانه که برگردم،
برمیگردم سانتر کرونا.بخش قلب را دوست دارم اما قلبم این روزها آنجاست.هرچندهرروزش چندساله.هرروز کلی جوان جلوی چشمم می میرند.هرچند خستگی یکبار اینتوبه کردن،معادل ده بار آنژیوگرافیه ولی می ارزد به لبخند آدمهای نجات یافته.
کاش صاحب آن خانه که درخت بِه دارد فردا مریض بخش کرونا نباشد

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with سیمای زنی در دوردست

سیمای زنی در دوردست Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @innamanamnamanm

27 Oct
مریم را از یک سفر به چابهار در دو سال قبل می‌شناسم. سفر بخشی از زندگی بعضی از آدم‌هاست که هرگز حذف نمی‌شود، چه خودش، چه خاطراتش، چه مرور عکس‌هایش. من و مریم از این دسته‌ایم. مریم هیچهایکر حرفه‌ای بود.  همیشه کوله به پشت، اما من بخاطر شرایطم و اینکه شهر مبدا من با بقیه یکی نبود
باید هوایی به بچه‌ها ملحق می‌شدم. سه نفر دیگر خودشان را با هیچهایک به چابهار رسانده بودند. کُنارک- فرودگاه چابهار- که رسیدم تاکسی گرفتم که بروم چابهار و از آنجا به دریاچه صورتی و ساحل بریس که کمپ کنیم. خامی کردم و شیشه تاکسی را توی جاده دادم پایین. کلی گرد و غبار وارد ماشین شد،
چشمهایم سوختند و سوزش چشم راستم متوقف نشد که نشد.

پیش بچه ها که رسیدم ،چشمم به وضوح درد می‌کرد و قطره‌ی اشک مصنوعی هم فایده نداشت. وسایلم را گذاشتم و با یکی از بچه‌ها که اصلاً نمیشناختم‌ش و تا حالا ندیده بودمش با همان تاکسی راهی درمانگاهی در چابهار شدم. اسمش مریم بود و اهل شیراز
Read 31 tweets
3 Oct
سه سال پیش،یک دوره آنلاین پایتون ثبت نام کردم.ازهمه جای ایران همشاگردی داشتم و لذت درس خوندن فرامنطقه ای برام حس جدید وجالبی بود..توی گروه تلگرامی که بچه های دوره درست کرده بودند ،یکی از بچه ها جزوه های خیلی خوش خط ومرتبی میذاشت.اسمش لیلا بود و اهل یکی از شهرهای غربی.
توی کلاس چندتا همشهری مشهدی بودیم ،اکثرا فارغ التحصیل آی تی و مسلما درزمینه پایتون وبرنامه نویسی خیلی از من که زبان خونده بودم موفق تر.همه همشهریهام آقا بودند ومن جای مادرشون.

به سرفصل نوشتن توابع که رسیدیم،من مثل خر لنگ درگل مانده بودم
پیشنهاد دادم دسته جمعی این سرفصل روپیش ببریم.با گروه همشهریها کافی شاپ قرار گذاشتیم وقرارشد هرسه شنبه یک بازآموزی داشته باشیم.من باید پسرم رو میبردم مرکزبازی تا میتونستم برم کافی شاپ.یک سه شنبه پسرم تب داشت و بجای مرکز بازی همسرم زودتراومد تا مراقبش باشه.
Read 27 tweets
26 Sep
باباجان که مُرد وخاکش کردند بی بی جان شروع کرد که روحش باهمون برمیگرده توخونه،پشت سرش حرف نزنین ،اون اینجاست وما نمیبینیمش وازاین حرفها.شام هم قورمه سبزی پخت که آن مرحوم مغفور خیلی علاقه داشتند.
درخراسان مرسومه که میگن میت تاروز بعدازخاکسپاریش میادبه خونش و روزبعدکه طبق رسم ورسوم
قبل ازطلوع آفتاب میرن سرخاک،دیگه باورش میشه مُرده و برنمیگرده به خونه.صبح که باصفیرسوت بی بی جان( که بعداز گذاشتن دندون مصنوعی همه س هاروسوت می زد )سر نماز بیدارشدیم،دیدیم کلی آدم توی حیاط دارن نماز میخونن. سرصبح سرخاک رفتن توسط دوستان وآشنایان وسایر اقوام و وابستگان و بستگان میت
فقط یک معنی برای صاحب عزا داره که "شماخیلی برای مامهمین که صبح از خواب نازصبحگاهی بیدارشدیم واومدیم خدمتتون".جمعیت انقدرزیادشد که مینی بوس پرشد وسرریز جمعیت که اکثرا باموتور اومده بودند روانه ماشینهای فامیل نزدیک تر.درنتیجه برای ما جانبود و چهارتابچه رو انداختند ور دل ما سه تا
Read 17 tweets
23 Sep
شبی که پدربزرگم مُرد،آن دواحمق(ماندانا ومازیار)مثل همه شبهای تابستان اینجا بودند.ماخانه عموبودیم که صدای شیون ازخانه باباجان بلندشد.ساعت حدود دونصفه شب.همه بیداربودیم وبخاطربیماری باباجان توقعش راداشتیم.عموگفت برید دنبال دایی جان بابا،خبرش کنید بیاد.من وماندانا داوطلب شدیم
مازیارهم اومدکه مراقب باشه.سه تا بچه زیرپنج سال هم بودند که به ماسپرده بودند اونهاروهم بغل زدیم و من برای تمام کردن وظیفه خواهری،برادرهام روهم بیدارکردم که باهمون بیان.فاصله تاخانه دایی جان صدمترهم نبود.هیاتی از بچه های شانزده تا یکساله راه افتادندکه یک پیرمرد رو بیدارکنند.
اون سالها (سال۷۴)آیفون تصویری مطلقا نبود،آیفون صوتی مخصوص خانه های دوطبقه وبیشتربود و ویلایی ها عموما زنگ داشتند.خانه دایی جان هم زنگ داشت.زنگ زدیم وخبررادرحالی دادیم که ازپنجره بیرون آمده بود.خانه کناری،باجناق دایی جان بود،ازسروصدای ما بیدارشدواوهم باخبر.واکنش آدمهاخیلی جالب بود
Read 10 tweets
23 Sep
مازیار،که توییت قبلی یادش کردم،پسرعمومه.برادردوقلوی ماندانا.ازمن سه سال بزرگترند.مادرشان تبریزی بود وبچه ها که پنج ساله بودند از عمویم جداشده بود،برگشته بود تبریز ودوباره ازدواج کرده بود.من هیچوقت از نزدیک ندیدمش اما همیشه عیدنوروز وعیدغدیر به بی بی جان (مادربزرگم سیدبود)زنگ میزد
وتبریک میگفت.مازیاروماندانا تابستان می آمدند پیش پدرشان.ولی بخاطر زن عموی جدیدم خیلی آنجا نمیماندندبیشتر خانه بی بی جان وباباجان بودندکه کنارخانه عموبود.بی بی جان تمام آلوریزه های درخت حیاط که درگویش خراسانی بهش درخت نیلک(nilk)میگفتیم را برای ناهیدخانم عروس سابقش خشک می کرد
وهمراه کلی زرشک وزعفران همراه بچه ها میفرستاد تبریز.مانداناومازیاراز جایی خرید میکردند که اسمش ترکیه بود،کلی لباسهای جالب داشتند،شلوارلی شان زیپ نداشت، کلی دکمه داشت.مدادرنگیشان جعبه فلزی داشت،ماندانا کلی کلیپس وکش مو داشت که شبیه گل وکفش ونوشابه بودند درحالیکه ماباکش جوراب
Read 10 tweets
16 Sep
بین روزهایی که برای مراحل فرزندپذیری می رفتیم شیرخوارگاه،یک روز از همه مهمتربود که کمیسیون داشتیم یعنی نماینده بیمه،نماینده شیرخوارگاه،کارشناس حقوقی،کارشناس مذهبی وروانپزشک قراربود برای فرزندپذیری صلاحیتمون رو تایید کنند.
ازصبح تا ظهرمنتظربودیم وتقریبا جزو آخرین نفرهابودیم
ماه رمضون بود و ماهم مثل بقیه تشنه،پشت دراتاق.
یک مرد خیلی قدبلند که مچهای دستش رو بادستمال بسته بود ازپله ها اومد بالا و ساک بزرگی که دستش بود رو گذاشت روی صندلی کنار من ورفت توی اتاق کارمندان(غیرازاتاق کمیسیون).پشت سرش هم یک زن با یک دختر شش یاهفت ساله.اول باخواهش وبعدباسروصدا
میخواست بچه هاش رو که توی شیرخوارگاه بودن ببره که پرسنل اجازه نمی دادند ومی گفتند اول باید تست عدم اعتیاد بیاری وبعدهم آدرس خونه روبدی.مرد عصبانی شد وگفت معتادم که هستم،توی محله ماهمه معتادند.آدرسمم این ساکه.شبا توحرم میخوابیم، خونه نداریم.وشروع کرد به فحش دادن به خواهرش که زنگ
Read 10 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!