بی جانم بعد از فوت باباجان هجده سال زنده بود وآن هجده سال شاید بیشتر از همه سال‌های زندگی‌اش شاد بود. سیزده ساله بوده که زن باباجان شده و چهارده ساله که اولین بچه اش را زاییده. همیشه با سربلندی برای بقیه تعریف می‌کرد که به خاطر سادات بودنش هرگز از باباجان کتک نخورده .
بابا جانم از آن مرد های سنتی بود که به قول بلک کتس چهار تا عقدی دارند و چهل صیغه که همین کارهایش چه قبل از فوتش چه بعدش دردسرهای زیادی برای خودش و بچه‌هایش درست کرد .تسبیح شامقصود ریزدانه سبزی داشت که همیشه توی دستش بود، جوانتر که بود ،کسبه بازار ودوستانش به شوخی ازش میپرسیدند:
حاجی زرشکی!(بخاطر شغلش)چندتاشده؟؟؟
تسبیحش را بالا می‌آورد و میخندید یعنی به اندازه دانه‌های این تسبیح. پیرتر که شد باز به شوخی در آن در جواب آنهایی که سال‌ها این سوال را از او می پرسیدند، دو نقطه تسبیح را با دو دستش می گرفت و نشان می داد یعنی کم شده‌اند وباز می خندید.
بی بی جان با آنکه دل خونی داشت اما هیچ وقت مستقیم با، باباجان درباره بقیه زن ها و حرف هایی که پشت سرش بود حرف نمیزد. وقت شام یا ناهار ،که می شد بابا جان هی از سر سفره بلندش می کرد :بَگُم آغا(بیگم + آغا= پسوندی برای زنهایی که سادات بودند) دارچین بیاور،بَگُم آغا شیره انار بیار
بَگُم آغا این نمک برکت ندارد، از آن که پارسال سنگش را از یزد آوردم بکوب بیار.از خواب بیدارش می کرد که برایش آب بیاورد و بی بی جان از پله ها پایین می رفت و کاسه طلایی را از شیرکنارحوض با آب سرد پرمی کرد و می آورد و می داد دست باباجان.بچه ها هم دخالت نمی‌کردند چون بی بی‌جان اعتراضی
نداشت.
وقتی باباجان مرد انگار بی بی جان از زندان آزاد شد. مادرشوهری آرام ، مهربان و کم حرف تبدیل شد به پیرزنی زخم زبان زن ،لجباز وفضول زندگی عروس ها.سوادش در حد ساعت و تلفن با شماره گیری انگشتی بود هیچ وقت نخواست تلفن با شماره های دکمه ای را یاد بگیرد . شبها تنها نمیخوابید خودش
حس سربار و اضافه بودن داشت و فقط خانه خودش می خوابید .اوایل هر شب هفته یکی از ما نوه ها می رفت خانه‌اش می ماند اما کم‌کم آنقدر توسری ها، فضولی ها و سوالات زیاد شد که نوه ها شاکی شدند و رفتنمان با غرغر و شکایت بود.
از جوانی تنهاهنری که بلد بود چهل تکه دوزی بود یک اتاق کوچک خانه اش
پر بود از چهل تکه.به آن اتاق صندوقخانه می‌گفتیم .قالی بافی را دون شآنش می‌دانست و می‌گفت دختر اعیان زاده است و اعیان زاده دست به پشم و دار نمی‌زند.اضافه های لباس بچه ها و اطرافیانش را جمع می‌کرد و چهل تکه می دوخت.پارچه ها را روی یک کاشی میگذاشت و یک اندازه ودقیق برش می زد
گاهی از یک پارچه هم نو و تمیزش روی لحاف بود و هم کهنه و رنگ و رو رفته اش.بقایای پارچه یا لباس هرچه بود ،جمع می کرد و زمستان هرسال می دوخت به هم و برای عید یک لحاف جدید به کلکسیون لحافهایش اضافه می کرد. پیرکه شد دیگر چشمش سویی نداشت واز صرافت دوختن افتاد .گاهی یکی از
لحاف هایش را می آورد وپهن می کرد روی زمین و مثل هنرمندان مدرن معاصر می نشست روی لحاف و درباره اثر هنری اش توضیح می‌داد .تاریخچه تک‌تک پارچه ها را یادش بود:
اون عنابی براق لباس پاتختی عمه خجسته است.اون چهارخونه از لباس غلامرضاس وقتی ازجبهه برگشت، فکر میکردیم شهید شده ولی برگشت
یک چهل تکه با حاشیه سرخابی بود که هرگز روی خودش یا بچه هایش نمی انداخت ومی گفت فقط برای مسافر یمن دارد و برای اهل خانه خوب نیست . سالها بود که خانه‌اش مسافر مهمان نداشت سالی یکبار بازش می کرد نفتالین می‌زد و زیر لب ذکرمی گفت:مکروا ومکر الله والله خیر الماکرین.
نفتالین میزد ،دوباره تا میزد و می گذاشت زیر همه رختخواب ها. این اواخر که نه چشمان سویی داشت و نه جان و زبانش رمقی برای زخم زبان بود، رفته بودم کمکش برای خانه تکانی. آن چهل تکه باحاشیه سرخابی را کناری گذاشته بودم تا زیرش را جارو بزنم برخلاف همیشه که از آن لحاف ترس و واهمه داشت
آرام براش داشت وبرد پهن کرد وسط پذیرایی و شروع کرد به فاتحه خواندن .
به شوخی گفتم ذکرش چیز دیگری بود،چرا فاتحه میخونین؟ گفت چون دیگر زنده نیست. پرسیدم کی؟باز شروع کرده بودبه دست کشیدن به تکه ها و توصیف خاطراتش و من حوصله شنیدن نداشتم.
گفت این پارچه نخودی رنگ زری دار رو می بینی؟
این رو باباجان برام از کربلا آورد. سال چهل . وقتی به دستم داد با خنده گفت بَگُم آغا، تو سبزه ای ،این بهت میاد. هست این حرف رو به عمد جلوی فامیل اش به من زد وهمه خندیدند.دلم شکست اما برای خوارنشدن تو چشم فامیلاش اون شب بیدار نشستم و پیراهن دوختم وبرای روزبعد که ولیمه بود تنم کردم
نمیدانی چه پیراهنی دوختم مثل روز عروسیم خوشگل شده بودم آنقدر که مادر شوهرم برایم اسفند دود کرد و من خوار نشدم بلکه خارشدم توچشم اونهایی که ریشخندم زدند. اماباز هم چشم خوردم،سه روزبعد بچه ای که پنج ماهه حامله بودم، افتاد . برای همین "نزهت" و'ابرام"باهم سه سال فرق دارند
وگرنه همه بچه هام دوسال اختلاف سن دارند. زمستون که مثل هر سال نشستم لحاف بدوزم هم تکه های پارچه نخودی رو دوختم ،هم این تکه پارچه های سبز که باهش برای اون بچه لباس دوخته بودم.خود لباس نخودی رو هم دادم به فقیر،انگار رخت عزا بود برام.
این لحاف خوب و خوش یمن بود تاروزی که نجس شد
به عصمت دختری که میومد رخت و لباس بچه ها رو میشست گفتم بندازه تو حوض کُر بده ،بعدم آب حوض رو خالی کنه.لحاف توی آب سنگین شد و عصمت نتونست درش بیاره و کمرش شکست.بستریش کردیم ودکتر عملش کرد. وقتی خوب شد حاجی گفت خدارو خوش نمیاد این دخترو ناقص کردیم ولش کنیم، رفت گرفتش عصمت رو
دیگه هم من ندیدم عصمت رو ،تاپارسال که شنیدم مرحوم شده.براهمین براش فاتحه خوندم.هیچوقت بعداز اینکه پاش رو گذاشت تو خونه ما آب خوش از گلوی هیچ کدوممون پایین نرفت.دشمنی داشت با من !وگرنه من،زن تو زندگیم زیاد دیدم ننه!
این لحاف رو هم بخاطر اون چندتا تکه ای که از اون بچه یادگار مونده
ننداختم بیرون.اولادم بوده دیگه.همین مونده ازش تو این دنیا فقط.
ازعصمت هم گذشتم ،خدا ازش بگذره.برای بچه هام دعا گرفت حالا پسر خودش دعایی شده."
بی بی جان ،اشکهاش روپاک کرد، لحاف رو جمع کرد و برد گذاشت سرِجاش.
وقتی که بی بی جان مُرد،بچه هایش تمام آن لحافها را به بهانه شپش
آتش زدند و خاکسترش رو ریختند توی کال(نهر)جلوی خانه اش.آن کاشی که شابلونش بود رو هم با بقیه خانه،خراب کردند و الان جایش را چندتا آپارتمان زشت و بی ریخت گرفته که نوه عصمت خانم هم ساکن یکی از همان واحدهاست.
هنرچهل تکه دوزی با پارچه های لباسهای روزمره را از بی بی جان به ارث برده ام
روزی که برای آوردن پسرم از شیرخوارگاه رفتم،لحافی دورش پیچاندم چهل تکه،از تکه های شالهای قدیمی خودم .
برای دامادی اش هم لحافی خواهم دوخت با پارچه هایی از لباسهایش که برایش نگه داشته ام و نگه خواهم داشت.
وقتی بیکارمی شوم ازگوگل می خواهم برایم چهل تکه جستجو کند.
برای شب یلدای
امسال که خالی از شور و شادی انسانی خواهدبود دنبال ایده بودم .به جای گوگل از سایت "دیوار "خواستم برایم چهل تکه بیاورد.فروشگاهی پیدا کردم که پارچه و روکش مبل می فروشد.کالیته های قدیمی اش را گذاشته برای فروش و نوشته مناسب چهل تکه دوزی.کالیته هایش پارچه هایی هم جنس و هم اندازه دارد
و دوختش بسیار آسانتر خواهدبود.
و من مردد مانده ام بین جمع کردن انبوه پارچه ها از اطرافیان وفامیل با پارچه هایی از خاطراتشان برای یلدایی که دور هم نیستیم یا کالیته ای مرتب و قشنگ بخصوص توی عکس اما بدون حافظه تاریخی.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with سیمای زنی در دوردست

سیمای زنی در دوردست Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @innamanamnamanm

29 Oct
فصل "بِه" که می شود من عاشق می شوم.بِه میوه ایه که کمتر از درخت میفته ،باید کندش.مثل دلی که عاشقه و باید از عشقش کنده شه تا عشقش بتونه رشد کنه.ازاینجا که من هستم هیچ درخت بهی پیدا نیست،هرچه هست کاج وچنار و صنوبره.ولی من می دونم اون خونه پشت بیمارستان یک درخت بِه داره،یک روز که
درش باز بود دیدم.بوی برگهای درخت بِه رو میشناسم.فردا بعدازمدتها میرم خونه،حتما سرراه در اون خونه رو می زنم وچندتا برگ ازشون میگیرم ومیبرم خونه دم می کنم.
باوضعیت قلب فرشاد میترسم.هرچنددیروز نتیجه تست دومم منفی شد اماهنوز سرفه میکنم.سرفه از بچگی دوستمه، باهش
اخت شدم.علاجش بِه دونه س.باخودم فکر کردم زشته از صاحب اون خونه بخام که چندتا بِه هم بهم بده،میرم از مغازه میگیرم.
بچه که بودم بامادرم می رفتم سرکار.راهش خیلی دوربود و روزهای تعطیل منو میبرد که ازبرگشت تنها نباشه.اون روز روخوب یادمه،انقدر سرفه کردم که خانم صاحبخونه ازمادرم پرسید
Read 11 tweets
27 Oct
مریم را از یک سفر به چابهار در دو سال قبل می‌شناسم. سفر بخشی از زندگی بعضی از آدم‌هاست که هرگز حذف نمی‌شود، چه خودش، چه خاطراتش، چه مرور عکس‌هایش. من و مریم از این دسته‌ایم. مریم هیچهایکر حرفه‌ای بود.  همیشه کوله به پشت، اما من بخاطر شرایطم و اینکه شهر مبدا من با بقیه یکی نبود
باید هوایی به بچه‌ها ملحق می‌شدم. سه نفر دیگر خودشان را با هیچهایک به چابهار رسانده بودند. کُنارک- فرودگاه چابهار- که رسیدم تاکسی گرفتم که بروم چابهار و از آنجا به دریاچه صورتی و ساحل بریس که کمپ کنیم. خامی کردم و شیشه تاکسی را توی جاده دادم پایین. کلی گرد و غبار وارد ماشین شد،
چشمهایم سوختند و سوزش چشم راستم متوقف نشد که نشد.

پیش بچه ها که رسیدم ،چشمم به وضوح درد می‌کرد و قطره‌ی اشک مصنوعی هم فایده نداشت. وسایلم را گذاشتم و با یکی از بچه‌ها که اصلاً نمیشناختم‌ش و تا حالا ندیده بودمش با همان تاکسی راهی درمانگاهی در چابهار شدم. اسمش مریم بود و اهل شیراز
Read 31 tweets
3 Oct
سه سال پیش،یک دوره آنلاین پایتون ثبت نام کردم.ازهمه جای ایران همشاگردی داشتم و لذت درس خوندن فرامنطقه ای برام حس جدید وجالبی بود..توی گروه تلگرامی که بچه های دوره درست کرده بودند ،یکی از بچه ها جزوه های خیلی خوش خط ومرتبی میذاشت.اسمش لیلا بود و اهل یکی از شهرهای غربی.
توی کلاس چندتا همشهری مشهدی بودیم ،اکثرا فارغ التحصیل آی تی و مسلما درزمینه پایتون وبرنامه نویسی خیلی از من که زبان خونده بودم موفق تر.همه همشهریهام آقا بودند ومن جای مادرشون.

به سرفصل نوشتن توابع که رسیدیم،من مثل خر لنگ درگل مانده بودم
پیشنهاد دادم دسته جمعی این سرفصل روپیش ببریم.با گروه همشهریها کافی شاپ قرار گذاشتیم وقرارشد هرسه شنبه یک بازآموزی داشته باشیم.من باید پسرم رو میبردم مرکزبازی تا میتونستم برم کافی شاپ.یک سه شنبه پسرم تب داشت و بجای مرکز بازی همسرم زودتراومد تا مراقبش باشه.
Read 27 tweets
26 Sep
باباجان که مُرد وخاکش کردند بی بی جان شروع کرد که روحش باهمون برمیگرده توخونه،پشت سرش حرف نزنین ،اون اینجاست وما نمیبینیمش وازاین حرفها.شام هم قورمه سبزی پخت که آن مرحوم مغفور خیلی علاقه داشتند.
درخراسان مرسومه که میگن میت تاروز بعدازخاکسپاریش میادبه خونش و روزبعدکه طبق رسم ورسوم
قبل ازطلوع آفتاب میرن سرخاک،دیگه باورش میشه مُرده و برنمیگرده به خونه.صبح که باصفیرسوت بی بی جان( که بعداز گذاشتن دندون مصنوعی همه س هاروسوت می زد )سر نماز بیدارشدیم،دیدیم کلی آدم توی حیاط دارن نماز میخونن. سرصبح سرخاک رفتن توسط دوستان وآشنایان وسایر اقوام و وابستگان و بستگان میت
فقط یک معنی برای صاحب عزا داره که "شماخیلی برای مامهمین که صبح از خواب نازصبحگاهی بیدارشدیم واومدیم خدمتتون".جمعیت انقدرزیادشد که مینی بوس پرشد وسرریز جمعیت که اکثرا باموتور اومده بودند روانه ماشینهای فامیل نزدیک تر.درنتیجه برای ما جانبود و چهارتابچه رو انداختند ور دل ما سه تا
Read 17 tweets
23 Sep
شبی که پدربزرگم مُرد،آن دواحمق(ماندانا ومازیار)مثل همه شبهای تابستان اینجا بودند.ماخانه عموبودیم که صدای شیون ازخانه باباجان بلندشد.ساعت حدود دونصفه شب.همه بیداربودیم وبخاطربیماری باباجان توقعش راداشتیم.عموگفت برید دنبال دایی جان بابا،خبرش کنید بیاد.من وماندانا داوطلب شدیم
مازیارهم اومدکه مراقب باشه.سه تا بچه زیرپنج سال هم بودند که به ماسپرده بودند اونهاروهم بغل زدیم و من برای تمام کردن وظیفه خواهری،برادرهام روهم بیدارکردم که باهمون بیان.فاصله تاخانه دایی جان صدمترهم نبود.هیاتی از بچه های شانزده تا یکساله راه افتادندکه یک پیرمرد رو بیدارکنند.
اون سالها (سال۷۴)آیفون تصویری مطلقا نبود،آیفون صوتی مخصوص خانه های دوطبقه وبیشتربود و ویلایی ها عموما زنگ داشتند.خانه دایی جان هم زنگ داشت.زنگ زدیم وخبررادرحالی دادیم که ازپنجره بیرون آمده بود.خانه کناری،باجناق دایی جان بود،ازسروصدای ما بیدارشدواوهم باخبر.واکنش آدمهاخیلی جالب بود
Read 10 tweets
23 Sep
مازیار،که توییت قبلی یادش کردم،پسرعمومه.برادردوقلوی ماندانا.ازمن سه سال بزرگترند.مادرشان تبریزی بود وبچه ها که پنج ساله بودند از عمویم جداشده بود،برگشته بود تبریز ودوباره ازدواج کرده بود.من هیچوقت از نزدیک ندیدمش اما همیشه عیدنوروز وعیدغدیر به بی بی جان (مادربزرگم سیدبود)زنگ میزد
وتبریک میگفت.مازیاروماندانا تابستان می آمدند پیش پدرشان.ولی بخاطر زن عموی جدیدم خیلی آنجا نمیماندندبیشتر خانه بی بی جان وباباجان بودندکه کنارخانه عموبود.بی بی جان تمام آلوریزه های درخت حیاط که درگویش خراسانی بهش درخت نیلک(nilk)میگفتیم را برای ناهیدخانم عروس سابقش خشک می کرد
وهمراه کلی زرشک وزعفران همراه بچه ها میفرستاد تبریز.مانداناومازیاراز جایی خرید میکردند که اسمش ترکیه بود،کلی لباسهای جالب داشتند،شلوارلی شان زیپ نداشت، کلی دکمه داشت.مدادرنگیشان جعبه فلزی داشت،ماندانا کلی کلیپس وکش مو داشت که شبیه گل وکفش ونوشابه بودند درحالیکه ماباکش جوراب
Read 10 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!