Amiin Profile picture
30 Dec 20, 10 tweets, 3 min read
بچه که بودیم یه پرستار تمام وقت داشتیم به اسم "بی بی" بی بی یه خانم خیلی مهربونی و دوست داشتنی بود که یه خصوصیت اخلاقی خاصی داشت،بدجوری پسر دوست بود و این ویژگی تو تقسیم عدالتش به چشم میومد.ازین رو 99.99% محبتش به من میرسید اگه چیزی تهش میموند نثار خواهرم میکرد.بی بی منو "دادو"
صدا میزد(دقیق نمیدونم چرا ولی گویا مشهدی ها به پسر میگفتن دادو)من وقتی به سن عکس بالا که بودم،هر وقت سیر میشدم غذارو تف تف میکردم و این پیام روشنی بود که دیگه نمیخورم.بی بی هم وقتی غذا درست میکرد اول به من میداد بخوزم و به مرجان خواهرم میگفت:هر وقت دادو تف کرد بقیشو تو بخور.
مرجانم خیلی شکمو بود و بیچاره مجبور بود بشینه و زل بزنه به من تا به محض تف کردن رخصت پیدا کنه بقیه غذای تفی رو بخوره.بی بی چپ میرفت و راست میومد برای من مدیحه سرایی میکرد هنوز آوازش تو گوشمه که میخوند"امین آقا قندی... اسبتو کجا میبندی؟ زیر درخت نرگس!!! داغتو نبینم هرگز"
و هی تاج پادشاهیو رو سر من میذاشت و قربون صدقم میرفت.ولی ازون طرف به مرجان میگفت هی دختر!!یعنی بزرگوار قائل نبود اسمشم صدا کنه.مثلا میگف هی دختر؟؟ بیا اینجا بشین دادو موهاتو بکشه بخنده ما کیف کنیم!!یعنی اگه روش میشد سیخ داغ میزد رو مرجان تا ما تفریح کنم و شاد بشیم از سوختن رعیت.
مامانم میگفت بی بی با سختی از پله ها میومد پایین تا از آشپزخونه یه تیکه مرغی چیزی برداره دوباره با زانو درد و دولا دولا از پله بیاد بالا تا مثل گنجشکی که برای جوجش غذا میبره بذاره تو دهن من،مامانم بهش میگفته بی بی واسه مرجانم ببر گشنست،اونم با اخم میگفته:اون همیشه گشنست،انقدر بهش
نلونبون مادر،دله میشه ها.بی بی تا چندین سال با همین فرمون وظیفه مراقبت و نگهداری از مارو بر عهده داشت.نور به قبرش بباره واقعا.تنها کسی بود که مش درستی از اصول و مبانی تربیت کودکان ره در دستور کار قرار داده بود.البته نگرانی اون از شکمو شدن مرجان ما بیجا نبود.منو مرجان یک سالو
11 ماه باهم اختلاف سنی داشتیم.من نیمه دوم بودم مرجان نیمه اول،یعنی یک سال تحصیلی اختلاف داشتیم.ازین روی مهد کودک و اینا باهم میرفتیم.مرجان همواره گشنش بود و تو مهد مثل اولیور تویست تقاضای یک بشقاب غذای اضافه داشت.یه بار تو مهد عدسی میدادن و خیلی زیاد اومده بود.اون روز مرجان مریض
بود و بی اشتها،سعیده جون مربی مهد با ملاقه پر از عدسی اومد سمت مرجان گفت:دختر گلم غذا زیاده ها بازم برات بریزم؟ مرجانم گفت ناح!!نمیخورم دیگه،یارو هم عصبانی شد گفت اه!!اینم نمیخوره!
هرچی بزرگتر میشدیم مرجان عاقل تر میشد و کاملا دختر منظم و درسخون،بر عکس دادوی شاهزاده طور بی بی درس نخون و مزخرف.با اینکه ما یکسال باهم اختلاف سال تحصیلی داشتیم ولی وقتی مرجان دیپلم گرفت،دادو هنوز ریاضی یکش پاس نشده بود.خلاصه بر خلاف پیش بینی بی بی که همیشه به مادرم میگفت:به پسر
توجه کنید و بهش برسید.دختر مال مردمه،یه روز میره ولی این پسره که پشت گرمی پدرو مادرشه.بابای من دوتا پسر داشت که قرار بود پشت گرمی و عصای دستش باشن ولی وقتی مریض شد این دخترش بود که تمام شب بالا سرش بیدار میموند و بهش میرسید.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

26 Dec 20
کارای مهاجرتم که ردیف شد آخرین برنامه پیش از سفرو گذاشتم برای ترمیم و رسیدگی به بهداشت دهان و دندان،تحقیقات مبسوط من تارنمای(نمیدونم معنیش چیه خوشم اومد ازش نوشتم)واضحی از قیمت خانمانسوز هزینه دندانپزشکی در خارج داشت.یعنی اگر بیمه سلامت هم نداشته باشی اونت پارست خلاصه.منم همه
هم و غم خویشتن خویش ره گذاشتم رو این موضوع.پنجشنبه 14 مرداد من 12 شب پروازم بود همون روز تا 9 شب مطب دندون پزشکی بودم.انقدر گفتم دکتر جون یه جوری دندونامو آچارکشی کن که تا حداقل 5 سال من نخوام برم دندونپزشکی.بدبخت دکتره هی میگفت هیچ مشکلی نداره من اصرار که نه خوب نگاه کن قشنگ
حتی پافشاری کردم دوتا از دندونایی که قبلا پر کرده بودم خالی کنه یه ملق توش بزنه دوباره پر کنه که دیگه هیچ نقطه تاریکی تو پرونده دهانو دندان من نباشه.سه ماه اول مهاجرت که هزینه های کمر شکن به فارسی سخت من ره داشتن جر میدادن و بیکاری و بی پولی کانال منو بیش از ده سانت باز کرده بود
Read 20 tweets
23 Dec 20
تو دوران جوانی بنده یه مدت کاناپه نشین بودم.یعنی شما بیکارو بیعاری و بیس چاری جلوی کاناپه لش میکنی و کنترل تلوزیون دستت میگیری،هی ازین کانال به اون کانال میچرخی.آدم کاناپه نشین هم تازه 12 به بعد زیست شبانش آغاز میشه چرا که برنامه های ماهواره ازون تایم به بعد جذاب میشن.
اگر از خصوصیات آدم کاناپه نشین خواسته باشید باید بگم ملالی نیست جز اندکی تناقص.چطور؟ براتون میگم.مثلا شما صبح تا شب هرکی از جلوی تلوزیون رد بشه میبینه که شما هر کانالی که بزنی و توش آخوند باشه فحشو میکشی بهش ولی برعکس شب تا صبح هرکی رد بشه میبینه که خیلی جدی طور زل زدی به سخنرانی
شیخ حسین انصاریان و اون داره لاتی برات از صحیفه سجادیه سخنرانی میکنه.بابام بیچاره پروستات ناقابلی داشت و بزرگوار با توالت فرنگی هم حال نمیکرد.فقط سنتی،از این جهت در طول شب به کرات به سرویس پذیرایی مراجعت میکرد که از جلوی تلوزیون میگذشت.اون زمان اگر کانالای ماهواره ره در ساعات
Read 6 tweets
19 Dec 20
چند سال پیش با یه گروه بیست سی نفره پا شدیم گوسفندی رفتیم محمود آباد ویلای یکی از بچه ها.ویلاهه با لب دریا یه ده دقیقه پیاده روی داشت،یعنی از کوچه جنوبی ترین قسمت باید میومدی جاده اصلی بعد از جلوی مغازه ها رد میشدی یه کوچه ره انقدر میرفتی تاااااا برسی به دریا.معمولا تو سفر های
دست جمعی شلوغ تا بخوان تصمیم بگیرن چیکار کنن و کجا برن نصف روز طول میکشه بعد که تازه تصمیم گرفته شد نصف روز دیگم میکشه یکی آرایش کنه،اون یکی برینه و یکیم تکرار سریال شب قبل عمر گل لاله ره ببینه.تازه تو جمع یه دختری هم بود به اسم الهام.این دختره خط چشم کشیدنش 6 ساعت زمان میبرد
تازه اگه استرس وارد میشد بهش نمی تونست تمرگز کنه صاف و قرینه نمیشد 3 ساعتم طول میکشید عملیات ترمیمو انجام بده.منو خواهرم و ایمان داداش که در این سفر یکدیگر ره همراهی میکردیم دیدیم نخیر،خط چشم الهامه کار صب تا غروبه گفتیم بریم ساحل تن من بگیریم.اینام هر وقت حاضر شدن یه میس بندازن
Read 27 tweets
30 Nov 20
#رشتو
بابام وقتی 11 سالش بود یه روز صبح بیدار میشه میبینه باباش نیست،از مادرش میپرسه آقام صبح به این زودی کجا رفته؟اونم میگه به من چیزی نگفته لابد رفته ماموریت!!بابای بابام ژاندارم بوده و هر از گاهی میفرستادنش ماموریت خارج ازشهر.یه چند روزی میگذره و غیبت باباهه طولانی میشه و کمی
نگران کننده.بابام میره به عموهاش خبر میده و اونام هرجایی که فکر میکردن ردی ازش باشه ره میرن میگردن ولی انگار مردی به چیکه آب شده رفته تو زمین،خیلی زود بابای 11 ساله من میفهمه که دیگه مرد خونست،نه اینکه فقط بعد از پدر میبایست سرپرست مادر و دو خواهر بزرگ تر از خودش باشه بلکه باید
خرجی اونا ره هم بده و شکمشونم سیر کنه،یعنی باباش جوری رفت که نادر رفت،نه پولی گذاشت نه ردی،بابام تصمیم میگیره ترک تحصیل کنه و بره سر کار ولی مادرش مخالفت میکنه و بهش میگه دلم نمیخواد بی سواد بمونی،بنابراین روزا میره سر کار و شبا هم تو مدرسه شبانه ادامه تحصیل میده.حتما میتونید
Read 56 tweets
27 Nov 20
#رشتو
میخواستم قبل از هرچیز ازتون خواهش کنم این توییتو تا اونجا که میشه #ریتوییت کنید تا تعداد بیشتری از دوستان در جریان قرار بگیرند.
قصه از چند تا تلفن شروع شد .
از آدم های مشکوکی که تماس میگرفتن و یک سوال مشترک میپرسیدن؛ سلام اونجا خیریست؟
و یک جواب ثابت ؛ نخیر اشتباه گرفتید .
این ماجرا برای خواهرم اتفاق می افتاد و چون همیشه کارهای داوطلبانه انجام میده ، واسه بیخانمان ها غذا میبره ، جهیزیه عروس جور میکنه ، پول داروی مریض تهیه میکنه ، کهریزک و پرورشگاه میره و برای بچه های بی سرپرست جشن آرزو ها میگیره؛ این موضوع براش خیلی عجیب نبود.
اما این تماس های پشت سر هم اونم با اسم یه خیریه ای که تا حالا به گوشش نخورده بود، باعث شد یه بار از یکی از این افرادی که زنگ زده بودن بپرسه که شماره منو کی به شما داده ؟
و مشخص شد که یه نفر ، شماره خواهرم رو گذاشته تو سایت به عنوان شماره خیریه .
از اون به بعد هر کی به این عنوان
Read 15 tweets
26 Nov 20
تازه که ماشین گرفته بودم موقع پارک میدیدم بهترین و نزدیک ترین جا پارک ها متعلق به معلولینه ولی همیشه هم خالیه،لذا خوی بچه زرنگم میگفت ماشینو بکار همینجا،اگه عزیز معلولی هم بیاد جا واسه هممون هست.یکی دوبار دیدم مردم چپ چپ نگاه میکنن،از ماشین که پیاده میشدم یه نیمچه لنگیم میزدم که
واقعی به نظر بیام.هر چقدر نگاها سنگین تر میشد درصد معلولیت و لنگ زدن منم بیشتر میشد.بعضی وقتا سابقه هم داشت موقع راه رفتن وانمود کنم درد هم دارم و زوزه هم میکشیدم.یه بار پارک کردم تا پیاده شدم و لنگان لنگان داشتم میرفتم دیدم پلیس واستاده داره نگاه میکنه.مثل این گدا تقلبی ها که
ماشین میخواد بهشون بزنه به اذن خدا شفا پیدا میکنن عصا ره میندازن و میدون منم یهو یورمته برگشتم تو ماشین الکی تابلو ره با دقت نگاه کردم و گفتم فاک!!بعد یه پرسشو پاسخ سوری هم با خودم راه انداختم ایز در دیس ایبل گایز اریا؟ شوت!!کام آن استیوپت من،سپس قیافه آدم هایی که
Read 4 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!