Amiin Profile picture
1 Jan, 44 tweets, 9 min read
من 11 ساله بودم و ممدرضا دو سال از من بزرگتر بود.ممد رضا بچه محلمون بود،ما کوچه دهم میشستیم.از خیابون اصلی که میومدی تو مجتمع،آخرین خونه شمالی کوچه دهم خونه ممد رضا اینا بود و یدونه مونده به آخرین آپارتمان های جنوبی،طبقه اولش ما ساکن بودیم.
یعنی خونه هامون به فاصله یه خونه روبروی هم بودن تقریبا.کوچه دهم غیر از منو ممدرضا ده دوازده تا پسر همسنو سال دیگم داشت که هروز با اتفاق بساط فوتبال و گل کوچکمون ردیف بود.هوا که تاریک میشد،جملگی زیر چراغ برق میشستیم و به فراخور اتفاق های روز حرف میزدیم و میگفتیم و میخندیدیم.
بیشتر بحث ما در مورد فوتبال بود،جام جهانی،قهرمانی دانمارک تو یورو و روبرتو باجو.توماس بروکلین بور و چشم رنگی و اتفاقات مدرسه بود که به مرور زمان با رسیدن سن بلوغ کم کم سمت و جهت صحبت ها پیرامون مباحث دیگه گرایش پیدا میکرد.حالا نه اینکه امکانات بدرد بخوری داشته باشم راجع بهش حرف
بزنیما،نه مثلا امید میگفت رفته رو دیوار دیده شورت خانم همسایه رو بنده،بقیه هم با چشم براق و دهن باز میپرسیدن نه؟ خودت دیدی؟ چه رنگی بود؟ اونم میگفت قرمز ما هم خانم همسایه ره با شورت قرمز تصور میکردیم و کلی دلمون غنج میرفت.ممدرضا باباش تو جنگ مفقودالاثر شده بود و مادرش بنده خدا
به تنهایی سه تا بچشو بزرگ میکرد.ممدرضا دوتا خواهر کوچکتر از خودشم داشت که خواهر وسطی،آب جوش ریخته بود رو صورتش و جاش کاملا مونده بود.خواهر کوچکترشم هرچی بزرگتر میشد خیلی خوشگل میشد و خیلی زود براش خواستگار اومده بود.تو بحث های مرتبط با بلوغ،ممد رضا از همه ماها مشتاق تر بود،قشنگ
آب دهنش راه میگرفت وقتی حرف از این چیزا بود.سوم راهنمایی که درسشون رسید به مبحث جفتگیری،این دیگه تشنج کرد کلا.میگفت دیگه نمیکشم.یه تابستونی همسایه طبقه بالایی ممدرضا اینا برادرش اومده بود شهر ما سربازی،بچه انزلی بود و مدعی بود دان نمیدونم چند کنگفو داره و یه بار تو دعوا 23 نفرو
با نانچیکو زده لتو پار کرده.حالا یه پسر ریقوی ترکه ای بود که به زور وزنش به چهل کیلو نمیرسید.اسمش رضا بود و کلی خاطره داشت و وقتی زیر تیر چراغ برق جمع میشدیم همیشه واسمون خالی میبست که خودشو سه تا از رفیقاش یه بار شیطان کوهو قرق کردن و سه ساعت تمام کنترل منطقه ره در دست داشتن.
حتی ارتش از مرکز نیرو فرستاده که قرقو بشکنه این سه تا مثل رمبو مقاومت کردن.چیزی که مارو شیفته حرفای رضا برادر سرباز همسایه ممدرضا اینا کرده بود نبردای میرزا کوچک خان طورش تو جنگل با قشون حکومتی ها نبود،بلکه تجربه دیدن فیلم سوپرش بود. رضا بهمون گفته بود که حتی خودش تو انزلی یه
نوار فیلم خفن تمام سوپر داره که همین الان که داره در موردش حرف میزنه لای یه نایلون مشکی تو بخاری نفتی مستهلک انباری قایمش کرده،فیلمه از اول دست خودش بوده و کیفتش آینه آینس،ممدرضا از شنیدن جزییات فیلم رضا که توی بخاری پنهان شده بود بشدت هیجان زده شد.چشماش برق میزد و آب دهنشو تند
تند قورت میداد و به رضا میگفت:داداش جون مادرت برامون تعریف کن.رضا هم که تبو تاب مستمع های مشتاق بدجور به سر ذوقش آورده بود با آبو تاب تعریف میکرد که چطور زن توی فیلم به چنگ مرد نابکار قصه درومده و مردی با چه خلوص نیتی ذکرش را تا انتها به وی وارد کرده بود.ممد رضا که دقیق از حرفای
رضا نوت برداری میکرد کلی سوالات آناتومی بدن انسان میپرسید.حالا آناتومی مردو که خودمون میدونستیم،بیشتر سوالا از قسمت نسوان بود.رضا که با دانش کمال یافته خودش کلی مرید جان بر کف پیدا کرده بود قول داد دفعه بعدی که رفت مرخصی اون مشمای سیاه تو بخاری ره هم با خودش بیاره.امیدم قول داد
دستگاه ویدئوی خونشونو بیاره که واقعنی فیلم ره ببینیم.یه روز با میثم دم در خونه ما نشسته بودیم که یهو دیدیم ممدرضا با اون هیکل درشتش مثل یوزپلنگ داره از خونه میدوه تو کوچه،انقدر هول بود که میخورد به درو دیوار قشنگ،یه بارم بکساباد کرد خورد زمین ولی دوباره بلند شد با سرعت رفت به
طرف خونه امید اینا،منم به میثم گفتم بدو.مثل این چالش ران بود یهو آهنگه میگفت ران همه میدویدن،مام که ممدرضا رو دیدیم صدمترو داره زیر 9 ثانیه میره دنبالش کورکورانه دویدیم.دم خونه امید اینا ممد رضا واستاد و دستشو گذاشت رو زنگ بیس چار ثانیه یه ضرب طلبکار طور زنگ زد.بنده خدا دستاش از
شدت اضطراب میلرزید.مادر امید اومد دم پنجره و در حالی که از پرده چند منظوره حجاب درست کرده بود رو سرش گفت چه خبرتونه؟ من برگشتم پشت سرم دیدم از یورش ناگهانی ممدرضا،نه تنها من بلکه 17 و 18 تا بچه قدو نیم قد دیگه هم تو چالش run شرکت کردن و دویدن دنبال ما.ممدرضا همه تمرکزشو جمع کرد و
گفت:سلام خانم رحمتی امید خونست؟از صورت قرمز ممدرضا و دست لرزانش ما ابتدا گمان بردیم مسئله مسله ناموسی باید باشه،ممدرضا خون جلوی چشاشو گرفته بود.امید از پنجره اون یکی اتاق کلشو آورد بیرون و داد زد ها؟ممدرضام فقط یه کلام بهش گفت:رضا از مرخصی برگشته!!بله،دوزاری همه ماهایی که تو اون
جمع اون شب زیر تیر چراغ برق بودیم و محضر رضا و قولشو درک کردیم قشنگ افتاد و همگی مثل ممدرضا نفسمون به شماره افتاد.یعنی رضا واقعنی مشما مشکیه ره آورده؟ امید برای چند دقیقه خشکش زد و ممدرضا هم که دیگه جمله خبری ره ادا کرده بود دوباره دوید.ماهمه هم دنبالش با سرعت نور میدویدیم.
جلوی خونه ممدرضا اینا رضا با استایل اون یارو مردی تو فیلم وسترنه که یه سیگار فسقلی گوشه لبش داشت و کج کج حرف میزد،واستاده بود و تیکه ساقه درختم گذاشته بود گوشه لبش و جوری ژست گرفته بود که گویی یه اختراع مهمی کرده ولی بیشتر قیافش مثل کسانی شده بود که چسیدن نمیخوان گردن بگیرن؟به هر
جهت از غرور و نخوتی که داشت پر واضح بود که با دست پر اومده و برای مایی که تا اون روز تنها دانشون از چگونگی بدنیا اومدن بچه در این حد بود توسط لک لک نمیان و دعای خیرم بکار نیست فقط دخول ولاغیر.حالا فرصتی داشت دست میداد تا با چشم خودمون با این واقعیت تلخ آشنا بشیم.دستاورد عظیمی بود
دقایقی نگذشته بود که امید در حالی که یه بقچه بزرگ و پارچه پیچ تو بغلش داشت به سمت خونه ممدرضا اینا چارنعل میدوید.ماها که همچین ترشح آدرنالینی ره تجربه نکرده بودیم از شدت هیجان نمیدونستیم چیکار کنیم و بعضی ها دچار نکلت زبان شده بودن و چند نفری هم صداهای غیر انسانی تولید میکردن.
اون لکنت بود من نوشتم نکلت،باری به هر جهت.بساط عیشو عشرت به خواست قادر متعال داشت جور میشد.خونه ممدرضا اینا با نبود خواهرو مادرش که رفته بودن دکتر برای صورت خواهرش،محور مقاومت بود.رضا با تمام خالی بندی هاش اینبار به وعدش عمل کرده بود و امید هم مثل کاپیتان جان میلر در فیلم نجات
سرباز رایان که زیر رگبار و گلوله دشمن دستگاهو زده زیر بغلش و از تهدید و ترعیب هم نهراسیده و ورش داشته آورده،بنده خدا امید معلوم بود در چه شرایط جنگی اینکارو کرده بود چون جای لنگه دمپایی مادرش مثل نعل اسبی که لگد زده به وضوح رو صورتش دیده میشد
حالا نوبت دایره حلقه یاران نزدیک بود که سعادت حضور در میان جمع یاران اصلی ره داشته باشن.نوبه،نوبه تسویه حساب های شخصی بود.باید پروف میاوردی که های فلانی خوب به من بنگر،من همویی هستم که چندین سال پیش با دوچرخه من دو ترک میرفتیم استخر.حال چگونه است که چرخ گردون تورا سوار کرده و مرا
پیاده،فراموش کردی هان؟خوب ممدرضا میگفت راست همی گویی تو برو تو،اون یکی هم به وعده ای دلفریب اذن دخول میگرفت.رضا با انگشت مرتضا رو نشون داد گفت اون پسره نباید بیادا!!اون شب منو خنده کرد گفت بابا کم خالی ببند،حالا تو کف بمونه تا بفهمه دنیا دست کیه.خلاصه بعد از فیلتر شدید و نظارت
استصوابی رفتیم تو و امید دستگاهو به تلوزیون نصب کرد و رضا هم فیلمو با احترام بسیار آورد.ممدرضا یه پارچ فلزی آب با فقط یک لیوان به عنوان تنها وسیله پذیرایی آورده بود گذاشته بود وسط.ما هم که استرس شب زفاف گرفته بودتمون هی آب میخوردیم ولی این نتوان آتش شعله ور درون را جواب دادندی.
تا اینا فیلم ره بزنن از اول ما ده دوازده نفر یار زیر تیر چراغ برق نشین که اصل ولایت پذیریمون احراز شده بود از شدت هیجان و تولید انبوه آدرنالین هی میرفتیم سرپا میشاشیدیم به سرعت بر میگشتیم که نکنه اینا پلی کنن ما غافل بمونیم.هی جوری هول هولکی همه شاشیده بودن که توالت خونه ممدرضا
اینا بوی رختکن استخر گرفته بود.اصلا هوش و حواسی نبود که بشه تمرگز کرد برای نشونه گیری.یکی کف زمین شاشیده بود یکی دیگه بخاطر هیجانات هورمونی خیلی خیز برداشته بود شاشیده بود به سقف.خلاصه فیلمه پلی شد.داستان یه دزدی بود که با نقاب رفته بود خونه یه خانمی دزدی،مردی به طمع اشیا قیمتی
رفت سمت اتاق خواب آن زن از همه جا بی خبر که با آن لباس نازک و حریر طورش در خواب غفلت بود.ما که زبان خالیمون نبود و رضا به عنوان مراد دل های عاشق برامون شرح میداد،هر چند که کلن فیلمه دیالوگ خاصیم نداشت ولی خوب هرچی آقا رضا بگه همونه.دزد نابکار تا چشمش به کمر باریک و اندام تحتانی
صابخونه میوفته کلن فراموش میکنه واسه چی اومده و سرانجام با تهدید و ایجاد رعبو وحشت،نشود فاش کسی آنچه میان منو توستی راه انداخت که بیا و ببین.همکاری اون خانم دزد زده هم خودش موجبات تعجب مارو بسیار بدنبال داشت تا جایی که از احساس رضایت به عمل اومده خودش رفت طلا ملاهاشو آورد
با اشتیاق تقدیم جناب دزد کرد.ما اون روز سه بار دیگه برای تسلط بر قسمت های پنهان آناتومی فزیولوژیک بدن انسان فیلمو زدیم عقب و دوباره نگاه کردیم.ممدرضا دیگه آخرش سینه خیز رفت حموم.لعنتی نذاشت ما بریم بعد بره ما هم دیدم نظافت استوار ترین نشانه ایمانه محلو ترک کردیم و هرکدوم رفتیم
خونه خودمون حموم برای رعایت بهداشت فردی.عصر همون روز برای بررسی و مداغنه قاعی مجدد زیر تیر چراغ برق جمع شدیم ولی هیچکس میل سخن با دیگری ره نداشت.همه داشتیم تصاویری که با چشم خویشتن دیده بودیم مرور میکردیم.ممدرضا که هنوز از تنو بدنش بوی شامپو تخم مرغی یاوه میومد برگشت گفت: من دیگه
نمیکشم،من زن میخوام.ما همه اون شب بهش خندیدیم ولی ممدرضا شوخی نداشت.به جد تصمیم گرفته بود اون دزده باشه،البته همه ما بعد اون فیلم تنها آرزوی شغلیمون این بود که دزد باشیم.دزدی که انقدر خوبه مالباخته خودش با طیب خاطر و رضایت حلالواری هر چی تو خونشه بذاره تو طبق اخلاص و تقدیم کنه.
فردای اون روز از خونه ممدرضا اینا صدای جیغ و داد و شکستن ظرفو ظروف به پا خواست.صدای نفرین مادر ممدرضا که داد میزد الهی به زمین گرم بخوری.الهی خدا نفستو بگیره که نفس مارو گرفتی.من آخه برم خونه کدوم بی صاحابیو بزنم بگم دخترتو بده به پسر جوعلق من که هنوز دوم دبیرستانشو تموم نکرده؟
این سرو صداها گواه این بود که ممدرضا مثل بقیه با رعایت بهداشت سرپایی فردی روزانه،مشکلش حل نشده بود و تا شکم داغ به شکمش نمیخورد آروم نمیگگیرفت.ممدرضا روزگار مادر و خواهراشو هروز سیاه تر میکرد و ندای درونش برای اشتیاق زن گرفتن هروز رسا تر از دیروز به گوش میرسید،خواهراشو وادار
کرده بود تو مدرسه عکس اینو ببرن نشون همکلاسی ها بدن بگن زن دادش ما میشین؟کلن سوژه زن خواستن ممدرضا شده بود نقل دهن خاص و عام.از بقالی محل تا باقی اهالی تا ممدرضا ره میدین میگفتن زن نگرفتی هنوز؟ اینم میگفت نه ولی بشدت دنبالشم.یکی از همسایه های شیر پاک خورده که به روستاهای اطراف
رفتو آمد داشت برگشت بهش گفت:ببین بیا ببرمت فلان روستا،اونجا دخترا رو زود شوهر میدن،توقع زیادیم ندارن.دخترای مثل پنجه آفتاب که حاضرن بیان همین اتاق فسقلی خونه مادرت زندگی کنن.آقا کور از خدا چی میخواست؟ ممدرضا براش مهم نبود زن شهری بگیره یا روستایی اصلا براش مهم نبود که چی باشه و
چطوری باشه.فقط اون چیزی که اون خانمه تو فیلم داشت و دزده نالوتی از لالو های نقاب زبان به آن میرساند ره داشته باشه این فرو کنه کفایت میکرد.هیچی دیگه ممدرضا خون مادرشو کرد تو شیشه که یالا بریم روستای آقای حسینیان یه دختری ره معرفی کرده.خلاصه ما بعد از چند روز ممدرضا ره دیدیم که
خرم و خندان قدح باده بدست با جعبه شیرینی تو دستش داره میاد.با خوشحالی گفت جمعه رفتیم خواستگاری بله ره گرفتیم.یه زن دارم میگیرم،سفید با چشمای زاغ،ببینید کف میکنید،چشماش عین همون خانمه تو فیلم رضاست.یه جوری تعریف میکرد انگار مثل فیلم رضا قراره بیاره همه بچه محلا با هم تماشاش کنن.
پس چند روز بساط عقد و عروسی ممدرضا تو خونه مادرش صورت پذیرفت و عروس نونهال ممد رضا با یه ساک کوچیک رهسپار خونه بخت شد،خانه بخت که چه عرض کنم!!خانه ای که از یه فیلم علی بابا با چهل دزد بغداد شروع شد و به عروس چشم زاغ ختم پیدا کرد.ممدرضا جوری نسخه آناتومی دخترک رو پیچید که هنوز
کامل جای کابینتای آشپزخونه مادر ممدرضارو یاد نگرفته بود که بدبخت حامله شد.یعنی از ماکروفر زودتر عمل لقاح صورت پذیرفت.پسر اول ممد رضا وقتی بدنیا اومد و بزرگ شد که من هنوز خودم تو سن نوجوونی بودم،مثلا میرفتیم گیم نت کراش باش بازی میکردیم پسر ممدرضام میومد میز بغلی تیکن بازی میکرد
تازه به ما رمزم یاد میداد چیو با چی بزنیم زنه با شمشیر سر مردی ره بزنه بپرونه.ممدرضا چند روز بعد از عروسی دوباره به جمع ما زیر تیر برق نشینا اضافه شد.دیگه اینبار این ما بودیم که نسبت به آناتومی بدن جنس مخالف در مقام پرسشگر مشتاق بر میومدیم و ممدرضا همچون استادی دلسوز برامون با
سعه صدر توضیح میداد که بایدها و نباید ها چی هستن.برامون تشریح میکرد اون زنه تو فیلم فقط فیلم بوده و در واقعیت نمیشه سینه ره انقدر فشار داد چون به هر حال اونم انسانه و دردش میگیره(یعنی فشار داده بودا بعد که جیغ طرف درومده کل خانواده ریختن تو اتاق که صدای چی بوده فهمیده دردش اومد)
بچه هام میشستن به نوبت با حفظ احترام استاد مجرب سوال میپرسیدن.حالا سوالا چی بود،مثلا ممدرضا تو اون فیلم مرجع آناتومی اون بانوی بزرگوار دو قسمت تحتانی خیلی نزدیک بهم بودن،ممکنه تو تاریکی و دید ناکافی محاسبات اشتباه بشن و جای دیگه بره؟ ممدرضا هم با اشتیاق برامون تصریح میکرد که خیر
این یک فرضیه اشتباهیست و آب میگرده دنبال چاله.در انتها هم ممدرضا میگفت کاشکی میشد شمارو ببرم از نزدیک ببینید که چی هست چی نیست تا انقدر در جهل و نادانی نمونید،چندین سال بعد که ممدرضا 18 سالش شد و تصدیق گرفت دوباره خون مادرشو کرد تو شیشه که خونه رو بدیم رهن بریم پایین شهر از
ماالتفاوت پول خونه این بره یه رنو بخره زنو بچشو بگردونه،خلاصه ممدرضا اینا رفتن ما موندیم کلی سوال نپرسیده که در هیچ کتاب و فیلمی پاسخ روشنی بهش داده نشده بود.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

30 Dec 20
بچه که بودیم یه پرستار تمام وقت داشتیم به اسم "بی بی" بی بی یه خانم خیلی مهربونی و دوست داشتنی بود که یه خصوصیت اخلاقی خاصی داشت،بدجوری پسر دوست بود و این ویژگی تو تقسیم عدالتش به چشم میومد.ازین رو 99.99% محبتش به من میرسید اگه چیزی تهش میموند نثار خواهرم میکرد.بی بی منو "دادو"
صدا میزد(دقیق نمیدونم چرا ولی گویا مشهدی ها به پسر میگفتن دادو)من وقتی به سن عکس بالا که بودم،هر وقت سیر میشدم غذارو تف تف میکردم و این پیام روشنی بود که دیگه نمیخورم.بی بی هم وقتی غذا درست میکرد اول به من میداد بخوزم و به مرجان خواهرم میگفت:هر وقت دادو تف کرد بقیشو تو بخور.
مرجانم خیلی شکمو بود و بیچاره مجبور بود بشینه و زل بزنه به من تا به محض تف کردن رخصت پیدا کنه بقیه غذای تفی رو بخوره.بی بی چپ میرفت و راست میومد برای من مدیحه سرایی میکرد هنوز آوازش تو گوشمه که میخوند"امین آقا قندی... اسبتو کجا میبندی؟ زیر درخت نرگس!!! داغتو نبینم هرگز"
Read 10 tweets
26 Dec 20
کارای مهاجرتم که ردیف شد آخرین برنامه پیش از سفرو گذاشتم برای ترمیم و رسیدگی به بهداشت دهان و دندان،تحقیقات مبسوط من تارنمای(نمیدونم معنیش چیه خوشم اومد ازش نوشتم)واضحی از قیمت خانمانسوز هزینه دندانپزشکی در خارج داشت.یعنی اگر بیمه سلامت هم نداشته باشی اونت پارست خلاصه.منم همه
هم و غم خویشتن خویش ره گذاشتم رو این موضوع.پنجشنبه 14 مرداد من 12 شب پروازم بود همون روز تا 9 شب مطب دندون پزشکی بودم.انقدر گفتم دکتر جون یه جوری دندونامو آچارکشی کن که تا حداقل 5 سال من نخوام برم دندونپزشکی.بدبخت دکتره هی میگفت هیچ مشکلی نداره من اصرار که نه خوب نگاه کن قشنگ
حتی پافشاری کردم دوتا از دندونایی که قبلا پر کرده بودم خالی کنه یه ملق توش بزنه دوباره پر کنه که دیگه هیچ نقطه تاریکی تو پرونده دهانو دندان من نباشه.سه ماه اول مهاجرت که هزینه های کمر شکن به فارسی سخت من ره داشتن جر میدادن و بیکاری و بی پولی کانال منو بیش از ده سانت باز کرده بود
Read 20 tweets
23 Dec 20
تو دوران جوانی بنده یه مدت کاناپه نشین بودم.یعنی شما بیکارو بیعاری و بیس چاری جلوی کاناپه لش میکنی و کنترل تلوزیون دستت میگیری،هی ازین کانال به اون کانال میچرخی.آدم کاناپه نشین هم تازه 12 به بعد زیست شبانش آغاز میشه چرا که برنامه های ماهواره ازون تایم به بعد جذاب میشن.
اگر از خصوصیات آدم کاناپه نشین خواسته باشید باید بگم ملالی نیست جز اندکی تناقص.چطور؟ براتون میگم.مثلا شما صبح تا شب هرکی از جلوی تلوزیون رد بشه میبینه که شما هر کانالی که بزنی و توش آخوند باشه فحشو میکشی بهش ولی برعکس شب تا صبح هرکی رد بشه میبینه که خیلی جدی طور زل زدی به سخنرانی
شیخ حسین انصاریان و اون داره لاتی برات از صحیفه سجادیه سخنرانی میکنه.بابام بیچاره پروستات ناقابلی داشت و بزرگوار با توالت فرنگی هم حال نمیکرد.فقط سنتی،از این جهت در طول شب به کرات به سرویس پذیرایی مراجعت میکرد که از جلوی تلوزیون میگذشت.اون زمان اگر کانالای ماهواره ره در ساعات
Read 6 tweets
19 Dec 20
چند سال پیش با یه گروه بیست سی نفره پا شدیم گوسفندی رفتیم محمود آباد ویلای یکی از بچه ها.ویلاهه با لب دریا یه ده دقیقه پیاده روی داشت،یعنی از کوچه جنوبی ترین قسمت باید میومدی جاده اصلی بعد از جلوی مغازه ها رد میشدی یه کوچه ره انقدر میرفتی تاااااا برسی به دریا.معمولا تو سفر های
دست جمعی شلوغ تا بخوان تصمیم بگیرن چیکار کنن و کجا برن نصف روز طول میکشه بعد که تازه تصمیم گرفته شد نصف روز دیگم میکشه یکی آرایش کنه،اون یکی برینه و یکیم تکرار سریال شب قبل عمر گل لاله ره ببینه.تازه تو جمع یه دختری هم بود به اسم الهام.این دختره خط چشم کشیدنش 6 ساعت زمان میبرد
تازه اگه استرس وارد میشد بهش نمی تونست تمرگز کنه صاف و قرینه نمیشد 3 ساعتم طول میکشید عملیات ترمیمو انجام بده.منو خواهرم و ایمان داداش که در این سفر یکدیگر ره همراهی میکردیم دیدیم نخیر،خط چشم الهامه کار صب تا غروبه گفتیم بریم ساحل تن من بگیریم.اینام هر وقت حاضر شدن یه میس بندازن
Read 27 tweets
30 Nov 20
#رشتو
بابام وقتی 11 سالش بود یه روز صبح بیدار میشه میبینه باباش نیست،از مادرش میپرسه آقام صبح به این زودی کجا رفته؟اونم میگه به من چیزی نگفته لابد رفته ماموریت!!بابای بابام ژاندارم بوده و هر از گاهی میفرستادنش ماموریت خارج ازشهر.یه چند روزی میگذره و غیبت باباهه طولانی میشه و کمی
نگران کننده.بابام میره به عموهاش خبر میده و اونام هرجایی که فکر میکردن ردی ازش باشه ره میرن میگردن ولی انگار مردی به چیکه آب شده رفته تو زمین،خیلی زود بابای 11 ساله من میفهمه که دیگه مرد خونست،نه اینکه فقط بعد از پدر میبایست سرپرست مادر و دو خواهر بزرگ تر از خودش باشه بلکه باید
خرجی اونا ره هم بده و شکمشونم سیر کنه،یعنی باباش جوری رفت که نادر رفت،نه پولی گذاشت نه ردی،بابام تصمیم میگیره ترک تحصیل کنه و بره سر کار ولی مادرش مخالفت میکنه و بهش میگه دلم نمیخواد بی سواد بمونی،بنابراین روزا میره سر کار و شبا هم تو مدرسه شبانه ادامه تحصیل میده.حتما میتونید
Read 56 tweets
27 Nov 20
#رشتو
میخواستم قبل از هرچیز ازتون خواهش کنم این توییتو تا اونجا که میشه #ریتوییت کنید تا تعداد بیشتری از دوستان در جریان قرار بگیرند.
قصه از چند تا تلفن شروع شد .
از آدم های مشکوکی که تماس میگرفتن و یک سوال مشترک میپرسیدن؛ سلام اونجا خیریست؟
و یک جواب ثابت ؛ نخیر اشتباه گرفتید .
این ماجرا برای خواهرم اتفاق می افتاد و چون همیشه کارهای داوطلبانه انجام میده ، واسه بیخانمان ها غذا میبره ، جهیزیه عروس جور میکنه ، پول داروی مریض تهیه میکنه ، کهریزک و پرورشگاه میره و برای بچه های بی سرپرست جشن آرزو ها میگیره؛ این موضوع براش خیلی عجیب نبود.
اما این تماس های پشت سر هم اونم با اسم یه خیریه ای که تا حالا به گوشش نخورده بود، باعث شد یه بار از یکی از این افرادی که زنگ زده بودن بپرسه که شماره منو کی به شما داده ؟
و مشخص شد که یه نفر ، شماره خواهرم رو گذاشته تو سایت به عنوان شماره خیریه .
از اون به بعد هر کی به این عنوان
Read 15 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!