Amiin Profile picture
9 Jan, 46 tweets, 10 min read
همونطور که قبلا گفتم و میدونید،بابام نظامی بود و ما به فراخور شغل پدر،خانه به دوش بودیم و تو شهرهای مختلف زندگی کردیم.اوایل ازدواج بابا و مامانم،ارتش بابامو منتقل کرد مشهد.منو خواهرمم مشهد بدنیا اومدیم.شهر مشهد برای خانواده ما خیلی خوب و پربرکت بود و بابام اینا دوستان فوق العاده
خوبی اونجا داشتند و دارن که هنوز بعد از 40 سال رفتو آمد میکنن و تو شادی و غم هم شریکند.این شهر برای شروع زندگی مامان و بابای من از هر حیث خوب بود غیر از دوری از خانواده و یه مشکل بزرگ دیگه که مامانم بابامو مجبور کرد انتقالی بگیره و چوب حراج بزنه به زندگیش و هجرتی دوباره آغاز کنه.
داستان ازین قرار بود که بابای مامانم تا میفهمید یکی از همشهری ها ره امام رضا طلبیده،پا میشد میرفت سراغش و اصرار اصرار که خدا شاهده بری مشهد نری خونه دختر من مشغول ذمه منو خانوادمی،هچی دیگه این دعوت همگانی بابابزرگ مهمان دوست ما باعث شده بود خونه ما حکم کاروانسرای شاه عباسیو داشته
باشه،شبو نصفه شب میدیدی یه گروه سی چهل نفره دارن درو با لگد میزنن بیان تو.آخریا برای محکم کاری یکی داده بود 150 سری از کلید خونه ره ساخته بودن در مرم نمیزدن یهو هورا یالا یالا گویان میریختن تو.همه هم نفشه راهو توجیه شده بودن و میدونستن مستراح کجاست و رختخوابا چطوری کجا قابل دسترس
هست.خیلی از مهمونا رو بابا مامانم اصن نمیشناختن ولی با پیشفرض اینکه از شهر خودشون اومدن با زبون محلی حرف میزدن.ولی بعضی مهمونا میدیدی نمیفهمن اینا چی میگن که کاشف به عمل میومد از یه شهر دیگه اومدن.یعنی جوری شده بود که آوازه خدمات رایگان کاروانسرای مامان و بابای ما،فرا استانی
پیچیده بود و دیگه یه نگاه ملی طور به خونه ما داشتن همه.تازه بابابزگم راننده کامیون بود و هی بار میبرد به شهرهای مختلف،حالا تو مسیر هر کیو میدید میگفت این آدرس خونه دخترمه رفتین مشهد برین خونشون.کلن بابابزرگم عاشق مهمون بود،مثلا میرفت قهوه خونه میگفت همه مهمون منن.یا تاکسی سوار
میشد کرایه همه رو حساب میکرد.این خصوصیات اخلاقی مهمان پرستیش در حالی بود که مادربزرگم از مهمون بیزار بود.میگم بیزار یعنی به معنی دقیق کلمه اصلا از مهمون خوشش نمیومد،بنده خدا بابابزرگم همیشه حسرت اینو داشت دست یه خریو بگیره ببره خونه.یعنی میبردا بعد که زنش غر غر میکرد بلند بلند
طوری که مهمونه میشنید داد میزد نشد من دست یه خریو بگیرم بیارم تو این خراب شده تو قیافتو کجو کوله نکنی.خلاصه این طبع بلند مهمان نوازیش که از سمت خونه خودش پشتیبان نداشت عقده ای شد تا هر کیو میدید آدرس خونه دخترش یعنی مادر منو بده.مامان بنده خدای منم دیگه از پخت و پز و شست و روب
به ستوه اومده بود دیگه طاقتش طاق شد.اون اواخر یه پسر نوجونی از همشهری های بابام اینا به اسم آیت با خانوادش دعواش میشه پا میشه به حالت قهر میاد مشهد مجاور شه.البته اول میره حرم امام رضا بعد میبینه اونجا کار زیاده هی باید کفش بو گندو جفت کنه و با ازین چوبا که سرش پر داره بزنه رو سر
و صورت خانما بگه خانم موهات بیرونه.پس سر خرو کج میکنه میاد خونه ما مجاور میشه.آیت یه 6 ماه خونه ما موند.تا ظهر میخوابید بعد که بیدار میشد شاکی بود چرا چایی تازه دم نیست.خلاصه این وضعیت کمر اقتصاد خانواده ره بدجور تا کرده بود،کمر مادرمم تا کرده بود بس که به خدمت خلق دولا راست شد.
خلاصه بابام انتقالی میگیره و خونه زندگیو میفروشه.بابام یه باغ بزرگی هم تو اطراف و اکناف واسه خودش دستو پا کرده بود که عجب باغی بود.میوه های درختای باغ بابام واقعا کم نظیر بودن.آقا بابای ما به هرکی گفت بیا این باغ مارو وردار،گفتن اخه باغ به چه دردی میخوره؟همش زحمته!هوس میوه کردی
میری میوه فروشی با دو تومن یه جعبه میوه میدن،چرا آدم برای یه کلاه باید بره سر ببره؟هچی مجانیم حاضر نشدن بیان شراکتی طور به باغه برسن تا سبز بمونه.آخرش یه بابایی اومد گفت من 4 هزار تومن میخرم ولی از دم قست ماهی 80 تا تک تومن.اونم چند ماه داد دیگه نداد.آخرین باری که بابام اینا
مشهد بودن دوستاشون گفتن همون باغ افتاده تو منطقه توریستی و سی چهل میلیاردم نمیفررشنش.خلاصه از حماسه مهمان هراسی که بابابزرگم مسببش بود ما آتش زدیم به مالو عطای مجاورت نشینی با ضامن آهو ره به لقاش بخشیدیم و کوچ کردیم هزاران کیلومتر دورتر.اما این هجرت خودخواسته باعث نشد روابط گرم
خانوادگی ما با همسایه ها و دوستانمون نو مشهد قطع بشه و از این روی برای مشارکت در عروسی ها یا مراسم های ختم و غیره وعده گرفته میشدیم.ازین قرار سالی چند مرتبه هی امام هشتم مارو میطلبید.گاهی انقد اشتیاق حضرت برای طلبیدن ما وافر بود که هنوز جای طلب قبلی خوب نشده دوباره میگفت برگردین.
برای سفر تو مسافت های طولانی همیشه قبول رنج سفر و ابتیاع وسیله حمل و نقل یک طرف،علی الخصوص سفر به مشهد در تعطیلات و اعیاد مناسبتی یک طرف دیگه.حالا مثلا قرار بود یکی عروسی بگیره عدل مینداخت تو یکی ازین اعیاد مذهبی که سیل زوار مشتاق که میخوان دستشون به ضریح برسه،رهسپار این شهر میشن
بهترین وسیله تردد در مسافت طولانی به طبع هواپیماست که این گزینه اصلا برای ما روی میز نبود.برای کارمند جماعت این گونه هزینه ها جایی در بوجه اعتباری نداره.کلن برای این جماعت آب باریکه محور آمپول زدن راحتر از آژانس گرفتنه،یعنی دردشم حتی کمتره.گزینه مطلوب دیگه خوب بدیهیه که ماشین
شخصیه.این گزینه برای بوی مرگ میده.چرا؟ چون بابام پشت فرمون براش مثل گهواره با آواز گنجیشک لالا قورباغه لالا ره داره.هر ساعت از شبانه روز که بندازه تو جاده آنی چشماش گرم میشه.ما دوبار تو جاده تصادف وحشتناک به علت خواب آلودگی راننده داشتیم که آخرینش تو سفر به شیراز بود که مامانم
6 ماه رفت تو کما.ازون به بعد بابام هر وقت پشت فرمون میشینه مامانم یه کتی کنارش میشنه و زل میزنه به چشمای بابام.به محض اینکه چشمای بابام یه طوری شد مامانم مثل اکبر میثاقیان یه شوکی بهش میده.از همین روی صندلی سمت شاگرد ماشین ما همواره کجه چون مامانم تمام مدت کج میشینه و زل میزنه
به بابام تا خوابش نبره،قسمت راست بدن بابامم همیشه کبوده چون مامانم هی بهش شوک میده.کلن مامانم تو اصول تربیتی هم همینطور شوک محور بود.مثلا منو 4 صبح بیدار میکرد درس بخونم خوب منم اون تایم کلن مغزم هیچ پردازشی نمیتونه صورت بده و قدرت یادگیریم هروز رو به اضحملال میگذاشت. مامانمم
برای احیا شوک میداد هی.نمیدونم کدوم کارشناس مادر قحبه ای اون موقع گفته بود صبح زود برای یادگیری مطلوب ترین زمان و طلایی ترین تایمه،خوب انسان بطور فطری موقع درس خوندن جون میکنه حالا دیگه 4 صبح چشماش مثل مصباح خدا بیامرز فقط یه لحظه باز میشه به غسال با مهربانی نگاه میکنه باز بسته
میشه،مادر مام این بازو بسته شدنو بر نمیتابید و یهو میدیدی یه پارچ آب یخ ریخت روت.خلاصه گزینه سفر با وسیله شخصی هم از دستور کار خارج بود و میموند سفر امن و آسان با قطار.این گزینه برای ما مطلوب بود و همیشه ازش بهرمند بودیم.یه سال نمیدونم یهویی چه مراسمی بود که ما دعوت بودیم به
یه عروسی که مصادف بود به تولد امام هشتم شیعیان،آقا بلیط هر وسیله ارتباطی کیمیا بود.سرانجام با رو زدن بابام به دوست و آشنا،تونست بلیط اتوبوس جور کنه.اونم نه ازین اتوبوس قشنگا که فیلم اینام میذارن تیتاب و ساندیسم میدن،نه،ازون اتوبوسا که کونشون گرد بود و فقط یه هوا از مینی بوس بزرگ
تر بود.اتوبوسه معلوم بود ازون اتوبوسایی بود که زمان جنگ رزمنده هارو میبرد جبهه،چون کفش جای ترکش اینا داشت از سوراخاش هم سوز میومد هم وقتی راننده سینه کش سربالایی ره پر گاز میرفت،دود اگزوز قشنگ میومد تو.حالا مسافرام گویا ازین اتوبوسا همه جور توقعی دارن.یکی گوسفندم برداشته بود
آورده بود بزاره تو صندوق.مادر مام یه تک تا خود مشهد به بابام غر میزد که پتو پلنگی کادوم که دارم میبرم سر پاتختی بدم الان تو صندوق بوی گوسفند میگیره.یه گروه انبوهی هم از مسافرا که خانوادگی اومده بودن انگار 6 تا بلیط خریده بودن ولی 15 نفر اومده بودن برن مشهد،یه مادر خیلی پیری هم
داشتن که اصلا علائم حیاتی نداشت.قشنگ میت طور بود.پیچیده بودنش لای پتو و برانکاردی آوردن پهنش کردن کف اتوبوس دقیقا بین صندلی های ما.یه خانمه ردیف پشت سری ما به شوهرش گفت این مرده ها نگاش کن!!نفس نمیکشه.شوهره هم با پاش یه تکونی به پیرزنه داد گفت مادر؟ مادرجان صدای منو میشنویی؟
پیرزنه هم از تکون مرده گردنش افتاد پایین،یارو پا شد رفت سمت راننده که اینا میخوان قاطی مسافرا میت ببرن مشهد.یارو راننده هم شاکی شد به پسر پیرزنه گفت مرد حسابی،بلیط که نگرفتی ورداشتی میتو آوردی گذاشتی کف اتوبوس فکر کردی ما خریم؟ پسر هم قسمو آیه که والا بلا مادرم زندست،اون استخون
نداره دیگه بتونه بشینه.همه جا همینطوری پتو پیچ میبرن میخوابونن.بعد اومد سمت پیرزنه یه لگد زد بهش اون بیچاره هم که انگاری به توله سگ لگد بزنی یه وقی کرد.پسره هم انگار المپیاد فزیک برده با خوشحالی گفت دیدین؟ دیدین زندست. کلن مدل مادر همینه یه طوریه که شما حمل بر مردنش میکنید ولی
نمرده و از منو شمام سرحال تره ماشالا.یه دوتا آخوند چاقو چله هم اون ردیف جلو نشسته بودن بلند داد زدن برای سلامتی کی و کی صلوات.طنین صلوات که بلند شد قائله خوابید.شاگرد راننده هم اومد از رو لیست تعداد مسافرا ره چک کرد و رو به راننده گفت تکمیلیم حرکت کن.اتوبوسه گذاشت تو دنده یهو یکی
از پشت عر زد برای شادی روح پر فتوح امام امت بلند بگو صلوات...انقد مردی بدجور و غیر منتظره از پشت گوش ما داد زد من قشنگ گوشم سوت میکشید و هممونم دو متر از ترس پریدیم بالا هنوز طنین صلوات ملت کاملا تموم نشده بود که یه نفر دیگه از اون طرف عر زد لال از دنیا نری صلوات دومو بلند تر...
ما خیلی زود متوجه شدیم مشکل اصلی در واقع در این سفر کیفیت نا مطلوب اتوبوس نیست بلکه این داد بیدادای یهویی عزازان همسفره و از همه مهمتر این پیرزن کنار دستمون که به وضوح پیدا بود داره نفس های آخرشو میکشه و قطعا این بدن نحیف تابو توان 12 ساعت جاده پر پیچو خمو نداره.حالا میت تا مشهد
بو نگیره تو این وانفسا.اون زمون تو سفر های اتوبوسی کل خدمات ارائه شده یه پارچ پلاستیکی قرمز آبه با یه لیوان پلاستیکی چرک مشترک،کلن لیوان مشترک از اوایل دهه 80 کم کم بساطش برچیده شده شما هر جا میرفتی یدونه لیوان بود همه لبو دهنشونو میکردن توش،اتوبوس که شرایطش شرایط ویژه بود
و بهداشت تعریف نشده بود.شاگرد اتوبوس پارچو میگرفت دستش رو هر صندلی لیوانو پر میکرد و تو دست اندازام نصف آبو میریخت رو مسافرا.همیشه هم ته لیوان پر شنو ماسه بود که اونا املاح معدنی تلقی میشدن و شما فقط باید حواستو جمع میکردی که سبیل نفر قبلی توش نیوفتاده باشه و اشتباها بخوری.
شاگرد اتوبوسه موقع آبرسانی به ما سر پیچ شدید سکندری خورد و افتاد رو پیره زنه،بعد بلند شد و گفت به جان مادرم این مرده،من لگدش کردم اخ نگفت.همه جمعیت دوباره معترض شدن که آقا میت بو میگیره ورش داشتین آوردین اینجا،زنو بچه هام از ترس شروع کردن جیغ زدن که پسر پیرزنه دوباره غر غر کنان
از ته اتوبوس پاشد اومد یه لگد زد به پهلوی مادرش،اونم دوباره مثل توله سگ یه وق کرد.بعد که همه خیالشون راحت شد برگشت نشست سر جاش.من که حسابی از ترس مردن پیرزنه که درست زیر پام خوابونده بودنش در آستانه سکته بودم،دقت کردم دیدم یه جفت چشمم از سوراخای کف اتوبوس زل زدن به من،کلن کاروان
اعزامی ما فیلم ترسناک طور داشت پیش میرفت،به مامانم گفتم یه جنازه دیگم از پایین داره منو نگاه میکنه،اونم نگاهشو برد در راستایی که من داشتم نشون میدادم بعد که با دقت نگاه کرد گفت نترس،چشمای گوسفندس،دوباره یاد گوسفنده افتاد زد تو پهلوی بابام گفت پتو گلبافته بو بگیره میری یکی دیگه
میخری.بابامم میگفت چشم خانم چشم.طرفای اذان مغرب اتوبوس جلوی یه رستوران طرفای سمنان نگه داشت و شاگرد شوفره داد زد نماز شام دستشویی 1 ساعت توقف جا نمونی فقط.ما که کتلت متلت داشتیم رفتیم پایین با نون سنگک و خیار شور سق زدیم.بابام از یکی پرسید دستشویی اینا کجاست یارو هم یه دخمه ای
اون ته مها نشون داد گفت همونه.مستراحه یه جور بود انگار سیستم فاضلابش رو کار نصب شده،یعنی هی مسافرا میومدن میریدن و بجای اینکه فاضلابش بره پایین انباشت میشد کناراش،فلذا اطراف محوطه مستراح یه فضای باتلاق طور بود که همه پاچه هاشونو میزدن بالا میرفتن توش یه مسیر قلوه سنگ طور هم درست
کرده بودن که مثل پل سراط اگه پات دقیق رو اونا نمیرفت قشنگ تو باتلاق عن قرق میشدی.بدتر از این فجایع,عمق اصلی فاجعه اونجا بود که مستراحه کلن برق نداشت.ظلمات مطلق.میرفتی تو کورمال کورمال دست میزدی به دیوار نمور از سردی بیشتر دیواره میفهمیدی دستت به در آهنی خورده،فشار میدادی باز میشد
پات که از قسمت سفت موزایک کف به جای نرم و لیز برخورد میکرد دیگه جای دیسکاوری کردن بیشتر نبود باید همونجا میکشیدی پایین و میشستی.حالا تاریکه و چشم چشمو نمیبینه اگه مجهز به سیستم اعلام وجود مستراحی مجهز نباشی یکی میاد سرپا روت میشاشه میره.لذا بر هر بچه شیعه دهه قبل شصت و قبل ترش
واجب کفایی بود که اسم رمز آوایی برقراری ارتباط تو مستراحو مثل پیام رسان مورس آموزش ببینه.تو توالت عمومی ها شما باید وقتی وارد میشی بلافاصله بگی "اِهِن" اگه از طرف مقابل جواب مشابه اِهِن دریافت کردی که هیچ اگر نه یعنی منطقه امنه و فضا برای ریدن تو مهیاست حالا شما نباید به همون
اِهِن اولیه اکتفا کنی،در خلال کار هی باید از خودت صدای اِهِن در بیاری که یهو یکی ناغافل درو وا نکنه بیاد تو. حتمن میدونید که از توالت عمومی نمیشه انتظار چفتو بست در داشت هر چی هست همون اِهِن که شما ازش بهره میجویی،قفل در همونه جواب یکم سریعتر همونه،کلن هر چی هر کی گفت جوابش یک
کلام یه اهن و تمام،حالا بعضی ها ازین اهن سو استفاده هم میکننا اونا جریان انحرافین،مثلا میخوان صدای گوزشون تابلو نباشه هی بلند بلند میگن اهن اهن هی بلند بلند میگوزن انقدم سخته همزمان هم بگی اهن هم بگوزی اصلا شدنی نیست مثلا عطسه کردن با چشم باز میمونه.خلاصه ما تو تاریکی مطلق نشسته
بودیم غرق در افکار خویش یهو یه قطره پر ملاطی از سقف افتاد پس گردن من.انقد پر ملاط که شالاپ صدا داد،یا خدا این از کجا چکید رو سر ما،هنوز به خودم نیومده بودم که حس کردم قطرهه داره حرکت میکنه سمت بالا،اگه اب بود که باید میرفت پایین نه بالا،دستمو بردم پس یقم حس کردم قطرهه دو تا شاخکم
داشت،بله عزیزان یه سوسک بود اندازه نلبکی،انقد گنده بود که وزنشو حس میکردی،من مخوف ترین جایی که تو زندگیم دیدم همون توالت عمومی بین راه نزدیک سمنان بود.با اعمال شاقه مناسبات دستشویی و اینارو به جا آوردیم و برگشتیم تو اتوبوس.همه مسافرا با بوی باتلاق عن تو پاچه هاشون یکی یکی برگشتن
سوار اتوبوس شدن،اون بوی لعنتی تا خود مقصد تو دماغمون مونده بود.همه مسافرا اومدن غیر دوتا آخوندای گردن کلفت ما تقریبا نیم ساعت بعد از دد لاین شاگرد راننده برگشته بودیم که اون دو نفر نیومده بودن هنوز،صدای مسافرا درومد.بالاخره برگشتن با پرویی که ما تو این دستشویی نجس شدیم و باید
لباسمون از عین نجاست پاک میشد برای اقامه نماز.گویا بدبختا تو تاریکی پاشون لیز خورده رو عنا خوردن زمین تو کف مستراح.یکیشون لکه های قهوه ای شتک زده بود رو عمامش که خیلی کیف داد دیدن اون صحنه. به نظرم سوسک بیوفته رو پس کله آدم باز بهتره تو مستراح تاریک سر بخوری با صورت رو انبوه عن

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

1 Jan
من 11 ساله بودم و ممدرضا دو سال از من بزرگتر بود.ممد رضا بچه محلمون بود،ما کوچه دهم میشستیم.از خیابون اصلی که میومدی تو مجتمع،آخرین خونه شمالی کوچه دهم خونه ممد رضا اینا بود و یدونه مونده به آخرین آپارتمان های جنوبی،طبقه اولش ما ساکن بودیم.
یعنی خونه هامون به فاصله یه خونه روبروی هم بودن تقریبا.کوچه دهم غیر از منو ممدرضا ده دوازده تا پسر همسنو سال دیگم داشت که هروز با اتفاق بساط فوتبال و گل کوچکمون ردیف بود.هوا که تاریک میشد،جملگی زیر چراغ برق میشستیم و به فراخور اتفاق های روز حرف میزدیم و میگفتیم و میخندیدیم.
بیشتر بحث ما در مورد فوتبال بود،جام جهانی،قهرمانی دانمارک تو یورو و روبرتو باجو.توماس بروکلین بور و چشم رنگی و اتفاقات مدرسه بود که به مرور زمان با رسیدن سن بلوغ کم کم سمت و جهت صحبت ها پیرامون مباحث دیگه گرایش پیدا میکرد.حالا نه اینکه امکانات بدرد بخوری داشته باشم راجع بهش حرف
Read 44 tweets
30 Dec 20
بچه که بودیم یه پرستار تمام وقت داشتیم به اسم "بی بی" بی بی یه خانم خیلی مهربونی و دوست داشتنی بود که یه خصوصیت اخلاقی خاصی داشت،بدجوری پسر دوست بود و این ویژگی تو تقسیم عدالتش به چشم میومد.ازین رو 99.99% محبتش به من میرسید اگه چیزی تهش میموند نثار خواهرم میکرد.بی بی منو "دادو"
صدا میزد(دقیق نمیدونم چرا ولی گویا مشهدی ها به پسر میگفتن دادو)من وقتی به سن عکس بالا که بودم،هر وقت سیر میشدم غذارو تف تف میکردم و این پیام روشنی بود که دیگه نمیخورم.بی بی هم وقتی غذا درست میکرد اول به من میداد بخوزم و به مرجان خواهرم میگفت:هر وقت دادو تف کرد بقیشو تو بخور.
مرجانم خیلی شکمو بود و بیچاره مجبور بود بشینه و زل بزنه به من تا به محض تف کردن رخصت پیدا کنه بقیه غذای تفی رو بخوره.بی بی چپ میرفت و راست میومد برای من مدیحه سرایی میکرد هنوز آوازش تو گوشمه که میخوند"امین آقا قندی... اسبتو کجا میبندی؟ زیر درخت نرگس!!! داغتو نبینم هرگز"
Read 10 tweets
26 Dec 20
کارای مهاجرتم که ردیف شد آخرین برنامه پیش از سفرو گذاشتم برای ترمیم و رسیدگی به بهداشت دهان و دندان،تحقیقات مبسوط من تارنمای(نمیدونم معنیش چیه خوشم اومد ازش نوشتم)واضحی از قیمت خانمانسوز هزینه دندانپزشکی در خارج داشت.یعنی اگر بیمه سلامت هم نداشته باشی اونت پارست خلاصه.منم همه
هم و غم خویشتن خویش ره گذاشتم رو این موضوع.پنجشنبه 14 مرداد من 12 شب پروازم بود همون روز تا 9 شب مطب دندون پزشکی بودم.انقدر گفتم دکتر جون یه جوری دندونامو آچارکشی کن که تا حداقل 5 سال من نخوام برم دندونپزشکی.بدبخت دکتره هی میگفت هیچ مشکلی نداره من اصرار که نه خوب نگاه کن قشنگ
حتی پافشاری کردم دوتا از دندونایی که قبلا پر کرده بودم خالی کنه یه ملق توش بزنه دوباره پر کنه که دیگه هیچ نقطه تاریکی تو پرونده دهانو دندان من نباشه.سه ماه اول مهاجرت که هزینه های کمر شکن به فارسی سخت من ره داشتن جر میدادن و بیکاری و بی پولی کانال منو بیش از ده سانت باز کرده بود
Read 20 tweets
23 Dec 20
تو دوران جوانی بنده یه مدت کاناپه نشین بودم.یعنی شما بیکارو بیعاری و بیس چاری جلوی کاناپه لش میکنی و کنترل تلوزیون دستت میگیری،هی ازین کانال به اون کانال میچرخی.آدم کاناپه نشین هم تازه 12 به بعد زیست شبانش آغاز میشه چرا که برنامه های ماهواره ازون تایم به بعد جذاب میشن.
اگر از خصوصیات آدم کاناپه نشین خواسته باشید باید بگم ملالی نیست جز اندکی تناقص.چطور؟ براتون میگم.مثلا شما صبح تا شب هرکی از جلوی تلوزیون رد بشه میبینه که شما هر کانالی که بزنی و توش آخوند باشه فحشو میکشی بهش ولی برعکس شب تا صبح هرکی رد بشه میبینه که خیلی جدی طور زل زدی به سخنرانی
شیخ حسین انصاریان و اون داره لاتی برات از صحیفه سجادیه سخنرانی میکنه.بابام بیچاره پروستات ناقابلی داشت و بزرگوار با توالت فرنگی هم حال نمیکرد.فقط سنتی،از این جهت در طول شب به کرات به سرویس پذیرایی مراجعت میکرد که از جلوی تلوزیون میگذشت.اون زمان اگر کانالای ماهواره ره در ساعات
Read 6 tweets
19 Dec 20
چند سال پیش با یه گروه بیست سی نفره پا شدیم گوسفندی رفتیم محمود آباد ویلای یکی از بچه ها.ویلاهه با لب دریا یه ده دقیقه پیاده روی داشت،یعنی از کوچه جنوبی ترین قسمت باید میومدی جاده اصلی بعد از جلوی مغازه ها رد میشدی یه کوچه ره انقدر میرفتی تاااااا برسی به دریا.معمولا تو سفر های
دست جمعی شلوغ تا بخوان تصمیم بگیرن چیکار کنن و کجا برن نصف روز طول میکشه بعد که تازه تصمیم گرفته شد نصف روز دیگم میکشه یکی آرایش کنه،اون یکی برینه و یکیم تکرار سریال شب قبل عمر گل لاله ره ببینه.تازه تو جمع یه دختری هم بود به اسم الهام.این دختره خط چشم کشیدنش 6 ساعت زمان میبرد
تازه اگه استرس وارد میشد بهش نمی تونست تمرگز کنه صاف و قرینه نمیشد 3 ساعتم طول میکشید عملیات ترمیمو انجام بده.منو خواهرم و ایمان داداش که در این سفر یکدیگر ره همراهی میکردیم دیدیم نخیر،خط چشم الهامه کار صب تا غروبه گفتیم بریم ساحل تن من بگیریم.اینام هر وقت حاضر شدن یه میس بندازن
Read 27 tweets
30 Nov 20
#رشتو
بابام وقتی 11 سالش بود یه روز صبح بیدار میشه میبینه باباش نیست،از مادرش میپرسه آقام صبح به این زودی کجا رفته؟اونم میگه به من چیزی نگفته لابد رفته ماموریت!!بابای بابام ژاندارم بوده و هر از گاهی میفرستادنش ماموریت خارج ازشهر.یه چند روزی میگذره و غیبت باباهه طولانی میشه و کمی
نگران کننده.بابام میره به عموهاش خبر میده و اونام هرجایی که فکر میکردن ردی ازش باشه ره میرن میگردن ولی انگار مردی به چیکه آب شده رفته تو زمین،خیلی زود بابای 11 ساله من میفهمه که دیگه مرد خونست،نه اینکه فقط بعد از پدر میبایست سرپرست مادر و دو خواهر بزرگ تر از خودش باشه بلکه باید
خرجی اونا ره هم بده و شکمشونم سیر کنه،یعنی باباش جوری رفت که نادر رفت،نه پولی گذاشت نه ردی،بابام تصمیم میگیره ترک تحصیل کنه و بره سر کار ولی مادرش مخالفت میکنه و بهش میگه دلم نمیخواد بی سواد بمونی،بنابراین روزا میره سر کار و شبا هم تو مدرسه شبانه ادامه تحصیل میده.حتما میتونید
Read 56 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!