آن خواهشِ مذموم نفسانی، بی قرارم کرده بود. از سرِ بی‌همسری و دفع و رفع مِیل، قصد کردم با سخی‌تنی هم‌بستر بشوم. تماس گرفتم و آشنایی دادم تا وقتی مقرر کنیم. خواستم مَظنّه را هم برآورد کرده باشم، گفتم:
« عذر میخوام، هزینه‌ش چجوریه ؟ یعنی ... چند میگیرد شما ؟»
/1
گفت: « ما ؟ مگه چند تا میخوای ؟ »
گفتم: « منظورم از شما، خودِتونه. یک ساعت مهمونتون باشم چقدر میشه ؟ »
مبلغی که گفت بیشتر از کلِ پس انداز من بود. نمی‌دانم جای چانه زدن داشت یا نه ولی چانه زدم، نمی‌پذیرفت.
گفتم :«شما فقط راندِوو رو بگین من بیام، به تفاهم می‌رسیم بالاخره. »/2
گفت:«به تفاهم می‌رسیم چیه ؟ مگه می‌خوایم ازدواج کنیم؟»
« اتفاقا من گل و شیرینی هم میارم»
« لازم نکرده، پولِ همون گل و شیرینیو بده به خودم بجاش چونه نزن .»
آدرس را پرسیدم و قطع کرد.
دوش گرفتم و صورتم را صفا دادم. چند تا پِیک پشت سر هم خوردم و بغلی را هم پُر کردم و راه افتادم/3
تو راه یک جعبه نان خامه‌ای گرفتم و دوتاش را توی قنادی خوردم تا بُنیه قوی کنم. از صبح این اولین لقمه‌ای بود که میخوردم. از دست‌فروشِ پشت چراغ قرمز هم یک دسته نرگس گرفتم.
با شش هفت دقیقه تاخیر، پشت در بودم.
در زدم، زن باز کرد. خوش بر و رو بود و تازه جوانی‌اش جا افتاده بود/4
ملاحتِ چشم‌هایش از پسِ دریدگیِ لحن و حتی سورمه‌ی شدیدی که کشیده بود‌ هم ابرازِ مظلومیت و معصومیت می‌کرد.
جعبه ی‌ شیرینی را روی جاکفشی گذاشتم و گل را به سمتش دراز کردم. خم شده بودم و داشتم بند کفشم را با یک دست باز می‌کردم. آن یکی دستم توی هوا مانده بود که دسته‌ی نرگس را گرفت./5
گفت:«اینو چیکارش کنم؟»
گفتم:«عذر میخوام، پالتومو کجا می‌تونم بذارم؟»
«بذارش اونجا رو دسته‌ مبل»
پالتویم را در آوردم و اجازه گرفتم که سیگار بکشم.
نرگس‌ها همان‌طور دستش مانده بود.
یک قلپ سر کشیدم و سیگارم را گیراندم.
سرپا و بلاتکلیف با گل ایستاده بود.
گفت:«میگم اینو چیکارش کنم/6
؟»
گفتم: «بذارش تو یه شیشه آب، شب که میخوای بخوابی بذار بالا سرت. من خودم عاشق نرگسم، بعدشم یاس »
بغلی‌م را درآوردم و تعارف کردم. با اشاره‌ی دست امتناع کرد و به آشپز خانه رفت. با کوزه‌ی قلیانی که گل‌ها توش چیده شده بود برگشت و گذاشتش روی اُپن و حتی یک بار هم بویشان نکرد./7
گفت:« خیلی هم وقت نداریا شادوماد، دست بجنبون.»
گفتم:« سخت نگیر... با رستم که نمیخوای بخوابی.. »
به سمت اتاق خواب رفت و حین رفتن دست‌هایش را از پایین، پشتِ کمرش برد و قفل سوتینش را باز کرد.
یک قلپ دیگر خوردم و پُک آخر را زدم. جوراب‌ها را درآوردم و پیراهنم را کَندم و به سمت /8
اتاق خواب رفتم. طاق باز، با آخرین تکه‌ی لباس زیر، روی تخت وِلو‌ شده بود. پاهایش را مثل موقع زایمان باز گذاشته بود و مجله‌ی زنِدگی سبز را ورق می‌زد. لبه‌ی تخت نشستم.
من باب تلطیف فضا و دُور زدنِ شَرم خودم، لحنم را فکاهی کردم و گفتم:« آموزشش هم هزینه‌ی مازاد داره ؟»
/9
مجله‌اش را سریع بست و نمایشی روی پاتختی کوبید تا طغیانش را علنی کرده باشد. حواسم به پوسترهای روی دیوار بود.
یک پوستر از داریوش بود، یکی از گوگوش، یک عکسِ آنالوگِ از یک دختر‌بچه‌‌ با گره‌ی روسریِ کج، توی بغلِ پدرش که پیراهن یقه خرگوشی و شلوار بیتل پوشیده بود. دختر توی عکس/10
لُنج کرده بود و یک سبزه‌ی روبان‌پیچ را توی دست‌هاش گرفته بود- پوستر فروغ فرخزاد و یک آهوی کوبلن دوزی شده‌ ...داشتم بقیه تابلوها را از نظر می‌گذراندم که شاکی‌تر گفت :
« امشب قراره خاله بازی کنیم ؟!» و پاهایش را جمع کرد توی خودش.
سر از قابها برگردانده بودم. کمی به سمتش سُریدم/11
. بازویش را لطیف گرفتم و سعی می‌کردم با لبخند و چشم توی چشم شدن باهاش، روراست بودنم را نشان بدهم. کلمه‌ ای در نیامد، در عوض بغلی‌م را به سمتش گرفتم.
با اکراه گرفت و یک قلپ خورد.
« عزیزم قرار نیست که آپولو هوا کنی، فقط کافیه همون کاریو بکنی که براش اومدی، همون کار که براش /12
داری پول میدی ! چونه هم میزنه ! انگار میوه فروشیه اینجا !»
جمله‌ی آخری را که گفت سرش را توی هوا چرخاند انگار دنبال کسی میگردد تا شاهد باشد.
دیدم ملاحت طبعِ من آن چنان بابِ طبعش نیست.
خواستم توجیه و دلیلی سرِ هم کنم. همانطور که بازوش تو دستم بود، خاضعانه گفتم:«خانم جان، تصدقت،/13
من نابلدم.راستش من دارم این داستانو می‌نویسم. گفتم برای جزئی‌‌نگری و جزئیات‌نگاری دقیق‌تر، شیئیت بخشیدن به فضا، لمسِ قضیه، یه بار خودم بیام ببینم چجوریه.وگرنه نیومدم کُلنگ بزنم که،هی میگی علی یارت، دست بجنبون!» شروع کردم پِیرنگ داستان را برایش تعریف کردم. بغلی کلا دست خودش بود/14
نرم تر شده بود، گرم هم شده بود. هم از داستان و هم از کنیاک. بعد از چند تا قلپ ،خون زیر پوست گونه هایش که رفت، بیست سالش شد. با یک جَست از تخت بلند شد و رفت. چند دقیقه بعد با یک لباس خوابِ ساتنِ بلندِ صورتی چرک و یک دسته کاغذ برگشت. کاغذ ها را روی تخت ریخت و خودش را مِی‌زده و /15
تَردماغ انداخت روی تخت. روی تخت، خودش را جمع و‌جور تر کرد و کمربند لباس خوابش را گره‌ی شُل و وِلی زد. موهایش را یک طرف سرش ریخت و بین کاغذها گشت. یکی را از آن میان بیرون کشید و گفت :« اینو سالِ آخر دبیرستان نوشتم، اون موقع ها که انجمن شعر میرفتم، پنج شنبه‌ها.» شعر بلندی بود،/16
خواندش و فقط این تکه را خاطرم ماند.
" رِوُلوِر روسی را روی شکمم می‌گذارم و
شلیک میکنم؛
من ترس را حامله ام"
یک قلپ دیگر خورد و سیگارم را از کِر لب من کشید و روی لب خودش گذاشت. پک محکمی زد و با بازدمِ دود، آهی کشید که همه موقع افسوسِ گذشته را خوردن می‌کشند. یکی دیگر هم خواند./ 17
به نظرم شعرهای بدی نبودند ولی سانتی‌مانتالیزمِ زنانه‌ی پررنگی داشتند.بغلی را من گرفتم.یک قلپ خوردم و صورتم را روی لُختی رانش گذاشتم.دستش را گرفتم و روی شانه‌ی خودم گذاشتم.نمیدانم تا کجای این شعرِ نصرت را خوانده بودم که خوابم برده بود.
"شب چشم
مویت کلافِ دود
دامن سپید
سخی تن ⚫

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with شُحسِنِ مایان

شُحسِنِ مایان Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!