Amiin Profile picture
15 Jan, 33 tweets, 7 min read
از زندان که تماس بگیرن،قبل از برقراری ارتباط،اعلام میشه این تماس از فلان زندان برقرار میشه.یه همچین تماسی با این پیام زده شد به خونه ما.بعد اعلام اپراتور یه خانمی اومد پشت خط و گفت من دختر فلانیم!!از دوستان همسایه های مشهد ما.میشناختمش،تو همون سفر اتوبوسی که گفتم رفتیم مشهد
خانواده اونام اومده بودن.یه نیمچه رفتو آمدی هم تو تهران وقتی دوستای مشهدی میومدن داشتیم باهاشون.دختر بزرگه رفته بود تو کار تجارت.پول بهره ای گرفته بود از نمیدونم کجا جنس بیاره،محموله به قای سگ رفته بود اینم افتاده بود زندان.دختره با خواهرم کار داشت.گفت فقط تلفن 5 دقیقه ایه زود
قطع میشه.مرجانو صدا کردم اونم وقتی دید من هنوز تو شوک صدای اپراتورم که گفته:این تماس از زندانه،پرسید کیه؟منم گفتم از زندان تورو کار دارن!خنگول باور نکرد اولش.خلاصه صحبت کرد و تلفن قطع شد و مرجان برگشت اومد پیش چشمای متعجب ما.من قبلش سریع خانواده رو مطلع کرده بودم که مرجان افتاده
تو کار خلاف و از زندان بهش زنگ میزنن.بابام که آلردی متن نصیحت قرا رو آماده کرده بود تا اعلام نگرانی کنه ما یک عمر از حاشیه و دردسر بدور بودیم.بالا غیرتا داستان ماستان درست نکنید.مرجان یه نگاه برنده ای به من کرد گفت:بیشعور چی به بابا گفتی؟ منم با پرخاشگری گفتم قاچاق فروش خرده پا
خلاصه مرجان توضیح داد دختر فلانی اینطوری شده جریانش و فلان و بیسار،ولی برای خودش زنگ نزده طفلک،شنیده من با خیریه و اینا همکاری دارم،زنگ زده برای یه اعدامی که حکمش درومده یه تلاشی کنم برای رضایت اولیای دم.به مرجان آدرس خونه مقتولو داده بود تا در فرصت اندک باقیمانده هر کاری از
دستش بربیادو انجام بده.خانمه بنده خدا تو درگیری زده بود شوهرشو کشته بود و با درخواست اولیای دم که خانواده شوهرش بودن محکوم به قصاص شده بود و حکمش رفته بود اجرای احکام.مرجانم با چند نفر آدم شناخته شده که میشناخت تماس گرفت و یکی دوروز بعد در راس هیئتی اجز التماس کن پاشدن رفتن
اسلامشهر خونه مقتول.مادر پسره که کشته شده بود حیوونی از شدت ورم پا و اینا زمین گیر شده بود و نمیتونست راه بره.آدم بدی هم نبود،با زبون بی زبونی گفته بود دلش رضا نیست نوه هاش که داغ بی پدر شدن خورده رو پیشونیشون حالا مادرشونم بره بالای دار و یتیم بی پدر و مادر بشن.اینا هنوز سر
صحبتو باز نکرده بودن که یه نره خر درو بالگد باز میکنه و با عربده میاد تو خونه و میزنه زیر کاسه کوزه و سینی چای وسط حال شروع میکنه فحاشی کردن که گم شید برید بیرون ما رضایت بده نیستیم.حالا اینام میخوان طرفو آروم کنن تا بشه دو کلوم باهاش حرف بزنن ولی مگه مردی کوتاه میاد.هیچی مجبور
میشن دفتر دستکشونو جمع کنن بیان بیرون.جلوی در مرد فحاش میاد به مرجان ما میگه اگه یه بار دیگه این طرفا پیداتون بشه هر چی دیدین از چشم خودتون دیدین.اگه کاری یا پیغامی چیزی دارین این شماره منه،فقط به من زنگ میزنید.فقط خودم و مزاحم حاج خانم نمیشید.عصر اون روز دختر آشنامون دوباره از
زندان زنگ زد تا بپرسه نتیجه چی شد؟ مرجانم بهش گفت حاج خانم خودش بنده خدا به عنوان اولیای اصلی دم انقدر سفتو سخت نبود.حتی اصلا خبر نداشت حکم اعدام عروسش درومده،ولی یه آقایی به اسم اکبر وقتی اومد همه ساکت شدن گفتن هر چی اکبر بگه همونه.دختره گفت:اکبر داماد حاج خانمه و
اینا از اول خیال قصاص اینا نداشتن ولی اکبر با توجه نفوذی که داره ریشو قیچیو گرفته دستش و نمیذاره کسی از طرف قاتل با مادر مقتول مستقیم صحبت کنه،هرکی میره برای رضایت با فحاشی میتارونه همه رو.دختره به مرجان گفت:این وقت زیادی نداره،به اکبر زنگ بزن ببین حرف حسابش چیه؟خلاصه مرجان با
ترس و لرز زنگ زد به اکبر.یارو هم با لحن خیلی بدی گفت من همه کاره این خانوادم.تصمیمو من میگیریم و اگه با غیر از من بخواین با کس دیگه ای مذاکره کنید بدونید که کار خودتون عقب میوفته.یارو از مرجان پرسید تو چکاره ای و از طرف کی اومدی؟ مرجانم گفت من از طرف خیریه اومدم و اینا.یارو
دید با خانواده مقتول طرف حساب نیست و از یه کانال دیگه اومدن برای رضایت.به مرجان گفت: پاشو تنها بیا چاردانگه یه آدرس پرت بشینیم حرف بزنیم ولی کی بمیره کی بمونه اگه تنها نیایی دیگه نه من نه هیچکس از خانواده مقتولو نمیبینی.مرجان بیچاره تو بد مخمصه ای افتاده بود.اکبر در حالت عادی
تو جای عمومی آدم ترسناک و بی منطقی هست حالا تازه گفته تنهایی پاشو بیا یه جای پرت و دور افتاده که من باهات حرف بزنم.به بابام که میگفتیم داستان از چه قراره اون عینک دسته چسب زخم خوردشو میزد و پایین تخت میخوابید،پاهاشو میذاشت بالا که خون به مغزش برسه،بعد که خون میرسید میگفت نَمیشَود
بروید.خطرناک است.بدن دیگران و شما نمیتوانید.خلاصه بهش نگفتیم اصلا.مرجان زنگ زد دوستاش اونام گفتن خوب منطقی نبست درخواست اکبر ولی تنها راه موجود و روزنه امید همین اکبره.دیگه قرار شد من تا نزدیکای آدرس ببرم اگه یارو زر زد بگیم راننده آژانسم و تو ماشین میشینم تا خانمو برگردونم
ما پاشدیم با ترس و لرز رفتیم سر قرار با اکبر.آدرسه یه کارگاه مانند دربو داغون بود که اکبر اونجا کارگر بود.خوشبختانه طرف با نقش راننده آژانسی من مشکلی پیدا نکرد و جفتک ننداخت.اکبر به مرجان گفته بود یه چندتا شرط داره برای رضایت که اگه همه شروط انجام بشه.اون میتونه رضایت اولیای دمو
بگیره ولی اگر کسی بخواد اونو دور بزنه یا خارج از برنامه ای که میده حرکت کنه حاج خانمو ور میداره میبره یه جایی که هیچکس پیداشون نکنه تا بعد اجرای حکم.مرجانم گفته باشه ما با خودت طرف حسابیم حالا شرایطو بگو.اکبر گفته:اول باید خانواده دختره همشون از اسلامشهر برن.پدر،مادر خواهر و
برادراش همه از دم جمع کنن برن.شرط دوم مبلغ 400 میلیون پول دیه مقتولو بدین به من(دیه اون موقع 120 میلیون اینا بود اون میخواست چند برابرشو بگیره)بعدم به هیچکس نباید بگین پولو به من دادین.شرط سوم و مهمترین شرط باید تو برنامه ماه عسل احسان علیخانی مارو دعوت کنن و به عنوان
خانواده مقتولی که از خون بچش میگذره و گذشت میکنه ازمون تقدیر کنن.به همه هم باید گفته بشه اینا بدون چشمداشت و برای رضای خدا گذشت کردن.و شرط آخر اینکه نه حاج خانم و نه هیچکس دیگه از این موضوع باخبر نشه.همین.مرجان هاجو واج بهش میگه من باید برای تامین مبلغ دیه با بقیه هماهنگ کنم
ساعت 1 شد من با اجازه برم بخوابم فردا از مرجان بپرسم چی شد آخرش دقیق دقیق گزارش بدم.باقی بقایتان جانم فدایتان
اینم برای اینکه نگین من سرکار گذاشتم
تو شرایط عادی یا وقتی زمان کافی وجود داره میشه یه راهی پیدا کرد تا امثال اکبر ها با کلاشی نخوان باج بگیرن و با خون آدما معامله کنن ولی وقتی زمانی نیست و پای جان یکی وسطه مجبور میشی به تنها گزینه حال حاضر تن بدی.به همین جهت تصمیم بر این شد با شرایط اکبر تا اونجایی که امکانش میسر
باشه موافقت بشه.البته پر واضح بود که گیر مردی بیشتر پوله تا مباحث دیگه.ولی طرف علاوه بر منفعت طلبی مالی تو مردم آزاری هم تا اسبش میتازید،لجبازی میکرد.خلاصه خانواده دختره رو مجبور کرد از اون شهر برن.خلاصه گروه خیریه با کمک یکی از فوتبالیست ها شروع کردن به جمع آوری کمک نقدی برای
تامین پول دیه مد نطر اکبر.آقای فوتبالیست فراخوان داد هر کس ده هزار تومن کمک کنه تا جان مادری از چوبه دار نجات پیدا کنه.این دختر آشنای ما نمیدونم رو چه حسابی برگشته بود گفته بود ما خودمون 150 میلیون جور کردیم و 250 میلیون کم داریم.فراخوان فوتبالیسته که به مبلغ 250 رسید تشکر کرد.
و گفت به مبلغ مورد نیاز رسیدیم دیگه واریز نکنید.دوتا از شروط اکبر برای رضایت داشت محقق میشد ولی چون برای جمع کردن پول پای افراد معروف باز شد دیگه نمیشد ماسمالی کرد بردشون برنامه ماه عسل اینا ادای آدم های بخشنده و با گذشتو در بیارن.اکبرم دید ممکنه رسوایی به بار بیاره بیخیال
اون شرطش شد.اکبر که خیالش از کوچ اجباری خانواده مقتول راحت شده بود،گفت هر وقت پولتون حاضر بود قرار محضر بذاریم برای صدور رضایت محضری و این چیزا.قرار مرارا گذاشته میشه و همه میرن محضر،آقای فوتبالیست چک 250 میلیونی جمع آوری شده رو میده،همه نگاها بر میگرده سمت مرجان که 150 تومن
بقیش کو؟مرجانم که تا لحظه رسیدن به محضر در تکاپو هماهنگ کردن با خانواده اولیای دم و راضی کردن اکبر بود،فراموش کرده بود 150 تومن مابقی رو قرار بوده دختر آشنای ما بده،حالا تصور کنید با تریپ تهاجمی اکبر که تا لحظه آخر داشت ناسازگاری میکرد دنبال بهانه بود.این جور نبودن کامل پول چه
داستانی درست میکرد.مرجان با اون حجم از استرس و ماجرای پیش اومده که داشت حالا همه نگاها سمتشه که کو پول؟ پول کو؟ با هزار بدبختی تونست با زندان تماس بگیره که به دختره پیغام بدن ما منتظر 150 تومنی که تو جمع کردی هستیم.ولی زهی خیال باطل.ماجرای 150 تومن اصلا حقیقت نداشته بود.دختره
نمیدونم پیش خودش چی فکر کرده بود که بگه 150 جوره تا نمیدونم زمان بخره یا هرچی.عقل ناقصش نرسیده این دروغ ها برای نجات یه اعدامی دم چوبه دار حکم تیر خلاصو داره.اکبر تا فهمید تنها وجه نقد موجود 250 تومنه قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین.گفت مارو کشوندین اینجا بازیمون بدین؟ حاج خانم
با این اوضاع پاش(بنده خدا بخاطر دیابت پاشو قطع کرده بودن چشمشم بینایی شو از دست داده بود)با بدبختی اومده بالا،شما الان دارین میگین پول جور نیست؟ همه هاجو واج داشتن به مرجان نگاه میکردن فقط،دختره احمق به مرجان گفته بود ما این 150 رو خودمون میدیم تا روز محضر که نگو همش دروغ بوده.
خلاصه تنها شانس ماجرا حضور آقای فوتبالیست بود که اکبر خیلی حال میکرد یه چهره معروف خایمالیشو بکنه هی بگه اکبر آقا آروم باش مرد حلش میکنیم.طرف اکبرو کشوند یه گوشه گفت نگران نباش،همونطور که من پا جلو گذاشتم با همت عالی این مبلغ جمع شد.بهت قول میدم جلوی همه که تا ظرف یه هفته باقیشم
جور کنیم تقدیمت کنیم.دیگه وقتی نمومده بیا و اجازه بده حاج خانم رضایت بده تموم شه بره من خودم ضمانت میکنم پول شما رو بدم.دیگه با ریش گرو گذاشتن آقای فوتبالیست اکبر کوتاه اومد و رضایت دادن دختره آزاد بشه.فوتبالیسته هم دوباره فراخوان داد که هنوز 150 از پول کمه و مردم کمک کردند پول
جور شد و دادن جناب اکبر.اوضاع اونطور که اکبر میخواست پیش نرفت البته.چون اون فکر میکرد یه خیر دست به نقد یواشکی پول میریزه به حساب اکبر،اونم میره به حاج خانم میگه بیا برای رضای خدا رضایت بده.ولی خوب بازم اکبر قالتاق تر از این حرفا بود که پولی به خانواده اولیای دم بده.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

9 Jan
همونطور که قبلا گفتم و میدونید،بابام نظامی بود و ما به فراخور شغل پدر،خانه به دوش بودیم و تو شهرهای مختلف زندگی کردیم.اوایل ازدواج بابا و مامانم،ارتش بابامو منتقل کرد مشهد.منو خواهرمم مشهد بدنیا اومدیم.شهر مشهد برای خانواده ما خیلی خوب و پربرکت بود و بابام اینا دوستان فوق العاده
خوبی اونجا داشتند و دارن که هنوز بعد از 40 سال رفتو آمد میکنن و تو شادی و غم هم شریکند.این شهر برای شروع زندگی مامان و بابای من از هر حیث خوب بود غیر از دوری از خانواده و یه مشکل بزرگ دیگه که مامانم بابامو مجبور کرد انتقالی بگیره و چوب حراج بزنه به زندگیش و هجرتی دوباره آغاز کنه.
داستان ازین قرار بود که بابای مامانم تا میفهمید یکی از همشهری ها ره امام رضا طلبیده،پا میشد میرفت سراغش و اصرار اصرار که خدا شاهده بری مشهد نری خونه دختر من مشغول ذمه منو خانوادمی،هچی دیگه این دعوت همگانی بابابزرگ مهمان دوست ما باعث شده بود خونه ما حکم کاروانسرای شاه عباسیو داشته
Read 46 tweets
1 Jan
من 11 ساله بودم و ممدرضا دو سال از من بزرگتر بود.ممد رضا بچه محلمون بود،ما کوچه دهم میشستیم.از خیابون اصلی که میومدی تو مجتمع،آخرین خونه شمالی کوچه دهم خونه ممد رضا اینا بود و یدونه مونده به آخرین آپارتمان های جنوبی،طبقه اولش ما ساکن بودیم.
یعنی خونه هامون به فاصله یه خونه روبروی هم بودن تقریبا.کوچه دهم غیر از منو ممدرضا ده دوازده تا پسر همسنو سال دیگم داشت که هروز با اتفاق بساط فوتبال و گل کوچکمون ردیف بود.هوا که تاریک میشد،جملگی زیر چراغ برق میشستیم و به فراخور اتفاق های روز حرف میزدیم و میگفتیم و میخندیدیم.
بیشتر بحث ما در مورد فوتبال بود،جام جهانی،قهرمانی دانمارک تو یورو و روبرتو باجو.توماس بروکلین بور و چشم رنگی و اتفاقات مدرسه بود که به مرور زمان با رسیدن سن بلوغ کم کم سمت و جهت صحبت ها پیرامون مباحث دیگه گرایش پیدا میکرد.حالا نه اینکه امکانات بدرد بخوری داشته باشم راجع بهش حرف
Read 44 tweets
30 Dec 20
بچه که بودیم یه پرستار تمام وقت داشتیم به اسم "بی بی" بی بی یه خانم خیلی مهربونی و دوست داشتنی بود که یه خصوصیت اخلاقی خاصی داشت،بدجوری پسر دوست بود و این ویژگی تو تقسیم عدالتش به چشم میومد.ازین رو 99.99% محبتش به من میرسید اگه چیزی تهش میموند نثار خواهرم میکرد.بی بی منو "دادو"
صدا میزد(دقیق نمیدونم چرا ولی گویا مشهدی ها به پسر میگفتن دادو)من وقتی به سن عکس بالا که بودم،هر وقت سیر میشدم غذارو تف تف میکردم و این پیام روشنی بود که دیگه نمیخورم.بی بی هم وقتی غذا درست میکرد اول به من میداد بخوزم و به مرجان خواهرم میگفت:هر وقت دادو تف کرد بقیشو تو بخور.
مرجانم خیلی شکمو بود و بیچاره مجبور بود بشینه و زل بزنه به من تا به محض تف کردن رخصت پیدا کنه بقیه غذای تفی رو بخوره.بی بی چپ میرفت و راست میومد برای من مدیحه سرایی میکرد هنوز آوازش تو گوشمه که میخوند"امین آقا قندی... اسبتو کجا میبندی؟ زیر درخت نرگس!!! داغتو نبینم هرگز"
Read 10 tweets
26 Dec 20
کارای مهاجرتم که ردیف شد آخرین برنامه پیش از سفرو گذاشتم برای ترمیم و رسیدگی به بهداشت دهان و دندان،تحقیقات مبسوط من تارنمای(نمیدونم معنیش چیه خوشم اومد ازش نوشتم)واضحی از قیمت خانمانسوز هزینه دندانپزشکی در خارج داشت.یعنی اگر بیمه سلامت هم نداشته باشی اونت پارست خلاصه.منم همه
هم و غم خویشتن خویش ره گذاشتم رو این موضوع.پنجشنبه 14 مرداد من 12 شب پروازم بود همون روز تا 9 شب مطب دندون پزشکی بودم.انقدر گفتم دکتر جون یه جوری دندونامو آچارکشی کن که تا حداقل 5 سال من نخوام برم دندونپزشکی.بدبخت دکتره هی میگفت هیچ مشکلی نداره من اصرار که نه خوب نگاه کن قشنگ
حتی پافشاری کردم دوتا از دندونایی که قبلا پر کرده بودم خالی کنه یه ملق توش بزنه دوباره پر کنه که دیگه هیچ نقطه تاریکی تو پرونده دهانو دندان من نباشه.سه ماه اول مهاجرت که هزینه های کمر شکن به فارسی سخت من ره داشتن جر میدادن و بیکاری و بی پولی کانال منو بیش از ده سانت باز کرده بود
Read 20 tweets
23 Dec 20
تو دوران جوانی بنده یه مدت کاناپه نشین بودم.یعنی شما بیکارو بیعاری و بیس چاری جلوی کاناپه لش میکنی و کنترل تلوزیون دستت میگیری،هی ازین کانال به اون کانال میچرخی.آدم کاناپه نشین هم تازه 12 به بعد زیست شبانش آغاز میشه چرا که برنامه های ماهواره ازون تایم به بعد جذاب میشن.
اگر از خصوصیات آدم کاناپه نشین خواسته باشید باید بگم ملالی نیست جز اندکی تناقص.چطور؟ براتون میگم.مثلا شما صبح تا شب هرکی از جلوی تلوزیون رد بشه میبینه که شما هر کانالی که بزنی و توش آخوند باشه فحشو میکشی بهش ولی برعکس شب تا صبح هرکی رد بشه میبینه که خیلی جدی طور زل زدی به سخنرانی
شیخ حسین انصاریان و اون داره لاتی برات از صحیفه سجادیه سخنرانی میکنه.بابام بیچاره پروستات ناقابلی داشت و بزرگوار با توالت فرنگی هم حال نمیکرد.فقط سنتی،از این جهت در طول شب به کرات به سرویس پذیرایی مراجعت میکرد که از جلوی تلوزیون میگذشت.اون زمان اگر کانالای ماهواره ره در ساعات
Read 6 tweets
19 Dec 20
چند سال پیش با یه گروه بیست سی نفره پا شدیم گوسفندی رفتیم محمود آباد ویلای یکی از بچه ها.ویلاهه با لب دریا یه ده دقیقه پیاده روی داشت،یعنی از کوچه جنوبی ترین قسمت باید میومدی جاده اصلی بعد از جلوی مغازه ها رد میشدی یه کوچه ره انقدر میرفتی تاااااا برسی به دریا.معمولا تو سفر های
دست جمعی شلوغ تا بخوان تصمیم بگیرن چیکار کنن و کجا برن نصف روز طول میکشه بعد که تازه تصمیم گرفته شد نصف روز دیگم میکشه یکی آرایش کنه،اون یکی برینه و یکیم تکرار سریال شب قبل عمر گل لاله ره ببینه.تازه تو جمع یه دختری هم بود به اسم الهام.این دختره خط چشم کشیدنش 6 ساعت زمان میبرد
تازه اگه استرس وارد میشد بهش نمی تونست تمرگز کنه صاف و قرینه نمیشد 3 ساعتم طول میکشید عملیات ترمیمو انجام بده.منو خواهرم و ایمان داداش که در این سفر یکدیگر ره همراهی میکردیم دیدیم نخیر،خط چشم الهامه کار صب تا غروبه گفتیم بریم ساحل تن من بگیریم.اینام هر وقت حاضر شدن یه میس بندازن
Read 27 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!