Amiin Profile picture
16 Jan, 22 tweets, 5 min read
بابای ما کلن با مسائل و مباحث دنیوی و مادی خیلی میونه ای نداره،از این رو از همون اول کلیه امور مالی خانواده ره تنفیذ کرد به مادرم،یعنی کلیه امور حقوقی،تنخواه،پول تو جیبی و هر آنچه که با پول سرو کار داشت از کانال مادر ما عبور میکرد،اونایی که زندگی کارمندیو تجربه کردن خوب
میدونن که مطالبات و درخواست های بچه کارمند جماعت باید همواره در چهارچوب یک اساس کلی مطرح بشه ،یعنی شما خیلی بیجا میکنی که خواهان چیزی باشی که مثلا دلت خواسته یا دست کسی دیدی خوشت اومده ،حالا اگه اون چیز یه بار علمی یا فرهنگی داشته باشه شاید،شاید بودجه ای براش تعریف شد در غیر
این صورت باز شما غلط میکنی دلت فلان چیز خواسته ،حالا خواه آن چیز دلبخواه لباس باشه یا اسباب بازی یا وسیله عیش و عشرت کودکانه،ما در این چهارچوب سختگیرانه منطبق شدیم و هر خواسته معقول و غیر معقول ما با واکنش مناسب در نطفه خفه میشد،برای منو خواهرم که دوران کودکی
درست افتاده بود تو دهه 60 ،غیر تسلیم و رضا کو چاره ای بود،شما هر چقدر در خیال خودت بلندپروازی میکردی،صدا و سیما همون روز با پخش کارتون هایی چون دخترک کبریت فروش بهت بیلاخی نشون میداد که هان ای فرزند همون که الان با کبریت دستو بالتو گرم نمیکنی شاکر باشو کلن خاک بر سرت.برو سر درسو
مخش.ها یادم اومد یه کارتون دیگم صدا سیما بهمون شیاف میکرد که یه دختره معلولی بود بنده خدا اینو بستن دم یه درخت،قرار شد دزدی چیزی اومد این یه طنابیو بکشه زنگوله صدا کنه ملت بفهمن،آقا دزدا میان این طنابه از دستش در میره نمیتونه تکون بخوره.هی به ما استرس میدادن،هی زنگوله ره نشون بدن
هی این دختر رنجور و نحیف،دختره طفلی صدای زن زائو در میاورد ازینور کانال ما ده سانت باز میشد ولی مگه دستش به طناب میرسید.آخرش بعد نیم ساعت عذاب علیم تکون خورد زنگو زد ولی به اذن خدا نیستو نابود شد.به همین برکت آب شد رفت تو زمین.هی ما برامون سوال شد این مرد؟ارتقای شغلی پیدا کرد؟
چی شد طفل معصوم.خلاصه تحت این شرایط ما رشد و نمو کردیم بزرگ شدیم.نسل بعدی که دوران طلایی بچه ها محسوب میشد ایمان ما بدنیا اومد.اوضاع کمی متفاوت شده بود.حالا نه اینکه وضعیت معیشتی کارمند جماعت بهبودی توش حاصل شده بودا نه،ولی دیگه بنا نبود بسازی خنجری نیشش زه فولاد باهاش بزنی
خار مادر دیده و دلو باهم کور کنی تا نبینن و نخوان،نسل بعدی میدین و میخواستن ولی وقعی نمی نهادیدن بهش.همسایه روبرویی ما یه پسر همسن ایمان داشتن به اسم وحید که بقاید لوس بود و در خلوت کتک لازم.این یه بار تو بازار خودشو شالاپ انداخت زمین که من ماشین پلیس آژیر کش میخوام.انقد سینه خیز
تو خاکو خل غلطید تا براش خریدن.این ماشین ره برداشت آورد تو راهرو جلو بچه ها روشن کرد چراغ گردونش خاموش روشن شد هوش از سر وچه مچه ها پرید.ایمان یک دل نه صد دل عاشق زرق و برق اسباب بازیه شد.شباهنگام که خانواده گرد کانون گرم خویش نشسته بودیم،این بچه با آبو تاب از دیده و دلش سخن به
میان آورد و گرفت خوابید.به علت صدای آژیر ماشینه که بی بو بی بو میکرد اسم ماشینه بی بو نام گرفت.ایمان سه چار ساله چپ میرفت میگفت ماشین بی بو راست میومد میگفت ماشین بی بو.انقدر که فکرو ذکرش ماشین بی بو شد که شب تو خواب بی بو بی بو میکرد.این عشقو علاقه جوری سیستم مغزو اعصاب این بچه
ره مختل کرد که یه شب من داشتم فوتبال میدیم یهو حس کردم یکی نصف شبی در خونه رو باز کرد و کفشاشو پوشید رفت بیرون.من لختی اندیشیدم گفتم این موقع شب ما بیرون رو نداریم اتاق بابام اینا که سر همون داستان تسبیحات اربعه و ثواب مسائل بی ناموسی تحت نظر بود.کسی ورودو خروج مشکوک نداشت،مرجانم
که خوابش سنگین بود کلن وقتی میخوابید باید با جرثقیل جابجاش میکردیم.با نگرانی پریدم بیرون دیدم ایمان داره با سرعت میره سمت خیابون.من دویدم تا قبل رسیدنش به خیابون بگیرمش.گفتم ایمان کجا میری؟ یهو انگار که تازه از خواب بیدار شه گفت:میرم ماشین بی بو بخرم.هچی،بچه خوابگرد شده بود از
عشق ماشین بی بو.کارمون درومده بود.باید شبا یه چشمی میخوابیدیم تا این تو خواب را نیوفته بره اینور اونور.من گزارش خوابگردی ایمانو تقدیم مقامات مسوول خانواده کردم و گفتم این ماشین بی بو داره روحو روان این بچه رو به اضمحلال میکشه ولی خیلی جدی تلقی نکردن.کلن گزارشات من براشون قابل
اعتنا نبود.از ایمان پرسیدن دیشب تو خواب رفتی بیرون؟ اونم گفت نچ.بعد به من نگاه معنا داری کردن که گویی هورمونا نوجوونی توهم مرغوبی در من ایجاد کرده.خلاصه چند شب بعد دوباره من دیدم ایمان پا شده داره در سطح منزل تردد شبانه میکنه.یکم چرخید بعد رفت تو اتاق مرجان.بالا سرش واستاد و
کشید پایین شاشید رو سرو صورت مرجان.تخت مرجان ازین تختخوابای پا کوتاه بود که یه وجب همش از سطح زمین ارتفاع داشت.بنابراین ایمان خیلی مسلط طور قشنگ شاشید رو صورتش.منم که دیدم اینا حرف منو به هیج جاشون حساب نمیکنن گذاشتم قشنگ کارشو تموم کنه تا با مدرک محکمه پسند ثابت کنم این بچه خواب
گرد خراباتی شده رفته پی کارش.مرجان انقدر خوابش سنگین بود که اصلا متوجه نشد یکی اومده شاشیده رو صورتش.هرچی صداش کردم مرجان بیدار شو ایمان شاشید روت انگار نه انگار،سر آخر دوتا لگد زدم تو پهلوش بیدارش کردم گفتم پاشو ایمان شاشید بهت بدبخت،اونم در حالی که صورتش غرق جیش بود یه چشمشو
باز کرد گفت ها؟ گفتم ایمان اشتباهی شاشیده روت!!اونم یه جوری طبیعی گفت خوب اشکالی نداره و سرشو کشید زیر پتو خوابید که انگار همه خانواده هرشب میشاشیم رو صورت مرجان و عادت داره.منم برای اینکه مدرک از صحنه جرم دور نشه دستو ایمانو که هنوز شلوارش پایین بود و دودولشم دستش گرفته بود
هنوز ازش قطره میچکید.داد زدم مامان بابام بیان سر صحنه.ایمانم سفت گرفته بودم به موقع برنگرده تو جاش بخوابه اینا بگن دروغ نگو خودت شاشیدی میخوای بندازی گردن بچه.خلاصه با مدارک مستدل،خانواده به این باور رسیدن فرزند آخر خانواده شبگرد شده و امروز مرجان قربانی شد ولی تضمینی نیست فردا
تو دهن تک تک ما نشاشه.خانواده کارمند پیشه ما دیدن اگه امروز برای خرید ماشین بی بو هزینه کنن در واقع یه جور سرمایه گذاریه و هزینه محسوب نمیشه.فلذا برای نخستین بار در زندگی از اصول خود عقب نشینی کردن و خنجری از نیش فولادو کردن تو قلب خودشون جای دیده ودل فرزند و ماشین بی بو ره خریدن Image
اینا اولش داغ بودن حالیشون نبود ولی وسط برج که شد تازه فهمیدن چه غلطی خوردن،پول ماشین بی بو کمر نحیف اقتصاد خانواده ره خمیده بود و کالای لوکسی بود که نمیشد فقط به عنوان اسباب بازی بهش نگاه بشه.از این رو سه دقیقه فقط دادن ایمان باهاش بازی کرد و گفتن خوب دیگه بسه خراب میشه.طی مراسم
باشکوهی گذاشتنش رو بوفه که حکم موزه خونه مارو داشت و گفتن ایمان جان مبارکه پسرم.هر وقت خواستی بیا از همین دور هر چقدر خواستی نگاش کن.عید به عید موقع خونه تکونی هم میاوردنش پایین یه بوق میزد ایمان ذوق میکرد دوباره منتقلش میکردن سر جاش.ایمان الان هر وقت این ماشین بی بو رو میبینه
نفرتی عمیق در تارو پودش نقش میبنده که ای کاش اینو واسم نمیخریدین و من هروقت میخواستم میرفتم پشت ویترین مغازه نگاش میکردم چون فرق چندانی نداشت برام.ولی عوضش تا 20 سال بعد هر چی خواستیم گفتین اگه ماشین بی بو ره نمیگرفتیم الان دستمون باز بود میتونستیم اینو بگیریم.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Amiin

Amiin Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AminMJH

15 Jan
از زندان که تماس بگیرن،قبل از برقراری ارتباط،اعلام میشه این تماس از فلان زندان برقرار میشه.یه همچین تماسی با این پیام زده شد به خونه ما.بعد اعلام اپراتور یه خانمی اومد پشت خط و گفت من دختر فلانیم!!از دوستان همسایه های مشهد ما.میشناختمش،تو همون سفر اتوبوسی که گفتم رفتیم مشهد
خانواده اونام اومده بودن.یه نیمچه رفتو آمدی هم تو تهران وقتی دوستای مشهدی میومدن داشتیم باهاشون.دختر بزرگه رفته بود تو کار تجارت.پول بهره ای گرفته بود از نمیدونم کجا جنس بیاره،محموله به قای سگ رفته بود اینم افتاده بود زندان.دختره با خواهرم کار داشت.گفت فقط تلفن 5 دقیقه ایه زود
قطع میشه.مرجانو صدا کردم اونم وقتی دید من هنوز تو شوک صدای اپراتورم که گفته:این تماس از زندانه،پرسید کیه؟منم گفتم از زندان تورو کار دارن!خنگول باور نکرد اولش.خلاصه صحبت کرد و تلفن قطع شد و مرجان برگشت اومد پیش چشمای متعجب ما.من قبلش سریع خانواده رو مطلع کرده بودم که مرجان افتاده
Read 33 tweets
9 Jan
همونطور که قبلا گفتم و میدونید،بابام نظامی بود و ما به فراخور شغل پدر،خانه به دوش بودیم و تو شهرهای مختلف زندگی کردیم.اوایل ازدواج بابا و مامانم،ارتش بابامو منتقل کرد مشهد.منو خواهرمم مشهد بدنیا اومدیم.شهر مشهد برای خانواده ما خیلی خوب و پربرکت بود و بابام اینا دوستان فوق العاده
خوبی اونجا داشتند و دارن که هنوز بعد از 40 سال رفتو آمد میکنن و تو شادی و غم هم شریکند.این شهر برای شروع زندگی مامان و بابای من از هر حیث خوب بود غیر از دوری از خانواده و یه مشکل بزرگ دیگه که مامانم بابامو مجبور کرد انتقالی بگیره و چوب حراج بزنه به زندگیش و هجرتی دوباره آغاز کنه.
داستان ازین قرار بود که بابای مامانم تا میفهمید یکی از همشهری ها ره امام رضا طلبیده،پا میشد میرفت سراغش و اصرار اصرار که خدا شاهده بری مشهد نری خونه دختر من مشغول ذمه منو خانوادمی،هچی دیگه این دعوت همگانی بابابزرگ مهمان دوست ما باعث شده بود خونه ما حکم کاروانسرای شاه عباسیو داشته
Read 46 tweets
1 Jan
من 11 ساله بودم و ممدرضا دو سال از من بزرگتر بود.ممد رضا بچه محلمون بود،ما کوچه دهم میشستیم.از خیابون اصلی که میومدی تو مجتمع،آخرین خونه شمالی کوچه دهم خونه ممد رضا اینا بود و یدونه مونده به آخرین آپارتمان های جنوبی،طبقه اولش ما ساکن بودیم.
یعنی خونه هامون به فاصله یه خونه روبروی هم بودن تقریبا.کوچه دهم غیر از منو ممدرضا ده دوازده تا پسر همسنو سال دیگم داشت که هروز با اتفاق بساط فوتبال و گل کوچکمون ردیف بود.هوا که تاریک میشد،جملگی زیر چراغ برق میشستیم و به فراخور اتفاق های روز حرف میزدیم و میگفتیم و میخندیدیم.
بیشتر بحث ما در مورد فوتبال بود،جام جهانی،قهرمانی دانمارک تو یورو و روبرتو باجو.توماس بروکلین بور و چشم رنگی و اتفاقات مدرسه بود که به مرور زمان با رسیدن سن بلوغ کم کم سمت و جهت صحبت ها پیرامون مباحث دیگه گرایش پیدا میکرد.حالا نه اینکه امکانات بدرد بخوری داشته باشم راجع بهش حرف
Read 44 tweets
30 Dec 20
بچه که بودیم یه پرستار تمام وقت داشتیم به اسم "بی بی" بی بی یه خانم خیلی مهربونی و دوست داشتنی بود که یه خصوصیت اخلاقی خاصی داشت،بدجوری پسر دوست بود و این ویژگی تو تقسیم عدالتش به چشم میومد.ازین رو 99.99% محبتش به من میرسید اگه چیزی تهش میموند نثار خواهرم میکرد.بی بی منو "دادو"
صدا میزد(دقیق نمیدونم چرا ولی گویا مشهدی ها به پسر میگفتن دادو)من وقتی به سن عکس بالا که بودم،هر وقت سیر میشدم غذارو تف تف میکردم و این پیام روشنی بود که دیگه نمیخورم.بی بی هم وقتی غذا درست میکرد اول به من میداد بخوزم و به مرجان خواهرم میگفت:هر وقت دادو تف کرد بقیشو تو بخور.
مرجانم خیلی شکمو بود و بیچاره مجبور بود بشینه و زل بزنه به من تا به محض تف کردن رخصت پیدا کنه بقیه غذای تفی رو بخوره.بی بی چپ میرفت و راست میومد برای من مدیحه سرایی میکرد هنوز آوازش تو گوشمه که میخوند"امین آقا قندی... اسبتو کجا میبندی؟ زیر درخت نرگس!!! داغتو نبینم هرگز"
Read 10 tweets
26 Dec 20
کارای مهاجرتم که ردیف شد آخرین برنامه پیش از سفرو گذاشتم برای ترمیم و رسیدگی به بهداشت دهان و دندان،تحقیقات مبسوط من تارنمای(نمیدونم معنیش چیه خوشم اومد ازش نوشتم)واضحی از قیمت خانمانسوز هزینه دندانپزشکی در خارج داشت.یعنی اگر بیمه سلامت هم نداشته باشی اونت پارست خلاصه.منم همه
هم و غم خویشتن خویش ره گذاشتم رو این موضوع.پنجشنبه 14 مرداد من 12 شب پروازم بود همون روز تا 9 شب مطب دندون پزشکی بودم.انقدر گفتم دکتر جون یه جوری دندونامو آچارکشی کن که تا حداقل 5 سال من نخوام برم دندونپزشکی.بدبخت دکتره هی میگفت هیچ مشکلی نداره من اصرار که نه خوب نگاه کن قشنگ
حتی پافشاری کردم دوتا از دندونایی که قبلا پر کرده بودم خالی کنه یه ملق توش بزنه دوباره پر کنه که دیگه هیچ نقطه تاریکی تو پرونده دهانو دندان من نباشه.سه ماه اول مهاجرت که هزینه های کمر شکن به فارسی سخت من ره داشتن جر میدادن و بیکاری و بی پولی کانال منو بیش از ده سانت باز کرده بود
Read 20 tweets
23 Dec 20
تو دوران جوانی بنده یه مدت کاناپه نشین بودم.یعنی شما بیکارو بیعاری و بیس چاری جلوی کاناپه لش میکنی و کنترل تلوزیون دستت میگیری،هی ازین کانال به اون کانال میچرخی.آدم کاناپه نشین هم تازه 12 به بعد زیست شبانش آغاز میشه چرا که برنامه های ماهواره ازون تایم به بعد جذاب میشن.
اگر از خصوصیات آدم کاناپه نشین خواسته باشید باید بگم ملالی نیست جز اندکی تناقص.چطور؟ براتون میگم.مثلا شما صبح تا شب هرکی از جلوی تلوزیون رد بشه میبینه که شما هر کانالی که بزنی و توش آخوند باشه فحشو میکشی بهش ولی برعکس شب تا صبح هرکی رد بشه میبینه که خیلی جدی طور زل زدی به سخنرانی
شیخ حسین انصاریان و اون داره لاتی برات از صحیفه سجادیه سخنرانی میکنه.بابام بیچاره پروستات ناقابلی داشت و بزرگوار با توالت فرنگی هم حال نمیکرد.فقط سنتی،از این جهت در طول شب به کرات به سرویس پذیرایی مراجعت میکرد که از جلوی تلوزیون میگذشت.اون زمان اگر کانالای ماهواره ره در ساعات
Read 6 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!