مامانم از اون آدمای خوشبختی بود که رویای بچگیش رو زندگی کرد. می‌گفت بچه که بودم بقیه بچه ها روجمع میکردم بهشون دیکته میگفتم و معلم بازی میکردم. رویام این بود یه روزی معلم بشم. تا وقتی پدربزرگم زنده بود دخترها رو به ۱۷ نرسیده شوهر میداد. مامانم ۱۶-۱۷ سالش که بود پدرش رو از دست داد
و اختیار خونه افتاد دست مادربزرگم که اینقدر درگیر بچه های قد و نیمقد بود که وقت نمی‌کرد به شوهر دادن مامانم برسه. مامانم از فرصت استفاده کرد دیپلمش رو گرفت و وارد تربیت معلم شد. برای طرح باید می‌رفت یکی از روستاهای اطراف، مادرمادربزرگم که زنی جلوتر از زمان خودش بود مادربزرگم رو
راضی می‌کنه و همراه مامانم می‌ره به اون روستا. اینطوری میشه که مامانم با حمایت مادربزرگش موفق میشه طرح رو تموم کنه و معلم بشه. با همون حقوق معلمی کمک خرج مادرش میشه، برای اولین بار برای خونه شون تلویزیون میخره،‌ حامی مالی و احساسی خواهرای کوچکترش میشه که احساس یتیمی نکنند.
حالا مامانم یک زن مستقل قوی بود که حتی خواهر بزرگاش هم اون رو تکیه گاه خودشون میدونستند. بعد از ازدواج با پدرم هم شغل معلمی رو ادامه داد، دختر کوچولویی که تو بازیاش دیکته می‌گفت حالا معلم ادبیاتی بود که همیشه تو امتحانات نهایی به خاطر صدای رسا و بیان قویش، کسی بود که باید دیکته
رو برای کل پایه میخوند. زنی پر از شور زندگی که عضو تیم والیبال و پینگ پونگ معلمها هم بود. عشقش به شاگرداش رو میشد از کارت تبریکهای روز معلم که سالها نگه میداشت فهمید. بااینکه شغلش بخش مهمی از زندگیش بود ولی کوچکترین خللی تو بچه داری و شوهرداری (به سبک قدیم) ایجاد نکرد. صبح زود
پا میشد غذا بارمیذاشت که وقتی از مدرسه برمیگردیم غذای گرم و تازه بخوریم. تو مهمون نوازی زبانزد آشنایان بود، در خونه مون به روی همه باز بود. مدیریت امور مالی خونه و خریدها دست مامانم بود وحواسش بود که چطور پس انداز کنه که ما چیزی تو زندگی کم وکسر نداشته باشیم. بابام به خرجهای اصلی
زندگی میرسید و حقوق مامانم صرف بهتر شدن کیفیت زندگی میشد.
دختری که از ۱۸ سالگی کار کرده بود حالا برای بعد از بازنشستگیش کلی برنامه داشت، ولی همون سالی که بازنشسته شد سرطان لعنتی زمینگیرش کرد. اونهمه شور زندگی رفت تو شمردن قطره های سرُم شیمی درمانی که اگر نمی‌گرفت از درد زمین رو
چنگ میزد، ولی با تمام وخامت حالش مرگ کلمه ی ممنوعه ی خونه مون بود تا لحظه ای که زنده بود فقط از زندگی و زنده موندن حرف زد، می‌گفت حتما خوب میشم.
خوب نشد و ما چشم انتظار معجزه، تو بهت خوابالود کابوسی که واقعی شد، مادرترین معلم دنیا رو به خاک سپردیم. ما موندیم وخونه ای که زندگی
ازش رفت، ما موندیم و یک فامیل که بی مادر شد. خاله هام میگن ما از مرگ پدر مادرمون اینقدر بی کس نشدیم که با از دست دادن خواهرمون. مامانم کسی بود که شانس این رو داشت رویای بچگیش رو زندگی کنه و ما بچه هاش کسایی بودیم که شانس این رو داشتیم که بچگیمون رو تو رویای معلمی زندگی کنیم که
مادرترین بود برای همه. مادر من شصت سالگیش رو ندید ولی وقتی میبینم هر کسی که ازش حرف میزنه گوشه ی چشمش تر میشه از اینکه این زن یک روزی تو زندگیش چقدر بی دریغ بهش محبت کرده و پشت و پناهش بوده میگم مادرم درست زندگی کردن رو بلد بود.
#روز_معلم به همه ی معلم‌های زندگی مبارک.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with گرینلند

گرینلند Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!