Mohamad Profile picture
Jun 6, 2021 40 tweets 11 min read Read on X
تو تاریکی شب پلیس در یک محوطه‌ی جنگلی به یک کیوسک تلفن رسید، یه جعبه با یه آهنربای الکتریکی دیدن کنار کیوسک. فونکه به پلیس گفته بود پول رو بزارین تو جعبه و با آهنربا وصل کنین به قطار راستاک به برلین. پلیس انجام داد اما فونکه هرچی دکمه‌ی deactivate رو زد جعبه از قطار جدا نشد. Image
پلیس به جای چسپوندن آهنربا و جعبه به قطار، اون رو با سیم وصل کرده بود و بخاطر همین فونکه هرچی دکمه‌ی deactivate رو زده بود جعبه از قطار جدا نشده بود. آدرس یه مسیر دیگه‌ای به پلیس داد و گفت جعبه رو اونطوری که من میگم بچسپونین. اینبار جعبه از قطار در حال حرکت جدا شد.
فونکه که کلاه گیس گذاشته بود و دستکش داشت، از درختای تو مسیر قطار بیرون اومد جعبه رو از زمین برداره. از دور دید که قطار داره متوقف میشه و پلیسای کمین کرده داخل قطار دارن میان بیرون. جعبه رو زد زیر بغلش و میون درختا گم شد. هرچی گفتن ایست وگرنه شلیک می‌کنیم، گوش نداد و فرار کرد.
آرنو فونکه Arno Funke متولد دهه پنجاه از برلین غربی بود. کارتونیست بود و عاشق نقاشی. یه دستی هم در مواد شیمیایی و درست کردن گجت‌های الکتریکی داشت. کار و بارش اما بر وفق مراد نبود. می‌نالید که اگه پول کافی داشت بیشتر به نقاشی می‌پرداخت. اوضاع برلین هم در جوانی فونکه جالب نبود. Image
این هنرمند ناراضی از وضعیت اقتصادی، پس از جدا شدن از همسرش، در 38 سالگی افسرده و درمونده برای پیدا کردن پول فکر اخاذی به سرش زد. با تکیه بر درکش از مواد شیمیایی، شروع کرد به ساختن بمب و اخاذی از پولدارها. بمب‌ها رو با ساعت عقربه‌ای تنظیم میکرد که در زمان مشخصی منفجر بشه.
اوایل کار فروشگاههای بزرگ رو هدف قرار می‌داد. بدین شکل که بمب می‌ساخت، میذاشت تو فروشگاههای که پولدارا ازش خرید می‌کنن. کارشم این شکلی بود که بمب رو در زمانی که کسی تو فروشگاه نبود میترکوند، تا کسی آسیب نبینه، و سپس می‌گفت اگه پول ندین دفعه بعدی کل ساختمون رو میارم پایین.
یک بار بمبی رو در فروشگاه بزرگ KaDeWe کار گذاشت و تایمر رو گذاشت رو ساعتی که کسی تو فروشگاه نبود. منفجر شد و صدها هزار دلار ضرر زد به اونجا. پول رو چطوری می‌گرفت؟ یه دستگاهی ساخته بود که صداش رو عوض می‌کرد، زنگ میزد میگفت پول رو بیارین به اونجایی که من میگم. Image
در اخاذی‌های اولیه‌ش کارش اینطوری بود که میگفت سوار قطار فلان مسیر بشین، پول همراهتون باشه، من از طریق واکی تاکی هر وقت بهتون گفتم پول رو از پنجره قطار پرت کنین بیرون. اینطوری دیگه پلیس نمیدونست دقیقا کجاست و طبیعتا نمی‌تونستن جای مشخصی نیرو مستقر کنن.
پس از چند اخاذی، پول زیادی به دست آورد و خوشحال و خندان پاشد رفت سفر. رفت کره جنوبی و فیلیپین و چند کشور از جنوب شرقی آسیا. سال 1990 در مانیل با یه دختر 20 ساله آشنا شد و ازدواج کرد و دختر رو با خودش آورد به برلین. یه مرسدس بنز خرید و پسرش هم به دنیا اومد.
سال 1989 پس از فروپاشی دیوار برلین، اجاره خونه‌ها بالا رفت. تا سال 1991 فونکه بخش بزرگی از پولهاش رو خرج کرده بود. دوباره بی پول شده بود. بخاطر تورم آلمان و وضعیت اقتصادی بد احساس کرد نمیتونه زندگی معقولی رو اداره کنه. باز فکر اخاذی به سرش زد.
در Bohnsdorf یه کابین رو اجاره کرد و پرش کرد از مواد شیمیایی، ابزارهای مکانیکی، دوربین‌های دید در شب روسی و هر ابزاری که برای کارش لازم بود. برای لوگوی کارش هم، همیشه سر صحنه یک کارتون از Scrooge McDuck قرار می‌داد و بعدا هم به Mr Dodagobert معروف شد.
تو آلمان کمیک‌های Donald Duck از چیزی مثل سوپرمن معروف‌تر بودن. کاراکتر Scrooge McDuck یک اردک پولدار هست که تو حوزه نفت و گاز و صنعت داره کار می‌کنه. آرنو فونکه این کارتون رو برای خودش انتخاب کرده بود و همین المان باعث شد حمایت زیادی رو به خودش جلب کنه. ImageImage
هرچی اخاذی‌هاش بیشتر میشد، خبراش بیشتر پخش میشد. رفته رفته کل برلین و فراتر از ماجراش باخبر میشدن. مردم به چشم یک جنایتکار بهش نگاه نمی‌کردن بلکه می‌دیدن که آدم خلاق و با فکریه و راههای اخاذیش جذابه و ازش خوششون میومد. اینطوری بود که پوسترای اون اردک رو میفروختن تو بازار. Image
پلیس گیج شده بود. 200 هزار مارک آلمان جایزه گذاشتن برای کسی که خبری ازش به پلیس بده. کلی روانشناس جمع شدن که بفهمن انگیزه‌ش چیه: مثلا فکر میکردن که یک فعال سیاسیه علیه مصرف گرایی و بخاطر همینه که فروشگاهها رو بمب‌گذاری می‌کنه.
کار عجیبشم این بود که اول بمب رو می‌ترکوند بعد درخواست پول می‌کرد. بخاطر این موارد روزنامه‌ها و محافل پر از شایعه بود که این بابا میخواد با این کارها پیامی رو به دولت یا مردم بده. یا بخاطر اوضاع بد آلمان، مردم ازش حمایت میکردن که بالاخره کسی داره علیه این وضعیت یه کاری انجام میده
در یکی از پرتاب‌های پول از قطار پلیس تونست مکانش رو تشخیص بده. روی یک خاکریز لیزی وقتی افتادن دنبالش، پلیس لیز خورد و فونکه تونست سوار دوچرخه بشه و فرار کنه. همینا باعث شد که پیش مردم بیشتر از پیش محبوب بشه. فونکه کل سیستم پلیس کشور رو مضحکه‌ی خودش کرده بود.
دولت دست به دامن نیروهای ویژه شد. یک بار هنگام پرتاب پول از قطار از یک بمب دست ساز استفاده کردن. میخواستن وقتی فونکه جعبه رو برمیداره، بمب تو دستش بترکه (البته بمب خطرناکی نبود و فقط در حد آسیب رسوندن بهش بود). فونکه نزدیک که شد نقشه پلیس رو فهمید و جعبه رو بلند نکرد. Image
یکبار به پلیس گفته بود پول رو بیارین بندازین تو سطل بزرگی که توش خاک و نمک میریختن برای یخ‌زدایی جاده‌ها. پلیس یه دستگاه motion detector به بسته وصل کرد و انداختنش تو سطل. اطراف سطل منتظر بودن فونکه بیاد پول رو برداره و بگیرنش.
هرچقدر منتظر موندن خبری نبود، ناگهان صدای ضعیفی از سنسور حرکتی در اومد. نزدیک اون سطل بزرگ که شدن دیدن که فونکه قبلا سطل رو روی یک منهول قرار داده که وصله به شبکه فاضلاب شهری. از زیر کیف رو برداشته بود و فرار کرده بود. پلیس هم روز به روز بیشتر درمونده میشد. Image
برلین پس از فروپاشی دیوار، به یک میعادگاه برای همه جور گنگستری تبدیل شده بود. موج خشونت و دزدی و خفت گیری همه جا رو گرفته بود. گرونی و اقتصاد ضعیف باعث شد فونکه کلی طرفدار پیدا کنه. با دنبال کردن ماجراهاش یک حس خوشایندی به مردم دست میداد که انگار فونکه انتقام همه رو میگیره.
رفتن سراغ کمیک‌ بوک‌های Donald Duck و گفتن شاید از طریق ماجراهاش بتونن برنامه‌های بعدی فونکه رو تشخیص بدن. تو یکی از کمیک‌ها ماجرای یک زیردریایی هست. پلیس گفت ممکنه حرکت بعدیش انتقال پول از طریق یه دستگاه دست ساز زیردریایی باشه.
جالب اینجاست که پلیس درست تشخیص داد، فونکه یه زیردریایی هم درست کرده بود اما به دلایلی نتونست ازش استفاده کنه. یه بار هم پلن دیگری داشت که پلیس می‌بایست پول رو مینداخت تو دریچه فاضلاب ولی بخاطر بارندگی اب درون فاضلاب زیاد شد و برنامه‌ش به انجام نرسید.
شش سال گذشته بود و پلیس حدود 20 میلیون دلار هزینه کرد برای گرفتنش. به هیچ جا نرسیدن. صدها مامور رو در خیابونای برلین گذاشته بودن کنار باجه‌های تلفن و همه چی رو رصد میکردن. یک بار فهمیدن دستگاهی که باهاش تغییر صدا میده رو از فلان مغازه خریده.
به مغازه داره گفته بودن اگه کسی با این مشخصات اومد و این وسیله رو خواست این دکمه رو فشار بده. فونکه وارد مغازه شد، مغازه دار فهمید کیه، دکمه‌ای رو فشار داد. فونکه که حس کرد یه چیزی درست نیست، فوری از در پشتی مغازه فرار کرد و از چند دیوار بالا رفت. پلیس هم یه جا تو مسیر گمش کرد.
در یکی از پلن‌های خفنش یک ریل متروکه پیدا کرده بود و یک واگن برقی ساخته بود. به پلیس گفت پول رو بزارین تو واگن و دکمه رو فشار بدین. پلیس دکمه رو فشار داد و واگن تو تاریکی جنگل گم شد. پلیس هم هوایی و زمینی دنبال واگن راه افتاد. اما فونکه یه جایی تو مسیر یک سیم گذاشته بود رو ریل. Image
واگن که به سیم خورد، کلی مواد محترقه اطراف ریل روشن شدن. هلکپوتر از بالا سر و نیروهای زمینی احساس کردن درگیری شده و گیج شده بود. همین باعث شد فونکه وقت بخره تا واگن رو بکشه جلوتر. حدود یک مایل جلوتر اما واگن چپه شد و پولا رفت هوا. نقشه خوبش خراب شد و بدون پول برگشت خونه.
سال 1994 پلیس دیگه نمیدونست چیکار بکنه. 20 میلیون دلار هزینه و بدون نتیجه. خسته شده بودن، کلی افراد اشتباهی رو هم بازداشت کرده بودن. فونکه به یک folk hero تبدیل شده بود تو آلمان و خبراش داغ داغ در شهرها نقل محافل بود.
فونکه همیشه از تلفن عمومی استفاده میکرد. دیدن شهر برلین 9 هزار عدد تلفن در 1500 لوکیشن مختلف داره. پلیس حدود 3000 نیروی جدید پلیس استخدام کرد و همه رو در محوطه‌ی اون تلفن‌ها مستقر کردن. اینطور بود که پلیس میتونست زیر 3 دقیقه خودشو به هر باجه‌ای برسونه.
کار مهمی که اینجا پلیس کرد این بود که روانشناس استخدام کرد. آدمایی که قبلا رو پرونده‌های جنایی کار میکردن و حرف مجرمین رو می‌فهمیدن. میخواستن هنگام برقراری تماس از کلماتش بفهمن که این بابا دردش چیه و چی میخواد. و اینکه بتونن مسیرش رو ردیابی کنن به یکی از اون باجه‌ها.
پلیس سعی میکرد وقتی فونکه زنگ میزنه تماس رو کش بده تا مسیرش رو پیدا کنن. مثلا یه بار فونکه گفت پول رو بیارین خیابون فلان، پلیس گفت ببخشید نشنیدم صداتونو میشه یه بار دیگه بگین و اینطوری سعی داشتن لتفش بدن. باجه رو پیدا کردن ولی فونکه نبود.
پلیس فهمید که میتونن از این طریق بگیرنش. یه بار دیگه هنگام یه اخاذی دیگه زنگ زد به پلیس برای گفتن محل پول. از قبل پلیس رو آموزش داده بودن که این حرفا رو بگو اگه زنگ زد اینطوری میتونیم ردش رو بزنیم.
پلیس به فونکه گفت: ببین یه درخواست دوستانه ازت دارم، کار رو ننداز آخر هفته، من آخر هفته مراسم عروسی بچه‌مه و یکشنبه باید اونجا باشم. زودتر انجامش بده. فونکه گفت: فکر کردم میخوای منو دعوت کنی. پلیس گفت: دوست داشتم دعوتت کنم ولی میدونم که نمیای. Image
پلیس مکالمه رو کش داد، فهمیدن کدوم باجه‌س. پلیسای محوطه رو خبر کردن و از دور دیدن یک مرد تقریبا مضطربی پشت باجه‌س. مشخصات خودش و شماره ماشینش رو برداشتن. فهمیدن ماشین متعلق به شخصیه به اسم Arno Funke. بازداشتش نکردن و زیر نظر گرفتنش.
طی چند روز پس از این ماجرا، فونکه که از یکی از باجه‌ها زنگ میزنه به پلیس از پشت شنید که بهش گفتن: ایست، دستا بالا، پلیس. چند تا بی‌ام‌و سیاه جمع شدن دورش و فونکه بالاخره به دام افتاد. گفت بالاخره منو گرفتین، میدونم امروز پلیس برلین جشن میگیره. حیف که نمیتونم باهاتون شادی کنم. Image
پلیس برلین اون روز رو جشن گرفت. همه ادارات همه رو جمع کردن و به سلامتی این موفقیت نوشیدن. خبرش خیلی سریع کل آلمان پخش شد و تیتر اول اخبار شد که Mr Dagobert بالاخره دستگیر شد و آلمان نفس راحتی کشید.
کلی طرفدارش هم جمع شدن جلوی مقر پلیس که آزادش کنین و این حرفا. خودش هم تو مصاحبه گفت این اواخر کمی بی دقتی به خرج دادم و بخاطر همین تونستن ردم رو بزنن. وقتی هم وارد زندان شد کل زندانیا براش هورا کشیدن.
حکمش 9 سال زندان بود اما سال 2000 پس از سپری کردن 6 سال و اندی بهش عفو خورد و آزاد شد. فوری چند تا روزنامه و مجله بهش درخواست کار دادن برای کشیدن کاریکاتور و کارتون‌هایی که خودش همیشه دوست داشت شغل اصلیش باشه. فونکه الان 71 سالشه و هنوز برلین زندگی می‌کنه. Image
این رشته توییت مختصری بود از گزارشی که در نیویورکر منتشر شده.
newyorker.com/news/dispatch/…
اینم ویدیوی دادگاه آرنو فونکه از اسوشیتد پرس
اینم یه سری از کارتونای متاخرش که همین یکی دو سال پیش تو جراید منتشر شده ImageImageImageImage

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Mohamad

Mohamad Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @DefAihub

Jun 21, 2024
روزی «خان» دست برد تو سطل آشغال شرکتی که توش کار می‌کرد و چند قطعه «سانتریفیوژ» از توش در آورد و گذاشت تو جیبش. آخر وقت بدون هیچ سو ظنی، از شرکت اومد بیرون و رفت خونه. خان اون روز یک کارمند معمولی بود که کسی نمی‌شناختش. یک دهه بعد، تمام کشورهای غربی دنبالش بودن. (۱/۴۶) Image
🟢 این رشته توییت بلند رو می‌تونید با جزئيات بیشتر همراه با فیلم و تصاویر مرتبط در ویدیویی که روی یوتیوب آپلود کردم ببینید. اگر هم حوصله‌ی یوتیوب ندارید، همین متن رو بخونید کافیه.

در دشت‌های شمالی ایالت پنجاب تو پاکستان شهری به نام راولپندی با ۲ میلیون نفر جمعیت وجود داره. این شهر آب شربش رو از یک دریاچه تامین می‌کنه و از اونجایی که این دریاچه برای این شهر خیلی مهم و حیاتیه، حکومت اجازه نمیده در شعاع بزرگی کسی ساخت و سازی اطرافش انجام بده.
Read 48 tweets
May 21, 2024
استالین چند سال پایانی عمرش رو میگن تنهایی براش قابل تحمل نبود و خیلی زود افسرده میشد و به همین خاطر اغلب چند نفر از اعضای حلقه‌ی درونی حزب رو احضار میکرد تا سر میز غذا بهش ملحق بشن و با هم غذا بخورن یا اینکه باهاش فیلم ببینن. اغلب وقتش رو هم تو ویلاش در حومه‌ی مسکو سپری میکرد. Image
از بین این رفیقای غار استالین میشه به مالنکوف اشاره کرد که جانشین احتمالی استالین بود. بعدش لاورنتی بریا، رئیس مقتدر و بانفوذ پلیس مخفی استالین. کنار اینا نیکیتا خروشچف بود که استالین دعوتش کرده بود بیاد مسکو تا داینامیک قدرت مابین بریا و مالنکوف رو متعادل کنه.
Image
Image
نیکلای بولگانین، وزیر دفاع استالین هم بود. خروشچف بعدا جایی گفت که به محض اینکه از خواب بیدار می‌شد، به ما چهار نفر زنگ میزد و دعوتمون میکرد بریم اونجا که یا بشینیم با هم فیلم ببینیم یا یه بحث بیخود و طولانی درباره سوالی رو شروع کنیم که جوابش رو میشد در عرض دو دقیقه پیدا کرد!
Read 29 tweets
May 16, 2024
روز ششم سپتامبر سال ۱۹۷۶، تو دوران جنگ سرد، هواپیمای بزرگی تو آسمون ژاپن مشاهده شد. یه پرنده‌ی خاکستری خیلی بزرگی بود که معلوم بود دنبال باند میگرده که فرود بیاد. هواپیما، غریبه و ناشناس بود و نه ژاپنی‌ها و نه غربی‌ها تابحال همچین پرنده‌ای ندیده بودن. یک جواهر بود. (۱/۳۲) Image
هواپیما نزدیکتر که شد، دیدن که پرچم سرخ شوروی روش نقش بسته و قصد داشت رو باند بتنی فرودگاهی در Hakodate در شمال ژاپن فرود بیاد. اما باند براش کوچیک بود. انقدر طول نداشت که این پرنده راحت بتونه بشینه. اما خلبان زبده‌ای داشت که هرطور که بود این هالک رو اونجا فرود آورد.
فرود که اومد، خلبان خیلی سریع از کابین خارج شد و دو تا تیر هوایی شکلیک کرد تا کسی بهش نزدیک نشه. خدمه‌ی فرودگاه که قصد نزدیک شدن به هواپیما رو داشتن، دور موندن و پلیس رو خبر کردن. دقایقی بعد ماموران فرودگاه با اسکورت به هواپیما نزدیک شدن.
Read 33 tweets
May 7, 2024
بقایای این زن نئاندرتال در غاری در کردستان عراق پیدا شده که حدود ۲ ساعت با مرز ایران فاصله داره. این استخوان‌ها سال ۲۰۱۸ پیدا شدن و قدمتش به ۷۵ هزار سال پیش برمیگرده. اینجا به چند نکته درباره این استخوان‌ها اشاره می‌کنم.
Image
Image
وقتی که پیداش کردن، جمجمه‌ش توسط سنگ‌ها خرد شده بوده و از اونجایی که ده‌ها هزار سال از قدمتش می‌گذشته، رسوب زیادی این استخوان رو در بر گرفته بود بطوری که ضخامتش به چیزی حدود ۱ اینچ می‌رسید. جمجمه‌ش حدود ۲۰۰ قطعه شده بود.
اما طی این پنج سالی که از این ماجرا میگذره، محققان با زحمت زیادی جمجمه‌ی این زن نئاندرتال رو دوباره تکه تکه کنار هم قرار دادن و بهم چسبوندن و این تصویر بازسازی شده‌ی سه بعدی که می‌بینید، شمایلیه از این زن که اسمش رو گذاشتن شانیدار زد که شانیدار همون اسم غاره.


Image
Image
Image
Image
Read 19 tweets
May 6, 2024
اون موقع که بانک زدن مد نبود، بلشویک‌های روسیه برای تامین مالی حزبشون بانک می‌زدن. در یکی از این موارد، یکی از بزرگترین سرقت‌های انجام شده در دنیا، یک دزدی تمام عیار از بانکی در تفلیس گرجستان بود که ژوزف استالین از سازمان دهندگان اصلیش بود. Image
این سرقت از بانک بودجه‌ی زیادی به بلشویک‌ها تزریق کرد، و در عین حال استالین جوان رو به عنوان یک مهره‌ی کلیدی در حزب بالا آورد. سرقتی بود ماهرانه و با جزئیات دقیق که تا دهه‌ها، و حتی امروز هم، بحث زیادی پیرامونش وجود داره. اما ماجرا از کجا شروع شد؟
سال ۱۹۰۷ روسیه اوضاع مناسبی نداشت. مردم ناراضی و سردرگم بودن. دو سال قبل‌ترش یعنی سال ۱۹۰۵ یک قیام مردمی شکل گرفته بود برای به ثمر نشوندن یک انقلاب که شکست خورد. رژیم تزار نیکلای دوم با رعب و وحشت بالایی همه‌ی انقلابیون رو سرکوب کرد و همین باعث گسترش موجی از ناامیدی بین مردم شد.
Image
Image
Read 28 tweets
May 5, 2024
یک سال در تاریخ داریم که به عنوان «طولانی‌ترین سال تاریخ» معروفه و ۴۵۵ روز داشته و هرچند که با منطق جور در نمیاد اما واقعا همچین سالی داشتیم. ماجراشم اینه که رومی‌های باستان از یه تقویم قمری استفاده میکردن که به مراسم مذهبی مهم‌شون گره خورده بود. Image
اما این تقویم یک مشکلی داشت و اونم این بود که با سال خورشیدی که هماهنگ با چرخش زمین به دور خورشیده، همخونی نداشت. سال قمری فقط ۳۵۵ روزه و میدونیم که تقویم قمری نسبت به سال خورشیدی هر سال ۱۰ تا ۱۱ روز عقب میافته. این تقویم با تغییرات فصلی هماهنگی کامل نداشت.
مسئولیت تنظیم تقویم هم با رهبران مذهبی روم بود. اونا هرچندوقت یک بار، روزای اضافی یا حتی ماه‌های اضافی به تقویم اضافه میکردن تا تقویم رو با فصلا هماهنگ نگه دارن. چون میدونیم که، ممکنه یه سال تاریخ تولدت بهار بیافته و یه سال تو زمستون. و این برای مردم پیچیده بود. Image
Read 13 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Don't want to be a Premium member but still want to support us?

Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal

Or Donate anonymously using crypto!

Ethereum

0xfe58350B80634f60Fa6Dc149a72b4DFbc17D341E copy

Bitcoin

3ATGMxNzCUFzxpMCHL5sWSt4DVtS8UqXpi copy

Thank you for your support!

Follow Us!

:(