همه ماده، یک نر ندارد؟

می‌گویند که در ایام قدیم و در زمان ماضی، دریکی از پاسگاههای ژاندارمری سابق، مأمور ژاندارمی خدمت میکرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار،
این سرجوخه جبار، مانند بسیاری از هم‌قطاران و همکاران خودش در آن روزگار، سواد درست حسابی نداشت ولی تا بخواهی کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او، کسی را یارای نفس کشیدن نبود.
ازقضای روزگار، در محدوده خدمت سرجوخه جبار، دزدی زندگی می‌کرد که به‌راستی، امان مردم را بریده و خواب سرجوخه جبار را آشفته گردانیده بود.
سرجوخه جبار، با آن کفایت و لیاقتی که داشت، بارها، دزد را دستگیر کرده، به محکمه فرستاده بود ولی، گردانندگان دستگاه، هر بار به دلایلی و از آن جمله عدم وجود دلیل برای بزهکاری، دزد یادشده را رها کرده بودند، به‌گونه‌ای
که، گاهی جناب دزد، زودتر از مأموری که او را به مرکز دادگستری برده بود، به محل بازمیگشت و برای اینکه دل سرجوخه جبار را بسوزاند و خودی نشان دهد، چند بار هم، از جلو پاسگاه رد میشد، یعنی که بله، ما این هستیم.
یک روز، سرجوخه جبار، که از دستگیری و اعزام بیهوده دزد سیه‌کار به دادگاه و آزادی او به ستوه آمده بود، منشی پاسگاه را فراخواند و به او دستور داد که قانون مجازات را بیاورد و محتویات آن را، برای سرجوخه بخواند.
منشی پاسگاه، کتاب قانونی را که در پاسگاه بود، آورد و از صدر تا ذیل، برای سرجوخه جبار خواند:
ماده ۱...
ماده ۲...
ماده ۳...
ماده ۱۰...
..
ماده ۱۸...
و الخ...
سرجوخه جبار، که در تمام مدت خوانده شدن متن قانون مجازات، خاموش و سراپا گوش بود، همینکه منشی پاسگاه آخرین ماده‌قانون را خواند و کتاب را بست، حیرت‌زده، به منشی گفت: این‌ها که همه‌اش ماده بود، آیا این کتاب، حتی یک «نر» نداشت؟
منشی گفت که قانون از مجموعه ماده‌ها شکل‌گرفته است و نر ندارد.
آنگاه سرجوخه جبار، به منشی گفت: ببین در این کتاب، صفحه سفید هست؟
منشی کتاب را گشود و ورق زد و پاسخ داد: قربان! در صفحه آخر کتاب، به‌اندازه نصف صفحه، جای سفید باقیمانده است.
سرجوخه جبار گفت:
قلم را بردار و این
مطالب را که میگویم بنویس و چنین تقریر کرد:
(نر) سرجوخه جبار:
هرگاه یک نفر، ۶ بار به گناه دزدی، از طرف پاسگاه دستگیرو به محکمه فرستاده شود و در تمام دفعات، از تعقیب و مجازات معاف گردد و به محل بیاید و کار خودش را از سر بگیرد، برابر «نر سرجوخه جبار»محکوم‌ به اعدام است.
پس از اتمام کار منشی، سرجوخه جبار، زیر نوشته را انگشت زد و مهر کرد و پس‌ازآن، دستور داد دزد را دستگیر کنند و به پاسگاه بیاورند. آنگاه او را، در برابر جوخه آتش قرارداد و فرمان اعدام را، درباره‌اش اجرا کرد.
گویا خبر این ماجرا، به گوش استاندار وقت رسانده شد و او دستور داد سرجوخه جبار را، به حضورش ببرند.
هنگامی‌که سرجوخه جبار، به حضور حاکم رسید، پرخاشکنان از او پرسید چرا چنان کاری کرده است.
سرجوخه جبار پاسخ داد: قربان! من دیدم در سراسر قانون مجازات، هرچه هست، ماده است ولی حتی یک «نر»توی آن‌همه ماده نیست و آنوقت فهمیدم که عیب کار از کجا است و چرا دزدی که یک منطقه را، با شرارتهایش جان‌به‌سر کرده است،
هر بار که دستگیر می‌شود، بدون آنکه آسیبی دیده باشد، آزاد می‌شود و به محل بازمی‌گردد.

این بود که لازم دیدم در میان «ماده»های قانون مجازات که همه مهربان هستند، یک «نر» هم باشد.
این است که خودم آن نر را به قانون اضافه و دزد را طبق قانون، اعدام کردم و منطقه را از شر او آسوده گردانیدم!

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with سر گِروهبان کُلُمبو

سر گِروهبان کُلُمبو Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @columbo_110

9 Jun
روایت از پدر بزرگ پدریم است...

میگویند در ایام قدیم کشوری بود که پادشاه آن هیچ میل اش به زن نبود و تنها بود،.
بززگان دربار که دور اندیش بودند، برای مُلک و کشور خویش بسیار نگران شدند که اگر جانشین خونی پادشاه کسی نباشد مملکت به آشوب کشیده میشود.
هر حیله و نیرنگ بود به کار بستند که پادشاه زنی برگزیند، اما راه به جای نبرده بودند،.
شاه مملکت بیشتر اوقات خود را صرف هنر و فلسفه و مکاشفه می نمود و از زنان دوری می جست.
روزی خبر به دربار آوردند که نقاشی چیره دست به شهر آمده، پادشاه که هنر را بسیار ارج می نهاد ،دستور داد نقاش را به دربار بیاورند.
Read 15 tweets
9 Jun
قسمت چهارم تنهایی و هوس
دربان ها،همسایه ها و تحقیقات محلی تنها جای بود که شاید سرنخ تازه ای برای کشف راز هستی و عاطفه به تیم تحقیقات میداد
در صحبت با دربان ها و همسایه ها،حرف از یک سمند سفید به میان امد،سمندی که چندین بار رفت و آمد داشته به منزل هستی،
پیدا کردن سمند سفید هم چون سوزن در انبار کاه بود،
چک کردن چند دوربین در محله چیزی نصیب ما نکرد،به اجبار به چک کردن دوربین های اطراف محله پرداختیم،
دوربین های اطراف، در تاریخ های مشخص،رفت و آمد ۹ سمند سفید را ثبت کرده بودند که
Read 16 tweets
5 Jun
روایت سریالی تنهایی و هوس
قسمت سوم
عاطفه چند هفته بود که ناپدید شده بود!؟!
خانه عاطفه در یک مجتمع بود.
طبقه سوم این مجتمع ،منزل عاطفه بود.
خانه ای با نمای سنگی،سنگ های سفید رنگ،بالکن های آپارتمان آفتاب گیر بود،بالکن های طبقات همگی خوش سلیقگی کرده بودند و نمایشگاهی از گل های آپارتمانی به راه انداخته بودند،به جز طبقه سوم.
راه پله های آپارتمان را پی گرفتم،با نرده های آهنی و قهوی رنگ،حصار شده بودند،هر‌ پاگرد یک پنجره به بیرون داشت که راه پله ها را در طول روز از روشن کردن لامپ فارغ می کرد.تیغی از نور تاریکی راه پله ها را در پاگرد ها،پاره کرده بود.
وارد خانه طبقه سوم شدیم.
Read 25 tweets
2 Jun
روایت سریالی تنهایی و هوس
قسمت دوم
شروع به بررسی خانه برای پیدا کردن سرنخی کردیم.
+ مادرِ شما طلا یا دلار در منزل داشت؟
- بله، علاقه زیادی به طلا و جواهرات داشت.
+ از مقدار آن خبر دارید؟
- نه، ولی می‌دانم همیشه مادر طلای زیادی داشت؛ از بچگی به یاد دارم.
بررسی‌های اوّلیه نشان داد که مقدار قابل‌توجهی طلا از خانۀ هستی به سرقت رفته است. جای جواهرات هستی کنار تخت خواب او افتاده بود.
جعبه قلم کاری شده ای که احتمالا مربوط به هنر قلم زنان اصفهانی بود.
تنها چیزی که نرمال به نظر نمی رسید در خانه هستی به جز جای جواهراتی که خالی شده و گوشه ای پرت شده بود، کشوی تخت هستی بود که حاوی مقدار قابل توجهی کاندوم و اسپری‌های تأخیری بود.
Read 21 tweets
1 Jun
روایت سریالی تنهایی و هوس
به دلیل مشکلات فنی و نداشتن نت تا یک شنبه،یه روز زودتر گذاشتم
نزدیک به ساعت ۱۱ صبح، گزارش دختر جوانی مبنی بر قتل و ناپدید شدن مادرش ما را روانه منزلی در بالاشهر کرد.
«منزل زنی حدودا پنجاه ساله و متموّل»
برای رسیدن به محل باید از بالاشهر و فضای غریب آن نسبت به کلیت اجتماع عبور می‌کردیم. این بخش از شهر گویا تکه‌ای جداشده از این سرزمین بود؛ تکه‌ای که خدایان پول و قدرت برای حسرت خوردن جامعه ساخته‌ بودند تا با دیدن حسرت فرودست لذت ببرند.
محلّه گیت ورودی داشت و ورود به آن برای همگان امکان‌پذیر نبود.
مردی حدوداً شصت‌ ساله با صورتی آفتاب‌سوخته مسئول گیت ورود و خروج بود. لباس‌های بر تن او هیچ قرابتی با زیست و طبقه او نداشت:
پاپیون چرک شده روی آن پیرهن سفیدِ پیرمرد،او را مضحک ساخته بود.
Read 23 tweets
31 May
قسمت پنجمو پایانی گلینا بر وزن رومینا
چند روز از بیمارستان مژگان که گذشت پای حرف های او نشستیم.
`نه` سال بود،زن علی بودم.
علی نمی توانست بچه دار شود و مادر علی همه چیز را از چشم من می‌دید.
نه سال تمام سخن مهر آمیزی از زبان علی نشنیدم تا یک روز به اداره محمد برای انجام کاری رفتم
«تصویر من از مردها تصویری بود که علی برایم ساخته بود،بدون کوچکترین نگاه احترام آمیزی به زن»
محمد این کلیشه را با رفتارش در من شکست،رفتار محمد چنان با من،از سر احترام بود که من به تمامی عاشق رفتار او شدم،آن روز برایم مهمترین روز زندگیم بود،مردی به تمامی به من احترام می‌گذاشت
_من چقدر دوست داشتم این حس را دوباره تجربه کنم_
سعی کردم راهی پیدا کنم به محمد نزدیک شوم،به بهانه هماهنگی برای انجام کارم در اداره آنها ،تلفن او را گرفتم،آغاز ارتباط من و محمد این گونه شکل گرفت.
Read 11 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!

:(