KHAN Profile picture
12 Jul, 10 tweets, 2 min read
1/10
گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.

3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم،
2/10
همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود، و سوزن بان تنها می بایست یک تصمیم صحیح بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و  از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار
3/10
را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال:

اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی
4/10
و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی  چطور .... ؟

در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.

 این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره ،
5/10
جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه دموکراتیک اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان می شوند.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را
6/10
برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.

اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه
7/10
نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.

مسافران قطار را می
8/10
می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران  را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان
9/10
قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار ،پس مراقب باشید با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.
10
"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"

از کتاب عمر کوتاه نیست، ما کوتاهی میکنیم
مسعود لعلی

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with KHAN

KHAN Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @MAZDA_ZD

10 Jul
حکایت...
1/5
شیخی به چُرت بود که زنش وارد شد
و به تعجیل بگفتا:
شیخا چه نشسته ای که آش شله قلمکار دهند
اندر هیئت

پس شیخ به عبا شد
و با دیگ، سمت دروازه پیش گرفت..

چون رسید کوی هیئت را،
خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو
در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند
2/5
ره زِ میان صف گشوده،
بالای دیگ برسید
دیگ آش نیمه یافت
پس آشپز را بگفت: دست نگاهدار که نذری را اشکالی هست شرعی

آشپز بگفت: از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند

شیخ بگفت:
قصاب بدیدم به بازار که گوسپندِ تازه ذبح بکرده،
سر به کناری نهاده بود.
چون زِ سر بگذشتم،
3/5
حیوان به ناله و اشک شد که قصاب آب نداده هلاکم نمود...
هم از این روی حرام باشد آن گوشت و این شله!

مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که حال که کار زِ کار بگذشته ، چه باید کرد شیخا؟

شیخ بخاراند ریش را و بگفتا:
خُمس آش به شیخ دهید حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را ،
Read 5 tweets
6 Jul
حکایت...
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد ، ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید : ببخشید آقا ،من قرار مهمّی دارم ،
ممکنه به من بگویید کجا هستم
تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
1/4
2/4
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی ۱٨’۲۴ درجه ۸۷ و عرض جغرافیایی ۴۱’۲۱درجه۳۷ هستید!

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید!؟

مرد روی زمین : بله ، از کجا فهمیدید؟
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود
3/4
به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید

مرد بالن سوار : بله ، از کجا فهمیدید؟
Read 4 tweets
5 Jul
حکایت...
1/4
خانمی یک طوطی گران قیمت خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند، او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت.
2/4
روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب مشکل همین است.
3/4
به محض این که شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد.
آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت. وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مُرد. صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟
Read 4 tweets
4 Jul
حکایت...
پادشاهی خدمتکاری داشت که بسیار شاد بود، از او علت شاد بودنش را پرسید. خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم...

پادشاه موضوع را به وزیر گفت.
وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است.
1/4
2/4
پادشاه پرسید گروه ۹۹ دیگر چیست؟!
وزیر گفت قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید. پادشاه چنین کرد...

خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه و سکه ها بسیار شاد شد و شروع به شمردن کرد. ۹۹ سکه ؟! و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا ۱۰۰ تا نیست،
3/4
همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود.

او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد، و دیگر خوشحال نبود.
وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت: قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و
Read 4 tweets
3 Jul
میخواستم یک رشتو بزنم با عنوان اولین ها در ایران، اما خیلی طولانی بود، به مرور خدمت عزیزان تقدیم میکنم.

حکایت دوچرخه...
1/4
زمانی که دوچرخه به تهران آمد برخی مردم به آنهایی که دوچرخه سوار می‌شدند "بچه شیطان" و "تخم جن" می‌گفتند و معتقد بودند که Image
2/4
راکبین از طرف شیاطین و پریان کمک می‌شوند چون بغیر از این کسی نمی‌تواند روی دو چرخ حرکت بکند و دلیلشان هم این بود که می‌گفتند مرکبی که اگر کسی آنرا نگه ندارد، خودش نمی‌تواند خودش را نگه دارد چگونه می‌تواند یکی را هم بالای خود نشانیده راه ببرد؟!
3/4
پس این کار ممکن نیست مگر آنکه خود آن روروئک را جنیان ساخته و راکبین آنها نیز بچۀ جن ها و شیطان ها می‌باشند. چنانکه اولین باری که این مرکب به تهران آورده شد دو پسر بچۀ انگلیسی با شلوارهای کوتاه در میدانِ مشق آنها را به نمایش مردم گذاشتند . پیرها و
Read 4 tweets
6 Apr
معجزه ظهور
1/16
ابوالفضل سلطانی:
1⃣ هشتصد سال قبل ؛ پس از حمله وحشیانه مغولان ؛ مردم چنان به تنگ آمده بودند که با سفارش اهل منبر مدام فقط دعای مضطرین میخواندند !!!
و این دعا خواندن در اوج بود و این سختی را نشانه‌ی ظهور می‌دانستند ...
جناب یاقوت حموی ؛
2/16
جغرافی‌دان مشهور می‌نویسد *
« در سال‌های نخست حمله مغول در شهر کاشان ؛ مردم هر روز سپیده‌دم از دروازه شهر خارج می‌شدند و اسب زین کرده‌ای را با خود می‌بردند تا حضرت مهدی در صورت ظهور بر آن اسب سوار شود
( معجم‌البلدان، ۴/٢٩٧)
3/16
2⃣ پانصد سال پیش وقتی دولت صفویه بر سر کار آمد ...
برخی عالمان منبرها و پر نفوذ مذهب تشیع در آن زمان ؛ با تاکید ولی این بار نه از سر اضطرار و درماندگی ؛ بلکه از روی شوق و اعتقاد بوجود آورده شده بر این باور شدند که این دولت صفویه را متصل به قیام 《 امام مهدی 》
Read 16 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!

:(