اوایل دهه هشتاد خیلی به خوابگاه‌های دانشگاه شریف رفت و آمد داشتم. تو گل‌کوچیک و مافیاهای دسته‌جمعی، با آدم‌های زیادی آشنا شدم که دوتاشون سرنوشت جالبی پیدا کردند: اولی از آمریکا دیپورت و بعداً نماینده مجلس شد، و دومی کسی است که ماجراها و سرنوشتش رو می‌خوام الان تعریف کنم!
(۱۹/۱)
این پسر به چشم من و شاید خیلی از دهه شصتی‌ها، تو اون دوره نمونه عجیبی بود: مذهبی و بسیجی، با روابط اجتماعی قوی و تلاش زیاد برای «مخ‌زنی». هردومون ترم اول بودیم که سر بحث و دعوای سیاسی، از سرسختی هم خوشمون اومد و مدتی با هم اخت شدیم جوری که درباره همه کارهاش به من گزارش می‌داد /۲
به‌شیوه صدها هزار پسر جوان دیگه‌ی اون دوران، ساعت‌های طولانی تو روم‌های یاهو مسنجر می‌گذروند (از سالن کامپیوتر دانشکده یا خوابگاه) و با آدم‌های مختلفی قرار می‌گذاشت و داستان‌های جذابی از دیت‌هاش برای من تعریف می‌کرد. حتی یکی دوبار منو با اصرار برد گوهردشت که بهم شماره دادن و /۳
ارتباط با جنس مخالف رو آموزش بده 😂 (درست شنیدید گوهردشت، کرج! بسیاری از بچه‌های شریف، اون روزها برای اصطلاحاً «دختر بازی» و شماره دادن، می‌رفتند گوهردشت). الحق والانصاف، استعداد و پشتکار بالایی هم داشت تو پیدا کردن راه‌های ارتباطی! مثلاً، تو زندگیش تا قبل از دانشگاه رفتنش، /۴
هیچ‌گونه آشنایی با شعر و ادبیات نداشت اما (بی‌شوخی) یهو شاعر شد و غزل و قصیده بود که می‌سرود؛ آخر ترم دوم شروع به سرودن شعر کرد و آخر ترم سوم دبیر کانون شعر و ادب شریف شد!!! در میزان آشناییش با ادب فارسی همین بس که یه روز اومد بهم گفت یه مثنوی لیلی و مجنون گفتم که باب جدیدی در /۵
تاریخ شعر فارسی گشوده! گفتم مگه چه خاصیتی داره؟ گفت در تاریخ ادب فارسی همیشه مرد عاشق زن شده و عشق یکطرفه از مرد به زن بوده، اما تو این شعر من، لیلی هم عاشق مجنون شده :)) دقت کنید که این رو سال ۱۳۸۲ گفته، نه ۱۳۰۱!
[چقدر زیاد شد و هنوز مونده تا شروع داستان اصلی!] حالا چرا میگم /۶
کانون شعر و ادب براش راه ارتباطی بود؟ من عضو کانون ادبی پلی‌تکنیک بودم و یه روزی با خوشحالی این دوستم رو (جا داره تاکید کنم که اون سال‌ها، تا حد زیادی از بسیج فاصله گرفته بود) آوردم کانون خودمون که ایشون دبیر کانون شریفه و همکاری‌های بین دانشگاهی رو استارت بزنیم. چند روز بعد، /۷
سه‌تا از دخترهای کانون ما اومدن پیش من که فاز این دوستت چیه؟ از ما ایمیل خواست برای تبادل شعر و همون شب یه متن مشترک حاوی ابراز علاقه و پیشنهاد رابطه برای همه ما فرستاده! اولش هم بندگان خدا جدی گرفته بودند و مشغول بررسی پیشنهاد بودند که یکیشون به دوستاش ماجرای ایمیل رو میگه و /۸
کل داستان لو میره. این اتفاق، ترم چهارم افتاد و من که آبروم رفته بود، باهاش قطع رابطه کردم.
🔴 اما داستان اصلی:
یک سال گذشت و ترم ششم، با من تماس گرفت و گفت من اصلاح شدم و اون موقع بچگی کردم و بیا باز معاشرت کنیم. قبول کردم و تو اولین ملاقات، پرسیدم الان با کسی دوستی؟ گفت /۹
یه دختری هست که باهاش چت می‌کنم اما هنوز حاضر نشده باهام بیرون بیاد. اون دختر بسیار مذهبی، دانشجوی شریف و مثل خود این دوستمون فرزند شهید بود. گفتم دوستش داری؟ گفت [عین نقل قول] نسبت به همه آدم‌های قبلی، ظاهرش برام جذابیت کمتری داره اما شخصیتش مرموز و دست‌نیافتنیه و از همینش /۱۰
خوشم اومده. گفتم پیش‌فرض چنین فردی از رابطه، احتمالاً ازدواجه. گفت نهههههههههه الان که اصلاً قصد ازدواج ندارم بذار حالا دوست شیم بعد ببینم چی میشه.
پنج‌شنبه همون هفته، زنگ زد که دستم به دامنت، کمک می‌خوام ازت. پرسیدم چی شده؟ گفت راضیش کردم فردا بریم کوه اما میگه دوتایی نمیام /۱۱
از بچه‌های دانشگاه هم نمی‌خوام کسی رو ببرم، فقط می‌مونه خودت. گفتم باشه، گفت کوه خلوت سراغ داری؟ گلابدره رو پیشنهاد دادم که بخاطر دنج بودنش مورد علاقه و پاتوق خودم هم بود. اون شب مثل بسیاری از هزار و یک‌شب خوابگاه، نخوابیدم. تا صبح پای ورق‌بازی سر شد و صبحش گیج و خواب‌آلود، /۱۲
رسیدم تجریش. هم‌قدم با زوج پر حرارت، از کوه بالا رفتم. یه جای دنج کنار رودخونه زیرانداز پهن کردیم و صبحونه زدیم، که من حس کردم دیگه توان مقاومت در برابر خواب ندارم. یه گوشه از زیرانداز دراز کشیدم و با صدای زیبای آب رودخونه به خواب رفتم... حدس بزنید چطور بیدار شدم؟
- آقا پاشو! /۱۳
خیال کردم خواب می‌بینم.
- آقا بهت میگم پاشووووو
نه انگار یک نفر داشت محکم تکونم می‌داد. چشمم رو که باز کردم، باورم نمی‌شد: یک نفر با لباس سبز پلیس بالای سرم بود، روی لباسش نوشته بود پلیس کوهستان!
دوستم در حال جر و بحث با دوتا پلیس بود. اولش گیج بودم اما یهو پلیسه چیزی گفت که /۱۴
دوزاریم افتاد:
[عین نقل قول]
"باشه قبول نامزدته، اصلاً زنته! آدم از زنش تو کوه لب می‌گیره؟!"
نمی‌تونم حال اون لحظه رو وصف کنم. روم نمی‌شد بهشون نگاه کنم...(فضای ذهنی ۱۶-۱۷ سال پیشِ یک دختر بسیار مذهبی رو در نظر بگیرید که چقدر از این اتفاق عذاب می‌کشه) به ما گفتند بازداشتید /۱۵
و بریم مقر پلیس. (حالا گذشته از مسخره بودن و نقض حقوق و آزادی‌های اولیه انسان تو کل این ماجرا، من بدبختِ خواب رو چرا می‌بردند آخه؟🤣).
رو کردن کارت بنیاد شهید و کارت دانشجویی شریف و مقداری عذرخواهی و التماس، در نهایت جواب داد و آزاد شدیم اما طبق انتظار، حال دختر خیلی بد بود و /۱۶
پسر آروم تو گوشش می‌خوند که نگران نباش، ما نامزدیم! من روی حرفم هستم و ...
اون ماجرا احتمالاً سرنوشت اون آدم‌ها رو عوض کرد: چند ماه بعد، خواستگاری و خیلی زود، ازدواج. اون پسر برخلاف گذشته، دیگه جزئیاتی برای من نگفت، حتی دیگه تا مدتها خبری ازش نداشتم. اون دختر رو هم هرگز ندیدم /۱۷
اما چرا این داستان‌های خصوصی رو (ولو بدون اسم و رسم) تعریف کردم؟ دلیلش به سرنوشت اون پسر برمی‌گرده.
ازدواج و نیاز مالی، اون پسر رو انگار به تنظیمات کارخانه برگردوند. دوباره خیلی جدی تو بسیج فعال شد خیلی زود هم پیشرفت کرد. سال‌های سال، ازش بی‌خبر بودم تا یکبار که از دم در /۱۸
شریف رد می‌شدم، تصادفی دیدمش و خوش و بش کردیم. گفتم کجا کار می‌کنی؟ گفت "هنوز کار فرهنگی می‌کنم! بچه‌ها تازگیا یه موسسه زدند که اونجا مشغول فعالیتم" پرسیدم اسم موسسه چیه؟ گفت: اوج!
دکتراش رو هم گرفت و با اینکه تو لیسانس، معدل حدود ۱۲ داشت، هیئت علمی دانشگاه شریف شد... /۱۹
پایان

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with اسماعیل

اسماعیل Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @esmaeils1169

23 Nov
اعتراف‌گیری زیر شکنجه از پدر دادخواه #منوچهر_بختیاری، علاوه بر این که نهایت حقارت و بی‌شرفی اعتراف‌گیران رو نشون میده، برای من نکته دیگه‌ای هم داشت: شناسایی باند خطرناک توییتری که بدون شک امنیتی‌اند.
جستجوی نسبتاً مفصلی کردم که منشا انتشار فیلم رو پیدا کنم و فکر کنم موفق شدم
۸/۱
به احتمال زیاد این اکانت که در تصویر می‌بینید، ۱۵ نوامبر (۲۴ آبان) اولین بار این فیلم رو (لااقل در توییتر) منتشر کرده. از جستجوی گوگل و جستجو در خبرگزاری‌های امنیتی هم چیزی پیدا نکردم و اگر دقت کنیم، این گفتگو اصلاً لوگویی نداره یعنی از صدا و سیما یا منابع رسمی پخش نشده. این
۸/۲
اکانت یکی از فعالترین اکانت‌های
«ایرانارشیست» وابسته به شخصی به نام علی‌عبدالرضایی است که به خودش لقب موتا هم داده و ادعای براندازی داره. نکته جالب اینه که اولین بار فیلم شرکت اجباری منوچهر بختیاری در مراسم قاسم سلیمانی هم نه از منابع رسمی، بلکه به‌دست همین گروه منتشر شد!
۸/۳
Read 9 tweets
22 Jan
#رشته_توییت
قوچانی و سرکوب در عصر اصلاحات

۱۲/۱) دفاع محمد قوچانی از برخورد سخت با اعتراض خیابانی، نه به ۹۹ و ۹۸ و نه حتی به "توبه‌نامه"اش پس از بازداشت ۸۸، بلکه حداقل به سال ۸۰ برمی‌گرده. برگردیم به سال ۸۰ و یادی کنیم از جوانان گمنامی که امثال قوچانی تئوریسین سرکوب اون‌ها شدند:
۱۲/۲) در شماره ۹ همشهری ماه (آذر ۸۰)، مقاله‌ای جنجالی از قوچانی به‌ نام "اسیر جنبش فرومایگان" چاپ شد. قوچانی اونجا از "آشوب‌های پس از مسابقات فوتبال" گفت و اصطلاح من‌در آوردیِ "لمپن بورژوا" رو برای جوانان معترض خیابان به کار برد. حادثه ۲۹ مهر ۸۰ رو بخشی از جنبش فرومایگان نامید و Image
۱۲/۳) کل ماجرای اون شب طوفانی رو، شورش کور عده‌ای جوان بی‌درد دونست و تخریب اموال عمومی و خصوصی (و احتمالاً جهیزیه‌های مردم 😉) رو محکوم کرد! اون مقاله به‌وضوح، سرکوب خشن اعتراض‌های خیابانی وقت رو تئوریزه کرد. اما تو خیابون‌های تهران و ایران چه خبر شده بود؟
Read 12 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!

:(