از مرگ که نه! از نبودن آدم‌ها ترسیده‌ام همیشه. آدم‌هایی که رخت سفر می‌بندند و می‌روند و رختشان می‌ماند و عطرشان. هیچ‌گاه خاصیت مرگ را نفهمیده‌ام. اصلا نمی‌دانم چرا آدم‌ها می‌میرند. چرا فکر می‌کنند مرگ چیز خوبی‌ست؟
زن‌عمو لیلا، زن‌عموی من نبود! زن‌عموی پدرم بود که تمام قندهای
کودکی ما را خُرد می‌کرد و تمام سرما‌های آن زمستان‌های دور را لحاف می‌دوخت و ما سرمان می‌کشیدیم. خود من هزار بار برایش سوزن نخ کرده بودم! می‌گفت «تو بیا نخ کن ببینم بلدی!» دروغ می‌گفت؛ چشمش ضعیف بود و رو نمی‌کرد.
به رسم تمام پیرزن‌ها دندان عاریه نداشت. اصلا! دو تا دندان نیش و
دو سه تای دیگر ته دهانش بود و با همان‌ها روزگار می‌گذراند. بچه که بودم مرا با خودش سرِخاک می‌برد [آن روزهایی که دوست و آشنا و فامیل‌ِ کمی توی قبرستان داشتیم و گذرمان کمتر آن‌جا می‌افتاد]؛ می‌گفت «این فلانیه و اون یکی بهمانی...» و همینجوری قبرهایی را که ساکنش
آشنا بود را به من هم می‌شناساند و می‌رفت سر قبر شوهرش می‌نشست؛ اشک می‌ریخت و مدام می‌پرسید «پس کی می‌خوای بیای و من رو با خودت ببری؟» شوهرش نه اینکه مُرده باشد و جواب ندهد؛ نه! از روی بی‌خیالی چیزی نمی‌گفت و می‌خندید. سی و چند سال طول کشید تا بالاخره راضی شد تا بیاید و با خودش
ببردش.
رفت و یادش ماند و همان لحافِ‌کرسی که برای سرما‌هایمان دوخته بود...

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with بوسهل زوزنی

بوسهل زوزنی Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AbousahlZoozani

29 Oct
آخرین باری که دیدم دو تا خروس با هم فارغ از تمام مصادر جعلی جهان می‌جنگند، برمی‌گردد به آخرین روزهای کلاس چهارم دبستان؛
مصطفی تازه جایش خالی شده بود و مادرم تازه داغ جوان دیده بود و گیسش به رسم تمام مادران داغِ جوان دیده داشت سفید می‌شد. آن روزهایی بود که کمتر جوانان می‌مردند و
مُردن اصلا رسم نبود.
همسایه‌ای داشتیم "علی‌میرزا" نام که معروف بود به "علی‌مرغی". اصلا جایی که مغازه‌اش آنجا بود، معروف بود به "سه‌راهِ علی‌مرغی". هنوز هم معروف است به همان نام.
آن روزها قاری قرآنِ صف‌های طولانی مراسم صبح‌گاه و ظهر مدرسه بودم و رشک والدینِ دوستان و منفورِ
دوستان! آن روزها که موقع امتحان یکی‌مان می‌رفت زیرِ میز و مدرسه‌ها دو شیفت داشت! خودم رغبتی نداشتم به خواندن. پدرم دوست داشت این‌کاره باشم و من آن‌کاره نبودم.
علی‌‌میرزای آن روزها مردی بود چهل و چند ساله با اندامی درشت. روی مچ نمی‌دانم کدام دستش ستاره‌ای را [گویا هنگام سربازی]
Read 21 tweets
27 Oct
"سعدی" رو یه پا کنار دیوار وایساده بود و دستش رو کرده بود تو جیب سویشرت آبی رنگش و یه سیگار بهمن اسلیم گوشهٔ لبش بود و داشت زیر چشمی و از پشت عینکِ به حافظ که کنار قبر خودش نشسته بود و برای مریداش فال می‌گرفت نگاه می‌کرد؛ حافظ یه کت تک پشمی چهارخونه تنش بود و یه شلوار کتان مشکی
و یه بوت چرمی به پا داشت و عطر لباسش رو می‌داد به باد که تو هوا پخش کنه. شجریان هم طبق معمول همیشه‌های حافظیه، روی همون پلهٔ دومی پایین مقبره نشسته بود و یه‌ریز می‌خوند. هوا یه نموره خنک بود و نه سرد!
سیگار سعدی که تموم شد، آتیشش رو با کشیدن روی دیوار خاموش کرد و دستی
به عینکِ فریم‌گردش برد و یه مقدار مرتبش کرد و به حافظ نگاهی کرد و بدون اینکه چیزی بگه دست چپش رو مشت کرد و به ساعتِ مچی نداشته‌ش اشاره کرد که "دیره".
حافظ خیلی رندانه و با زبون بی‌زبونی (همون لسان‌الغیبی) انگشت اشاره‌ش رو آورد بالا؛ این یعنی اینکه «فقط یه دونه دیگه!»
سعدی هم
Read 7 tweets
27 Sep
بعد حالا این هیچ! علاوه بر دار و دستهٔ درندگان پیراهن و انگشت‌نمایان (این واژه رو برای محمد نصرتی و شیث رضایی درست کرده بودن) دو سه تا مامور دژبانی «به فرموده» در محل حضور داشتن و عملیات سربازگیری رو انجام می‌دادن. یعنی اینکه که اگه قبول نشده بودی، سریع، فوری، انقلابی، احساس
آرامش می‌کردی و چشمت که باز می‌شد، وسط پادگان بودی. یک میلیون و دویست هزار نفر آدم شرکت می‌کردن که در نهایت پنجاه هزار نفر قبول می‌شدن. کلا یه نسل بلاتکلیفی بودیم و هستیم و خواهیم بود. همیشه همه‌چی برامون کم بوده. اون از مدرسه که چهار نفر یه میز، این از دانشگاه، اون از خدمت مقدس
سربازی که اونجا هم جا نبود برا نسل ما! انقدر سرباز زیاد بود که انواع و اقسام قوانین معافیت، تصویب و اجرا شد.
قطع به یقین در آینده با کمبود خانهٔ سالمندان و قبرستان مواجه خواهیم بود و البته میلیون‌ها سال بعد، با افزایش منابع نفت دل آیندگان از وجود ما گذشتگانِ بی‌بازگشت، شاد شود
Read 4 tweets
25 Sep
یه باغچه‌ای بود ته کوچه‌مون، حدفاصل دو تا محله. مال یه بنده خدایی بود بهش می‌گفتن «حاجی». اصلا معروف بود به باغِ حاجی. اصفهانی بود و قد بلند. هیچ ربطی هم به داستانی که می‌خوام بگم نداشت. یعنی تا اونجایی ربط داشت که باغه و حاجی دیگه وجود نداشتن! القصه؛ باغه که رو خراب کردن، نصفش
رسید به ورثه، نصف دیگه‌ش شد حسینهٔ رشتی‌ها و فرهنگسرا و یه هنرستان دخترونه. با خراب شدن اون باغ، پای آدمایی به محلهٔ ما باز شد که قبل از اون چهارتا خیابون بینمون فاصله بود نه یه باغ! سال تا سال قیافه‌هاشون رو نمی‌دیدیم، یهویی باهاشون تصادف فرهنگی کردیم. نه! اصلا جنگِ از پشت بود!
قبلنا از جلو بود و راحت. انگاری اقوام بیابانگرد بودن که به بهانهٔ تصرف چراگاه‌ها و دستیابی به آب تازه می‌زدن تو دل محلهٔ ما و ما هم بی‌دفاع! به خدا بعضی وقت‌ها گله‌ای حمله می‌کردن. اصلا نمی‌دونم چرا! اما بد دعواهایی اتفاق می‌افتاد.
اون محله‌ها از چندتا صنف عمده تشکیل می‌شد.
Read 7 tweets
18 Sep
بیست و شش یا هفت ساله بودم! آقا یه شب من یه آب‌جویی خوردم اسمی! اومدم خونه و خیلی شادان رفتم خوابیدم. تو خواب می‌دیدم که جنگ شده و همه‌ش دارن خمپاره می‌زنن اطراف خونه‌مون و ما هم خیالمون راحت بود که خونه ضد زلزله بنا شده. هیچ ارتباطی هم نداشتن عناصر خوابم به هم. یه خمپاره خورد به
دستم و قطع شد. تا همین حد تخمی!
صبح پا شدم از خواب که برم مدرسه، طبق معمول با پدرم نشستم سر سفره که صبحونه بخورم. آقا هیچی! سلام دادم و منتظر علیک بودم؛ دیدم بابام داره چپ‌چپ نگام می‌کنه و جواب سلامم رو هم به زور داد. لقمهٔ سوم، چهارم بود که گفت: «بدبخت بیچاره!» سرم رو آوردم
بالا و گفتم با منی؟
پیش خودم گفتم نکنه بابام شب اومده بالا سرِ من و فهمیده دیشب آب‌جو خورده‌م؟ اگه فهمیده باشه که یکی از همون خمپاره‌هایی که تو خواب دیده‌م رو می‌کنه توم! منتظر موندم که خمپاره رو در بیاره که گفت: دیشب چت بود انقدر می‌گوزیدی تو خواب؟ عینهو این کسایی که
Read 9 tweets
17 Aug
قضیهٔ دوم؛
اگه فکر می‌کنید من یک نویسنده در ژانر تخمی‌تخیلی هستم، اشتباه می‌کنید. چون من اصلا نویسنده نیستم. تخیلی هم نمی‌نویسم! اما شانسم تخمیه، صد در صد! خودمم تخمی‌ام اصلا. اصلا واژهٔ «تخمی» در من معنی پیدا می‌کنه! اصلا تخم داری زنگ آخر وایسا!
آقا اصلا تخم رو ول کنید!
نه یه لحظه ول نکنید! الان می‌گم چرا!
قطعا شما هم تا الان رفتید مکان و قطعا داستان‌های این شکلی دارید؛ اما این سلسله وقایعی که اینجا به بند واژگان کشیده می‌شه، موبه‌مو عینش برای من اتفاق افتاده. اگه آخرش به این نتیجه رسیدید که «کسشعره»، باشه. قبول! من می‌مونم و وجدان خودم! من و
شما رو قطعا تو یه قبر نمی‌کنن؛ منو یه جا می‌کنن، شما رو هم یه جا! در ضمن! توی قبر فقط بایید خوابید. مثل این گورخواب‌ها که عاشق خوابیدن تو قبر هستن و فقط برای انس و الفت گرفتن با فشار قبر در شب اول، کل شب‌های عمرشون رو تو فشار می‌گذرونن! وگرنه کسی رو اونجا نمی‌کنن که گیر می‌دی.
Read 61 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!

:(