امروز نادرشاه افشار را آنگونه که نشنیدید و نخواستند شما بدانید بهتون معرفی کنم، مردی که به قول جونس هنوی یک عذاب آسمانی برای سرزمین ایران بود، اگر ذهنی باز ندارید این مطلب مناسب شما نیست
اگر از مطلب لذت بردید لطفا #ریتوییت کنید تا بقیه هم بخوانند
داستان امروز ما در حد فاصل ١٧٢٩ میلادی-١١۴٢ قمری همزمان با قتل اشرف هوتکی تا ١٧٣٣ بعد از شکست او در بغداد است. این ۴ سال تقریبا سرنوشت ایران و خانواده صفوی و مرزهای ایران را برای همیشه تغییر داد. اگر فکر میکنید نادرشاه خادم ایران بود و ذهن منعطفی ندارید لطفا این مطلب را نخوانید ۲
برای نوشتن این مطلب از خاطرات حزینلاهیجی و جونس هنوی که هر دو در همان زمان میزیستند استفاده کردم از نوشته های مینورسکی و لاکهارت هم بهره بردم، نیم نگاهی هم به تحولات جنگهای روس و عثمانی در قرن ١٨ داشتم که از منابع روسی زبان و با کمک یکی از دوستانم بوده ۳
نظر به حساسیتهای احتمالی این بحث پاسخگوی هیچکدام از نظرات و عمدتا تئوریها نیستم. شما حق دارید هر برداشتی که میخواهید داشته باشید تمام عکسها را حساب @MollaNasraddinX در اختیارم گذاشته بریم سراغ داستان اصلی
۴
دلهاتون رو میبرم به زمستان ١٧٢٩ میلادی-نزدیکی اصفهان دهکده گز. شاه جوان که بیش از ٨ سال است دربدری و آوارگی میکشد از اخبار پیروزیهای سردار ندیدهاش به وجد آمده، به او گفتند که نام خودش را به افتخارش «طهماسبقلیخان» نهاده ۵
دیدار آن دو مرد برای اولین بار در «گز» همراه با احترام و التفاتی خاص بود، و به اتفاق بعد از سالها لشگر صفوی به اصفهان تقریبا خالی از سکنه رسید. مردم که از دیدن شاه به وجد آمده بودند هر کسی قصه درد و رنج خود را برای شاه تعریف میکرد و شاه رقیق القلب هم بدون وقفه میگریست. ۶
وقتی سپاه به کاخ میرسند آنجا را تقریبا خالی از سکنه میبینند و پیرزنی از خدمت کاران به استقبال آنها میاید، ولی طهماسب ناگهان متوجه میشود که آن پیرزن، مادر خودش است که در این سالها به خدمت و کلفتی افغانها درآمده بود، صحنه را بسیاری از مورخان شرح دادند ٧
افغانها هنگام فرار تمام زنان جوان را با خود برده بودند از جمله خواهران شاه و عمه های او را... سردار طهماسب قلی به شاه قول میدهد انتقام همه را بگیرد و زنها را سالم به کاخ برگرداند اما خواسته هایی هم در عوض داشت (لازم به توضیح نیست که این طهماسب قلی همان نادر شاه آینده است) ٨
شاه، طهماسب قلی را بیگلربیگی خراسان میکند، اما به آن راضی نبود و مالیات ولایت خراسان را هم میطلبد، یکی از خطرناکترین بدعتها در تمام دوران صفوی بود که والی، صاحب مالیات ولایت هم بشود، این یعنی او اختیاراتی معادل شاه داشت. اول طهماسب مخالفت میکند اما نادر هم دنبال افغانها نمیرود٩
از آنجاییکه طهماسب چاره ای نداشت با مشورت با صفیقلیخان اعتمادالدوله «وزیر اعظم در زمان پدرش» تصمیم میگیرد با پیشنهاد طهماسب قلی موافقت کند و به اتفاق به سمت شیراز حرکت میکنند ١٠
برادر اشرف با گروهی روانه بصره شدند تا از عثمانی طلب کمک کنند و اشرف خود میخواست از مسیر کرمان به قندهار بازگردد ولی خبر پیوستن طوایف بلوچ به سپاه صفوی او را منصرف کرد ١١
مسیر اصفهان به شیراز در آن سال بسیار برفی و سخت بود ولی با درایت طهماسب قلی ، سپاه ایران از شیراز به لار رسید. در مسیر شیراز تا لار سپاهیان مرتب جنازه های کشته شدگان را میدیدند که در جاده افتاده ، اشرف خود در قلعه لار پناه گرفته بود ١٢
در ١۵ ژانویه ١٧٣٠ قوای ایران با افغانها در بیرون قلعه لار میجنگند که به آنها شکست بسیار سختی را تحمیل میکنند، اشرف خود بعد از جا گذاشتن زنهای ایرانی و اشیای گرانبها به سمت جنوب فرار میکند و ظاهراً در همانجا بدست سپاهیان بلوچ کشته میشود.١٣
حزین لاهیجی تعریف میکند که چند سال بعد با چشمان خود بستگان اشرف را دیده که در عمان مشک آب بدوش میکشیدند و حمالی میکردند١۴
زنان صفوی با احترام توسط طهماسبقلی به اصفهان برگردانده میشوند. رضیه بیگم خواهر شاه سلطان حسین به عقد نادر و سلطان بیگم خواهر شاه طهماسب به عقد پسرش رضاقلیمیرزا درمیآیند ... ١۵
توافقی بین دربار از طرف صفی قلیخان اعتمادالدوله و نادر صورت میگیرد که امنیت مرزهای شرقی و خراسان با او و غرب کشور را لشکر قزلباش سامان دهد ١۶
طهماسب هم سفیری به دربار سلطان احمد سوم میفرستد تا شرایط جدید ایران را توضیح دهد و از آنها تخلیه مرزهای ایران و بازگرداندن اسرای ایرانی را طلب کند١٧
هنوز سفیر در حال مذاکره با «باب عالی» بود که خبر رسید طهماسب قلی خان به جای خراسان سر از همدان درآورده و به نیروهای عثمانی حمله کرده🤔 و به قول حزین؛ حدود عراق را مسخر و مصفا ساخت 😅١٨
دولت عثمانی مذاکرات را با ایران قطع کردند، نادر هم که عبدالله پاشا را در همدان شکست داده بود، بقیه سپاه ترک را تا کرمانشاه دنبال کرد(به سمت جنوب) ناگهان آنها را همانجا رها کرد و به سمت شمال یعنی تبریز و ارومیه رفت 😳 و به گروه دیگری از ترکها آنجا حمله کرد١٩
مینورسکی اینجا اعتقاد دارد پرنس گالیستین که قبل از آن سفارت روسیه در اسپانیا را به عهده داشته بود این بار به ایران آمده و با علم به دست بالای نادر در دیوان ایران به او نزدیک شده بود و در اختیار او مهمات و توپ و مهندسان متالورژی گذاشته ولی از همه مهمتر مشاور اصلی او بوده ٢٠
این زمانی است که اوضاع بین روسیه و عثمانی بر سر اراضی کریمه و دریای آزوف یعنی همین جایی که امروز جنگ جریان دارد بالا گرفته و روسیه هر کاری میکند تا ضربات کاری به عثمانی وارد کند، خیلی ساده ؛ طهماسب قلی در زمان مناسب، در جای مناسب قرار گرفته بود و روسیه محتاج به حمایت از او بود ٢١
نادر که به تبریز رسیده بود «کپرلو پاشا» را شکست و ارومیه را هم تصرف و عثمانی را به پشت رود ارس راند .... اینجا «هنوی» صراحتا از استبداد رای نادر و گوش ندادن به حرف هیچکس حرف میزنه، حزین میگه بیشتر اعضای لشگرش از ازبکان و هوتکیان تشکیل شده بودند چون به قزلباشان اعتماد نداشت٢٢
اما خبر رسید که ابدالیان در اسفراین و هرات بر برادرش ابراهیم میرزا شوریدند، جناب طهماسب قلی همان کار را هم نصفه میگذارد و آذربایجان را بدون خبر به سمت اسفراین ترک میکند 🤦🏻♂️ «گروهی از سربازانش به فرماندهی برادرزنش در آذربایجان میمانند» ٢٣
او با ابدالیان در اسفراین مصاف میدهد، هرات را محاصره وفتح میکند، تمام مقصران از نظر خودش را اعدام یا همان سیاست میکند و بالاخره به مشهد میرود همانجایی که بیگلربیگی اش را داشت ٢۴
اینجا در دوره اول منابع قرن بیستم، یکصدا و به دروغ گفتند که طهماسب از حسادت نادر به آذربایجان لشگر میکشد، حالا غیر از اینکه حسادت آنهم بعد از ٣٠٠ سال قابل اندازهگیری نیست 😅🤷🏻♂️٢۵
بخشی از سپاه نادر به سرکردگی برادرزنش لطفعلی بیگ احمدلو همچنان در تبریز و منتظر دستور بودند، سفیر ایران برای امضای قرارداد صلح در قسطنطنیه موفق نبود و سوما حفاظت از مرزهای غربی وظیفه تقسیم شده او بود و نه طهماسب قلی، تنها تفاوت داستان حضور گالیستین و مهندسانش با نادر بود ٢۶
در نهایت طهماسب و صفیقلیخان اعتماد الدوله که در آن زمان یک پیرمرد بود در اکتبر ١٧٣٠ با ٢٠ هزار نفر به تبریز میروند و آنجا به بقیه سپاه نادر میپیوندند و پس از گذشتن از کوههای بسیار سرد در زمستان، در فوریه ١٧٣١ به ایروان میرسند ٢٧
این اتفاقات دقیقا همزمان با شورش پاترونا خلیل در قسطنطنیه است که بسیار شبیه شورش افغانها بود اما برای عثمانی با کمی تدبیر ختم به خیر میشود ٢٨
ایرانیان ابتدا با نیروهای علیپاشا فرمانده ترک در آن منطقه درگیر میشوند و آنها را در جنگی خونین مغلوب میکنند، ترکها به داخل قلعه ایروان پناه میبرند و طهماسب و نیروهایش آنها را محاصره میکنند ٢٩
طبق گفته هنوی؛ ترکها از قبل آن منطقه را از هر گونه آذوقه خالی کرده بودند و ایرانیان بعد از چند هفته مجبور به عقبنشینی به تبریز میشوند، ولی علیپاشا قوای ایران را تعقیب میکند و از غرب هم قوای کپرلو پاشا به آنها میپیوندد و دو سپاه در نزدیکی اسدآباد به ایرانیان حمله میکنند ٣٠
ایرانیان از سپاه دوطرفه ترک شکست میخورند، صفیقلیخان اسیر میشود و بلافاصله به قسطنطنیه فرستاده میشود، سلطان جدید همان «محمود» خود شخصا شاهد گردن زدن او در مقابل در حرمخانه سلطنتی بود ( چگونه به چنین انسانی بیاحترامی کرد که در راه دفاع از میهن اسیر و در اسارت شهید میشود؟) ٣١
(دهسال از حمله افغان به اصفهان و هرج و مرج کامل کشور میگذرد) سپاهیان ایران در سپتامبر ١٧٣١ در نزدیکی همدان مجددا با ترکها مصاف میدهند و شکست میخورند در نتیجه عثمانیان دو سال بعد مجددا آنچه را که از دست داده بودند، بدست میآورند، طهماسب هم با قوای باقیمانده به قزوین میرود
٣٢
اینجا عثمانی هم از سمت روسیه و لهستان تحت فشار است، هم پایتخت خودش در آتش آشوب و شورش داخلی میسوزد به احمدپاشا والی بغداد دستور میدهند که هر چه سریعتر قال درگیری با ایران را بکند و حداقل مرزهای شرقی را به آرامش برساند، (برخلاف منافع روسیه) 👇٣٣
احمد پاشا سفیری به قزوین میفرستد و ابراز علاقه میکند که با ایران به توافقی پایدار برسد، ایرانیان وقت را تلف نمیکنند و گروهی مذاکره کننده در اواخر ١٧٣١ در همدان وارد اردوی عثمانی میشوند ، که در ١۶ ژانویه ١٧٣٢ منجر به امضای قرارداد صلحی میشود به موجب قرارداد:👇٣۴
رودخانه ارس به عنوان مرز دو کشور قرار میگیرد، ایران از حقوق خود بر ارمنستان و گرجستان میگذرد و در ازای آن عثمانی حق حاکمیت ایران بر همدان و آذربایجان و شروان و دربند را به رسمیت میشناسد ٣۵
حتی طبق نظر هنوی این قرارداد در آن وضعیت جنگ زده و مصیبت زده ایران که تمام مردم در فقر. وبدبختی فرورفته بودند و امان جنگ دیگری نداشتند قرارداد خوبی بود و ایران تنها مناطق غیر مسلمان زمان صفوی که بیش از ١٩ سال بر آن حاکمیت نداشت را واگذار میکرد ۳۶
همین احمد پاشا هم بعدها به خاطر همین قرارداد به خیانت متهم برکنار و بعداً اعدام میشود که نشانه خوب بودن قرارداد و حفظ منافع ایران بود اما این قرارداد یک مخالف داشت که مدتی است در داستان از ایشون خبر نداریم ۳۷
بله جناب طهماسب قلی خان بیگلربیگی خراسان و مشاور روس او، آقای پرنس گالیستین مخالف پروپاقرص این قرارداد بودند، 😳 دیگه موارد تشابه به دنیای امروز رو خودتون پیدا کنید که خیلی زیاده 🤔 ۳۷
ایشون که در این یکسالی که در داستان تشریف ندارند با همکاری مهندسان روس در خراسان مشغول توپریزی و سربازگیری از غیر ایرانیان بخصوص ازبکان و افاغنه هستند، این موضوعی است که هم هنوی و حزین لاهیجی و هم مینورسکی به آن اشاره دارند 👇 ۳۸
نادر به درستی فهمیده بود که در میان ایرانیان طرفداری ندارد پس بهتر است این پول مالیات خرج غیر ایرانیانی شود که تعصبی به خاندان صفوی ندارند و برایشان فرقی نمیکند که چه کسی شاه باشد، سپاه شخصی او مرکب بود از ازبکان، افاغنه، ابدالیان، ترکمانان، و کمی اهالی بومی خراسان ۳۹
او بدنبال ایجاد سپاهی بود که بجای ایران به او وفادار باشند این وسط صلح ایران و عثمانی هم به ضرر روسها و گالیستین بود و هم به ضرر نادر ... پس منافعشان در این نقطه ناخودآگاه به هم تلاقی پیدا کرد ۴۰
هنوی مینویسد؛ طهماسب قلی خان به محض اینکه خبر شکست و پیمان صلح ایران و عثمانی را گرفت نامه شدید الحنی به شاه نوشت گفت بزودی «خودش» زمینهای ایران را از عثمانی مانند افغانها پس میگیرد ۴١
شما باید خودتان را به قرن هجدهم ببرید، ایرانی که ده سال زیر شورش و غارت است تا جایی که مادر شاه کلفتی شورشیان را میکرده، تازه وزیر شاه هم در جنگ اسیر و کشته شده، تصمیم صحیح برای کشور ایران چه بود؟ ۴۲
شاه در جواب به او نوشت؛ که برای مصالح و منافع مردم ایران پیمان صلح را امضا کرده تا بدون وجود دشمن خارجی کشور رو به آبادانی برود، و به او توصیه میکند سربازان خارجی خودش را مرخص کرده و خود برای مشورت به اصفهان بیاید ۴۳
حزین لاهیجی مینویسد؛ خان معظم چند کس از مقربان پادشاه را طلب داشته و مطمئن خاطر ساخت و عزم رزم احمدپاشا و تسخیر بغداد کرد، گفت بخدمت پادشاه در اصفهان رسیده بعد از رخصت بغداد میروم 😳۴۴
حتی همین امروز فکر کنید کشور ایران یک پیمان صلحی امضا کند و حاکم خراسان آن را قبول نکند و با لشکری از غیر ایرانیان خود به جنگ آنها برود 🙄🤦🏻♂️۴۵
مسئله این بود که اینجا نادر نه از نظر نیروی انسانی، نه مالی و نه حتی فنی و تکنولوژی نیازی به حکومت مرکزی نداشت و کاملا خودمختار بود، منافع شخصی او هم خیلی اتفاقی کاملا در مسیر منافع ملی روسیه بود، روسها هر روز بیشتر با عثمانی در کریمه درگیر میشدند و جنگ قریب الوقوع بود ۴۶
طهماسب که به شدت از نادر و سپاه عمدتا غیرایرانی او ترسیده بود چارهای هم نداشت، نادر در ژوئن ١٧٣٢ با لشکر فراوانش به اصفهان مصیبت زده وارد میشود و برخلاف رسم آن روزها سپاه در خارج از شهر اردو نمیزند ، و همه سربازان به داخل شهر سرازیر میشوند ۴۷
شما خودتان حال شهر اصفهان رو تصور کنید که مجددا پر از سربازان ازبک و افغان شده، هنوی میگوید مردم با دیدن هر فرد مسلحی میترسیدند و پا به فرار میگذاشتند، او در چند روز زیر دل تمام اندک بزرگان باقیمانده اصفهان را خالی میکند و ترس را بر آنها مستولی کرد۴۸
روزی طهماسب قلی، پادشاه را به یکی از کاخ هزارجریب میبرد و در حضور فرماندهان خودش مجلس سخنرانی ترتیب میدهد که؛ که قوای ظفرنمون او توان دارند تمام زمینها را پس بگیرند و صلاح کشور بر جنگ با عثمانی در بغداد است، (زمینهای مورد اعتراض او در ارمنستان بودند🙄🤷🏻♂️) ۴٩
چون طالع پادشاهی با طهماسب یار نیست، پادشاه را عزل میکنیم و فرزندش(بچه ٨ ماهه)را جای او میگذاریم، کودک را هم با خود به قزوین میبریم، پادشاه سابق میتواند در مشهد به زیارت امام رضا مشغول باشد، او در همانجا هم احکامی برای تعدادی از لشگریانش برای حکومت ولایات غربی صادر میکند ۵۰
این قبل از هر چیزی برخلاف پیمان خود او با صفی قلیخان شهید پس از فتح اصفهان بود ولی اوضاع به همین راحتی هم نبود،او چیزی شبیه فرمان حکومت نظامی و ممنوعیت خروج از منزل در اصفهان صادر کرد اما ایل بختیاری که در اصفهان و اطراف آن ساکن بودند چنین کودتایی را نپذیرفتند و شورش کردند ۵۱
در اصفهان و اطراف آن درگیری بسیاری شدیدی بین آنها درگرفت نادر تعداد زیادی از سران طایفه هفت لنگ را کشت، و ٣٠٠٠ «خانواده» از آنها را به خراسان تبعید کرد 😰 خواسته بختیاری ها خیلی ساده احترام به حکومت مرکزی و قرارداد صلح بود 🤦🏻♂️ ایران خودش یک پا سوریه بوده 🥺 ۵۲
تمام این اتفاقات در ماه اوت ١٧٣٢ افتاد یعنی اقامت نادر در اصفهان حدود ۳ ماه طول کشید این عین جملات کتاب هنوی است؛ص٩۵
این مرد شریر به بهانه منافع کشور، زمینه تحقق کمال جاهطلبی خویش را فراهم آورد، این زمان او با نخوت بسیار به زیردستان خود مینگریست ۵۳
طبق گفته هنوی سپاه او در مسیر بغداد حدود ٧٠ هزار نفر بود که بیشتر آن را ترکمنها تشکیل میدادند، «احتمالا» طایفه زند و کریمخان هم در اینجا به سپاه او پیوسته بودند. پسرش رضاقلیمیرزا را هم بعنوان جانشین بیگلربیگی خراسان به همراه طهماسب به مشهد فرستاد ۵۴
او مسیر خود را به سمت کرمانشاه ادامه داد، در آنجا دسته کوچکی از سربازان عثمانی بودند (آنها در حال ترک ایران به سبب پیمان صلح بودند که نادر سر میرسد) که آنها را در هم میکوبد، در دامنه شرقی زهاب به سپاه در حال عقبنشینی عثمانی میرسد که آنها را در هم میکوبد۵۵
اینجا برادر زن او که در بالا هم تعریف کردم لطفعلیبیگ احمدلو به او میپیونده و هر دو به سمت بغداد حرکت میکنند ، به اعتقاد مینورسکی اینجا هیچ شکی وجود ندارد که گالیستین و مهندسان روس همراه او بودند ۵۶
او با کمک تعدادی از طوایف عرب محلی شناورهای میسازد و پانصد نفر را از دجله عبور میده ، سربازان عثمانی پس از زد و خورد مختصری به داخل قلعه فرار میکنند و نادر آنها را محاصره میکند، ۵۷
اینجا سپاه نادر از خود ابتکار عمل عجیبی نشان میدهد، با کمک طوایف محلی ٢۵٠٠ برجک اطراف قلعه میسازند و توپهای سبک را بالای آن مستقر میکنند و از آنجا شروع به شلیک به سمت بالای دیوار میکنند ۵۸
محاصره بغداد به حدی سخت بود که سکنه عرب و ترک آن به جان آمده بودند و احمدپاشا سفیری را برای صلح نزد نادر میفرستد ، در این حین به او خبر میرسد که در لار، بصره و مسقط هم بر علیه کودتای او شورش شده🤷🏻♂️😰 ۵۹
نادر برای تمسخر در پاسخ احمد پاشا چند گاری هندوانه برای او میفرستد و میگوید بهتر است با خوردن اینها رفع گرسنگی کند ۶۰
احمد پاشا هم که شنیده بود نیروی کمکی عثمانی در راه است، تسلیم قلعه بغداد را به تاخیر میاندازد تا توپال پاشا سربرسد در نهایت باز هم نادر بیخیال محاصره نمیشود، با حفظ محاصره با گروهی به صورت مخفیانه به پیشواز سپاه توپال پاشا میره و در محلی به نام «جدیده» به آنها حمله میکند ، ۶۱
ایرانیان که مسیر زیادی را طی کرده بودند و آفتاب هم ان روز برخلاف جهت مستقیم روی صورت آنها میخورد از لشکر عثمانی شکست سختی خوردند اسب نادر هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت ولی خودش جان سالم بدر برد ۶۲
بر طبق منابع مختلف ایرانیان متحمل ٣٠ هزار کشته و ٣ هزار اسیر و از دست دادن بخش عمدهای از سلاحهای زنبورک خود شدند، عثمانی هم ٢٠ هزار کشته میدهد به همراه ٢ هزار اسیر 😰 «چون نمیخواستیم قرارداد صلح در رابطه با ارمنستان را قبول کنیم 🤦🏻♂️» ۶٣
در همین اثنا هم احمدپاشا که متوجه گرفتاری نادر در جدیده شده بود، با سربازان خود از قلعه بیرون آمد و به سپاه ایران (در واقع متشکل از بیشتر غیر ایرانیان🥴) حمله کرد و به آنها ضربات سختی وارد کرد و انبار آذوقه را غارت کردند این اتفاق در اواخر اوت ١٧٣٣ رخ داده ۶۴
اینجا همانجایی است که نادرشاه آن نامه معروف خودش را مینویسد 👇😅 ظاهراً خودش به همراه میرزا مهدی به شکل ناشناس به همدان فرار کردند 😳🥴و به قول هنوی چون به فتح و فیروزه عادت کرده بود این شکست بر او سخت گران آمد ۶۵
ترکها بسیار خوشحالی کردند و هزار سرباز اسیر ایرانی را به نشانه پیروزی به قسطنطنیه فرستادند اما توپال پاشا به آنها نوشت که طهماسبقلی خان بزودی با نیروی عظیمی بازمیگردد و تقاضای لشگری فوری کرده بود ۶۶
من قاعدتاً باید به داستان اینجا پایان دهم اما چیزی که در رفتار این سردار بیش از هر چیزی مشهود بود عدم نیاز به هر نوع مشاوره ، اتحاد، و یا برنامه دراز مدت بود ... او فقط میخواست بجنگد بدون اینکه هدفی از این جنگهای بیپایانش داشته باشه ... و همین مردم ایران را به خاک سیاه نشاند ۶٧
نکته جالب اینکه همین پرنس گالیستین هم در بازگشت به روسیه برای موضوع دیگری متهم به خیانت میشه و به کازان تبعید شد 🥴 من از توضیح رنجهای ایرانیان در این دوره که با جزییات تمام حزین لاهیجی تعریف کرده میگذرم ۶٨
این اولین داستان من از نادر بود و شاید آخرین آن با توجه به حساسیت های جامعه ایرانی نسبت به این شخصیت عجیب بود 🥴 با تشکر از حساب @MollaNasraddinX که بدون او آماده کردن این مطلب امکانپذیر نبود
خوش گذشت ✋
• • •
Missing some Tweet in this thread? You can try to
force a refresh
🧵در جوانی متاسفانه با آزمایش و خطا چیزهایی یادگرفتم که اگر کسی یادم میداد امروز در جای بهتری بودم، درسهایی که در جوانی بلد نبودم اما دوست دارم برای جوانان تکرار کنم شاید اونها زمان کمتری براش صرف کردند
اگر بنظرت جالب بود، ریتوییت کن شاید به کار یک نفر دیگه اومد👇
١-همه در مورد سخت کار کردن توصیه میکنند اما کسی نمیگه در سایه پایداری است که سختکوشی به نتیجه میرسد، پایداری در مسیر شما را به جاهایی میرساند که صرفا با سختکوشی به آنجا نمیرسید، فایده ای ندارد اگر دو ماه خوب کار کنید و ۶ ماه ولش کنید
٢-اعتماد بنفس از انجام دادن کارها و ماموریتهای سخت بدست میاد نه قبل از آن، بسیاری از جوانانی که باهاشون کار کردم بدون انجام کار و تجربه یک اعتماد بنفس واهی دارند چون فکر میکنند اعتماد بنفس پیش شرط انجام کارهای سخت است.
سالهاست دور از خانهام زندگی میکنم، در این مدت مادرم را از دست دادم، دیروز خالهای که بزرگم کرده را هم ازدست دادم بدون اینکه فرصت دیدارش را داشته باشم🏴، اینها ١٨ درس بسیار تلخی هستند که من در سالهای دور از خانه آموختم
١- اکثر دوستان شما، دوستان واقعی شما نیستند 😰 اونها در کنار شما هستند برای اینکه بهشون خوش میگذره، دوستان واقعی آنهایی هستند که در روزهایی که هیچ چیزی ندارید کنار شما باقی میمانند ... خیلی تلخ ولی واقعی 😢
٢- شما اعضای خانواده و آنهایی که دوستشان دارید را تنها چند بار دیگر میتوانید ببینید، این جمله من را معمولا وقتی خیلی دیر شده معنی اش رو متوجه خواهید شد 😰
🧵امروز داستان ٢٠ سال تلاش منجر به بازپسگیری ملوک هرمز و جنوب کشور را از پرتغالیها به اختصار تعریف میکنم، در این داستان شما بیشتر با تحرکات بسیار وسیع دیپلوماتیک و ظهور و افول ابرقدرتهای آن روز جهان روبرو هستید تا جنگ
در ١٠١٠ قمری معادل ١۶٠۴ میلادی که حاکم هرمز با فیروزشاه بود او برادر وزیر خود به نام «رکنالدین مسعود» را حاکم بحرین میکند. رکن الدین از ضعف ملوک هرمز به ستوه آمده بود. دل خوشی هم از پرتغالی ها نداشت شروع به تحریک ساکنان بحرین بر علیه پرتغالیها میکند. (در واقع برای حکومت خودش)… twitter.com/i/web/status/1…
رکن الدین در نامه ای به «خواجه معین الدین فالی» از متنفذین و محترمان فارس برای بیرون راندن پرتغالیها استمداد میکند. معین الدین که قضیه براش جالب بود میره پیش الله وردی خوان مشهور و با او در میان میگذارد ... الله وردی خوان هم به شاه عباس خبر میده که فرصت تاریخی فراهم شد 😁 ۳
🧵امروز از زنی که قدرتمندترین مردان ایران از او وحشت داشتند میگم، زنی که نه در حرم حبس شد و نه در کلیشه های فرهنگ سنتی، حتی پس از ۵٠٠ سال هم در ایران زن دیگری به قدرت او نرسیده، از پریخانخانم برای شما تعریف میکنم
در انتها اگر انگشت به دهان موندی حتما ریتوییت کن لطفا
این داستان با تمام داستانهای دیگرم متفاوت است به وفور از روابط جنسی بسیار غیر متعارف و 🔞 صحبت میکنم اگر ظرفیتش رو ندارید نخوانید و برای من دردسر درست نکنید. و البته من مورخ و تاریخنگار نیستم بیخیال فحش دادن به من بشید ۲
نکتهای که شاید این داستان را نسبت به تمام تحقیقات از زندگی این زن اسرارآمیز متمایز کند نقطه آغاز داستان یعنی بسیار قبل از مرگ شاه طهماسب است. و اینکه دعوا اصلا از کجا شروع شد... کمربندها را ببندید که اسامی خیلی زیادند۳
از نظر کسروی این عکس جرقه آغاز مشروطه در ایران بود ... امروز از زاویه متفاوت داستان آن را تعریف میکنم، پشت هر دعوایی در ایران پول و منافع خوابیده، همیشه هم همین بوده از ساندیس خوری هم میگم 😉
برای بار هزارم، من تاریخ خوانده و متخصص رشته تاریخ و از آن مهمتر متخصص مشروطه نیستم ، تنها کتب تاریخ را با نگاهی متفاوت میجورم و بدنبال نتایج نادیده هستم .تکرار میکنم که در این داستان من شما رو از چارچوب ویکیپدیا خارج میکنم ۲
برای اینکه این داستان شفاف باشد، در تمام مدت این چارت از بازیگران قدرت در آن زمان را در جلوی چشم داشته باشید، احنمالا اگر از پشت صحنه امروز قدرت هم بخواهیم چیزی تعریف کنیم کم و بیش همین شکل است. ۳