Amiin Profile picture
غلاط هستم بر وزن سجاد یعنی بسیار غلط املایی دارنده https://t.co/amS5rzlUNC
Ehsan Profile picture 1 added to My Authors
27 Nov
#رشتو
میخواستم قبل از هرچیز ازتون خواهش کنم این توییتو تا اونجا که میشه #ریتوییت کنید تا تعداد بیشتری از دوستان در جریان قرار بگیرند.
قصه از چند تا تلفن شروع شد .
از آدم های مشکوکی که تماس میگرفتن و یک سوال مشترک میپرسیدن؛ سلام اونجا خیریست؟
و یک جواب ثابت ؛ نخیر اشتباه گرفتید .
این ماجرا برای خواهرم اتفاق می افتاد و چون همیشه کارهای داوطلبانه انجام میده ، واسه بیخانمان ها غذا میبره ، جهیزیه عروس جور میکنه ، پول داروی مریض تهیه میکنه ، کهریزک و پرورشگاه میره و برای بچه های بی سرپرست جشن آرزو ها میگیره؛ این موضوع براش خیلی عجیب نبود.
اما این تماس های پشت سر هم اونم با اسم یه خیریه ای که تا حالا به گوشش نخورده بود، باعث شد یه بار از یکی از این افرادی که زنگ زده بودن بپرسه که شماره منو کی به شما داده ؟
و مشخص شد که یه نفر ، شماره خواهرم رو گذاشته تو سایت به عنوان شماره خیریه .
از اون به بعد هر کی به این عنوان
Read 15 tweets
26 Nov
تازه که ماشین گرفته بودم موقع پارک میدیدم بهترین و نزدیک ترین جا پارک ها متعلق به معلولینه ولی همیشه هم خالیه،لذا خوی بچه زرنگم میگفت ماشینو بکار همینجا،اگه عزیز معلولی هم بیاد جا واسه هممون هست.یکی دوبار دیدم مردم چپ چپ نگاه میکنن،از ماشین که پیاده میشدم یه نیمچه لنگیم میزدم که
واقعی به نظر بیام.هر چقدر نگاها سنگین تر میشد درصد معلولیت و لنگ زدن منم بیشتر میشد.بعضی وقتا سابقه هم داشت موقع راه رفتن وانمود کنم درد هم دارم و زوزه هم میکشیدم.یه بار پارک کردم تا پیاده شدم و لنگان لنگان داشتم میرفتم دیدم پلیس واستاده داره نگاه میکنه.مثل این گدا تقلبی ها که
ماشین میخواد بهشون بزنه به اذن خدا شفا پیدا میکنن عصا ره میندازن و میدون منم یهو یورمته برگشتم تو ماشین الکی تابلو ره با دقت نگاه کردم و گفتم فاک!!بعد یه پرسشو پاسخ سوری هم با خودم راه انداختم ایز در دیس ایبل گایز اریا؟ شوت!!کام آن استیوپت من،سپس قیافه آدم هایی که
Read 4 tweets
6 Nov
#رشتو

برادرم تو 13،14 سالگی عاشق دختر همسایمون شد.تا اومدن طعم عشق نوجوونی ره تجربه کنن و درد هجری بکشن که مپرس بازی در بیارن کارای مهاجرت خانواده دختره درست شد و همگی رفتن کانادا،ایمان ما هم یه مدت در فراغ یار جفتک ها پروند و دید اینجوری اصلا نمیتونه،هیچی دیگه اینم گفت منم
میخوام برم کانادا،حالا ما هم اصلا نمیدونسیم این عاشق شده و هوس رطب کرده،گفتیم اینم لابد مثل هر جوان ایرانی یک اینجا من دارم حروم میشمیه که فکر میکنه چرخ خارج بی وجود این لنگ مونده و نمیچرخه،لبخندی زدیم بهشو گفتیم ایشالا تو هم میری،ما قدرت عشق ره دست کم گرفته بودیمو تصور نمیکردم
هیچوقت اون نوجوون تنبل مدرسه گریز از فردای اون روز به جِدّ تمام همو غمشو بذاره برای راه های رسیدن به معشوق.کلن برای خانواده ما صبح زود پاشدن خیلی خیلی سخته و اصولا تا ظهر طول میکشه سیستم ما لود بشه و از همین روی تا قبل ناهار اصلا به هیچکس میل سخنمون نیست،ولی انگیزه ایمان ما
Read 77 tweets
23 Oct
#رشتو
1.من درس نخون ترین و گه ترین دانش آموز همه ادوار بشریت بودم،یادمه از همون کلاس اول ابتدایی،تا مقاطع بالاتر،معلما تو دفتر مشق و یا برگه های امتحان قوه(چه اسمایی داشتنا امتحان قوه،پلی کپی و قص علی هذا) همیشه می نوشتن اولیای محترم لطفا رویت فرمایید و امضا کنید،بهم میگفت اگه
2.امضا نکردن دیگه خودتم نیا مدرسه، حالا تو خونه ما مامانم خودش معلم بود و مقطع پنجم مدرسه پسرا درس میداد،مقطعی که همه هم چند سال رد شده بودن و با ریشو سیبیل سر کلاس مینشستن، از این روی آمادگی جسمانی مامان برای تنبیه بدنی در حد یه معلم مرد بود و کلن خوب میزد
3.کلن دهه شصت تنبیه بدنی تو مدارس تحت تاثیر خشونت ناشی از جنگ یه امر علیحده بود و کسی هم اعتراضی بهش نداشت،فلذا معلما مثل خر بچه ها رو سر کلاس میزدن و تا ایجاد نقص عضو و جراحت دست از تلاش بر نمیداشتن،حالا تو این شرایط من باید میبردم نامه شکایت معلممو پیش مامانم تا امضا کنه،خوب
Read 16 tweets
21 Oct
سر امتحان نهایی مارو بردن سالن نیمه تموم حلال احمر،اولین امتحاتمون انشا بود و بارون مثل دوش میبارید،من تا سالنو پیدا کنم برسم دیر شد،بادگیر شمعی پوشیده بودم و خیس آب شده بود،تا رسیدم برگه با سربرگ آبی ازونا که در این کادر چیزی ننویسید بالاش داشت دادن گفتن برو بشین رو شماره خودت⬇️
ساختمون نیمه کاره پر شده بود از گنجشک که از ترس بارون ریخته بودن تو سالن،یکیشون لامصب سه برابر وزن خودش رید رو برگه امتحانی من،کل ورق مزین شد،با آستین خیس که حسابی مثل اسفنج آبو جذب کرده بود،پاکش کردم ،نمیدونم لعنتی چی خورده بود وقتی با آب ترکیب شد انگار ⬇️
یه کاسه آش رشته با پیازو نعناع داغ ریختی رو برگه بعد با ابر خیس پاک کردی،به مراقبه گفتم برگه من خراب شد یکی دیگه بدین،گفتن این برگه ها از آموزش پروش میاد به اسم خود دانش آموز و المثنی هم نداره تو همون باید بنویسی،تا اومدم به اعتراضم ادامه بدم انگشتشو گذاشت کنار دماغش گفت هیسسسس⬇️
Read 9 tweets
21 Oct
یه صنعتی داشتیم تو آرایه های ادبی به نام "اغراق" یعنی باید خالی میبستی در این حد،جوانان انقلابی بعدها از این صنعت در جهت مخ زنی استفاده کردندو با این ادبیات استخوانم را میشکنم در خون خود برایت ...نامه مینوشتن پرت میکردن تو حیاط دبیرستان دخترانه زیرشم میزدن امضا مهدی،بعد دختر ⬇️
سیبیلوهای مدرسه نامه ره میخوندم قلبشون تاپ تاپ میزد و ندیده عاشق مهدی میشدن که اصلا نمیدونسن کی هست،چه اهمیت داره کیه و چه شکلیه،مهدی مرد زندگیه و قطعا الان با پای مصنوعی جلوی در مدرسس ،کسی که حاضره برای نامه نوشتن استخونشو بشکنه و نوکشو نیز کنه و فرو کنه تو خونش تا برات بنویسه⬇️
ببین دیگه تو زندگی مشترک چیکار کنه واست،اصن یه وضی بودا این مدرسه دخترانه ها،ما یه همکلاسی داشتیم پنجره خونشون مشرف بود به حیاط مدرسه دخترونه،از مشاهداتش برامون تعریف میکرد،بچه ها یکی یکی میرفتن دستشویی یه کاری میکردن بر میگشتن،حالا نه اینکه چیز خاصی دیده باشه ها ⬇️
Read 4 tweets
19 Oct
#رشتو
زمان ما نرخ سن ختنه پسر بچه ها حدودای 6و7 سالگی بود یعنی قبل ازرفتن به مدرسه بچه ره میفرستادن زیر تیغ دولبر،ازهمین روی وقتی میرفتی کلاس اول نصف بچه ها با دامن میومدن میشستن سر کلاس. بنابراین تابستون قبل از رفتن من به مدرسه،قرعه فال به نامم خورد برای رفتن به قتلگاه ختنه گاه
بابای منم که از مدت ها قبل در تدارک این اعزام بود کلی تحقیقات مبسوطی برای برسی و شناخت انتخاب دولبر اصلح به عمل آورده بود.به هر حال مسئله مهمی بود و اگر سرسری میپنداشتی و سهل انگاری میکردی جایی برای جبران اشتباه نبود،علاوه بر خوب از آب درآوردن زیبایی ظاهری،ایجاد حلقه هلالی و
قرینه مناسب درآوردن کار،کارآیی بعد از این عضو معلول(یعنی عضوی که قراره عمل شه)بسیار حائز اهمیت بود،برای مثال ما یه همبازی داشتیم به اسم مشتبا که باباش حساسیت لازم برای ختنه کردن پسرشو نداشت برا همین بچه مجبور بود خلاف جهت نقطه ای که قرار بود جیش کنه وای میستاد تا با انجام محاسبه
Read 31 tweets
18 Oct
#رشتو بابابزرگم یه دوچرخه 28 قدیمی داشت که از بس گوشه حیاط زیر آفتاب مونده بود روی زین چرمیش ترک خورده بود و اگه غریبه سوارش میشد کونشو گاز میگرفت(یعنی یه شکافی تو زین چرمی داشت که موقع تقلا برای رکاب زدن دهنش باز میشد و تو رکاب بعدی بسته میشد )
زین دوچرخهه سه چارتا فنر سفتم داشت که کمال همکاری ره با ترکه داشتن،بطوری که اگه ترکه طعمشو گیر مینداخت فنرا هم با انقباض خودشون باعث میشدن هر تیکه از گوشت که به دندونشون برسه چونان گازی بگیرن که قشنگ قلوه کن شه،جالبه هر وقت خود بابابزگم سوارش میشد مثل اسب تکسوار نه گازش میگرفت
نه اوقات تلخی میکرد و خلاصه خیلی رامش بود،یه چندباری زخم خورده های زین پدسگ اومده بودن رو کش براش نصب کرده بودن ولی زین وحشی از رو روکش بازم گاز میگرفت،یه بار سر ضل آفتاب چله تابستون به بابام گیر دادم که منو ببر دکون مراد جیگری برام جیگر بخر،بابام گفت بزار مادرت اینا
Read 18 tweets
17 Oct
#رشتو
داییم اولین عضو فامیل بودکه اواخر دهه هفتاد میخواست بره خارج،فامیل ما تا اون روز هیچ فرد خارج راستکی رفته ای نداشت،مکه پکه و سوریه اینا زیاد رفته بودنا اما "خارج"نه،پروسه خارج رفتن داییم ماه ها زمان برده بود و ما هروز لحظه شماری میکردیم که هرچه زودتر اولین فامیلو صادر کنیم
خارج و از فروش فخر و دادن پز بی نصیب نمونیم(نمیدونی اون موقع ها یکی میگفت فلان چیزو داییم از خارج فرستاده چه کلاسی داشت)خلاصه روز موعود فرا رسید و همه فامیل در تکاپوی بدرقه مسافر عزیزمون بودند،بابابزرگم تمام بزرگان و سران فامیلو گرد هم جمع کرد تا با شور و مشورت،به جمعبندی راهبردی
راهبردی برسند که بشه توشه راه داییه کرد، خروجی اجلاس سران فامیل بر آن شد که آقا خارج دزد بازاره،ما شهرستانی ها هم ساده دل و نه سرزبون داریم نه زرنگی خاصی،بنابراین بهترین طعمه برای روباه مکار و گربه نره های زمان که اتفاقا خواستگاهشون همون خارجه هستیم،پس حواستون به پوله باشه،
Read 28 tweets
16 Oct
منم یکی دوبار با دیدن خواب مشابه،جیش کردم تو جام،از قضا یک موردش خونه مادربزگم اینا بود که گویا این اتفاق رو تشک مهمان صورت پذیرفته و عمق فاجعه بیشتر نمود داشته تو شدت واکنش ها،خلاصه ازون به بعد من هر وقت خونه مادربزگم میخوابیدم تبعید میشدم رو یک تشکچه ای از جنس مشما که زیرت
خش خش صدا میکرده(گویا جنس این مدل تشکچه ها مانع عبور هر گونه نم و رطوبت به روی فرش یا تشک میشده) اونو رو تشک اصلی مینداختن ،از استرس خوابیدن رو اون تشکچه پر سر صدا و خجالت شب قبل دوباره شب دوم هم شاشیدم توجام و ازونجا که تو خواب غلط میزدم بازم قسمت عمده آسیب به تشک اصلی رسیده بود
ازون به بعد منو از داشتن تشک اصلی هم محروم کردن و فقط تشکجه خش خشیرو مینداختن زیرم که اونم فقط تعبیه شده بود تا قسمت های تحتانی حد فاصل ناف تا زانو ره در بر بگیره،سو سابقه اون دو شب چنان تاثیر منفی تو افکار عمومی گذاشته بود که تا سه دهه من هروقت خونه مادربزگم شب موندگار میشدم
Read 4 tweets
16 Oct
#رشتو_خاطره بعد از انگشت نگاری که اصطلاحا اینجا بهش میگن فینگر پرینت بهم گفتن دیگه میتونی بری سوشال نامبرتو بگیری،ما هم خوشحال خندان هر چی مدارک از زمان مصاحبه سفارت آنکارا بهمون داده بودنو ریخته بودیم تو یه کیف قهوه ای زشت که نمیدونم سال 70 چند،یکی روز معلم آورده بود
واسه مامانم که اون موقع چونان کالای لوکسی بوده که گفتن این فقط سزاوار وقتیه که امین رفت دانشگاه ازش استفاده کنه،حالا اون موقع امین چند سالشه؟8سالش !!خلاصه لای زر ورق گذاشتنش کنار بقیه کالای لوکس مشابه بالای کمد دورشم سیم خاردار کشیدن که احدی بهش نزدیک نشه،طوری که بعد چند دهه
اصلا فراموش شد،تا اینکه بعد فارغ التحصیلی من یادشون اومد ای دل غافل،کیفه رو نبردی دانشگاه با خودت،بعد اینکه من کارای مهاجرتم ردیف شد بابام گفت قسمتو میبینی؟ما اینو یادمون رفت بدیم ببری دانشگاه نگو قسمتش جای دیگه بوده خودشم کجا؟ آمریکا(مردم دلار میدن و اشیا گرانبها بابای من کیف
Read 13 tweets
13 Oct
#رشتو بابام یه شوهر عمه داشت اسمش کتاب بود(به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله بوده من دقیق نمیدونم)قرار بود از شهرشون بیاد شهر ما یه آزمایشی بده که میبایست شب قبل از آزمایش روغن کرچک میخورد تا روده معده عاری از هر گونه غذای هضم شده یا نشده میشد
به محض هزیمت عمه بابام زنگ زد بهش که این شوهر ما اومده بره دکتر ولی روش نمیشه بیاد خونه شما و میخواد بره مسافر خونه خلاصه هر گلی به سرش بزنی انگار به سر عمت زدی،بابای ما هم پاشد رفت ترمینال کتابو پیدا کرد و ورش داشت کشون کشون آورد خونه ما،این بنده خدا که میدونست چه شب
کابوسواری در پیش داره تا اخرین نفس مقاومت میکرد که نیاد و هی التماس که بذار من برم مسافر خونه،بابای منم که گیر سه پیچ مگه من مرده باشم تو بری مسافر خونه و طرفو خر کش کرد آورد تو،و به محض ورود حمله کرد سمت سگک کمربند مردی که وادارش کنه شلوارشو بکنه تا تضمینی برای موندگاریش بشه
Read 20 tweets
11 Oct
1.مادر بزرگم فوبیای عجیبی نسبت به دزد داره یعنی حتی اسم دزد بیاد رنگش مثل گچ سفید میشه،علی الخصوص شب هنگام موقع خواب،اگه تنها باشه تا صبح نمیتونه بخوابه از همین روی بعد از فوت پدربزرگ هرگز تنها نخوابیده و هرشب یکی از بچه هاش یا نوه ها رفتن پیشش یا اون اومده خونه اینا
2.ما تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و اون شب مادر بزرگ مهمون ما بود و به محض تاریک شدن هوا مثل همیشه اولین سوالش این بود"اگه دزد بیاد چیکار کنیم؟"همه خندیدیم،بهش گفتم مادرجون امشب با راحترین خیال ممکن بخواب،طبقه سوم،در ضد سرقت،دوربین مدار بسته ،به هیچ وجه من الوجوه حداقل
3.امشب از دزد خبری نیست و بگیر تخت بخواب،دوشنبه شب بود ازون برنامه های جنجالی نود پخش میشد و منم میخ تلوزیون که ناگهان یکی دستشو گذاشت رو زنگ و پشت سر هم و طولانی زنگ خونرو زد،همه سراسیمه از خواب پریدن و بنده خدا مادربزرگه دستو پاش داشت از ترس میلرزید،خونه تازه به این
Read 15 tweets
7 Oct
#رشتو کلن تو طالع من برای آزمون رانندگی سیستم مارو پله برقراره،یه پله برم جلو مار نیشم میزنه نقطه سر خط،تو همین بلاد کفر هم که خواستم امتحان بدم اول کتاب آیین نامه گیر آوردم،چهار صفحه اولو که ورق زدم با نخوت مثال زدنی گفتم اینا که واسه بچه هاست من خودم پی اچ دی اینو دارم
از ذوق گرفتن کارت شناسایی خارجی(چون آیدی دیگه نداشتم همه جا پاسپورت باید میبردم خیلی ستم بود دیگه )کله سحر رفتم دی ام وی(همون راهنمایی و رانندگی خودمون)با همون نخوت(یه کلمه تازه یاد گرفتم را به را میخوام بکنم تو چشمتون)رفتم جلوی بادجه گفتم تصدیق منو بدین برم،یه فرم دادن
دستم مثل برگه امتحان نهایی یه کادر خالی داشت روش نوشته بود در این کادر چیزی ننویسید،بعدم در قسمت حاشور زده باید اسمو ایناتو مینوشتی صفحه دومم کلی سوال پزشکی که چی داری چی نداری،طبق شماره ای که داده بودن صدات میکردن تو بادجه مورد نظر،مدارکو میدادی دستشون بعد ثبت نام
Read 43 tweets
5 Oct
دهه شصت ما توخانه های سازمانی ارتش بودیم با چهارصد دستگاه آپارتمان های ده واحدی،یه پسر 16 ساله از بلوک 5 عاشق دختر همسن خودش از بلوک 16 شده بود که باهم قرار ازدواج گذاشتن،خانواده هاشون وقتی از موضوع با خبر شدن به شدت مخالفت کردن،موانع و محدودیت های زیادیو برای دو عاشق شیدا ایجاد/
کردن،تا نتونن همدیگرو ببینن،یکی از روزهای سرد پاییزی که باد تو اتاقک های تاسیسات ساختمون زوزه میکشید ما شاهد بودیم که داشتن جسد پسرو با برانکارد از بلوک 5 بیرون میبردن،از قرار دخترو پسر عاشق پیشه بعد مخالفت های شدید خانواده هاشون تصمیم میگیرن هم زمان خودکشی کنن تا عشق ابدیشون در/
دنیای دیگه ادامه داشته باشه و اونجا باز بهم برسن،در لحظه اجرای تصمیمشون دختر میفهمه که جرات چنین کاریو نداره و امیدوار بوده که پسرک هم مثل اون منصرف شده باشه ولی دوره دوره ای بود که مردم از شجاعت و شهامت نوجوون های 13 ساله ای صحبت میکردن که/
Read 4 tweets
2 Oct
#رشتو زمانی که ما میخواستیم گواهینامه بگیریم باید به معنی واقعی کلمه از هفت خوان رد میشدیم،4 صبح باید میرفتی جلو راهنمایی و رانندگی صف وا میستادی که تازه ساعت 8 یکی میومد به صد نفر شماره میداد به بقیه میگفت خمیر نیست به همه نمیرسه،من خودم دو مرتبه بهم نوبت نرسید و دست از پا/
درازتر برگشتم خونه،اصلا یه عده با لحاف و تشک از شب قبل میومدن میخوابیدن تو صف،زمستونا شلوغترم بود چون از روستاهای اطراف که از کار کشاورزی فارغ میشدن فرصت مغتنمی بود برای اخذ تصدیق،نصف شب رفتن تو صف اصلا مرحله سخت هفت خوان نبود،یعنی اصولا جز خوان محسوب نمیشد /
اون صد نفری که بهشون نوبت رسیده بود میبایست در امتداد دیوار صف وامیستادن تا به پنجره یه وجب در یه وجب برسن و مدارکو از اون سولاخی بدن متصدی اونجا،نصف بیشتر اون صد نفر به دلیل نقص مدارک ریزش میکردن و کارشون راه نمیوفتاد یعنی بدبختا باز دوباره نصف شب باید بر میگشتن تو صف/
Read 29 tweets
29 Sep
#رشتو
بعد از امتحان نهایی سوم راهنمایی به بابام گفتم همه دوستام سه ماه تابستون میخوان برن سر کار منم میخوام برم،بعد از کلی اصرار و پافشاری بابام منو برد مغازه دوستش آقای عظیمی که تعمیرات دریل و دستگاه فرز و غیره داشت و قرار شد از فرداش 8 صبح دم مغازه باشم/@KhalilOghab
مغازه آقای عظیمی سه دهنه بود شامل دو دهنه بهم چسبیده کارگاه تعمیرات سیم پیچی دینام و ...بود که پسرش فرشاد توش بود و یه دهنه دیگه که به بقیه راه داشت و خود آقای عظیمی اونجا بود،زیر زمینشم داده بودن به مجید نامی که نجاری میکرد اونجا/
روز اول کار بهم یه بوبین سیم پیچی سوخته دریل دادن و گفتن سیم دورشو باز کن و دور دستت کلاف کن و هر یه دوری که پیچیدی دور دستت بشمار،دور 700ام اینا بود که شمارش از دستم در رفت و دوباره کلافو باز کردم که بشمارم،بار دوم بازم تو شمارش اشتباه کردم که دیدم دارن کرکره هارو میکشن و روز/
Read 68 tweets
20 Sep
دختر داییم چند سال پیش با معدل 19و نیم پیش دانشگاهی کنکور تجربی داشت و همه مطمئن بودیم قبولی در رشته پزشکی تهران کمترین پاداش او خواهد بود،زمان اعلام نتایح بر خلاف انتظارات گفته شد رتبه هزارم شده و همچنان برای رشته های پزشکی شانس بالایی داره /
ولی حاضر نیست غیر تهران شهر دیگه ای ره انتخاب کنه و در آخر هم رتبش برای رشته های پزشکی تهران کافی نبود،قبل شروی سال تحصیلی اومد خونه ما و گفت دانشگاه آزاد بهش پیشنهاد داده یکسال رایگان اونجا تحصیل کنه و اگر معدل الف بشه این شرایط تمدید میشه،ما هم مبنا رو بر صداقت گذاشتیم و/
چشم بسته پذیرفتیم که دانشگاه آزاد حتمن شرایط خاصی برای استعداد پروری داره،در همین راستا فامیل به شکرانه این اتفاق خجسته و ورود اولین پزشک خاندان به دانشگاه شروع به ارائه تسهیلات رفاهی به نامبرده کردند،یکی خونه در اختیارش گذاشت و دیگری لوازم منزل و واریز مبلغ ماهیانه به حسابش/
Read 9 tweets
9 Sep
در زیر این توییت میخوام براتون از احکام فقهی در مورد سکس با حیوانات بگم و حکم علما و فقها در این مورد بر بشمرم تا با آغوش باز به اسلام بگرویید
اگر فردی اعم از مرد یا زن با حیوان حلال گوشت جماع کند باید هرچه سریعتر آن حیوان به طرز فجیع کشته و جسدش هم سوزانده شود،اگر چنانچه گوشت حیوان قابل خوردن نباشد مثل خر،اسب و سگ باید آن حیوان شیطان صفت از شهر یا روستا خارج شود و بعد بفروش رسد،دقت کنید عزیزان تو شهر خودتون نمیشه
Image
Read 7 tweets
2 Aug
سم امشب،ایمان اشراقی بازیگر سریال خط قرمزو یادتون میاد؟مدعی شده قبر مادرش حاجت میده و قراره بزودی به کمک فالوئرهاش اونجارو تبدیل به زیارتگاه کنند،خدایا بسه دیگه!!! Image
مادر مرحوم دکتر اشراقی که بین طرفداراشون به حضرت شهلا شهرت دارند علاوه بر شفا بیماران کرونایی،اموال مسروقه رو هم شناسایی و تحویل مالباخته میکنند Image
حضرت شهلا علیه سلام نه تنها در داخل ایران به شفا و گره گشایی از کار مردم مشغولند بلکه در تمامی بانک های خارج کشور نقش محوری برای اپرو شدن وام با دانپیمنت 10% ایفا میکنند Image
Read 4 tweets
12 Jul
1.شب 18ام تیر ماه بود دوستم هراسون زنگ زد گفت زود بیا خونه ما،از صداش فهمیدم اتفاق بدی افتاده،سریع خودمو رسوندم،نزدیک خونشون دوباره زنگ زدم گفتم مجید چیزی شده،داشت با یکی حرف میزد فقط گفت اصغر تموم کرد بیا،اصغر باباش بود،تو فکرم هزار سناریو اومد،محتمل ترینش این بود که مجید با
2.باباش درگیر شده و پیرمردو هول داده و تمام،داشتم فکر میکردم حتمن از من میخواد جسدو ببریم جایی گمو گور کنیم،داشتم گزینه هارو تو ذهنم مرور میکردم،بهترین راه این بود سنگ ببندیم بهش و تو دریاچه ای جایی غرقش کنیم ولی کدوم دریچه؟ولشت خوبه نزدیک مرزن آباد قبلا شنا کردیم توش عمقش زیاده
3.باید طناب بگیریم و چنتا بلوک سیمانی،رسیدم دم خونشون زنگ زدم دوباره بهش،مجید صداش میلرزید گفتم دم درم گفت بیا پارک پشت خونه،سر همت نرسیده به جنت آباد یه پارکه ما اونجاییم،قطع کرد،با خودم گفتم این بیشعور چرا جنازه رو برده تو پارک،پیاده راه افتادم سمت پارکی که گفته بود،از دور
Read 12 tweets