Discover and read the best of Twitter Threads about #دادخواهی

Most recents (6)

🧵چند روز پیش از سوی دادسرای نظامی ابلاغیه‌ای به خانواده‌های شاکی #PS752 در ایران ارسال شده است که برای اعتراض به آن ده روز مهلت دارند. طبق این ابلاغیه:

1.برای ده نفر بی نام و نشان قرار جلب صادر شده است.
2.دادگاه در مورد شکایت خانواده‌ها از پزشکی قانونی خود را صاحب صلاحیت ندانسته است.
3.برای آمرین و عاملین اصلی این جنایت که افراد رده بالای حکومت هستند قرار منع تعقیب صادر شده است. ابلاغیه در این مورد از عبارت "مشتکی عنهم" استفاده کرده است و
می‌توان حدس زد همان کسانی باشند که مسوولیت انجام این جنایت را جلوی چشم میلیون‌ها نفر به عهده‌ گرفته‌اند.
مراجعه‌ی وکلای خانواد‌ها برای مطالعه‌ی پرونده، اطلاع از نحوه کارشناسی و بازجویی ها و اظهارات متهمین و یافتن نام آن‌ها به جایی نرسیده است اما اعتراض را ثبت کرده‌اند و
Read 7 tweets
#ماجرای_دریفوس
شرح تبعیضی که بین سالهای ۱۸۹۴-۱۹۰۶ بر آلفرد دریفوس رفت، یکی از مهم‌ترین و نخستین موضوعاتی است که هنوز هم در تاریخِ یهودستیزیِ مدرن، روایت می‌شود.
ماجرای دریفوس نشان داد که یهودستیزی چگونه میتواند به عنصری مهار ناشدنی مبدّل شود.
آن‌هم نیم قرن قبل‌تر از هیتلر!
نه در آلمان، بلکه در فرانسه با آن پیش زمینه‌ی حقوقی...
در این زمان هیتلر تنها طفلی ۱۰ ساله بود.
همه چیز از نامه‌ای نیم‌پاره در سطل آشغالِ وابسته‌ی سفارت آلمان در پاریس شروع شد.
نامه نشان از این داشت که اسرارِ نظامی یک توپِ نیمه اتوماتیک از طرف افسرانِ ستاد فرماندهی ارتشِ فرانسه
به وابسته‌ی آلمانی گزارش شده است‌.
نامه توسط مستخدمی فرانسوی که برای هر دو طرف جاسوسی می‌کرد، به وزارتِ جنگ تحویل داده شد تا طبقِ اطلاعات مندرج در نامه، عناصرِ جاسوس تحت شناسایی قرار گیرند.
طبقِ گمانه‌زنی باید به افسری می‌رسیدند که چنین اطلاعاتی داشته؛
دریفوس، سروان یگان زرهی!
Read 26 tweets
خیلی گشتم در مدیا، نه پدری خواهان #دادخواهی او شده بود و نه مادری به مظلومیتش زار گریسته؛
نه برادری دیدم نه خواهری...
۱۷ سال زیست اما به درد، همین را هم برنتابیدند و چراغِ روشن چشمش را کور کردند.
آی
داغ، داغ است ولی داغِ تو داغِ دگَر است Image
محال است با هر ترانه، هر شعر و لقمه ای زهر میکنم یادِ این پسر چَک کِشَم نکند...
من او را زیسته ام، آنگاه که لقمه ی نان را از لای آجر بیرون میکشیدم.
این پسر ماییم که با کارگری شهریه دانشگاه را میدادیم
جایی که به ما یاد ندادند که از (ما) باید مدافعت کرد...
قطعا من چون او مبرّا نیستم اما بر قاتلین شان مبخشایید؛
مبخشایید که پاک ترین هایمان را کشتند.
مبخشایید که پُر آرزو ترین هایمان را خاطره کردند.
دل را آکنده از خشم نگه دارید برای روزی که نزدیک است.
دورخیز کنید برای پرش نهایی از نعش متعفن این جانیان Image
Read 3 tweets
این #رشته_توییت کوتاه را تقدیم میکنم به #رومینا_اشرفی بخاطر ظلمی که شریعت و شریعت خواهان به او و همه زنان روا داشتند؛
زنانی که مرزهای شرعی، چون بَندی بر گردنشان افکنده شد و از زمانِ بسته شدن نطفه تا بعد از مرگ، "جنس دوم" شناخته میشوند.
نابرابریِ جنس مؤنث در برابر اولاد ذکور از (زمان جنینی) شروع و تا بعد از مرگ همراه زن خواهد بود؛
«دیه ی "جنینی" که در آن روح پیدا شده است اگر پسر باشد کامل، اگر دختر باشد نصف و مُشتبه باشد سه رُبع خواهد بود»
این بی عدالتی گویا در جایی به صورت «نجس تر» بودنِ جنس مؤنث ظاهر میشود!
آنجا که ادرار نوزادِ پسر با ریختن آب به محل تمیز میشود اما چیزی که با ادرار نوزاد دختر نجس شود باید شُسته و چَنگ زده شود! Image
Read 6 tweets
ری‌را پرنده‌ی کوچک

برای ری‌را اسماعیلیون، مسافری در 752

نویسنده حامد اسماعیلیون

ری‌را در دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه در بیمارستان پارس تهران و در خانواده‌ای از طبقه‌ی متوسط به دنیا آمد.

عکس پاسپورتش مربوط به سه‌روزگی اوست وقتی به بیماری زردی‌اش هم مشکوک بودند.
بر شانه‌ی راستش جای زخم کوچک واکسن بود و موهایی خرمایی و بلند داشت.

او شش ماهه بود که با پدر و مادرش به کانادا کوچ کرد. همیشه از والدینش می‌شنید "شما بهترین بچگی رو داشتی ری‌را. دو سال و نیم کامل و در تمام شبانه‌روز پیش پدر و مادرت بودی."
بعد از مهاجرت در شهر تورنتو ساکن شد و تولد سه‌سالگی را در شهر کوچک هانوور در کانادا جشن گرفت، محل کار پدر و مادرش، جایی که زبان انگلیسی را آموخت و تا شش سالگی همان جا ماند، شهر کوچکی که زبان فرانسه را در مدرسه‌ی فرانسه‌زبانش آغاز کرد.
Read 23 tweets
از فیسبوک حامد اسماعیلیون:
خوابم می‌آید اما خوابم نمی‌برد. یکی دو هفته‌ای‌ست اوضاع چنین است. افکار مغشوش می‌آید و می‌رود. پریروز صبح برای تلفن کردن به دوستی به اتاق ری‌را رفتم تا از صدای چمن‌زن همسایه دور باشم و وسط حرف‌ها بغضم ترکید.
شاید به خاطر این بود که خط‌کش پلاستیکی‌اش به زمین افتاده بود و من ندیده بودم. خط‌کش را با احترام سر جایش گذاشتم انگار همین الان برسد و سراغش را بگیرد. گریه‌ها این‌طوری شده‌اند، کوتاه و انفجاری. یا یک ساعت پیش که با خودم گفتم "بچه‌ی بیچاره‌ی من."
کافی‌ست یک لحظه غافل شوم تا هجوم بیاورد.
خواب بهترین کار است اما نمی‌آید. به خودم نگاه می‌کنم که جز یک گوشی موبایل و یک کامپیوتر چیزی ندارم. همین مانده است. دست‌های خالی. آلبوم‌های عکس، نامه‌های قدیمی، حافظه‌های جانبی که پر از ویدیو و عکس هستند، تابلوهای روی دیوار،...
Read 9 tweets

Related hashtags

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3.00/month or $30.00/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!