Discover and read the best of Twitter Threads about #رشتو۱

Most recents (24)

تو خیال كرده ای علی علیه السلام شكست خورد؟!

معروف است كه در زمان قاجاریه مرد نسبتاً فاضلی كه بسیار خوش نویس بوده. ظاهراً از شیراز برای زیارت به مشهد رفته بود. در بازگشت، پولش تمام می شود یا دزد می زند، و در تهران در حالی كه غریب بوده بی پول می ماند.

#رشتو۱)
فكر می كند كه از هنرش كه خطاطی است استفاده كند و ضمناً زیاد هم معطل نشود. بر می دارد همین عهدنامه ی امیرالمؤمنین علیه السلام به مالك اشتر را با یك خط بسیار زیبا می نویسد. خطكشی می كند، جدول بندی می كند، این عهدنامه را در یك دفتری می نویسد و آن را به صدر اعظم وقت اهدا می كند.

۲)
یك روز می رود نزد صدر اعظم در حالی كه ارباب رجوع هم زیاد بوده اند
نوشته را به او می دهد و می گوید هدیه ی ناقابلی است
پس از مدتی بلند می شود كه برود
صدر اعظم می گوید آقا شما بفرمایید
با خود می گوید لابد می خواهد مرحمتی بدهد، می خواهد خلوت بشود
چند نفری از ارباب رجوع می مانند

۳)
Read 13 tweets
#اصغر_آواره

در قدیم یک فردی بود در همدان به نام اصغرآواره.
اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسی‌ها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرمی می‌کرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او رامی‌شناختند و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می‌گفتند اصغر آواره!
انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و

#رشتو۱)
دیگه کارش این شده بود می‌رفت تو اتوبوس برای مردم می‌زد و می‌خواند و شب‌ها می‌رفت در بهزیستی می‌خوابید
تا اینجای داستان را داشته باشید!
در آن زمان یک فرد متدین و مؤمن در
همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا می‌رود
و وصیت‌کرده بود اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی

۲)
وارسته و گریه کن و خادم اباعبدالله علیه‌السلام و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند
خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر آمدند
برای تشیبع جنازه در باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و

۳)
Read 10 tweets
به جرج جرداق، صاحب کتاب «الامام علی صوة العدالة الانسانیة» گفتند: شما یک مسیحی هستی و خیلی هم مذهبی نیستی، چه شد که در مورد حضرت علی علیه السلام کتاب نوشتی؟
به گریه افتاد و گفت مرحوم علامه امینی هنگامی که کتاب الغدیر را نوشت چند جلد از کتاب را برای من فرستاد.

#رشتو۱) Image
یک نامه هم نوشت وگفت آقای جردجرداق شمایک حقوقدان و وکیل دادگستری هستی، نه شیعه هستی ونه سنی که بگوییم طرفداری میکنی، کارتو دفاع ازمظلوم است
مابا اهل سنت برسر علی(ع) دعوا داریم ما می گوییم حق باعلی است آنها می گویندنه!
حالا این چندجلدکتاب الغدیر رابه عنوان پرونده مطالعه کنید.

۲)
تمام مدارک هم از اهل سنت است. من از شیعه چیزی در آن ننوشته ام. شما هم در حد یک وکیل دادگستری قضاوت خود را برای من بنویسید.
... می گوید: من دیدم وقتی انسانی مرا به عنوان یک وکیل دادگستری مخاطب قرار داده و از من کمک خواسته بی انصافی است اگر کمک نکنم بنابراین پذیرفتم.

۳)
Read 4 tweets
امام کاظم (ع) فرمودند:
وَ اِذا اَرادَ اللهُ بِالذَّرَّةِ شَرّاً أَنبَتَ لَها جَناحَینِ فَطارَت فَأَکَلَهَا الطَّیرُ؛

اگرخداوندبخواهدبلایی برسر مورچه‌هابیاوردبه آنها ۲ بال می‌دهد تاپروازکنندوطعمه‌ی پرندگان شوند
تحف‌العقول،ص۶۴۲

اما از سخن گفتن جناب عبدالحمید اسماعیل‌زهی

#رشتو۱)
در این روزها باید استقبال کرد، او در حال واگویه سخنانی است که سالهاست پشت صحنه برایش گفته‌اند، شنیده و الان به اواینگونه القا شده یاخودش احساس می‌کندکه زمان مناسب برای علنی کردن این سخنان فرا رسیده است.به همین دلیل باید همچنان به او(عبدالحمید) فرصت داد تاهرچه در پس پرده دارد

۲)
بگوید و ابهامی درباره او و همفکرانش دیگر باقی نماند. او البته کار خیلی از دلسوزان داخل کشور را آسان کرد، همین که خوش گمان‌ترین خواص جامعه و تصمیم سازان نیز دیگر نمی‌توانند اظهاراتش را راحت توجیه و موجه‌سازی کنند و فراتر از خواص در کوچه و بازار، قضاوت مردم عادی نیز درباره او

۳)
Read 6 tweets
#جهت_تلطیف_فضا...

گویند که ...
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان
مردم به سیاه خان شهرت داشت
وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد
او جزئ یکی از بهترین کارگران آن دوران بود
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی

#رشتو۱)
برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت
بنابرین استادان معماری به کارگران
تنومند و قوی و با استقامت نیاز
داشتند تا مصالح را به دوش بکشند
و بالا ببرند
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد
و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید
سیاه خان تنها کسی بود که میتوانست
آجر را به

۲)
ارتفاع ده متری پرت کند
و استاد معمار و ور دستانش آجرها
را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل میکردند
روزی کریمخان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت
میکند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند

۳)
Read 7 tweets
#قسمت_اول (۳ / ۱)

#شيرى_در_چنگال_چند_کفتار

از سنگر كه بيرون آمدم، ديدم پسر بچه‌اى كه پارچه‌ى سفيدى را بالاى يك نى آويخته بود، به نزديكى واحد ما رسيده است.با چند نفر از سربازها جلو رفتم. پسرك به ما رسيد. نفس نفس می‌زد، خسته بود.مقابل ما ايستاد و بلافاصله با دست اشاره به

#رشتو۱)
روستا كرد و با لكنت زبان گفت: مادر و دو خواهرش در آن روستا زير آتش ما قرار گرفته‌اند. لب‌هايش از تشنگى خشك شده بود. دوباره نفس زنان گفت: «مادر و دو خواهرم در آن روستاى نيمه ويران هستند؛ خواهش می‌كنم به طرف روستا تيراندازى نكنيد؛ امان بدهيد تا من آنها را از منطقه خارج كنم.»

۲)
پسرك، التهاب عجيبى داشت، ولى خيلى مردانه، پرقدرت و محكم حرف می‌زد. متوجه شدم بيشتر از سنش می‌فهمد. از او خوشم آمد؛ هم از چهره‌ى جذاب و روشنش و هم از دليری‌اش.
سربازها از او پرسيدند: «غير از شما كس ديگرى در روستا هست يا نه؟» پسرك گفت: «نه، در اين روستاى بزرگ تنها مانده‌ايم.

۳)
Read 10 tweets
نیکی به کسی کن که به کار تو نیاید

مردی درنیمه‌های شب دلش گرفت واز نداری گریه کرد دفتر و قلم به‌دست گرفت و شمع را روشن کرد و برای خدا نامه‌ای نوشت:
«به نام خدا
نامه‌ای به خدا، از فلانی
خدایا! در بازار یک باب مغازه می‌خواهم، یک باب خانه در بالاشهر، یک زن خوب، زیبا، مؤمن و

#رشتو۱)
پولدار و یک باغ بزرگ درفلان جا»
دوستش که این نامه را دید، گفت:
دیوانه! این نامه رابه خدا نوشتی، چگونه می‌خواهی به اوبرسانی؟
گفت:
خدا آدرس دارد وآدرسش مسجد است
نامه رابرد ولای جدارچوبی مسجدگذاشت وگفت:
خدایا! با توکل بر تو نوشتم، نامه‌ات را بردار!
نامه را رها کرد و برگشت.

۲)
صبح روز بعد شاه به شکار می‌رفت که تندباد عظیمی برخاست.
طوری که بیابان را گردو‌خاک گرفت و شاه در میان گردوخاک گم شد.
ملازمان شاه گفتند:
اعلی‌حضرت! برگردیم، شکار امروز ممکن نیست.
شاه هم برگشت.
چون به منزل رسید، میان جلیقه خود کاغذی دید.

۳)
Read 4 tweets
یکی ازخان های بختیاری هرروزکه فرزندانش رابه مدرسه می فرستاد، خدمتکار خانه اش شخصی  به نام ابوالقاسم را نیز  به همراه فرزندانش می فرستاد تا مراقب آنها باشد
ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه می برد و همان جا می ماند تا مدرسه تعطیل میشد و دوباره آنها را به منزل میبرد

#رشتو۱)
دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل میکردند یک کالج آمریکایی  یعنی همان دبیرستان البرز بود که مدیریت آن بر عهده دکتر جردن بود.دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود. مثلا برای دروغ، ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت! میگفت

۲)
"سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!"
القصه..
دکتر جردن ازپنجره دفترکارش میدید که هرروز جوانی قوی هیکل، چند دانش آموز را به مدرسه می آورد. یک روزکه ابوالقاسم در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد، دکتر جردن از کار ابوالقاسم خوشش آمد و

۳)
Read 6 tweets
داستان فروش تربت امام حسین(ع)

از مرحوم سيد احمد بهبهانى نقل شده : در ايام توقفم در كربلا حاج حسن نامى در بازار زينبيه ، دكانى داشت كه مهر و تسبيح مى ساخت و مى فروخت . معروف بود كه حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى يك اشرفى مى فروشد.
روزى در حرم امام حسين (ع) حبيب زائرى را

#رشتو۱)
دزدى زد و پولهايش ‍ را برد. زائر خود را به ضريح مطهر چسبانيد و گريه كنان مى گفت : يا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزينه زندگيم را بردند. به كجا شكايت ببرم ؟
حاج حسن مزبور حاضر متأثر شد و با همين حال تأثر به خانه رفت و در دل به امام حسين (ع) گريه مى كرد.

۲)
شب در خواب ديد كه در حضور سالار شهيدان به سر مى برد به آقا گفت : از حال زائرت كه خبر دارى ؟ دزد او را رسوا كن تا پول را برگرداند.
امام حسين فرمود: مگر من دزد گيرم ؟
اگر بنا باشد كه دزدها را نشان دهم بايد اول تو را معرفى كنم
حاجى گفت : مگر من چه دزدى كردم ؟
حضرت فرمود:

۳)
Read 7 tweets
سوال و جواب استاد و دانشجو به روایت از استادش:

ﺩﺍﻧشجویی که سنی بود، به استادش ﮔﻔﺖ:
ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﭼﺮﺍ ﯾﺎ ﺍﻟﻠﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ؟
گفتم :ﻣﮕﺮ ﻧﺸﻨﯿﺪﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﻛﻼ‌ﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﻡ

#رشتو۱)
ﮔﻔﺘﻢ ﯾﺎ ﺍﻟﻠﻪ ، ﭘﺲ ﻣﺎ ﯾﺎ ﺍﻟﻠﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ.
دانشجو : ﻧﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻋﻠﯽ (ﻉ) ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﺪ؟
ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﻪ ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽ(ﻉ) ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺑﺰﻧﯿﻢ؟
ﮔﻔﺖ: ﺷﺮﮎ ﺍﺳﺖ.

۲)
ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭﯾﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺑﺰﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮎ ﺍﺳﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﺩ.
ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﯾﮏ ﻧﻔﺮﯼ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺑﺰﻧﯽ ﮐﻪ

۳)
Read 10 tweets
حکایتی تکان دهنده از کرامات شیطانی:

عالم ربّانی مرحوم سید زین العابدین طباطبائی ابرقویی اصفهانی، از شاگردان عارف ربانی حاج شیخ محمد جواد بیدآبادی نقل می فرمود:
قريب سي سال قبل مشرف شديم به عتبه بوسي كربلاي معلي و يكي از علماء كه گمان مي نمايم آقا شيخ عبدالهادي مازندراني

#رشتو۱)
بود از شاگردهاي مرحوم ميرزاي بزرگ شبي در ضمن صحبت ها فرمود كه در قديم ايام ديديم كه درويشي آمده و در گوشه اي از صحن منزل نموده و در كمال حزن و پريشاني شب و روز گريه مي كند و بدنش در نهايت ضعيف و رنجور شده بود. آنچه به او الحاح نمودند كه تو را چه مي شود درد خود را بروز نمي داد

۲)
و مي گفت دردم دوا ندارد و مرضم علاج پذير نيست.
گفتند: چرا در حرم مطهر نمي روي و متوسل به حضرت نمي شوي؟ گفت: نمي توانم كه وارد حرم شوم و نمي توانم كه خود را تحت بقعه و قبه مباركه برسانم .گفتند: چرا نمي تواني؟ گفت: سرّش گفتني نيست و كارم در نهايت سختي است.
عاقبت رندان كار كرده

۳)
Read 5 tweets
حبیب الله نوبخت در شماره ۱۹۲ سال ۱۳۵۵ نشریه «وحید» مقاله ای درباره عسرت آخوند ملامحمد کاظم خراسانی(صاحب کفایه) در زمانی که تحصیل می کرده نوشته و ضمن بر شمردن وضع سخت او از لحاظ خوراک و پوشاک از قول او می گوید: در عرض آن مدت تنها خوراک من فکر بود و با این زندگانی

#رشتو۱) Image
قانع بودم و هیچگاه نشد سخنی یاد کنم که گمان کنند از زندگانی خود ناراضی هستم...
طلاب هیچ اعتنائی بمن نمی کردند، مگر معدودی که مانند من یا فقیرتر از من بودند. خواب من از شش ساعت بیشتر نبود و چون با شکم خالی خواب آدم عمیق نمی شود شبها را بیدار بودم و با ستارگان آسمان مصاحبت

۲)
و مساهرت داشتم. و در این احوال به خاطر می گذشت که امیرالمومنین علی علیه السلام نیز بیشتر شبها را بر این منوال می گذراند من با همه تنگدستی و بیچارگی احساس می کردم که فکر من به عالمی بلندتر پرواز می کند و قوه ای است که روح مرا به خود جلب می کند.(مرگی در نور،ص۵۳)

۳)
Read 10 tweets
طبق صحبت قدیمی های کانادا، عموم ایرانی ها تا سال ۹۶ (قبل تحریم ها) اصلا تو کانادا کار نمیکردن، طرف مثلا یک میلیارد تومان میزاشته بانک ماهی ۱۵ میلیون سودشو تبدیل به دلار کانادا با نرخ حدود ۲۰۰۰ تومان میکرده، میشده حدود ۷تا ۶.۵ هزار دلار و زندگی میکرده
#رشتو۱
#رشتو۲
بعد تحریم ها یهو دلار کانادا رسیده به ۱۷هزاد تومان، الان حدود ۲۵ هزار تومان است، اون ۷ یا ۶ هزار دلار رسیده زیر هزار دلار، از طرفی اجاره خونه مثلا یک خوابه از حدود ۱۲۰۰ یا ۱۳۰۰ دلار رسیده به ۲۵۰۰ الی ۳۰۰۰ دلار،
#رشتو۳
یعنی هم پول ما به شدت افت ارزش داشته هم کانادا دچار فاجعه اقتصادی شده، فاجعه اقتصادی کانادا رو هرگز به شما نمیگن، نمیگن که حقوق یک کارگر اینجا حتی کفاف اجاره خونه یک خوابه هم نمیده، اما فاجعه سقوط ارزش پول ملی ما رو میندازن گردن جمهوری اسلامی در صورتی که مقصر ترامپ بود
Read 7 tweets
تشرف اسماعیل هرقلی و شفای بیماریش

نويسنده: احمد قاضی زاهدی-آیت الله علی اکبر نهاوندی
مترجم: سيد جواد معلم

« در زمان جوانی در ران چپم دملی که آن را توثه می گویند، به اندازه دست یک انسان، ظاهر شد. در هر فصل بهار می ترکید و از آن خون و چرک خارج می شد. این ناراحتی مرا از

#رشتو۱)
هر کاری باز می داشت.
به حله آمدم و به خدمت رضی الدین علی، سید بن طاووس رسیده و از این ناراحتی شکایت نمودم. سید جراحان حله را حاضر نمود. ایشان مرا معاینه کردند و همگی گفتند: این دمل روی رگ حساسی است و علاج آن جز بریدن نیست. اگر این را ببریم شاید رگ بریده شود و در این صورت

۲)
اسماعیل زنده نخواهد ماند؛ لذا به جهت وجود این خطر عظیم دست به چنین کاری نمی زنیم.
سید بن طاووس فرمود: من به بغداد می روم؛ در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم، شاید ایشان علاجی بنمایند.
با هم به بغداد رفتیم. سید، اطباء را خواست و آنها همان

۳)
Read 7 tweets
" «مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟ "
راوی میگوید:
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچهٔ بچه ها قرار میگیرد.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبهٔ خود قرار داده بودند با خنده و

#رشتو۱)
شادی بازی میکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم:
چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند ، از خود نمیرانی؟
با خنده گفت:
«مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟»
جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد!

۲)
دوباره از او پرسیدم:
قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای برایم تعریف کن ..
لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.
با آستینِ لباسش، آبی که از دهانش شُرّه کرده بود پاک کرد و گفت:
قشنگترین چیزی که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

۳)
Read 5 tweets
#ذکر_عفت_ساجده را شنیدید؟

محمد عوفی در جوامع الحکایات می‌نویسد، فردی به نام برقعی شورش کرد و با عده‌ای سیاه‌پوست بر مردم بصره حاکم شد.
از ترس او زنان و دختران از خانه بیرون نمی‌آمدند چون اگر زنگی‌ها ( سیاه‌پوستان) هر دختری را می‌دیدند بر او تجاوز می‌کردند.

#رشتو۱)
دختری زیبا‌روی و عفیفه به نام ساجده را پدر ساربان‌اش در بیابان مریض شد و چون برادری نداشت، مجبور شد برای درمان پدر به بیابان رود.
لباس مردانه پوشید و از خانه خارج شد.
سوار شتر در بیابان می‌رفت که یکی از این سیاهان به طلب آب نزد او آمد.
آب را ساجده داد ولی سخن نگفت و این امر

۲)
شک آن وحشی را بر‌انگیخت.
حجاب از سرش برداشت و داستان را فهمید.
دوستان خود را صدا کرد، تا بعد از او از ساجده کامروا شوند.
ساجده گفت: اگر ناموس مرا به من ببخشید من یک هدیه‌ای به شما می‌دهم که هیچ‌کس نداده است.
گفتند چیست؟
گفت من ذکری به شما یاد می‌دهم که اگر بخوانید، ضربت هیچ

۳)
Read 5 tweets
حکایت عجیب دیدار علامه جعفری با زیباترین دختر دنیا و حضرت علی (ع)

ازعلامه محمد تقی جعفری سوال می شودکه چه شدکه به این کمالات رسیدید؟! ایشان درجواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنند و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده است

#رشتو۱)
علامه جعفری چنین شرح می دهد: ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها وایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، وایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم.یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم

۲)
آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت.آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 الی 21 مرداد ) که ما

۳)
Read 4 tweets
حاج آقا قرائتی از قول شخصی تعریف می کرد:
پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم ،
در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست
( در بزم غم حسین، مرا یاد کنید )

#رشتو۱)
بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟؟
روزی در سن حدودا بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست !!!
وقتی آرام شد...

۲)
راز گریستن خودش را برای من اینگونه تعریف کرد :
در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که...

۳)
Read 11 tweets
از امام سجاد (ع) پرسیدند: سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟
در پاسخ سه بار فرمودند: الشّام، الشّام، الشّام... امان از شام !
در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر ، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:

۱) ستمگران در شام اطراف ما را باشمشیرها احاطه

#رشتو۱) Image
کردند و بر ما حمله می‌نمودند و در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل می‌زدند.
۲) سرهای شهداء را در میان هودج‌های زن‌های ما قرار دادند. سر پدرم و سر عمویم عباس(ع) را در برابر چشم عمه‌هایم زینب و ام کلثوم(علیها سلام) نگه‌داشتند و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم(ع) را

۲)
در برابر چشمان خواهرانم سکینه و فاطمه می‌آوردند وبا سرها بازی می‌کردند، وگاهی سرها به زمین می‌افتاد و زیر سم سُتوران قرار می‌گرفت
۳) زن‌های شامی از بالای بام‌ها، آب و آتش بر سر ما می ریختند، آتش به عمامه‌ام افتاد و چون دست‌هایم را به گردنم بسته بودند نتوانستم آن را خاموش کنم.

۳)
Read 7 tweets
#حکایت است که:

پیرمردی بود که وردی می‌خواند و باران باریدن می‌گرفت. در قبال این کار دو سکه می‌گرفت.
پیرمرد شاگردی داشت که به او کمک می‌کرد.
پسرک در طول سال‌هایی که شاگردی پیرمرد را کرده بود، ورد باران را یاد گرفته بود. یک روز با خود فکر کرد که دیگر می‌تواند کسب و کار

#رشتو۱)
خود را داشته باشد.
پس کنار کلبه پیرمرد باران‌ساز، دکه‌ای ساخت و بر سردرش نوشت باران سازی با یک سکه.
از قضا خشکسالی آن سال بیشتر از سال قبل بود.
چند روزی مشتریان زیادی آمدند و جوان هم از رونق دکه بسیار شادمان بود.
آنان را راه انداخت و روستاییان هم دعاگویان و شادمان به سمت

۲)
مزارع تکیده رفتند و چشم به راه باران شدند.
دو روزی گذشت.
دکه جوان پرمشتری بود.
باران‌ساز پیر هم مانند همه آن روزها عصایش را زیر چانه خود نهاده بود و جلوی در کلبه خود، روی چارپایه‌ای نشسته بود و در انتظار مشتری بود.
ناگهان روستاییان با نگرانی و فریاد آمدند به سمت دکه باران‌ساز

۳)
Read 5 tweets
فقط خدا میدونه چقدر از مردن زنم خوشحال شدم...
#رشتو۱
مثل همیشه با همسرم جر و بحثمون شد و سرش داد زدم تا اینکه بهش گفتم وجود تو در زندگیم هیچ معنی نداره کاری که تو برام میکنی هر خدمتکاری هم باشه میتونه واسم انجام بده.
همسرم با چشمهایی پر از اشک نگاهی بهم انداخت و فورن به اتاق دیگه رفت و من هم لم دادم و بیخیال همه چیز خوابیدم
#رشتو۲
فردا که بیدار شدم همسرم بدنش سرد بود تا رسوندمش بیمارستان  کار از کار گذشته بود و جونشو از دست داده بود .
جسدشو دفن کردیم خیلی چیزهارو احساس نکردم.درسته یکم غمگین بودم ولی میگفتم یکی دو روز دیگه فراموشش میکنم
بعد از مراسم عزا برگشتم خونه ولی احساس میکردم ....
#رشتو۳
Read 11 tweets
باتوجه به اینکه به چشم خودم می‌بینم افکار و عقاید بعضی دوستان حزب‌اللهی بصورت خیلی حرفه‌ای و غیرمستقیم بدست #امید_دانا درحال کانالیزه شدنه، بنظرم واجبه شبهات مربوط به این شخص توی یک رشتو جمع‌آوری بشه
لطفاً تا انتها بخونید:
#رشتو۱
نکته اول اینکه خیلی از دوستان از سر سادگی در دفاع از این شخص معلوم الحال با حر مقایسه‌ش می‌کنن و مدام میگن توبه کرده یا میگن سکوت کرده و توهین هاش برای سالها قبله!
اما جواب این شبهه:
#رشتو۲
اولا امید دانا نه تنها هیچوقت "توبه" نکرده بلکه حتی "عذرخواهی" هم نکرده و از اون بدتر اینکه حتی درسال‌های اخیر هم بین ویدیوها و توییت‌هاش از اهانت به مقدسات و تمسخرِ توبه دست برنداشته و نکته مهم‌تر اینه که این توییت‌ها و ویدیوها حتی حذف هم نشدن!
#رشتو۳
Read 17 tweets
حکایت ضرب المثل
« ﻓﻼﻧﯽ ﺩﻭﺩﭼﺮﺍﻍ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ »

ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ
ﺭﻭﻏﻦ ﭼﺮﺍﻏﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺷﺐ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﻮﺩ ﻭ
ﭼﺮﺍﻍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﺸﻮﺩ، ﻓﺘﯿﻠﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﺯ
ﺭﻭﺷﻦ...

#رشتو۱)
ﮐﺮﺩﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯽﮐﺸﯿﺪﻧﺪ.
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﻓﺘﯿﻠﻪ
ﺭﻭﻏﻦ ﯾﺎ ﻧﻔﺖ ﻣﺨﺰﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﺎﻻ ﻧﮑﺸﺪ ﻭ
ﻣﺼﺮﻑ ﻧﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﻮﺭ ﺿﻌﯿﻒ، ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺻﺒﺢ ﻣﯽﺭﺳﺎﻧﯿﺪﻧﺪ.
ﭼﻮﻥ...

۲)
ﺭﻭﻏﻦ ﯾﺎ ﻧﻔﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺯ ﻣﺨﺰﻥ ﺑﻪ ﻓﺘﯿﻠﻪ ﻧﻤﯽﺭﺳﯿﺪ. ﻟﺬﺍ ﺩﻭﺩ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﻓﻀﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﺩﻭﺩ ﺁﻟﻮﺩﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﺩ ﺩﻭﺩ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ
ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﺍﺩ

۳)
Read 4 tweets
تایم لاین را نگاه اجمالی که می اندازم یاد مثال مرحوم دولابی رحمة الله می افتم
ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ چگونه خواهد بود
ﻣﺜﺎﻝ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺯﺩﻧﺪ، ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ:
ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ

#رشتو۱)
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺪﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﺣﺒﺲ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﻡ.
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ

۲)
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﭘﺴﺮﺍﻭﻝ،ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﭘﺪﺭ ﺳﻮﺀﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﺪﺑﻪ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻭﺷﺮﺍﺭﺕ!
ﭘﺴﺮﺩﻭﻡ؛ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭘﺴﺮ ﺍﻭﻝ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩﻭ ﺷﺮﺍﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﺪ

۳)
Read 7 tweets

Related hashtags

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3.00/month or $30.00/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!