یه داستانی گویا در مجله توفیق قدیم چاپ شده که به نظرم رسید سریال #Dark رو از روی اون ساختن. منتها کپیرایتش رو پرداخت نکردن متاسفانه. در ادامه این داستان رو میذارم و قضاوت رو به شما واگذار میکنم.
(خطر لو رفتن ماجرای سریال)
پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را دید/
که به نظرش باهوش میآمد.
او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید: میبخشید آقا، شما را به چه علت به اینجا آوردهاند؟
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر، بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت. روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را به زنی گرفت. و از آن روز به بعد زن من مادر زن پدرشوهرش شد./
چندی بعد دخترِ زن من که زنِ پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند.
چنگیز برادر من شد، زیرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم میشد. و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم.
چندی بعد زن من پسری زایید /
از آن روز زنِ پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد. درصورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوهی او بود. از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشد، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شدهام. ضمنا من پدر و پدربزرگ خود هستم. پس پدر من هم برادر من است و هم نوهام!
حالا آقای دکتر، اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار میشدید آیا کارتان به تیمارستان نمیکشید؟
Share this Scrolly Tale with your friends.
A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.
