یک #داستان
تازه ، یکی دوماهی بود که اومده بودن #آبادان ، تبریزی بودن و با لهجه غلیظ ترکیفارسی حرف میزدن . شوهر سرهنگ ارتش بود و تازه منتقل شده بود آبادان و همسرش که همه محسور زیبائیش شده بودند ، پوست خیلی سفید و چشمای میشی و قد بلند ، در بین زنای عموماً سبزه آبادان ، حسابی
۱.
تو چشم میخورد .
تو کوچه حموم جَرمَن خونه گرفته بودن و شوهر صبح ها میرفت سر کار و غروبها میمود خونه ، حالا دیگه یاد گرفته بودن که مثل همه آبادانیها ، جاشون رو می آوردن رو پشت بوم و مینداختن و پسر خوشگلشون که کمک پدر و مادرش میکرد ، در آوردن تشک و بالشت و رختخوابها
۲.
اون روزها در تمام جنوب ایران ، همه مردم روی پشت بومها میخوابیدن و بچه های تُخس محل ، که زور میزدن ببینن میتونن بلکه ی گوشه دامن بالا رفته زن رو ببینند ؟
چند ماهی از اقامتشون نگذشته بود که ملک خانم ، زن جناب سرهنگ دیگه حسابی با زنهای محله آشتا شده بود ، بهشون پختن
۳.
کوفته تبریزی یاد داده بود و ازشون قلیه ماهی و ماهی صبور با هَشو یاد گرفته بود . اون موقع ها مثل حالا نبود ، زنها صبح به صبح چادرچاقچور میکردن و میرفتن بازار ، خرید و بعد که میومدن خونه همه مشغول پخت و پز میشدن و بعدم که همه تو دالون خونه جمع میشدن به غیبت کردن .
۴.
تا صدای دستفروش رو هم میشنیدن میریختن سرش و یکی ۱ قرون میدادن به دستفروش و ی پاکت پر میگو خشک میگرفتن و بجای تخمه شکستن مشغول میگو خوری میشدن .
۱۱تا ماهی زبیدی ، ۱ تومان بود .
بعضی وقتها هم همه زنها پول میدادن به کَل بی بی ناز خانم که از بازار براشون ماهی خارو بخره و ماهیارو
۵.
سرخ میکردن و دور هم خالی خالی میخوردن ، ملک خانم هم دیگه یاد گرفته بود . کم کم بجز لهجه اش ، یپا آبادانی شده بود .
تا اون روز ، نحس
حدودای غروب بود که در خونه ملک خانم به صدا درومد ، ملک خانم که حالا دیگه شده بود ننهٔ علی ، صدا زد علییییی ببین کیه ؟ علی هم رفت درو
۶.
باز کرد که یهو دالون شلوغ شد و
- علی ننه کیه ؟
چادرشو کشید سرش و از مطبخ سرشو کرد ببینه کیه که یهو دید حیات خونه پرشده از سرباز و همه مسلح ، ریختن تو اطاق شوهر و چند لحظه بعد ، وی رو دستبند به دست بردن .
چند ماهی ننهٔ علی از این کلانتری به اون کلانتری ، از این زندان
۷.
به زندان به دنبال شوهرش رفت تا بالاخره فهمید شوهرش رو برای بازجوئی بردن به زندان مرکزی #اهواز .
رفت دنبال شوهرش و خلاصه ، روزها یپاش #آبادان بود و ی پاش اهواز . کمکم تو محله شایع شد که شوهرش از افسران حزب توده بوده و افسران دیگه کهلو رفته بودن ، اسم شوهر ننهٔ علی رو
۸.
هم لو داده بودند .
چند ماهی گذشت ، و بالاخره شوهر رو فرستادن تهران ، برای محاکمه .
سرهنگ در تهران محاکمه شد و به اعدام محکوم شد ، سپس با نوشتن توبه نامه یک درجه تخفیف بهش دادن و حکم حبس ابد بهش دادن .
ملک خانم به تبریز رفت اما از سوی خانواده اش ترد شد ، چرا که پدرش
۹.
بهش هشدار داده بود که اگه با سرهنگ ازدواج کنه ، دیگه حق نداره اسم خانواده اش رو بیاره .
به آبادان برگشت و به هر دری زد که کاری گیر بیاره . اما در ایران دهه ۳۰ ، مگه به این راحتی کار گیر یک زن بیوه با یک پسر میومد ، خلاصه که ملک خانم بعد از یکی دوماهی صبح ها از خونه میزد
۱۰.
بیرون و غروب با درومدن ستاره ها برمیگشت خونه ، کم کم تو مردم پیچید که ملک خانم صبح ها میره دوب ، تن فروشی و اتفاقاً کارش حسابی هم گرفته و مردم برای هم آغوشی با وی سر و دست میشکونن .
ی شب که تازه از سر کار برگشته بود خونه ، زنگ درو باز زدن . دل ننهٔ علی باز هُری ریخت
۱۱.
بسم الله ، دوباره کیه ؟
چادرشو انداخت سرش و اینبار خودش رفت پشت در و گفت :
- کیه ؟
+ غریبه نیست خاله
- شما ؟
+ همساده شما هستوم ، قطبی
ملک خانم آرام لای درو باز کرد و با لهجه ترکی گفت بیفرمائید
+ خواهر مو قطبی هستوم (اسم قطبی واقعیه) . دفترخونه داروم ، همه اهل آبودان
۱۲.
مونِه میشناسن . و در حالی که به در خونه نزدیک میشد ، آروم دستشو کرد تو جیب کتش و ۲ تا بلیط از جیبش در آورد و داد دست ملک خانم و گفت :
+ اینا ، ۲ تا بلیط هواپیماست برای فردا ۸:۰۰ صلح به مقصد #تهران ، خودومم باهات میام خواهر ، تا بریم پیش سرهنگ
- چرا ؟
+ میریم تهران
۱۳.
زندان قصر پیش سرهنگ ، اونجا جلوی شوهرت همه چیزو بهت میگم که هردو بفهمین .
صبح روز بعد رفتن تهران و فرداش هم برگشتن آبادان ، کسی نمیدونست برای چی رفتن و چی گفتن و چی شد ، فقط ۳ ماه بعد ، ملکخانم زن قطبی شد .
اونجا بود که معلوم شد قطبی ملک رو برده تهران پیش شوهرش و
۱۴.
حلوی ملک خانم بهش گفته بود .
- کوکا ، برای آرمانهای استالین ، خروشچف یا هر مادرقحبه دیگه ای خودت رو انداختی به این روز ، انگ وطنفروشی هم به خودت زدی ، مو نمیدونوم چی تو کله شوما کرده بودن که ای جوری به اب و خاکتون خیانت کردین ، اما این زن و این پسر طفل معصوم گناهی
۱۵.
نکردن ، میدونوم که استالین و ... هم خرج زندگیشونه نمیدن و الان زنت تو دوب آبودان افتاده به فاحشگی ، آقاشم ایقد خره ، که نکرد دختر و نوه اش رو نگهداری کنه .
حالا مو ی پیشنها بهت میدوم ،
این زنو طلاقش بده ، مو عقدش میکونوم ، پسرت رو هم مث پسرام ازش نگهداری میکنوم ، اگه ی روزی
۱۶.
بهت عفو خورد و آزاد شدی ، مونه تو آبودان همه میشناسن . بیا امانتیهاتو بگیر و برو اگرم آزاد نشدی ، این زن و پسر ی سرپناه میخان که من بهشون میدم .
فی المجلس ، خود قطبی صیغه طلاق رومیخونه و ۳ ماه بعدم ملک خانم رو عقد کرد .
از اون روز ۱۵ سال گذشت تا سال ۱۳۵۴ که یروز صبح
۱۷.
ی مرد مسنی وارد دفتر قطبی تو #آبادان میشه و میره پیش منشیش و میگه به آقای قطبی بگو ، الوعده وفا ، امانتیامو بده .
منشی میره به قطبی میگه و قطبی فوراً طرف رو میبره اطاقش و فی المجلس زنگ میزنه به ملک خانم و میگه آب دستته بزار زمین و علی رو بردار بیار دفتر .
ملک خانم ۴۲ ساله
۱۸.
حالا با علی پسر ۲۲ ساله اش به دفتر که میان ، به محض ورود حالش بد میشه ، رو صندلی نشوندنش و انگشتر خودشو انداختن آب و دادن بهش خورد و حالش که جا اومد ، قطبی ازش هیچی نپرسید ، درجا صیغه طلاق رو خوند و به سرهنگ گفت :
- کوکا ، امانتیهات ، دست خودت سپرده .
وقتی سرهنگ
۱۹.
با پسر و همسرش میرفتن ، چشم هرسه شون خیس خیس بود .
همه شاهد بودن که قطبی طی ۱۵ سال حتی ۱ شب هم وارد خونه ملکخانم نشد ، او فقط خرجی ملک خانم و خرج تحصیل علی رو داد . علی دبیرستان عنصری دیپلمش رو گرفته بود و حالا سال دوم مهندسی نفت در دانشگاه نفت آبادان بود وملک
۲۰.
خانم به پسرش خیلی میبالید ، تازه ی دوماهی بود که قطبی بهش گفته بود سریعتر درستو تمام کن تا بفرستمت پیش کوکاهات آمریکا ، فوق و دکترا بخونی .
این داستان ، ی داستان واقعی بود ، از دورانی که غم بود ، اما کم بود ، روزهائی که مردانی بودن که زنهای بی سرپرست رو سرپرستی
۲۱.
میکردند ، من کودک بودم که قطبی رو دیدم ، پیر شده بود و جنگ آواره اش کرده بود ، قطبی در اصفهان بود که مرد ، در حالی که پسرا و دخترهاش التماسش میکردن که بره آمریکا ، اما آبودانش رو هرگز ترک نکرد تا وقتی که دیگه نمیتونست رو پاهاش بایسته و اونوقت بودکه آوردنش اصفهان .
۲۲.
امشب یاد زنده یاد قطبی افتادم ، یاد روزهائی که با مکافات علی رو فرستاد پیش کوکاهاش آمریکا و کوکاهاش که چه تلاشی کردن تا کوکا علیشون برسه آمریکا .
خلاصه که شاه رفت ، مردانگی رفت ، غیرت رفت ، انسانیت هم رفت
#غم_بود_اما_کم_بود
قطبی بچه زمین خاکی بود ، مثل خود ما بود ، ارزوی وکلیل و وزیر شدن هم نداشت
Share this Scrolly Tale with your friends.
A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.
