1/ حرارت شکست
صحنه های تلخ عملیات بیت المقدس 7 بهار تلخ ایرانی ها را تلختر کرد:" با اشاره حسین، برجک تانک را به ست راست چرخاندم. یکی از تانک های دشمن با پرروی به سمت ما میآمد. فلش دوربین را روی برجک آن تنظیم کردم.
2/ نگاهی به حسین انداختم که ببینم گلوله را جا زده است یا نه. در حالی که عرق از سر و صورتش میریخت، لبخندی زد و گفت یا علی. دوربین را یکبار دیگر تنظیم کردم و گفتم یا مهدی. اما همین که دستم را روی ماشه بردم، یک دفعه داخل تانک روشن شد و سر و صورتم به بدنه تانک خورد.
3/ حرارت زیادی مقابل صورتم احساس میکردم و گوش هایم عجیب میسوخت. سرم را برگرداندم که ببینم حال حسین چطور است. با صحنه دلخراشی مواجه شدم.
سر حسین آتش گرفته بود و با شکم پاره ری سپر محافظ عقب (گاوه) افتاده بود. شعله های آتش درون تانک زبانه میکشید.
4/ دنیا دور سرم میچرخید. هنوز نفهمیده بودم چه خبر شده. آیا حسین هنوز داخل تانک است یا نه؟
حسن آمده بود کنارم و یک ریز حرف میزد، اما از حرف هایش چیزی نمیفهمیدم. فقط به تانک خیره شده بودم و به حسین فکر میکردم. حسن من را به داخل یکی از سنگرهای بچه های پیاده برد.
5/ یکی از بچه ها قمقمه خود را در آورد و قدری آب به من داد. بقیه را روی صورتم ریخت. صورتم میسوخت. ریش هایم و چفیه ای که به صورتم بسته بودم کاملا سوخته بودند. بچه ها چفیه را از سرم باز کردند. گوش هایم بدجوری میسوختند.
6/ کمی که حالم جا آمد، حسن گفت اولین گلوله را که زدی، عراقی ها از روی دژ یک موشک مالیوتکا شلیک کردند که خورد جلوی تانک. من از تانک بیرون آمدم و پیش خودم گفتم شما هم متوجه شده اید. بیرون که آمدم موشک دوم به برجک تانک شما خورد."
7/ برشی از کتاب دایره المعارف تاریخ جنگ ایران و عراق - جعفر شیرعلی نیا
Share this Scrolly Tale with your friends.
A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.
