سال اولی که تدریس میکردم، (حدود دوازده سال پیش) (پسر اگه بیمه رد میکردم الان بیمه بیکاری بهم تعلق میگرفت) (چقدر پیر شدم) (چقدر پرانتز) آخرای سال تحصیلی از یه مدرسهای تو شاهینویلای کرج، احمد ذوقی طور بهم زنگ زدن که «بیا اینجا صحبت کنیم»!
منم رفتم. حالا مدرسه کجا بود؟
همیشه آخرین انتخاب چیزی شبیه اجباره. یعنی وقتی در یک زمینهٔ خاص هیچ گه دیگهای نمیتونی بخوری، مجبور میشی که آخرین راه رو انتخاب کنی که دیگه اسمش انتخاب نیست. اسمش میشه «دبیرستان کار و دانش غیرانتفاعی شبانهٔ کرج»!
تعاریف:
۱. دبیرستان: که خب مشخصه چه جایی میتونه
باشه. اونم پسرونهش. شما از هر بنی بشری که دیپلم گرفته بپرس که بهترین دورهٔ زندگیت چی بوده، میگه «دبیرستان، مخصوصا دو سال آخر»!
۲. کار و دانش که خودش میطلبه شما به اعلی درجهٔ تخمی بودن در درس و انضباط برسی که نائل بشی به مقام تحصیل در همچین جایی.
یعنی اگر از این محیط بتونی
سالم و دست نخورده بیرون بیای، اون موقع میگن که تحصیلات «بیضوی» داره طرف.
۳. غیر انتفاعی: اینجا به معنای آخرین گه موجود
۴. شبانه: معمولا همهٔ اتفاقات تخمی تو شب میفتن؛ «آقا شب»!
(این اپیزود چهرازی رو خیلی دوست داشتم)
حالا فکر کن دبیرستانی باشه که کلا شبانهس! یه مشت فحول
حشری که کتاب حمل میکنن.
حالا کجا؟
۴. کرج: یادمه اولین باری که قرار بود تو استادیوم انقلاب باغستان پرسپولیس با سایپای کرج بازی کنه، طوفان عجیبی شد. فردوسیپور داشت گزارش میکرد که گفت: «این کرجم واقعا جای عجیبیه»!
همین تعریف از کرج کافیه. هیچجای کرج شبیه هیچ جای دیگه نیست...
حالا چرا دوتا چهار؟ چون ریدم باز!
بگذریم.
اما شاهینویلا کجاس؟
معمولا شهرها از سه بخش پایین شهر و مرکز و بالای شهر تشکیل شدن. اما کرج این فرمی نیست. هرجای مثلا با کلاسی که میبینید، یه جایی بهش چسبیده که باعث میشه دستهبندیهای معمول ذهن شکل نگیره.
مثلا؛
فردیس بهش ملارد
چسبیده.
مهرشهر، حسینآباد و آق تپه
عظیمیه، زورآباد و اوج
جهانشهر، جوادآباد
شهرک بنفشه، سرحدآباد
یه جاهایی هم هستن خودشون به خودشون چسبیدن
مثل مردآباد و ممدآباد
یه جاهایی هم هستن که خودشون چسبیدن به یه جای مثلا باکلاس و خودشون هم چندین و چند چسبنده دارن.
شاهینویلا اینجوریه.
شاهینویلا، مثل آواز دشتیه که خودش از گوشههای شوره، اما هزارتا پیچ و خم داره.
اینم از متعلقات گوهردشته با هزارتا محله.
از جنوب به حیدرآباد، از شرق به اوقافی، از، شمال به صوفیآباد، از غرب به حصارک و جوادآباد حصارک و از خیلی جنوبتر به مالک اشتر وصله.
این یعنی چی
یعنی اینکه تا الان هرچی راجع به خلاف و خلافکار و جرم و مجرم شنیدید، بریزید دور.
اغراق نمیکنم؛ شما کافیه یه سر برید خیابون مالک اشتر حصارک تا دستتون بیاد چی بگم. تمام ظواهر «عشق است» رو به چشم میبینید.
این همه گفتم که بگم از تمام این محلهها، نخبههاشون جمع شده بودن تو این
«دبیرستان کار و دانش غیر انتفاعی شبانه کرج»!
اون روز یه تیشرت زیتونی و یه شلوار کرم پام بود یه کفش قهوهای و همین که رسیدم به مدرسه و در رو باز کردم، انگشتم کردن. برگشتم ببینم کیه دیدم که دوباره از اونور انگشتم کردن. زنگ تفریح بود و حیاط پر از دانشآموز. ترس تمام وجودم
رو فرا گرفته بود که تازه فهمیدم کجای داستانم. اینجا جایی بود که باید کارما پس میدادم. کارمای تمام بلاهایی که سر معلمهام آورده بودم و خواسته و ناخواسته شده بودن دلیل معلم شدنم.
تا وسط حیاط اومده بودم که بهم تعرض کلامی شد. بالای بیستبار
حیف هیچکدومشون هیچی نشدن. وگرنه الان
کلی دلیل داشتم که رسوای عالمشون کنم. اونا هیچی نشدن چون نون مسالهشون بود. درس نخوندن چون کار میکردن. معتاد بودن چون تمام زمینهایی که توش فوتبال بازی میکردن رو کرده بودن ساختمون. کاسب بودن، چون کار دیگهای نبود بکنن. تمام بچههای با معرفتی که میتونستن بهترین نیروی کار باشن،
اما زندگی و جبر امونشون نداد. اونا فقط چندتا چیز رو خوب بلد بودن؛ گاییدن روح و روان معلم و رفیق بودن!
تا نزدیک در سالن رفته بودم که پاهام سست شد. یه حسی بهم میگفت: «برگرد...»!
حسه گه میخورد. نمیتونستم برگردم. تصمیم گرفته بودم که برم تو و دهن همهشون رو سرویس کنم. «اینجا مسجدی نیست که توش بگوزی؛ برگرد» بازم حسه بود که داشت حرف میزد.
برگشتم. برگشتم. وسط اون همه حرف و تیکه برگشتم. وسط اون همه کتونی زرنگی پوشیدهٔ شلوار شیشجیب و تیشرت به تن کرده،
که موهاشون رو «بکسری» زده بودن و با خودکار روی دست و بالشون قلب و تیر و مادر و پدر و نا امیدی و حبس و رفیق و ... حک کرده بودن، برگشتم که دیگه برنگردم.
انگاری جز اینا هیچی بلد نبودن. اصلا بناشون رو معرفت و رفاقت بود. متولد شده بودن که رفیق باشن. فقط همین. همین.
تو هزارتا فکر و خیال قدمهام رو تند کردم و سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت ماشین که یهو خوردم به یه چیزی!
آقای خدادادیان، معروف به «کاچیو»!
با ریش و سبیل فابریکی، لاغر و ترکهای، دستهای کشیده، عینکی با موهای مدل پایگاه بسیج.
تقریبا بیست سالی بود که ندیده بودمش. با همون نگاه
اول شناختمش. خودش بود. فقط یه کم گلگیراش سفید شده بود.
حالا دیگه پرت شده بودم تو کلاس اول راهنمایی مدرسهٔ شهید پرورش ممدآباد کرج.
عجیب بود. عجیب.
نگاهم با نگاهش خورد پیوند که گفت «امری داشتید»؟
خواستم بگم که اومدم آب بخورم.
گفتم: «قرهباغی هستم، دبیر ادبیات»!
اون سالها سریالی پخش میشد از تلوزیون که ساخت چین بود اما نه بنجل.
«جنگجویان کوهستان»!
ضد قهرمان اون فیلم اسمش «کاچیو» بود. یه فرد ظالم و با ریش و سبیل فابریکی که مثل دشمن پلنگ صورتی، دنبال یه سوژه بود. دنبال «لینچان»!
طبیعتا وقتی خدادادیان میشد کاچیو، ما میشدیم لشکر لینچان
آقا بگذریم!
ترس ما از خدادادیان خیلی باعث ریزش مو میشد.
در واقع خدادادیان کاری با ما میکرد که صفاریان با طاهریان کردن.
یه شلنگ داشت که توش سه رشته سیم به صورت گیسبافت قرار گرفته بود که قرار از ما بگیره. اونقدری که ما در سالهای تحصیل کتک خوردیم، از شیر آب خوری مدرسه
آب نخوردیم.
بعضیهاشونم عین این پیرزنهای قدیمی چنگ میزدن سینهشون رو نفرین میکردن که «الهی به حق این روز عزیز، معلم بشی که چوب کنن توتون»!
حالام سالهاست که دعاهاشون مستجاب شده.
حالا گوز چه ربطی داشت به شقیقه؟
من داشتم برمیگشتم که برم که خدادادیان رو دیدم و ریدم و ترسیدم
که برم. اصلا خواستم مستقیم برم سر کلاس و پشت میز دانشآموزا بشینم و دستمم بذارم رو میز که نشون بدم ناخنامم گرفتم! یادم رفت که بابا من الان دیگه معلمم.
گفت: «جوان خوشتیپ! منتظرت بودم»
گفتم پس من برم تو ماشین و بیام.
یه لبخندی زد و گفت: «منتظرم»!
دوباره رفتم سمت ماشین. در رو باز کردم و نشستم پشت فرمون. قفل فرمون رو خیلی دستپاچه باز کردم. سر ظهر بود و خلوت و گفتم کسی منو نبینه که میرم.
همینکه اومدم حرکت کنم، دیدم یه نفر زد به شیشه.
سرم رو چرخوندم، دیدم گشت موتوری پلیسه.
شیشه رو دادم پایین و گفتم جان؟
گفت بیا پایین و
صندوقت رو بزن بالا.
رفتم پایین و مدارکم دادم و صندوقم زدم بالا و برای اولین بار هیچی نبود خدا رو شکر. گفت: «چت بود انقدر هول بودی؟» که اون موقع «چتیجات» زیاد رایج نبود که بگم چت نیستم.
گفتم داستان اینه!
گفت «خب بریم تو ببینم راست میگی یا نه»!
گفتم بابا من نمیخوام برم بعد تو
میگی بریم تو؟ (به قول اون یارو، من میگم دزدیه، تو میگی مدارک بده؟ کسخلی؟)
هیچی! گفتم پس برا اینکه حرف در نیارن، شما جلو برو، منم پشتت میام.
تا اومدیم بریم تو، یهو خدادایان از در حیاط اومد بیرون.
گفت: «آقای قرهباغی تشریف نمیارین»؟
که پلیسه فهمید داستان رو و بیخیال شد.
از دست پلیس خلاص شدم و رفتم سوی سرنوشت محتوم و دفتر.
قدم مهام شل بود و شمرده. مثل آدمی که عنقریب اسهالش بریزه یا ببرنش پای چوبهٔ دار، سست بودم. فاصله از در حیاط تا در دفتر سی متری بود که برام اندازهٔ قدم زدن تو طول سیمتری جی طول کشید. حالا این وسط هجوم نخبگان به سمت شمع
هدایت رو هم در نظر داشته باشین که هرکسی یه انگشتی بهش میکرد.
خدادادیان هم گویی اسفندیار که دستبسته رستم رو نزد پدر میبره، از جلو حرکت میکرد.
فقط کم مونده بود به سمتم گوجه بادمجون گندیده پرت کنن و رجمم کنن و تو بازار بردهفروشها زیر قیمت بازار بفروشن.
عجیب بود.
استخوان در گلو اره در کون!
نه حرفی میشد بزنم، نه میتونستم برگردم.
رسیدیم به دفتر و خدمت مدیریت محترم مدرسه.
همینطور که در دفتر با جیرجیر داشت باز میشد، یه باد خنک و مرطوبی خورد به صورتم.
اصلا زنده شدم.
در کامل باز شد و چشمم خورد به حاجی که پشت میز بود و آقای علیمحمدی
دبیر ادبیات سال دوم دبیرستان خودم.
پیر شده بود به معنای واقعی. معلم اهل رشت، باسواد و بسیار شیرین سخن.
حافظ رو با لهجهٔ گیلانی میخوند. (ای کاش یکی باشه با لهجهٔ رشتی برامون داستان بخونه) مرد شریفی بود و محترم.
وقتی منو دید، از جاش خواست بلند شه دویدم سمتش و دستش رو گرفتم
و نذاشتم. همه چی یادم رفت. نه مدیر میدیدم، نه معاون و نه دفتر و نه ...
انگاری مولانا شمس رو دیده (من قطعا مولانا نبودم)
یا اصلا انگاری سعدی معشوق رو دیده (نه!!!!)
یا انگاری ... اصلا آقا حالا دو نفر همدیگه رو بعد سالها دیدن. چه کار داریم؟
خلاصه دستشو بوسیدم و نشستم کنارش.
اشک تو چشمم جمع شده بود داشتم نگاهش میکردم.
بهم لبخند زد و گفت: «من شما رو میشناسم؟» گفتم: «یادتون نیومد؟»
گفت: «نه والا! من میخواستم برم که شما حمله کردی سمت من. تعجب کردم»!
گفتم «آقا فلان سال، فلان مدرسه، فلان کلاس...» که به هر فلان گفتن من، چهرهش بیشتر میرفت تو هم.
فهمیدم بدچیزایی رو به یادش آوردم.
اصلا حواسم نبود کجام.
«خیلی خوش آمدین آقای قرهباغی...»
صدای مدیر بود که میومد. سلامی کردم و احوالی پرسیدم و نشستم.
هنوز مشغول مرور اتفاقات نشده بودم که چای آوردن.
مدیر معرفیم کرد و گفت: «دبیر ادبیات جدید ما، آقای قرهباغی...»
علیمحمدی جا خورد و گفت: «شما جای من میخوای بیای»؟ اصلا جا خوردم. نمیدونستم چی بگم.
دوباره گفت: «اینها از خود شما هم وحشیتر هستن»!
دوباره جا خوردم
ایشان افزودند: «من نمیدونم پدر و مادر اینا تاوان کدام گناه رو پس میدن؟»
وی خاطرنشان کرد: «گوسالهها»!
کلا نمیدونستم چیه
داستان.
از اونطرف هم مدیر هی میگفت: «آقا آرام. یواش. آبرو داریم»!
فهمیدم یه اتفاقی افتاده که شکاره.
مدیر یه چهار کلام با ایشون حرف میزد و در اثنای کلام یه خوشآمدی به من میگفت.
آتش معرکه که فروکش کرد (واج آرایی حرف ک رو داشتید؟) دوباره خوشآمدی به من گفت و رفت سر اصل مطلب...
شرح ماوقع:
علیمحمدی بعد از برگزاری امتحان و مشاهدهٔ و مکاشفهٔ تقلب فراگیر دانشآموزان،
حکم به ابطال آزمون میده. بعد از مسامعهٔ دفاعیات دانش آموزان، به مذاکره و مصالحه با دبیر مبادره میکنه که بینتیجهس. خلاصه کار به مشاجره و مقابله میکشه و در نهایت مبارزه در وزن پنجاه و شش
کیلوگرم، روی تشک A!
خلاصه سرشاخ میشن و این بکش و اون بکش، علی محمدی مچ پای حریف رو میگیره و یه خم رو میگیره و تبدیل به دو خم میکنه و حریف رو خاک!
دانش آموزم که در تصویر با دوبندهٔ آبی مشخصه و در گیرندههای سیاه و سفید زانو بند به پای چپش بسته، برای اینکه کم نیاره، با زانو
میذاره تو تخم این بنده خدا. (وسط دعوا به یه نفر گفتن بزن تو فکش، گذاشت تو تخم یارو. یارو تخمشو گرفت گفت آی فکم)
خلاصه Game Over میشه.
فرداش داستان به گوش مسئولین رده بالای ناحیه چهار کرج میرسه و حکم به اخراج دبیر بیچاره میدن که «زشت است طایری چو تو در خاکدان غم...»!
حرمت دبیر (به همراه تخمش) شکسته شده و نباید بره اون مدرسه.
اینجا بود که فهمیدم داستان چیه و چرا من اینجام!
من رو نیاورده بودن که از سال بعد در خدمتشون باشم؛ بل آورده بودن که از همین امروز در خدمتشون بهگا شم.
...
مدیر کماکان با علیمحمدی بحث میکرد و منم نشسته بودم به تماشا...
در همین همین حین و بین، ناظم اومد داخل و منو دعوت کرد به دیدن کلاسها.
دانشآموزا تو حیاط بودن و کلاسها خالی و منم که تو عمل انجام شده قرارگرفته بودم و تسلیم!
اصلا نه حرفی و نه حدیثی از حقوق شد و نه صحبتی از تحصیلات و چیز دیگری.
مدرسه برای چهار پنج هفتهٔ آخر سال دنبال مبصر
میگشت و نه معلم.
منم اون بدبختی بودم که دنبالش بودن.
«خوشتیپ سر زبون دار مودب قد بلند دانشگاه تهران تحصیل کرده»
اینا هندوونههایی بود که زیربغلم میذاشتن.
اما در عمل فقط حکم درِ باغ سبز داشت!
پشت این تعریفها جهنمی بود عجیب!
فرعیات: یادم میاد یه روز داشتم سر خیابون تاکسی
سوار میشدم که برم مدرسه. صبح بود و سرد. زمستون هم بود. یه همسایه داشتیم به اسم «کله پنجشنبه»! (کربلایی پنجشنبه)!
حالا چرا و به چه دلیل پنجشنبه، نمیدونم. البته اینو میدونم که پنجشنبه بهدنیا اومده بود. خواربار فروشی داشت. (اون موقعها کسی نمیگفت سوپر! سوپر فقط یه چیز بود)
مثل خود پنجشنبهها مهربون بود.
روی شیشه نوشابه حساس بود. خیلی! چندتا پسر داشت که همهشون آدمای خوبی بودن.
اون روز که من داشتم میرفتم مدرسه، علیشون با من سوار تاکسی شد. تو راه کلی صحبت کردیم و از باباش یاد کردیم و گذشتهها.
برگشت گفت: «دنبال یه پسر مودب خوشپوش و مثل خودت
قد بلند میگردم که بیاد پیشم کار کنه»! گفتم چه کاری؟ گفت «کاشیکاری. فقط دوغآب بریزه»!
که ایکاش رفته بودم.
شرایط کار کردن ما هم همینه. مثل همون «به یک خانم مسلط به ورد و اکسل و فتوشاپ نیازمندیم» میمونه که در آخر اون خانوم خوشگله که آمار میده رو انتخاب میکنن.
منتهی برای
استخدام ما دبیرای غیرانتفاعی فقط مینویسن «به یک نفر نیازمندیم»!
یه بارم رو یه آگهی نوشته بودن «به یک خانم ماهر نیازمندیم»!
الغرض!
تعریفات اینجوری فقط واسه خر کردن ما درست شده.
وگرنه که از ادبیات نون درنمیاد.
بریم سر اصل مطلب؛
کلاسها رو دیدم و اومدم تو دفتر.
علیمحمدی داشت تسویه حساب میکرد که بره. یه نگاهی به من کرد و گفت: «من که نتونستم از پس اینا بر بیام اما تو میتونی مادرشونو بگی بیان مدرسه»!
بگذریم.
رفت و قصه با دیگری انداخت!
حالا تو دفتر با مدیر تنها بودم و باید حرف میزدم.
گفت آقا اوکیه؟
گفتم ما هنوز حرف نزدیم! بهتر نیست که...
یه لبخند تخمی زد و گفت: برو کلاست دیر شد.
حالا دیگه بچهها سر کلاس بودن و من باید میرفتم تو دهن شیر.
خدادادیان دست منو گرفت و برد سر کلاس.
کلاس سوم مکانیک!
همون کلاسی که بچههاش علیمحمدی رو زده بودن.
وقتی رسیدیم سر کلاس، خیلی شلخته
و درهم و برهم بلند شدن و مثلا برپا!
یهو خدادادیان صداشو انداخت تو سرش و با تمام وجود داد زد «عن آقا! بلند شو! صورت ضعیف بلند شو! فاقد مدارک بلند شو»!
من فکر میکردم فامیلیشونه. نگو داره فحش میده.
حالا دیگه همه بلند شده بودن و خدادادیان با همون لحن شروع کرد: «آقا خوب گوش بده!
ما از آقای قرهباغی خواهش کردیم بیان. یعنی خیلی ازشون خواهش مالیدیم که بیان. (آدم واژهسازی بود. مثلا میگفت «تو مادر منو درآوردی». جاش تو فرهنگستان خالیه).
خلاصه که حواستون جمع باشه. همونکاری که با آقای علیمحمدی کردید رو میکنم تو دهنتون»!
حالا نگفت که به من «فنی» زدن تا
رفتم اونجا.
بعد از تلاوت این کساشیر، رفت و در کلاس رو پشتش بست.
سرم پایین بود و عرض کلاس رو میرفتم و میومدم.
وسط کلاس وایسادم و همونجوری سرم پایین بود و پرسیدم: «کی زده این مادر مرده رو؟»
جیک از کسی در نیومد.
یهو یکی گفت: آقا من زدم!
سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم. گفتم:
خوب کاری کردی! منو نزنی یه وقت؟!
یهو گفت آقا من گه بخورم. بچه ممدآباد رو کی میتونه بزنه؟
تشتکم پرید. گفتم خدایا این از کجا میدونه من از کجا اومدم؟ کلاس منفجر شد از خنده.
گفتم منو کجا دیدی گفتی؟
پسره گفت:
آقا من شما رو تو ممدآباد دیدم. گفتم کجاش؟ گفت «خیار میفروختی»
فرعیات ۲، خیارات:
بعضی دوستان میدونن که کار اصلی من کشاورزیه. اصلا بابام کشاورز بوده و داداشام و ...
بهترین خیاری که تو منطقه تولید میشده رو من میکاشتم. پونزده سال تو تابستون روزی پانصد کیلو خیار رو در عرض دو ساعت میفروختم. دسترنج خودم بود و عشق میکردم با کشاورزی.
کاست و برداشت صیفیجاتی که به عمرتون ندیدید و یا کمتر دیدید یا خیلی دیدید.
تا دو سال پیش که نابود شدم تو کشاورزی. حالتون خراب نشه.
بعدا ادامه میدم...
القصه که ما رو مثل خیار فروخت.
گفتم: «کشاورزی هنره و هنرمند قدر بیند و بر صدر نشیند» که دیدم دروغه. کشاورز بدبخته. کشاورز بیچارهس. کشاورز خودشه و خدایی که تخمشم نیست که تخم کشاورز به بار میشینه یا نه!
حالا دیگه یخ کلاس آب شده بود و مار فسردهٔ کلاس سوم مکانیک از گرمای حرفهای
ما داشت جون میگرفت.
دفتر کلاس رو باز کردم و شروع کردم به حضور و غیاب و پرسیدن این که «پدرت چهکارهس».
من مدارس زیادی درس دادم و به یمن حدیث «یارو توی هیچ مدیری نمیره»، بیشتر از دو سال جایی دووم نیاوردم. به جز یه مدرسه که «دکتر حسابی مهرشهر» بود.
اول سالی عادت دارن معلما که
از شغل پدر دانشآموزا باخبر بشن. نه اینکه محض اطلاع صرف باشهها! نه.
مثلا تو اگر بدونی که فلان دانشآموز باباش پزشکه، یا پلیسه یا قاضیه و یا ... این میتونه به روند آموزش کمک شایان کنه. چجوری؟
مثلا با عرق میگیرنت، دانشآموزی که باباش پلیسه، فرداش بیست
میگیره. ارتباطش یه چیز غیرقابل وصفیه.
اما تو کار و دانش البرز این داستانا نبود. پدرا شغلشون چیزی نبود که به کار اون دسته از عزیزان بیاد
بنا و مکانیک و ... اینا بودن. چندتا هم زندونی.
اصلا دانشآموزا برا درس خوندن اونجا نبودن. برای نرفتن خدمت اونجا بودن که بتونن یه سال بیشتر
کار کنن و شکم خونواده رو سیر کنن.
حضور غیابم که تموم شد، یه نفر از ته کلاس گفت: «آقا ده میدید قبول شیم؟»
گفتم آخه ده چرا؟ بخون که بیشتر بگیری!
گفت «آقا ما تا الان پنج بیشتر نگرفتیم»
خندیدم و گفتم پنج؟؟
ازش خواستم اگه برگهای پیششه بیاره که ببینم چی
نوشته که پنج بهش دادن.
برگه رو آورد و دیدم امتحان بینش و معارفه و گرفته «بیست و پنج صدم»!
سرم رو آوردم بالا و گفتم بیست و پنج صدم؟؟؟؟
شروع کردم به خوندن برگه. (برگهش رو یادگاری نگه داشتم و به محض اینکه برم خونه میذارمش اینجا)
رسمه که اولین سوال آزمونهای معارف و دینی، اینجوری
معنی آیهٔ (یا حدیث) زیر را بنویسید.
حالا اینجوری بود سوال
«کما ارسلنا فیکم رسولا منکم»
که قرار بوده معنی اینو بنویسن.
چی نوشته بود؟
«رسول از خودمان است» و بیست و پنج صدم رو از همین سوال گرفته بود.
خندیدم و برگه رو ازش به یادگار گرفتم.
وقتی دید خوشم اومده ازش، شروع کرد به
حرف زدن.
گفتم از کجا میای؟ گفت «مالک اشتر»!
از طایفهٔ محترم «حسین نخود» بود.
(برید خودتون ببینید که حسین نخود کیه و مالک اشتر حصارک کجای ایرانه)
یعنی میخوام بگم که کیا تو کلاس من بودن.
همین که کلاس شروع کردن به مسخره کردن مالک اشتر که یهو برگشت گفت: «آقا حالا خوبه کلا پنجاه
تومن فرقمونه» که بزرگوار به نرخ کرایه ماشین حساب کرد. یعنی به میزان کورس ماشین شما طبقهٔ اجتماعی رو تعریف کنی، نشان از بصیرتته.
یه ربعی گذشت و ازشون خواستم که کتابهاشون رو باز کنن.
وقتی ازشون خواستم که بگن کدوم صفحه هستن، با تعجب دیدم که هنوز فرجهٔ ترم اول رو هم پر نکردن
ازشون خواستم کتابها رو ببندن و به خدا توکل کنن.
آخه من چجوری باید صد و پنجاه صفحه رو تو پنج هفته درس بدم؟ مگه جنگه؟ چه خبرتونه؟
تصمیم گرفتم سوالات رو بهشون بگم و سر آزمون هم بهشون برسونم و الباقی کلاس رو به ایرج و عبید بگذرونم تا حداقل نونی که میبرم حلال باشه.
بهترین کلاس
طول دوران تحصیلم بود. از هر معلمی بخوای خاطره بگه برات، نمیاد بگه که «یه کلاس داشتم نمرههاشون بیست بود و انضباطشون تاپ بود و مودب بودن و ...»
مثلا میاد میگه: «یه مدرسهای بود تو شاهین ویلای کرج ...»
ما هم خاطراتمون ورد زبون معلمامونه.
بدون اینکه بدونیم و یادمون باشه!
تمت!
Share this Scrolly Tale with your friends.
A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.
