Mohammadsadegh Shahbazi محمد صادق شهبازی Profile picture

Jul 11, 2021, 36 tweets

بعد چندسال رفته بودم دیدنش روی ویلچر داشت غذا میپخت. گفتم حاجی داری با اقای جنتی رقابت میکنی. (حاج حیدر نود سال و اقای جنتی نود و دو سال داشت) گفت ولا اول انقلابم اقای جنتی همینجوری بود ریشاش سفید، ولی بیست سانت بلندتر. کُچِک مِره ولی تموم نِمِره. گفتم حاجی با این شرایط غذا درست

میکنی من چندسالی که خانه‌نشین بودم، آشپزی نمیکردم. اینقدر ناراحت شد از این حرف که هی میگفت مگه چهارتا مرغ و سیب زمینی و مرغ و پیاز روی گاز گذاشتن کار داره که دو سه بار حرفهای دیگرش را خورد و این را گفت بعد یک ربع نشده بیرونم کرد. برایش ادم جدی بودن مهم بود در همه‌چیز زندگی.

خیلی وقت پیش رفته بودم به حاج حیدر رحیمپور سر بزنم. از درس پرسید. گفتم دارم مختصر المعانی میخوانم. گفت اینجوری قران را نمیفهمی. مطول بخوان. گفتم حاجی در سیستم رایج همین را هم نمیخوانند. دقت پیرمرد در اهمیت تاکیدش به بلاغت را وقتی فهمیدم که کتاب پنج سال پیشم را دوباره ویرایش کردم.

خیلی از نسل ما عدالتخواهی را اول دهه هشتاد از روی نامه‌های حاج حیدر شناختند. لبه تیغ، پرده افکند عروس بهروز، خرفتها، کرخت‌ها و خائنان. نامه‌هایی از نفر چهارم انقلاب مشهد که درفضایی که فقط یک جناح بد بود، سوال مقابل همه مدعی‌ها میگذاشت و جهت دیگری را در انقلاب نشان میداد. خانه‌اش

هم مرکز جوانان پای کار بود و او برای حرکت پدری میکرد. جلوی انحراف را هم میگرفت. لبه تیغ و پرده افکند را که منتشر کرد هفتادوهفت گروه دانشجو و طلبه گفتند هرچه از این نامه‌ها میزنی اسم ما را هم بزن. حاجی البته تا چندسال با امضایشان نامه میداد که بچه‌ها گفتند تشکلها چرخش نیرو کردند.

تلویزیون پانزده سال پیش در نقد مدیریت صداوسیما بحثهای جدی کردم که با خودکاری که وسط بحث از دستم پرت شد معروف شد. تمام نشده بود زنگ زده بود به محسن اسلامزاده که بگو شهنازی (جوری که مرا صدا میکرد) زنگ بزند. تشکر کرد و روی موضوع سکولار نکردن رسانه با جداکردن شبکه قران دست گذاشت

به محسن گفته بود بگو شهنازی زنگ بزنه. گفت یه زمین در مشهد دارم که مستاجر تبدیلش کرده به فروش نستله. ان موقع اول دهه هشتاد تازه کمپین تحریم کالاهای صهیونیستی را جدی کرده بودیم. گفت از جاهای مختلف ایران بگو با تلفن ثابت بهش زنگ بزنن که بره. خودم هم زنگ زدم. طرف را ادب کرد.

کسی تعریف میکرد مقامات نظام جمع بودند. یکی از مقامات عالی وقت قوه قضاییه داشت بیرون میرفت. بلند با ادبیات خاصش گفته بود پرونده‌های روی میزت به خدا رسید. جوری گفته بود که میگفت اقا که نقد به نظام را جدی میکیرد، این دفعه جدی زد زیر خنده. البته ان بنده خدا با عصبانیت بیرون رفته بود.

میگفت دوره طلبگی با محمدرضا حکیمی مشغول مباحثه سر روایتهایی که هر صد سال یک مُجَدِّد دین می‌اید بودیم. من میگفتم منم حکیمی میگفت خودش. گفتیم اولین نفری که امد اوست. سید جوانی امد گفتیم ما میگفتیم ماییم توافق نشد، تو انی. او هم به شوخی تایید کرده بود. او سید علی خامنه‌ای بود.

به محسن گفته بود بگید شهنازی زنگ بزنه. بیانیه نوشته بود علیه جهاد کشاورزی. مصلی همایشی با سخنرانی رحیمپور پسر در جمع کشاورزان بود. داد آنجا توزیع کنیم. با صالح مفتاح رفتیم. امنیتیها ازمان گرفتند. شاکی شد که ضعیف شده‌اید و بی‌عرضه. حزب جمهوری هم که این شد به امام نوشتم تعطیلش کن.

متنهایش را میداد به ما در مردم توزیع کنیم و حسن رحیمپور به مقامات بدهد. به رییس جمهور خاتمی داده بود. خاتمی گفته بود همه متنهایشان را از پایین میدهند برسه بالا شما از بالا میدهی برسه پایین! حسن اقا با ان قاطعیت مشهدی حاج حیدر را شدید احترام میکرد. البته باهم مباحثه جدی هم داشتند.

شانزده ساله بود و تیم ملی کشتی. برای بازی تهران بودند. عکس گاندی را دیده بود و توضیحاتش جذبش کرده بود. گفته بود مو میخوام گاندی بشُم. اردو را ول کرده بود و برگشته بود مشهد و حوزه. مجتهد بود ولی لباس نمی‌پوشید.

از طلبگی تا بعد اجتمهاد از وجوهات استفاده نمیکرد و کشاورزی میکرد تا ده سال پیش خودش با سن بالا سر زمین میرفت. تجربیاتش از تلاشهای بیگانه و داخلی در نابودی کشاورزی را کتاب کرد تلخترین نوشته من. برای اینکه همه بخوانند با قیمت پایین و صرفه جویی در حاشیه و... چاپش کرد.

بعد پانزده خرداد با شیخ مجتبی قزوینی امده بودند قم دیدن امام. وسط بحث اشکال کرده بود. امام گفته بود مشکل از خراسان است. بعد هم ملاطفت کرده بود و هدیه‌ای مالی به او داده بود.

مشرب فلسفیش موافق قرائت نظام نبود. برای اصلاح نظام نقدهای تند میکرد ولی مصلحانه. هیچ وقت رابطه‌اش با نظام و اقا قطع نشد. او که تهران می‌امد دیدن اقا میرفت و اقا که مشهد بالعکس. یک دفعه بچه ها در خانه‌شان نشیته بودند گفته بود متبرک شدید. سیدعلی خامنه‌ای دیروز اونجا نشسته بود.

کتابی نوشته بود در نقد شورای عالی انقلاب فرهنگی. داده بود به اقا. میگفتند آقا نگاه کرده بود شناسنامه ندارد. به شوخی گفته بود فلانی مجوز این را نگرفتی. او هم به شوخی جواب داده بود این کارها دروغنیه! البته بعدا مجوز ان کتاب صادر شد.

به عنوان انجمن طلاب و دانشجویان مشهد مقدس بیانیه‌های تندی میداد. پرسیده بودند اینها کیند؟ گفته بود طلابش من و حسنیم. دانشجویانش حبیب و حامد! سه تا از بچه‌هایش. ولی در اصل او بود و انبوه جوانان مشتاق مشهد و سراسر کشور.

هر سری میرفتیم بیانیه‌هایش را میداد تا بلند بخوانیم. خوب که میخواندیم میگفت معلومه کتابخوانی. تپق هم که میزدیم تکه می‌انداخت. نامه‌هایی که تا وقتی سرحال بود قطع نمیشد. امربه معروف و نهی ازمنکر برایش جدی بود. واقعا جوان نود ساله بود. برخلاف پبرمردهای بیست‌وچندساله محافظه‌کار

خانه‌اشان از دهه‌های دور مرکز انقلاب بود. خیلی بحثهای شریعتی انجا ضبط شد. جلسات شریعتی پدر و کانون نشر حقایق دینی. مباحثات گروههای مختلف‌. این شد که ازچنین خانه‌ای امثال پسر شهیدش حسین و زبان گویای اسلام حسن رحیمپور بیرون امد. مقابل قرائت سنتی از دین الهیات انقلابیگری تولید میکرد

مسجد کرامت را خیلیها فقط به امام جماعتش میشناسند. اما او هم با چند نفر دیگر کارهای پشت صحنه مسجد را در طول اقا اداره میکرد. جوری که به قول خودش صهیونیستها بدون دیده شدنشان با دنیا میکنند. برای این کارها برنامه داشت.

نمیخواهم حاج حیدر روی تخت بیمارستان باشد. او حق پدری سیاسی و اجتماعی به گردن خیلی جوانها که هیچ نسل اول و دوم انقلاب دارد. دعا میکنم زودتر از بیمارستان مرخص شود و حاج حیدر را دوباره به همانگونه که هست ببینیم قلبی جوان که سن بالا و سه سرطان مختلف و هیچ سدی متوقف نمیکند.

گفت خواندن بینوایان واجبه. برای اینکه توجهمان را بیشتر کند گفت نماز اول وقت مستحبه. بعد که داشتیم میرفتیم بیرون گفت نرید بگید حیدر گفته نماز نخوانید!

دزد امده بود خانه کفش بدزدد مچش را گرفته بود و زنگ زده بود پلیس. بعد گفته بود این بدبخت همان ژان‌والژان است. از فقر دزدی کرده. پول بهش داده بود و ولش کرده بود برود. دزد تا مدتها بعد هی امده بود و باز او بهش پول داده بود.

بهش گفتم چرا فلانی که دوست و هم‌مشرب شماست با نطام بد است. گفت واسه اینکه خله و عقل درست و حسابی نداره. سال فتنه هم به یکی از رفقای چپ کرده‌اش نامه نوشته بود که ماهواره را از خانه‌ات بیرون کن که حقایق را درست ببینی.

همیشه شجاع بود. چه مقابل رژیم شاه چه برای اصلاح نظام. دوره‌ای که حزب‌اللهیها شعار میدادند مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است نقدهای تند مینوشت. بخاطر نقد کلانتری وزیر کشاورزی هاشمی چشم‌بسته و دست‌بسته برده بودندش اداره اطلاعات مشهد ولی عقب نکشیده بود. میگفتند هروقت زنگ میزد روزنامه صبح

مهدی نصیری که در دوران مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است کانون اصلی انتقادی حزب‌اللهیها بود، اول چند دقیقه فحشهای عمیق به کسانی که گوش میدادند می‌داد و بعد کارش را میگفت. این شجاعت اما عاقلانه بود، هر کار تند و افراطی و غلط به اسم انقلابیگری میدید معترض میشد.

اوائل که احمدینژاد مواضع خوب داشت از او حمایت جدی میکرد و مدام پیغام میفرستاد. اما قبل از اینکه خیلیها بفهمند تغییر مواضع را فهمید. میگفت پیغامهایی که به او میدهم به او نمی‌رسد.

نظم برایش خیلی مهم بود. هشت صبح قرار بود اردوی جنبش سخنرانی کند. وقتی رسیده بود بچه‌ها داشتند تازه بیدار میشدند. قهر کرده بود و برگشته بود.

میگفت اگر خودم و زنم مریض نبودیم، میرفتیم جاهایی مثل افریقا و در چندسال همه را مسلمان و مبارز میکردیم. این را وقتی میگفت که لگنش شکسته بود با سه تا سرطان دست‌وپنجه نرم میکرد، اما نشکسته بود، چشمش را به افقهای دوردست بسته بود.

همیشه در موضعگیری‌ها به مبانی برمیگشت. نشان میداد خیلی حرفهای محافظه‌کارانه که به‌اسم دفاع از نظام و انقلاب گفته میشود با عقاید شیعی، اسلامی، انقلابی و مبانی نظام مخالف است. تحلیل سیاسی صرف نمیکرد همین بود که مدام ارجاعاتی به مذهب مخطئه و تفاوتش با انحرافات عقیدتی در بحثهایش بود.

هشتادوهشت باهم صحبت میکردیم، نگران نتیجه انتخابات و اردوکشیها بودم. گفت شماها نخبه‌اید و با روشنفکرها را میبینید، من ولی با مردم عادی دم‌خورم، نگرانی‌تان بیجاست. هفتادوشش هم من از تعامل با همین مردم عادی کارگر و کاسب و کارمند و کشاورز و... فهمیدم ماجرا به سمت دیگری میرود.

معارفی بود ولی موافق عقل، مدام به متن رجوع میکرد ولی اخباری نبود و متوجه اسرائیلیات بود متنی هم در همین چهازچوب در نقد روایات بحار مخصوصا باب سما‌ء والعالم داشت. این اختلاف مبانی اما مثل بعضی او را به رویارویی با نطام نکشیده بود. بین تفاوت نطر علمی و پایبندی و التزام جمع کرده بود

از اصلاح انحرافات درون‌دینی دور نبود. همیشه میگفت خیلی از مسائل و سوالاتی که به فتوا تبدیل شده ساخت انگلیسیها است. مثلا اینکه قلیان نوکش طلا باشد یا نه را مثال میزد که ما را سر کار برده‌اند باید ادبیات دینی و نحوه تخاطب با مردم پالایش شود.

با ان سن بالا همیشه یا درحال خواندن بور یا نوشتن. مطالعات، او را از پیگیری اخبار باز نمیداشت. همیشه هم تحلیل داشت‌. موتور پیگیری و تحلیلش از جوانها هم جلوتر بود. از او جا میماندیم. یادم است سر سفارت دانمارک تهران و دمشق و بیروت میگفت این برنامه دشمن برای متهم کردن محور مقاومت است

در خانه در اتاقی که جلسات را برگزار میکرد، کلی جعبه گذاشته بود همانجا هم گیاه میرویاند و وسط بحث به تناسب گریز میزد به تولید و کشاورزی و شنونده جوان انقلابی را به این چیزها ارجاع میداد. ادم مخاطب او هم دغدغخ دین و فرهنگ پیدا میکرد، هم عدالت هم تولید و کشاورزی هم جهان اسلام.

در یک جلسه‌ای بحث جدی ارایه کرده بودیم و سروصدا ایجاد شده بود و محافظه‌کارها مشغول فحش دادن بودند. بهش گفتم به نطر شما کارمان درست بود یا نه؟ گفت دانشجو نباید درباری باشه. باید حرف جدی بزنه.

Share this Scrolly Tale with your friends.

A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.

Keep scrolling