mmehdi (محمد مهدی) Profile picture
I stand tall, I fall, I get up

May 15, 2023, 53 tweets

داستان تصادف من:
اول بگم، نمی‌دونم دقیق چرا اینا رو‌ می‌نویسم. اما برای جلب توجه یا همچین چیزی این کار رو نمی‌کنم. برای همین و البته احساس امنیت بیشتر هم اصلاً حسابم رو شخصی کردم. (پرایویت) برای نزدیکانم جسته و گریخته تعریف کردم که چی شده. اما نه با این جزییات، پیوستگی و یکجا.

خلاصه، این نوشتن بیشتر برام یه تخلیه روحیه. یه ژورنال آنلاین. یا همچین چیزی. شاید بعداً خواستم برای کسی تعریف کنم لینک این رشتو رو بهش بدم. شاید حتی کردمش به پست وبلاگم. البته براش رمز خواهم گذاشت.
بریم سر اصل داستان:

من ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ تصادف کردم. یعنی سه‌شنبه. حدود ظهر بود. با موتور تصادف کردم. دو نفر بودیم. من راننده بودم. هیچکدوم کلاه کاسکت نداشتیم.
ماشین اومد جلوم، فرمون زدم که نخورم به ماشین، کنترل موتور از دستم خارج شد، رفتم توی تیر چراغ برق!

از بیمارستان چیز زیادی یادم نیست. مورفین و پدتین می‌گرفتم. اول فقط شکستگی فمورم رو تشخیص دادن، و لخته خون روی مغز. بعد متخصص ارتوپد دیگری شکستگی کشکک زانو رو هم تشخیص داد.
همون دکتری که عملم کرد.

البته که شکستگی‌های بیشتری داشتم.
چندتا ترک توی جمجمه، شکستگی قاعده جمجمه، استخوان گونه، استخوان فک و دوتا دیگه که توی بیمارستان نفهمیدن، بعداً خودم فهمیدم و بهش می‌رسیم حالا.
همون‌طور که گفتم چیز زیادی از بیمارستان یادم نیست. جز چندتا چیز

اینکه آب میخواستم و بهم نمیدان.
یا اینکه التماس می‌کردم از درد که دکتر زودتر عملم کنه. حتی پیشنهاد می‌دادم که لپ‌تاپمو بدن دکتر تا زودتر عملم کنه. (فکر می‌کنم چهار روز به‌خاطر لخته خون روی مغزم، جرام مغز و اعصاب اجازه عمل نداده بود.)

یا همش حال دوستم، ترک نشینم، حسین رو می‌پرسیدم. نگرانش بودم. البته اون همون روز تصادف مرخص شده بود. استخون پشت چشمش یا همچین چیزی ترک خورده بود. فرستاده بودنش پیش متخصص و موردی نداشته. و رفت خونه و من بیمارستان موندم.
شانس.

بعداً برام تعریف کردن که روز تصادف، حافظه کوتاه مدتم رو از دست داده بودم و سه تا سوال رو هی می‌پرسیدم:
من کجام؟
چم شده؟
حسین چش شده؟
انقدر پرسیده بودم که داییم که نمی‌دونست داستان چیه دعوام کرده بود که چرا هی می‌پرسی.
خیلی درد داشتم و مینالیدم.

دایناسور گیاه‌خوار اومد گفت حالا قراره به پات وزنه وصل کنن و آروم‌تر میشی. یادم نمیاد واقعاً همینطور شد یا نه ولی الان که فکر می‌کنم واقعاً تاثیر داشت اون وزنه.
بعدا هم بهم گفت که درد استخوان فمور خیلی زیاده نسبت به سایر شکستگی‌ها.
دیگه چیزی یادم نیست تقریباً تا اتاق عمل.

با بی حسی عمل شدم. فکر کنم نخاعی.
با درد غیرقابل توصیفی نشوندنم و سوزن زدن یه جایی پایین کمرم.
دیگه کمر به پایین حس نداشتم. اما هوشیار بودم و صحبت دکتر و کادر اتاق عمل رو می‌شنیدم. یکی‌شون هوس کله پاچه کرده بود.
به علاوه صدای دستگاه‌هایی که شبیه کارگاه نجاری کرده بود اتاق عمل رو

قرار بود دوبار برم اتاق عمل. نمی‌دونم چی شد که دکتر هم زانو و هم فمور رو همون روز عمل کرد.
خلاصه عمل تموم شد.
از اتاق عمل که اومدم بیرون اولین چهره آشنا که دیدم سید بود. با هزار حیله احتمالاً مثل همیشه اومده بود یه اتاق که قبل از اتاق عمله و کسی رو راه نمیدن و نمی‌دونم اسمش چیه.

خون از دست داده بودم. یه واحد بلافاصله بعد از عمل بهم زدن.
اما کافی نبود. فکر کنم خون هم نداشتن یا همچین چیزی.
گفتن بگید اقوام و آشناها که A+ هستن بیان خون بدن.
داییم، سعید، چون قبلاً هم خون داده بود، آمد خون داد و دوباره یه واحد دیگه خون گرفتم.

دوتا از دوستامم (حسین و علی) که گروه خونی‌شون با من یکی بود رفته بودن خون بدن اما چون تا حالا خون نداده بودن و برای بار اول آزمایش میگیرن نرسیده بود.

این وسط یه پرانتز باز کنم، من خودم قبلاً دوبار خون داده بودم. یه بار با دوستم امیرحسین (هرکجا هست خدا یارش باد) یک بار هم با پدرم.
قبل از تصادف هم برام پیامک اومده بود از پایگاه انتقال خون و میخواستم هادی رو که پیشم بود ببرم با هم خون بدیم. که فرصت نشد.

نکته اخلاقی اینکه:
اگه بدن‌تون سالمه، شرایطش رو هم دارید حتماً برید پایگاه انتقال خون و خون بدید. ❤️

از بعد از عمل هم دو سه تا چیز یادمه که تعریف میکنم.
اول شروع توهم‌هام. مثلاً یه شب بعد از عمل، عموم پیشم بود، توهم زده بودم که کشتی کانتینر بری دارم که بارش غرق شده. وقتی به عموم می‌گفتم جدیم نمی‌گرفت و ناراحت می‌شدم.
شب‌ها خواب نداشتم.
این بی‌خوابی و توهم تا چند هفته همرام بود

۲۷ اسفند عمل شده بودم. هر شبش توی بیمارستان همون‌طور که گفتم توهم داشتم. صبح عمل دکترم اومد بالاسرم، من که یه جایی بین زمین و آسمان بودم برای مورفین یادم نیست درست، بابا برام تعریف کرد. به بابا گفته بود کشکک زانوش سه تا تیکه شده بود. به زور پین و سیم جمع کردم براش.

گفته بود حالش که بهتر شد بلند شه و وایسه روی پاش. دوباره نمی‌دونم خوابیدم یا بی هوش شدم و وقتی چشم باز کردم دیدم اتاقم رو عوض کردن. برام عصا خریده بودن. و آتل برای پام، که زانوم رو خم نکنم.
عموم اومد، بابام هم بود. آتل رو بستن تا از تخت بیارنم پایین. بار اول اومدم همین کنار تخت

روی پام یکی دو دقیقه شاید کمتر ایستادم. بار دوم سید و دانیال هم بودن. دانیال مثل همیشه برام از شعر حرف زد. حال روحم کمی بهتر شد. یه حرز امام جواد هم برام آورده بود بهم داد. دوباره از رو تخت اومدم پایین، اما این بار به یه دقیقه نکشید که بی هوش شدم افتادم.

عامل هم ضعف بود. هم پایین بودن سطح اکسیژن خون. از اینجا به بعد اکسیژن هم دائم می‌گیرفتم.
اصلاً چیز باحالی نیست این ماسک اکسیژن بچه‌ها.
پرستارها می‌پرسیدن قلیونی، سیگاری چیزی مصرف می‌کرده؟
منم می‌گفتم نه. اما خب.
دستور مرخصی رو دکتر داده بود. اما بابا راضی نمی‌شد 😂

بعد از اینکه دوتا متخصص ارتوپد و یه مغز اعصاب و یه عفونی منو دیدن و به بابا گفتن مرخصه، بابا راضی شد منو ببره خونه.
از بیمارستان هم خسته شده بودم.
حالم از اون محیط دیگه بد می‌شد.
فمور و کششکک شکسته بود و آمبولانس گرفت بابا تا بیاره منو خونه.
اینجا باز یه پرانتز باز کنم:

این آمبولانس یه تخت خاص داشت که دو تیکه بود و با کمک اون من رو از روی تخت بیمارستان گذاشتن روی تخت آمبولانس.
کاش تو بیمارستان هم برای جا به جا کردن من از روی تختم تا روی تخت سی‌ای اسکن و اتاق‌های عکس برداری از اون تخت استفاده می‌کردن. به جای اینکه از ملافه استفاده کنن.

قبل از تصادف من و آبان ۱۴۰۱ بابا رو بردم شیراز دیسک گردنش رو عمل کرد. وقتی هم اومدیم خونه، تخت خوابم رو باز کردم براش آوردم توی هال خونه که اونجا استراحت کنه.
منم که مرخص شدم تحت هنوز اونجا بود. خوابیدم جای بابا رو همون تخت توی هال.
وقتی تصادف کردم موهام بلند بود.

گذاشته بودم بلند بشه و موهام رو دوست داشتم. از توی بیمارستان نمی‌تونستم سرم رو بذارم درست روی بالشت. هی به بابا می‌گفتم موهام شکسته. رفتیم خونه موهام رو کوتاه کن.
روز دومی هم که اومدیم خونه اصرار کردم که موهام رو کوتاه کنن‌. چون شب از درد نمی‌تونستم سرم رو بالش بذارم.

موهامم کوتاه کردن. اما دوباره سرم رو که گذاشتم رو بالش همون درد اومد سراغم.
اونجا فهمیدم که این درد برای موهای شکسته نبود، برای سر شکستم بود.
یه بالش طبی برای بابا خریده بودم. که زیر گردنش بلند بود. اونو داد گذاشتم زیر سرم. با اون می‌تونستم شب‌ها بهتر بخوابم.

وقتی هم که اومدم خونه، شب‌ها خواب نداشتم. از درد خوابم نمی‌برد. مسکن هم بهم استامینوفن داده بودن. که اونم نمی‌خوردم. هی از خواب بیدار می‌شدم. توهم‌های مختلف می‌زدم، توی یک شب.
بابام میومد کنارم و باهام حرف می‌زد. تا حالم می‌اومد سر جاش و می‌فهمیدم توهم زدم.

مثلا یه شب فکر می‌کردم قطار از روی پام رد شده. با داد و گریه از خواب بیدار شده بودم و داشتم هی به بابام می‌گفتم، قطار از روی پام رد شده.
این توهم‌ها کم کم بهتر شدن. ولی تا همین چند وقت پیش صبح‌ها اولین سوالم این بود که دیشبم توهم زدم؟ اذیتتون کردم؟ نذاشتم بخوابین؟

این مدت خیلی شرمنده شدم. برای خیلی چیزا. نمی‌دونم درسته که برای اون چیزا شرمنده باشم یا نه.
از اینکه دوستام میومدن هر بار عیادتم توی بیمارستان و یه چیزی با خودشون برام میاوردن شرمنده‌ام. تا اینکه هادی دوستم دوبار از قشم اومد عیادتم. یا علی که چندبار اومد بیمارستان و بعد از اونم

هر سوالی داشتم از اون می‌پرسیدم. از اینکه دکتر چه دارویی برام نوشته تا فرستادن عکس استخونام. (علی اینترنه)
یا سید که تقریباً هر روز اومد بیمارستان.
دایناسور گیاه‌خوار که اومد.
حسین که روزای اول رسید بهم.
نمی‌دونم اینا رو چطور جبران کنم. خیلی با خودم حس شرمندگی دارم برای همه اینا.

بیشتر از همه پیش خانواده‌ام احساس شرمندگی می‌کنم. گاهی روم نمیشه نگاشون کنم. چقدر این مرد و زن اذیت شدن سر خریت من و هنوزم دارن می‌شن.
نمی‌دونم چطور می‌تونم جبران کنم. کاش خدا فرصت جبران اینا رو بهم بده؛ وگرنه حس شرمندگیه خیلی اذیتم می‌کنه.

۲ فروردین مرخص شده بودم. بیست سانت یا بیشتر بخیه رونم بود. و ده سانت یا کمتر روی زانو. باید هر روز پانسمان‌شون عوض میشد و سوزن ضد انعقاد خون بهم تزریق می‌شد.
بابا یه پرستار گرفت که بیاد خونه. طرف پسر همکارش در اومد. اونجا هم خیلی شرمنده شدم. من شده بودم این که رو تخته.

از اون روز تا ۱۷ فروردین یه کیسه دارو می‌خوردم هر روز. به قول عامو کمال: خدا یه کاری کرده بود که همه دوایی برام خوب بود.
۱۷ رفتم دوباره دکترم رو توی درمانگاه دیدم، به سوالاتم بی توجهی کرد.
فقط گفتم که دکتر دست چپم خیلی درد می‌کنه، کاش یه نگاه می‌نداختی به عکس‌های بیمارستان

رفت نگاه کرد و اومد گفت به جز پای چپش، دست چپش رو هم یه گچ نازک بگیرید.
عزیزان توی بیمارستان نگاه نکرده بودن به عکس دستم و شکستگی‌ش رو ندیده بودن.
اینطوری شد که من یا بدنی که نصفش تو گچ بود برگشتم خونه.
البته قبل از گچ گرفتن بخیه‌هامم کشیدن.

از روزی که گچ گرفتم، زندگی یکمی آسون‌تر شد. دیگه خودم می‌رفتم دستشویی.
اینکه می‌گم خودم میرفتم دستشویی رو نمی‌فهمه کسی یعنی چی مگه اینکه خودش یه مدت توی جا افتاده باشه.
هم سخته. هم نمی‌دونم خفت اوره.
یک بار جسمی سخته دو بار روحی.
یک حمام هم بعد از عمل بلاخره تونستم برم با گچ.

زندگی با گچ بهترین قسمت بود تا اینجا. البته باعث درد امروزمم همین گچه.
هم ماهیچه‌های مچ دستم خشک شده. هم ماهیچه‌های پام.
خوابیدن و زندگی هنوز سخت بود برام و هست.
ترسو بودم و این عمل ترسوترم کرد. از یه پله ۱۰ سانتی که هال رو به آشپزخونه وصل میکرد جرئت نداشتم برم بالا.

اولین بار که رفتم تو آشپزخونه، در یخچال رو خودم باز کردم. گریه کردم.
خیلی چیزا برام شده بود حسرت. هنوزم حسرت خیلی چیزا رو دارم.
مثلاً هنوز بعد از دو ماه ۴ روز سر میز نتونستم با خانواده‌ام یه وعده غذا بخورم.
وقتی داییم خونه‌مون بود ناهار خواستیم بخوریم،

از بغض اینکه نمیتونستم کنارشون باشم غذا از گلوم پایین نمی‌رفت.
این دوتا داییمم خیلی زحمت منو کشیدن.
داییم حمید مثلاً تنهایی یه کپسول بزرگ آورد خونه ما و از پله‌ها آورد بالا و تنهایی هم بردش.
گفتم ناهار، اینم بگم که از بعد از تصادف هیچ غذایی بهم مزه نکرده. جز یکی دو وعده.

تا ۱۷ فروردین پام تو گچ بود. ۱۷ام رفتم دکتر.
اول من رو فرستاد برم عکس بگیرم.
وقتی متصدی عکس‌برداری، عکسم رو که دید گفت که این جوش نخورده که.
همین جمله‌ش کافی بود که دنیا رو سرم خراب شه.
بعد اضافه کرد که البته شروع کرده به جوش خوردن استخونت.
با عکس رفتم پیش دکتر.

عکس رو دید. اجازه داد که گچ رو باز کنن برام.
واقعاً خوشحال بودم.
با یه اره شروع کرد گچ‌هام رو بریدن. یکم ترسناک بود ولی آزاد شدم از گچ.
دکتر ده جلسه فیزوتراپی نوشت و قرار شد از شنبه هفته بعد برم فیزیوتراپی.
این فیزیوتراپی عجیب‌ترین مرحله درمانه.

گچ پام رو که باز کرد. وقتی ایستادم و پام رو بالا گرفتم، حس می‌کردم چیزی به اسم مفصل زانو وجود نداره تو پام.
چجوری بگم. اینطوری بود که انگار حلی اون مفصل خالیه و فقط پوسته.
خالی خالی بود زانوم.
با خوف و رجا اومدیم خونه و دو روز استراحت کردم تا فیزیوتراپی شروع بشه.

جلسات اول فیزیوتراپی خوب بود.
سر و کارم ققط با چندتا دستگاه ساده بود.
کلا هم سه تا دستگاه بیشتر برای من استفاده نمی‌شه.
اولی یه استیمولاتور ساده‌ست.
اینطوری که توی عکس میبیند وصل می‌کرد به پای من و شک برقی بهم میداد.
اینکه چیکار می‌کنه هم توی توییت بعدی می‌نویسم.

"استیمولاتور ویا تحریک‌کننده الکتریکی یکی از رایج‌ترین و قدیمی‌ترین روش‌های درمانی در فیزیوتراپی است که در آن از جریان‌های الکتریکی برای تحریک اعصاب، تقویت ماهیچه‌ها، افزایش گردش خون و کاهش درد استفاده می‌شود."
لینک پایین اطلاعات بیشتری داره: novinmed.com/product/stimul…

دستگاه بعدی که استفاده می‌کنه برای من، استفاده می‌کنن اسمش وکیومه.
این شکلیه که توی تصویر می‌بینید.
این دستگاه ترکیب دستگاه قبلی با مکش هست. یعنی هم برق داره هم با استفاده از فشار منفی، باعث افزایش گردش خون میشه.

دستگاه بعدی که استفاده می‌کنم هم کامپرشن هست.

کامپرشن این شکلیه بچه‌ها. باد میشه و به ماهیچه‌هات فشار میاره. این که من گذاشتم برای پا هست برای اعضای دیگه هم داره.

زنگ تفریح:
این کامپرشن سبک‌ترین و بی‌دردترین دستگاهه تقریبا، اما هیچ خارخاسکی این طوری با خوشحالی تو فیزیوتراپی که من میرم اقلا ازش استفاده نمی‌کنه:

خلاصه این جلسات سبک گذشت و تموم شد.
از جلسه سوم یا چهارم بود فکر میکنم. فیزیوتراپم گفت بشین لبه تخت و پات آویز کن.
جلسه اول و دوم که آویز بود ولی مثل چوب. اصلاً هم نمی‌شد. اصلاً.
جلسه دوم شاید مثلاً یکم خم شده بود. که فیزیوتراپم دوباره گفت الان دیگه اینطوری بیشتر از این خم نمیشه.

خب باید چیکار کنیم؟
وزنه. به مچ پام وزنه می‌بست که اسمش کاف بود. ویت کاف. (ویت به معنی وزن)
از یه سبکش شروع کرد.
البته من می‌نویسم سبک اما همون سبک اشک منو در میاورد.
خیلی دوست داشتم بگم آره قوی بودم و فیلان.
ولی همیشه هم قوی نبودم.

خیلی از جلسه‌ها مثل دختر بچه‌ها گریه کردم از درد و داد زدم.
چند جلسه‌ای هم دلم نمی‌خواست بیام. یا دلم میخواست فرار کنم.
ولی خب فرار نکردم و ادامه دادم و الان هم که دارم اینا رو می‌نویسم جلسه بیست و دوم فیزیوتراپیمه.
و زانوم کم کم داره خم میشه.

۶ ام همین ماه ( خرداد) بعد از بیست جلسه فیزیوتراپی رفتم دکتر.
نمی‌دونم توی توییت‌های قبلی گفتم یا نه. اما بعد از بیست جلسه توی حالت نشسته روی صندلی زانوم ۱۵ درجه حدود بدون وزنه خم میشه. با وزنه هم حدود ۸۰ تا.
خوبی این ویزیت آخر این بود که دکتر بهم اجازه داد با عصا راه برم.

یعنی نهایت پنجاه درصد وزنم رو بذارم روی پای چپم که شکسته و با کمک عصا ادای راه رفتن در بیارم.
بهش میگن four point gait. مثل عکس زیر.
دکتر البته یاد نداد چطوری اینطوری با عصا راه برم. یا چطوری پنجاه درصد وزن رو فقط بندازم روی پای شکسته‌م.
توی اینترنت سرچ کردم و تقریبا یاد گرفتم.

از آخرین روزی که راه رفتم هفتاد روز می‌گذره. خیلی دلم برای راه رفتن تنگ شده. خیلی خیلی. این دو روز که اینطوری با عصا راه میرم حالم بهتره. ولی تاثیری توی میزان دلتنگیم برای راه رفتن نگذاشته.
دلتنگ راه رفتنم.
گاهی میرم توی اپلیکیشن Samsung health و چارت راه رفتنم رو نگاه می‌کنم.

ادامه دادن و جا نزدن این روزا خیلی سخته برام. مخصوصا تو فیزیوتراپی.
چند مدت قبل دایناسور گیاه‌خوار بهم ویدیوی لحظه دارچین شکوری رو گفت ببینم.
از اون موقع هر وقت می‌خوام زیر وزنه‌ها کم بیارم اونو یادآوری میکنم به خودم. که جوک رو تا آخر بگو
از اینجا ببینید:
aparat.com/v/Z1S6q

Share this Scrolly Tale with your friends.

A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.

Keep scrolling