👨🏼‍💻نوید Profile picture
Jun 16 13 tweets 4 min read Twitter logo Read on Twitter
۱/ چند وقت پیش بابا رو با «دیوار» آشنا کردیم، تا الان فقط از سر رودربایستی خودمونم نذاشته واسه فروش، دیگه همه‌چی رو می‌ذاره دیوار. سیخ کباب تا توالت‌شور. ولی خب، روحیه ساده‌دلانه پدر، مادرای ما با این فضای وحشی اینترنت که سازگار نیست، واسه همین ماجرای دیشب پیش اومد. عرض می‌کنم.
۲/ بابا زنگ زد عصبانی که «رییسِ این دیوار بی‌ناموس کیه؟» گفتم «شما بفرما چی شده، تا من بگم رییسش کیه». من‌من‌کنان گفت «یه کفش گذاشتم واسه فروش معلوم نیست این شماره رو دادن دست کی، زنگ می‌زنن گه‌خوری می‌کنن من نمی‌فهمم چی میگن». خب، من فهمیدم چی شده، حالا چطور بهش توضیح مي‌دادم؟
۳/ گفتم «بابا، چه کفشی گذاشتی، چی نوشتی آخه واسش؟» مکثی کرد گفت «اصول‌ دین می‌پرسی؟ یه جفت کفش از این صندلا گذاشتم، با جعبه‌، نوشتم فروش با هماهنگی از قبل». خندیدم گفتم «بابا، کفش تو دیوار نمي‌ذاره آدم عادی که.» عصبانی‌تر شد که «پس ببرم سر قبر پدرم بفروشم؟» بحث و منحرف کردم.
۴/ گفتم «بگو زنگ می‌زنن چی می‌گن؟» پوزخندی زد که «صبح یکی زنگ زده، میگه شما هماهنگیشو می‌کنی؟ میگم بفرما. می‌گه این پشت و جلوش بازه دیگه؟ میگم‌ قربون، صندل پشت و جلوش بازه دیگه،‌ داری می‌بینی. می‌گه شنیدن کی بود مانند دیدن، گفتم خب، حالا خریداری؟ گفت بیا واتس‌آپ عکس بده».
۵/ «رفتم براش فرستادم، میگه نه، کفش نه، اونو بده. گفتم مرد حسابی اون چیه؟ قطع کرد.» دو، سه تا فحشی پروند و ادامه داد که «باز یکی زنگ زده با مکانه دیگه؟ می‌گم مکانِ چی؟ میگه جعبه گذاشتی آخه. میگم آقا جعبه کفشه دیگه، آره اگه تو شهر شما به جعبه میگن مکان، آره این کفش مکانم داره.»
۶/ از خنده نشستم آرنجمو گاز زدم. گفتم «بابا، بازم زنگ زدن؟ اگه زدن بگو همه‌شو.» گفت «ماجرا چیه؟ تو سر کار گذاشتی منو؟» گفتم «من که گه بخورم، ولی اول شما کامل بگو»، گفت «یه زنه‌ام زنگ زده که توی فروش باشما همکاری کنم؟ می‌گم خانم، نفت دریای برنت شمال نیست که، کفشه، همکاری چی؟»
۷/ «عشوه‌ میاد که نه، گفتم شاید بخوای همکار شیم، می‌گم این کفشه آخش رفته اوخش مونده، من کفاشی ندارم که همکاری کنی، برو دنبال زندگیت. میگه خاک بر سرت اینکاره نیستی. خاک بر سر خودت زنیکه خر، اینو خیلی بخرن ۱۰۰ تومنه، بیام ۵۰ تومنشم بدم به تو؟ مگه کونمو گاز زده؟ عنتر.» گفتم خب، خب.
۸/ یه نفس تازه کرد گفت «یه پسره‌ام زنگ زده، میگه من اولین بارمه، مشکلی نیست؟ میگم پسر، تو تا حالا پابرهنه راه می‌رفتی؟ میگه چطور؟ میگم خب بالاخره میری خلا دمپایی که پات کردی، اینم مثل همونه. میگه متوجه نمی‌شم؟ گفتم بابا ما جوون بودیم دنیا رو می‌گشتیم، شماها یه صندل پاتون نکردین.»
۹/ «برگشته میگه اون قدیما راحت بود، فضاش بود، الان دست‌وبال ما خالیه، نه جایی، نه مکانی، هیچی. گفتم آقا صندل پوشیدن جا می‌خواد؟ دست و بال می‌خواد؟ ۱۰۰ تومنه قیمتش. چی بگه خوبه؟» گفتم به خدا که نمی‌دونم. گفت «برگشته می‌گه حالا اینقدر ارزونه درست حسابی هست؟ میگم بابا چرم طبیعیه.»
۱۰/ «می‌گه با اینش آشنا نیستم. میگم با چی؟ با چرم؟ پسر توی غار زندگی کردی؟ نه با صندل آشنایی، نه چرم، صبح‌بخیر قهرمان، خسته نباشی. پسره هرهر می‌خنده میگه حالا ایشالله اینبار می‌کنیم یاد می‌گیریم. می‌گم چیو می‌کنی؟ میگه صندلو، میگم صندل و می‌پوشن. نکنه گرفتی ما رو؟ قطع کرد.»
۱۱/ بابا گفت انقدر آخرش اعصابش خرد شده که دیگه تماساشو جواب نداده، یهو یادش اومد یکی براش مسیج داده «جلو، عقب با هم چند؟» گفتم جوابشو نده تا بگم. سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم. با توضیح من هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد. «چی؟ یعنی منظورشون اینه؟ گه به ریختتون بیاد، گه به این ممکلت».
۱۲/ گفتم «اون پسره‌‌ واسه همین به نظرت گیج و گنگ میومده، منظورتون با هم فرق داشت». گفت «اون پسره گه خورد با جد و آبادش، اخه ادم می‌ره تو دیوار دنبال خاک بر سری بگرده؟ خب سوزاک می‌گیری بچه.» انقدر این مرد مهربونه نگران سوزاک یه غریبه‌ام هست. مساله که براش شفاف شد افتاد به خندیدن.
۱۳/ صداشو آورد پایین گفت «اون زنه رو بگو، می‌گفت همکاری کنیم. عجب دنیایی...» قطع کردیم و قرار شد دیگه هر چیزی رو نذاره دیوار.

پیش خرید کتاب «جفت‌پا»: zarinp.al/506024
خرید کتاب خدمت خاله جان: zarinp.al/503105
خرید کتاب در تهران غرق شدیم: zarinp.al/496102

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with 👨🏼‍💻نوید

👨🏼‍💻نوید Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @navidmanam

Jun 15
۱/ پسری بود ساکت و بی‌آزار. ته کلاس می‌نشست، کاری به کسی نداشت،‌ درون خودش گشت‌وگذار می‌کرد. چشم‌هایی داشت غمگین. آخرین سال دبستان بودیم و سه روز تعطیلی در پیش بود. همه در انتظار پایان مدرسه بودیم، زنگ که خورد همه با شور و شوق کیف و کتاب را جمع کردیم. حتی او هم خوشحال بود.
۲/ تعطیلات که تمام شد برگشتیم مدرسه. همه بودند، جز همکلاسی مغموممان. آن روز و روز بعد و روز بعدترش هم پیدایش نشد. روز چهارم، معلممان وارد کلاس شد. غصه از سر و رویش می‌چکید. چشم‌هاش موج‌موج درد بود. خبر داد که همکلاسی‌مان که با پدر و مادرش راهی سفر بوده، در جاده تصادف کرده‌اند.
۳/ پدر، مادر و تنها خواهرش در تصادف از دنیا رفته‌اند. تنها کسی که زنده مانده هم اوست. معلممان بغضش شکست. همکلاسی‌مان یک چشمش را هم از دست داده بود. کلاس شد سکوت، شد چشم‌درد. خبر دادند که فردا تمام کلاس را برای ملاقات به بیمارستان می‌برند. می‌خواستند دلگرمی باشیم برای دوستمان.
Read 10 tweets
Jun 3
۱/ این مرد از همون زمان شانس نداشت، روز اول فوتش آدما می‌افتادن دنبال تفریح و راه و روشی که تعطیلاتشون رو پر کنن. منی که ۱۴ خرداد سال ۶۸ تازه یک سال و سه‌ ماهم بوده پام کشیده می‌شه به یکی از همین برنامه‌ها. گناه نکرده‌شم پای مامان و بابام، من که یه چسه‌بچه لای پتو بودم. Image
۲/ بابام یه‌ لنگه جوراب به پاش بوده که تلویزیون می‌گه «انالله و انا الیه راجعون»، معلوم بوده که کار تعطیله دیگه. همون یه لنگه جورابم می‌ندازه اونور که «خب، چه کنیم؟» قدیما سطح تفریحات بندگان خدا خیلی پایین بوده، ولی دلشون خوش بوده، واسه همین مامانم می‌گه بریم ویدیو کرایه کنیم.
۳/ حالا توی این بدبختی کی ویدیو کرایه می‌ده؟ آقا، خبر مرگتون کاش یه ویدیو رو واسه این ملت باقی می‌ذاشتین که من اون بلا سرم نیاد. اینور زنگ بزن، اونور زنگ بزن، یه رفیقی می‌گه آقا بیا ویدیوی من و ببر، یه ده تام فیلم ترسناک و هندی‌ام رسیده. معضل بعدی، چطوری برن ویدیو رو بیارن؟
Read 19 tweets
Jun 1
۱/ عمو وسطی من مردک لنگ‌دراز، بی‌عقل، با بهره هوشی کم و سرجمع آدم بی‌مصرفی بود. بابام می‌گفت این داداش ما عقلش کف پاهاشه. کلا زندگی واسه این الدنگ شوخی بود، چیزی که بدترش می‌کرد این بود که فقط تو زندگی خودش نمی‌رید، شعاع ریدنش گسترده بود. قشنگ طوری رقیق می‌رید که همه جا پخش شه. Image
۲/ از بخت بد این عمو فکر می‌کرد باید من رو سر هر کاری که می‌کنه و هر جایی که می‌ره همراه ببره. می‌گفت «عموی جوون داشته باشی همینه، کیف دنیا رو می‌کنی، با من بچرخ خوب حال کنی»، برو درتو بذار تورو خدا. گاهی همراهش وسط ماجرایی می‌افتادم که دلم می‌خواست های های گریه کنم.
۳/ مثلا عن‌آقا عاشق دختر همسایه شده بود، یه نامه سراسر عشق و گه‌خوری نوشته و داده بود دست من که برو در خونه‌شونو بزن، دختره اومد بیرون نامه رو بده دستش. می‌گفت تو شَل و پَلی دلش می‌سوزه ازت نامه رو می‌گیره. منم خر، رفتم در زدم، یه دختری اومد جلو در نهایت زشت‌رویی. نامه رو دادم.
Read 20 tweets
May 27
۱/ بابابزرگم «سحر خیز» نبود، «سحر شَق» بود. اینطوری که ۵ صبح چنان سرحال و آماده بود که انگار ۱۱ ظهره. وقتی قرار بود با خدا بیامرز کاری انجام بدی می‌سپوختت. فرقی نمی‌کرد چه کاری، چه کار اداری چه خرید خونگی چه اسباب‌کشی، برای همه‌اش سحر اقدام می‌کرد. بنده‌خدا دشمن خواب آسوده بود. Image
۲/ ۲۰ سال پیش بود که ما گرفتار اسباب‌کشی شدیم. قرار بود خونه‌مون و بازسازی کنیم، باید وسایل رو چند ماهی می‌بردیم یه خونه دیگه. مدیریت اسباب‌کشی و بازسازی رو کی عهده گرفت؟ بابابزرگم. خدایا، این چه غلطی بود ما کردیم؟ قرار شد یه جمعه‌روزی وسایل رو جمع کنیم. پنجشنبه شب کپیدیم.
۳/ هنوز هوا نیم‌تاریک بود دیدیم یکی انگشتش رو گذاشته روی زنگ و بر نمی‌داره. همه‌ کورماکوری و چشما خمار، کرخت، گیج. بابام از خواب پاشد نیم‌خیز نشست که «یا حضرت عباس، کی اومده؟» مامانم گفت «بدو، زنگ سوخت». بابام دست به دیوار و پاهاش گیر لای تشک و پتو رسید به آیفون. بله؟
Read 22 tweets
May 25
۱/ خاله شهین ۸ سال بعد از ماجرای ماه‌‌عسل، ما رو دعوت کرد ویلای جدیدش. ویلای جدیدش دیگه فکستنی و گه‌گرفته نبود. استخر و جکوزی داشت. منم یه بچه جکوزی‌ندیده بودم که از ذوق جکوزی اختصاصی حاضر بودم چشمم رو به حضور عتیقه‌خانم ببندم. یه روز، از همون سر میز ناهار گفتم من و ببرید جکوزی. Image
۲/ همون سر میز گفتم «بابا، بریم جکوزی». مامان گفت «الان غذا خوردی، حالت بد می‌شه، بشین حالا بعد از ظهر می‌ری». هیچوقت این حرفا توی کت من نمی‌رفت، وقتی کرمم می‌گرفت دیگه نمی‌شد کاری کرد. بند کردم که «ما که تهران جکوزی نداریم، می‌خوام برم جکوزی». آخه چُس‌وزن تورو چه به جکوزی؟
۳/ دیگه داشت می‌رفت که آبروریزی بشه. امیر چمبه‌ام(نوه خاله‌شهین) از اونور در اومد که «منم می‌خوام برم استخر». بالاخره یه جا این فوک دریایی به درد خورد. بابام گفت برو دوباره مایو رو بکن تنت بریم. از جا جستم و باز مایو پوش راهی استخر و جکوزی شدیم.
Read 15 tweets
May 8
۱/ بابام نقاشه، بابابزرگمم نقاش بود، بابای‌بابابزرگمم همینطور، شغل آبا و اجدادی. توی خاندان من نقاش نیستم، حمالم. حمال کلمات. یه بار می‌خواستم برم لقب نقاش رو از شناسنامه‌ام بردارم، گفت «تو گه خوردی»، منم برنداشتم. تازه ۱۶-۱۷ سالم بود که تب کاری بار آوردن بچه افتاد به جون بابام. Image
۲/ تابستون بود. گفت حالا که مدرسه نداری صبح زود بیدار شو بریم سر ساختمون. بابام از اون آدماییه که معتقد بود «روزی رو صبح پخش می‌‌کنن»، وقتی ازش پرسیدم «اونایی که شب‌کارن هوا می‌خورن و کف می‌رینن؟» گفت صبح پا می‌شی می‌ریم سر کار زرم نمی‌زنی. قبول کردم، که البته نمی‌شد قبول نکرد.
۳/ کله سحر لباس پوشیدم. ماشین و روشن کرده بود و تو حیاط منتظر. تا اومدم سوار شم گفت «اینا چیه پوشیدی؟ مگه داریم می‌ریم رقاص‌خونه؟»، برو لباس کار بپوش. برگشتم رخ‌وروده‌ترین لباس ممکن و پوشیدم. سوار شدیم. یه کارگری داشت محسن‌نام. صبحا می‌رفت دنبالش. پسر خوب و سربه‌زیر و گیجی بود.
Read 18 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Don't want to be a Premium member but still want to support us?

Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal

Or Donate anonymously using crypto!

Ethereum

0xfe58350B80634f60Fa6Dc149a72b4DFbc17D341E copy

Bitcoin

3ATGMxNzCUFzxpMCHL5sWSt4DVtS8UqXpi copy

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!

:(