How to get URL link on X (Twitter) App
۲/ تا اومد جلو چنان زد زیر گوشم که تا نافم تیر کشید. گفت «مگه اینجا دلقکخونهاست؟ این چه مدل موییه؟» گفتم «آقا، مدل کچل»، گفت «بلبلزبونم هستی»، گفتم «به خدا خود سلمونیه گفت کچله»، گفت «این سنده رو چرا گذاشتی جلو کلهات؟ اسب تکشاخی؟» گفتم «آهان آقا اینو میگین. این مال خودشه».
۲/ این شتوشیلنگای غولپیکر رو دو وجب اونورتر خونهمون هوا کرده بودن. وقتی داشتن میساختن همه میپرسیدن این دول پیچپیچیا چیه؟ میگفتن براتون پارک آبی میسازیم. برامون عجیب بود چون کسی واسه پایینشهریا از این کار خارجیا نمیکرد. فوقش واسهمون دور چشمهعلی رو کثافتزدایی میکردن.
۲/ زن و شوهر جزو سنگینوزنای ایران بودن. شوهرش کون داشت اندازه عقب پژو ۲۰۶، خانمه همه چی رو با نون میخورد تا سیر شه؛ نونخامهای رو میذاشت وسط لواش و گاز میزد. بابام به شوهره میگفت علیغول، به قول بابام وقتی بچه رو آوردن خونه ما باباش گفت: بچهغولمون به دنیا اومد.
https://twitter.com/navidmanam/status/1763789441515049441۲/ پشتسرش یه یارو چُسخندهکنان و پیلپیلیزنان اومد تا وسط راهرو، گفت «سلام به همه»، پرستار با اخم نگاهش کرد از جا بلند شد، به آمبولانسیه گفت «شما برو مریضتو بیار»، آمبولانسیه یواش گفت «مریضم همینه»، پرستار چشماش چهارتا شد که «این اووردوزیه؟» آمبولانسیه دهنشو کج کرد چشمک زد.


۲/ وقتی میخندید یعنی میخواست واسه بار صدوچندم تعریفش کنه. میگفت «مادرم که رفت شوهر کرد به من برخورد، گفتم گورباباتون، سیزده سالم بود، شبونه از باکو فرار کردم، چپیدم تو کشتی، اومدم انزلی. صبح رسیدم. بارون میاومد عین شاش خر. منم گرسنه، رفتم یه قهوهخونه، تاریک، نمور».
۱۶/ تا چشم رو هم بذاریم یه پسگردنیام زد به اون ریغونه که «تو به زور قاشق دست میگیری، میخوای با بیل منو بزنی». همسایهها اومدن به جدا کردن. اون سه تا افتادن به «ما معذرت میخوایم، گه خوردیم، اقا بذار بریم». رانندهه دماغش یه نیمچه خونی اومد و تموم شد. نشستن تو ماشین.
https://twitter.com/realbardia/status/1684582871783145473۲/ چون در حوزه استارتآپ ایران و تهوتوی این شرکتا و آدما و سرمایهگذارا و مدیرا و همه آمدهها و رفتههاش جز گه هیچی جاری نیست. هر آدمی سالمیام که بود از بس انگشت به کونش کردن که گذاشت و رفت. ماجرا اینه وقتی یه استارتآپ یا شرکتی توی ایران بزرگ و موفق میشه لاشخورا حمله میکنن.
۲/ بابام یه لنگه جوراب به پاش بوده که تلویزیون میگه «انالله و انا الیه راجعون»، معلوم بوده که کار تعطیله دیگه. همون یه لنگه جورابم میندازه اونور که «خب، چه کنیم؟» قدیما سطح تفریحات بندگان خدا خیلی پایین بوده، ولی دلشون خوش بوده، واسه همین مامانم میگه بریم ویدیو کرایه کنیم.