Hossein Ghatib حسین قتیب Profile picture
May 29 8 tweets 28 min read Read on X
بخشی از نخبگان سیاسی ایران هنوز تصوّر می‌کنند که می‌توان با منطق برجامی، یعنی امتیازدهی محدود در برابر رفع بخشی از فشارها، با آمریکای ترامپ وارد معامله شد. آنان مذاکرات غیرمستقیم در پاکستان را فرصتی برای مهار بحران می‌بینند و گمان می‌کنند اگر ایران بخشی از برنامه هسته‌ای خود را تعلیق کند، واشنگتن نیز در برابر آن به کاهش تحریم‌ها، تضمین‌های امنیّتی یا نوعی توافق پایدار تن خواهد داد. امّا این نگاه یک خطای بنیادین دارد: آمریکای ترامپ، آمریکای اوبامّا نیست.
در چارچوب امپراتوری نوین، واشنگتن دیگر در پی مدیریت اختلافات از طریق سازوکارهای حقوقی و دیپلماتیک نیست. منطق حاکم بر سیاست خارجی ترامپ، منطق معامله­ی برابر نیست؛ منطق تحمیل، تسلیم، تحقیر و تبدیل قدرت نظامی و اقتصادی به ابزار باج‌گیری ژئوپلیتیک است. ترامپ نه‌تنها از زبان مذاکره­ی متعارف فاصله گرفته، بلکه با ادبیات تهدید، تسلیم و نابودی سخن گفته است. وقتی رئیس‌جمهور ایالات متّحده از ایران پرچم سفید می‌خواهد، این دیگر زبان توافق نیست؛ زبان دیپلماسی قهری است.
پذیرش مسیر پاکستان از سوی ایران را باید در همین چارچوب فهمید. ایران به این مسیر وارد شد نه به دلیل اعتماد به قواعد قدیم، بلکه به دلیل فشار یک تهدید تمدّنی. تهدید ضمنی به استفاده از نیروی ویرانگر علیه ایران، از جمله تهدید هسته‌ای، دستگاه تصمیم‌گیری ایران را با وضعیتی مواجه کرد که در آن ردّ کامل مسیر دیپلماتیک می‌توانست بهانه لازم را برای تشدید فوری در اختیار امپراتوری بگذارد. بنابراین پاکستان به یک کانال اضطراری تبدیل شد؛ کانالی برای خرید زمان، مدیریت شوک، جلوگیری از اجماع فوری علیه ایران و فهمیدن این پرسش که آیا هنوز امکان معامله‌ای حداقلی وجود دارد یا نه؟
امّا خطر دقیقاً همین‌جاست. در چنین وضعیتی، مذاکره می‌تواند از ابزار مدیریت بحران به ابزار فرسایش قدرت ایران تبدیل شود. هر امتیاز یک‌جانبه از سوی ایران، اگر با اهرم بازدارنده همراه نباشد، نه به توافق پایدار، بلکه به مرحله بعدی فشار منتهی می‌شود. زیرا هدف طرف مقابل حلّ یک اختلاف نیست؛ هدف، حذف یک بازیگر نافرمان از معادله­ی منطقه‌ای است. در منطق امپراتوری نوین، ایران نه یک طرف مذاکره، بلکه یک استثنا، یک مزاحم و یک نمونه تنبیهی برای دیگران است.
بنابراین مسیر برجامی در شرایط جدید، در بهترین حالت نوعی خودفریبی راهبردی است و در بدترین حالت، مسیری لغزنده به‌سوی تسلیم تدریجی. مذاکره، اگر بدون اهرم، بدون بازدارندگی، بدون توان تحمیل هزینه و بدون تضمین اجرایی باشد، دیگر دیپلماسی نیست؛ تبدیل به فرایند مدیریت‌شده­ی خلع قدرت می‌شود.1👇
در سوی مقابل، جناحی قرار دارد که بر مقاومت حداکثری و تشدید متقابل تأکید می‌کند. منطق این جناح روشن است: اگر دشمن فشار را افزایش دهد، ایران نیز باید هزینه‌ها را بالا ببرد تا دشمن وادار به عقب‌نشینی شود.
این منطق در سطح روانی جذاب است. با فرهنگ مقاومت، غرور ملّی و تجربه­ی تاریخی ایران سازگار به نظر می‌رسد. امّا از منظر نظریه­ی بازدارندگی، سه نقص مهلک دارد.
نخست، عدم تقارن قدرت. دردی که ایران می‌تواند به آمریکا وارد کند، چه از طریق حمله به پایگاه‌های منطقه‌ای، چه از طریق فعّال‌سازی نیروهای متّحد منطقه‌ای، چه از طریق اختلال در امنیّت انرژی و تنگه هرمز، با سطح تخریبی که آمریکا می‌تواند علیه ایران اعمال کند قابل مقایسه نیست. آمریکا می‌تواند زیرساخت‌های حیاتی، شبکه­ی انرژی، ارتباطات، بنادر، فرودگاه‌ها، مراکز فرماندهی و ساختار اقتصادی ایران را هدف قرار دهد. مهم‌تر از آن، در فضای جدیدی که ترامپ ساخته، حتی تهدید هسته‌ای نیز دیگر صرفاً امر ناممکن یا غیرقابل تصوّر نیست.
دوم، تشدید نامتقارن می‌تواند علیه خود ایران ائتلاف‌سازی کند. هر اقدام پرهزینه ایران در منطقه، به‌ویژه در خلیج فارس، تنگه هرمز یا از طریق نیروهای متّحد، می‌تواند همان بهانه‌ای را به واشنگتن بدهد که برای ساختن ائتلاف بین‌المللی علیه ایران نیاز دارد. در سیاست بین‌الملل، قدرت فقط توان نظامی نیست؛ توان روایت‌سازی نیز هست. اگر ایران به‌گونه‌ای عمل کند که در افکار عمومی جهانی به‌عنوان عامل بی‌ثباتی انرژی، تهدید کشتیرانی یا آغازگر تشدید معرفی شود، دشمنان بالقوه می‌توانند متّحدان بالقوه ایران را نیز به اردوگاه خود بکشانند.
سوم، و مهم‌تر از همه، معمای تشدید بدون بازدارندگی هسته‌ای است. بالا رفتن از نردبان تنش در برابر دو قدرت اتمی، آمریکا و اسرائیل، بدون برخورداری از چتر هسته‌ای یا ظرفیت بازدارنده معتبر، از منظر نظریه­ی بازدارندگی نوعی حرکت به‌سوی نقطه شکست است. کشوری که فاقد بازدارندگی نهایی است، سقف بسیار پایینی برای تشدید دارد. به محض آنکه طرف مقابل تهدید وجودی یا هسته‌ای را فعّال کند، کشور فاقد چتر نهایی ناچار به عقب‌نشینی می‌شود، مگر آنکه آماده­ی نابودی کامل باشد.
در دوره‌ی پیشین، ایران می‌توانست این خلأ را با عمق استراتژیک منطقه‌ای جبران کند. امّا آن عمق تا حد زیادی تضعیف شده است. شبکه پیرامونی ایران تا سال ۲۰۲۳ بخشی از بازدارندگی غیرمستقیم ایران بود؛ امروز آن شبکه زیر ضربه، نفوذ، فرسایش و فشار دائمی قرار دارد. تنگه هرمز نیز، چنان‌که گفته شد، اهرم فشار است، نه بازدارندگی نهایی. بنابراین ایران نمی‌تواند با تکیه صرف بر ابزارهای پیشین، به همان نتایج پیشین برسد.
پس نه مذاکره بی‌اهرم راه نجات است، نه تشدید بی‌چتر. مسئله اصلی ایران بازسازی معماری بازدارندگی است؛ معماری‌ای که بتواند هم حمله­ی دشمن را پرهزینه کند و هم راه مذاکره برابر را باز کند.
هدف نهایی این راهبرد روشن است: تبدیل ایران از یک هدف آسان به معمایی غیرقابل‌حل برای امپراتوری نوین ترامپ؛ معمایی که تنها راه خروج از آن، مذاکره‌ای برابر باشد.
2👇
چرا خطر حمله هسته‌ای یا تهدید هسته‌ای علیه ایران جدّی است؟
در نظم لیبرال پس از جنگ سرد، استفاده از سلاح هسته‌ای امری تقریباً مطلقاً ممنوع، نامشروع و غیرقابل تصوّر تلقی می‌شد. تابوی هسته‌ای فقط یک قاعده حقوقی نبود؛ یک هنجار تمدّنی بود. امّا در عصر امپراتوری نوین ترامپ، بسیاری از تابوهای پیشین یکی‌یکی فرو می‌ریزند.
ترامپ حاکمیت کانادا، پاناما و گرینلند را با زبان مالکیّت، معامله و تصاحب به سخره گرفت. همین منطق، در حوزه امنیّتی نیز عمل می‌کند: حاکمیّت دولت‌ها دیگر اصل مقدّس نیست؛ دارایی قابل معامله است. وقتی حاکمیّت یک کشور می‌تواند به دارایی راهبردی تقلیل یابد، چرا تهدید به نابودی کامل یک کشور نافرمان تابو باقی بماند؟
تهدیدهای مستقیم و غیرمستقیم ترامپ علیه ایران، از جمله زبان تسلیم، نابودی و اجبار، نشان می‌دهد که واشنگتن در حال عادی‌سازی نوعی دیپلماسی قهری حداکثری است. در این چارچوب، تهدید هسته‌ای نه الزاما به‌عنوان آخرین ابزار دفاعی، بلکه به‌عنوان ابزار فشار، ارعاب و وادارسازی به تسلیم به کار گرفته می‌شود.

1. فروپاشی تابوی هسته‌ای
تابوی هسته‌ای بر دو پایه استوار بود: هزینه اخلاقی استفاده از سلاح هسته‌ای و هزینه راهبردی پاسخ متقابل. امّا در برابر کشوری که فاقد چتر هسته‌ای است، پایه دوم غایب است. اگر هزینه اخلاقی نیز در ذهن رهبران امپراتوری نوین بی‌اهمیّت شود، آنگاه بازدارنده اصلی فرو می‌ریزد.
در چنین وضعیتی، حمله­ی هسته‌ای یا تهدید معتبر به آن، دیگر از منظر امپراتوری یک جنایت مطلق نیست؛ می‌تواند به‌عنوان اقدام قهریّه­ی پیشگیرانه، نمایش قدرت و بازتنظیم نظم منطقه‌ای توجیه شود. این همان نقطه‌ای است که ایران باید آن را با جدیّت ببیند.

2. ایران به‌مثابه درس عبرت برای دیگران
در منطق امپراتوری نوین، حمله یا تهدید هسته‌ای علیه ایران فقط برای حذف یک دشمن نیست. هدف بزرگ‌تر، ارسال پیام به جهان است: هر کشوری که بخواهد از زیر چتر امنیّت ی آمریکا خارج شود و به بازدارندگی مستقل بیندیشد، با نابودی روبه‌رو خواهد شد.
این پیام فقط خطاب به تهران نیست. خطاب به سئول، توکیو، ریاض، آنکارا، قاهره و هر بازیگر دیگری است که ممکن است به این نتیجه برسد که جهان پسالیبرال بدون سلاح هسته‌ای ناامن است. اگر ایران، به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای مستقل، زیر فشار هسته‌ای تسلیم شود یا نابود گردد، پیام روشن خواهد بود: هسته‌ای شدن نه بیمه بقا، بلکه حکم اعدام است.
از این منظر، هدف امپراتوری، توقّف موج هسته‌ای شدن از طریق اقناع نیست، بلکه از طریق رعب است. امپراتوری نیازی ندارد همه را هدف بگیرد؛ کافی است یک بار با خشونت مطلق عمل کند تا دیگران خود به نظم امنیّتی آمریکا بازگردند.

3. خلأ چتر هسته‌ای بر فراز ایران
مشکل بنیادین ایران این است که فاقد بازدارندگی گسترده است. چین تعهّد دفاع هسته‌ای به ایران نداده است. روسیه نیز در بهترین حالت، شریک تاکتیکی و موازنه‌گر مقطعی است، نه ضامن راهبردی. ایران نه عضو یک پیمان دفاعی هسته‌ای است، نه زیر چتر بازدارندگی یک قدرت اتمی قرار دارد.
در نتیجه، ایران از نگاه محاسبات امپراتوری، هدفی است که می‌توان علیه آن تهدید وجودی اعمال کرد، بی‌آنکه ترس از پاسخ هم‌سطح وجود داشته باشد. این خلأ، قلب آسیب‌پذیری راهبردی ایران است.
3👇
بازدارندگی نهایی، از گزینه مطلوب آزمایش محدود تا گزینه جایگزین چتر هسته‌ای و ابهام­پلاس
مسئله اصلی ایران در برابر تهدید تمدّنی ترامپ، بازگرداندن بازدارندگی نهایی است. بدون بازدارندگی نهایی، ایران می‌تواند هزینه ایجاد کند، امّا نمی‌تواند دشمن را از تصور پیروزی بازدارد. موشک، پهپاد، نیروهای متّحد منطقه‌ای، جنگ نامتقارن و تنگه­ی هرمز همگی ابزار فشارند، امّا هیچ‌کدام به‌تنهایی جایگزین بازدارندگی هسته‌ای نمی‌شوند.
از منظر راهبردی، بهترین و مؤثرترین حالت آن است که ایران خود به بازدارندگی نهایی برسد. یعنی ایران پس از یک آزمایش محدود، اعلامی و کنترل‌شده­ی هسته‌ای، بلافاصله وارد فاز انجماد و مذاکره شود. منطق این گزینه روشن است: ایران نه باید وارد مسابقه­ی تسلیحاتی نامحدود شود، نه باید از موضع بی‌دفاع مذاکره کند. یک آزمایش محدود، اگر با دکترین روشن دفاعی، اعلام عدم استفاده نخست، سقف‌گذاری بازدارندگی، آمادگی برای راستی‌آزمایی مرحله‌ای و پیشنهاد مذاکره­ی فوری همراه شود، می‌تواند معادله را به‌طور بنیادین تغییر دهد.
در چنین سناریویی، ایران پس از آزمایش اعلام می‌کند که هدفش جنگ، توسعه­ی نامحدود زرّادخانه، تهدید همسایگان یا صدور بحران نیست؛ هدف، پایان دادن به تهدید نابودی تمدّنی و ایجاد بازدارندگی حداقلی است. سپس تهران می‌تواند پیشنهاد دهد: انجماد کامل در سطح بازدارندگی حداقلی، عدم انتقال فناوری هسته‌ای به دیگران، عدم استقرار خارجی، اعلام دکترین دفاعی و ورود فوری به مذاکره برای رفع تحریم‌ها و دریافت تضمین‌های امنیّتی الزام‌آور.
این گزینه از نظر نظری بهترین گزینه است، زیرا بازدارندگی را از سطح ابهام، نیابت و احتمال، به سطح واقعیت راهبردی منتقل می‌کند. دشمن دیگر با پرسش «آیا ایران می‌تواند؟» روبه‌رو نیست؛ با واقعیت «ایران توانسته است» مواجه می‌شود. از آن لحظه به بعد، مذاکره دیگر مذاکره میان یک قدرت هسته‌ای و یک دولت بی‌چتر نیست؛ مذاکره با بازیگری است که هزینه نابودی آن غیرقابل محاسبه شده است.
امّا اگر این گزینه به دلایل فنی، امنیّتی، فقهی، عملیاتی، سیاسی، یا به دلیل باز بودن آسمان ایران و خطر حمله­ی پیش‌دستانه ممکن نباشد، آن‌گاه ایران نباید به وضعیت بی‌دفاع بازگردد. در این حالت، گزینه جایگزین فعّال می‌شود: ترکیب چتر هسته‌ای کره شمالی با ابهام هسته‌ای پلاس.
این گزینه دوم جایگزین اضطراری است، نه گزینه­ی مطلوب نخست. قیاس من بین این دو گزینه، تیمّم بدل از غسل است! تفاوت این دو باید روشن باشد. بازدارندگی مستقیم ایرانی معتبرتر، مستقل‌تر و پایدارتر است. چتر کره شمالی و ابهام هسته‌ای پلاس مبهم‌تر، پرریسک‌تر و وابسته‌تر به اراده­ی بازیگران دیگر است. امّا اگر ایران نتواند یا نخواهد خود به بازدارندگی نهایی برسد، ترکیب این دو می‌تواند خلأ روانی و راهبردی را تا حدّی پر کند.
بحث درباره چتر هسته‌ای برای ایران را نباید به‌عنوان اقدامی عجیب، افراطی یا خارج از منطق منطقه‌ای فهمید. واقعیت این است که تقریباً همه بازیگران مهم پیرامون ایران یا خود دارای بازدارندگی هسته‌ای‌اند، یا زیر چتر هسته‌ای و امنیّتی یک قدرت بزرگ قرار دارند، یا در حال نزدیک شدن به ترتیباتی هستند که کارکردی مشابه چتر امنیّتی دارد. پاکستان خود یک قدرت هسته‌ای است. اسرائیل بازدارندگی هسته‌ای بومی دارد. ترکیه عضو ناتو است و در چارچوب بازدارندگی هسته‌ای آمریکا و ناتو تعریف می‌شود. گزارش‌های راهبردی نیز همچنان به حضور تسلیحات هسته‌ای تاکتیکی آمریکا در اینجرلیک در چارچوب اشتراک هسته‌ای ناتو اشاره می‌کنند.
در خلیج فارس نیز روند مشابهی در جریان است. عربستان سعودی در سال ۲۰۲۵ پیمان دفاعی راهبردی با پاکستان امضا کرد؛ پیمانی که اگرچه صراحتاً از سلاح هسته‌ای نام نمی‌برد، امّا از نظر سیاسی و راهبردی سایه‌ای از بازدارندگی پاکستانی را بر امنیّت سعودی می‌اندازد و بسیاری آن را دارای «سایه هسته‌ای» دانسته‌اند. قطر نیز پس از حمله اسرائیل به دوحه، تضمین امنیّتی آشکارتری از سوی آمریکا دریافت کرد؛ فرمان اجرایی کاخ سفید تصریح می‌کند که هر حمله مسلحانه به قلمرو، حاکمیت یا زیرساخت‌های حیاتی قطر تهدیدی علیه صلح و امنیّت آمریکا تلقی می‌شود. امارات هم در سال‌های پس از توافق‌های ابراهیم، به‌ویژه در حوزه امنیّتی و دفاعی، به اسرائیل نزدیک‌تر شده است و این نزدیکی در فضای جدید منطقه‌ای کارکرد بازدارنده پیدا می‌کند، حتی اگر به معنای چتر هسته‌ای رسمی نباشد.
در چنین منطقه‌ای، غیرمشروع دانستن تلاش ایران برای کسب نوعی چتر بازدارنده، استدلالی دوگانه و نابرابر است. اگر عربستان می‌تواند با پاکستان ترتیبات دفاعی بسازد، اگر قطر می‌تواند تضمین امنیّتی مستقیم از آمریکا بگیرد، اگر ترکیه زیر چتر ناتو قرار دارد، اگر اسرائیل خود بازدارندگی هسته‌ای دارد، و اگر امارات به سمت ترتیبات امنیّتی نزدیک‌تر با اسرائیل حرکت می‌کند، ایران نیز حق دارد درباره پایان دادن به وضعیت بی‌چتری خود بیندیشد. مسئله ایران نه میل به جنگ، بلکه رفع عدم تقارن خطرناک امنیّتی است.
البته پاکستان نمی‌تواند منبع چتر هسته‌ای ایران باشد. اسلام‌آباد به عربستان نزدیک است، با آمریکا کانال‌های امنیّتی و اقتصادی دارد، و در معادله چین، خلیج فارس و غرب نقش موازنه‌گر بازی می‌کند. چتری که از پاکستان گرفته شود، از همان آغاز فاقد اعتبار سیاسی خواهد بود، زیرا پاکستان حاضر نیست برای ایران وارد تقابل راهبردی با آمریکا، عربستان یا حتی اسرائیل شود. در حالت ایده‌آل، ایران باید بتواند بازیگری را پیدا کند که یا با آمریکا در خصومت مستقیم و ساختاری نباشد و بتواند چتری کم‌هزینه‌تر و مشروع‌تر عرضه کند، یا اگر چنین گزینه‌ای در دسترس نیست، دست‌کم بازیگری باشد که به دلیل تقابل پایدار با آمریکا، تهدید واشنگتن را جدّی گرفته و حاضر باشد در سطح اعلامی و بازدارنده هزینه بپردازد. در شرایط فعلی، یافتن چنین بازیگری دشوار است؛ و همین دشواری است که گزینه کره شمالی را، با همه ضعف‌ها و پیچیدگی‌هایش، به یک امکان اضطراری قابل تأمل تبدیل می‌کند.
در این چارچوب، چتر هسته‌ای کره شمالی نباید به‌عنوان محبت ایدئولوژیک فهمیده شود؛ باید به‌عنوان معامله راهبردی فهمیده شود. ایران باید چیزی عرضه کند که برای پیونگ‌یانگ ارزش بقا داشته باشد: غذا، انرژی، کمک‌های بشردوستانه، همکاری فناورانه و مسیرهای تنفّس اقتصادی. در برابر، کره شمالی باید اعلام کند که هرگونه حمله هسته‌ای یا تهدید وجودی علیه ایران را تهدیدی علیه ثبات راهبردی آسیا و صلح شبه‌جزیره کره تلقی می‌کند و حق پاسخ قاطع را برای خود محفوظ می‌دارد.
بله. بخش کره شمالی را می‌توان قوی‌تر و منسجم‌تر کرد، بدون اینکه فقط به «غذا، نفت، فناوری پهپادی» محدود بماند. بهتر است آن را به‌عنوان بسته پیشنهادی ایران به کره شمالی: از کمک موردی تا معامله­ی بقا نامگذاری کرد.
چتر هسته‌ای کره شمالی، اگر قرار باشد حتی در سطح اعلامی و بازدارنده معنا پیدا کند، با چند محموله­ی غذا یا چند امتیاز محدود خریداری نمی‌شود. پیونگ‌یانگ باید احساس کند که ورود به چنین معامله‌ای برای بقای رژیم، کاهش انزوای راهبردی، افزایش منزلت بین‌المللی و تقویت قدرت چانه‌زنی‌اش در برابر آمریکا، چین، روسیه و کره جنوبی ارزش واقعی دارد. بنابراین ایران باید بسته‌ای چندلایه طراحی کند؛ بسته‌ای که نه فقط نیازهای فوری کره شمالی، بلکه دغدغه‌های ساختاری آن را هدف بگیرد.
نخستین سطح این بسته، امنیّت غذایی و انسانی است. کره شمالی دهه‌هاست با مسئله مزمن کمبود غذا، آسیب‌پذیری کشاورزی، محدودیت واردات، فرسودگی زیرساخت‌های روستایی و فشار تحریم‌ها روبه‌روست. ایران می‌تواند در سطح سیاسی پیشنهاد کند که در چارچوبی کنترل‌شده، کمک‌های غذایی، دارویی، نهاده‌های کشاورزی، تجهیزات پزشکی و همکاری‌های بشردوستانه را به بخشی از معامله تبدیل کند. برای پیونگ‌یانگ، این نوع کمک فقط اقتصادی نیست؛ به ثبات داخلی و کاهش فشار اجتماعی نیز مربوط است.
سطح دوم، انرژی و فرآورده‌های حیاتی است. کره شمالی برای بقای صنعتی، حمل‌ونقل، کشاورزی و ارتش خود به انرژی نیاز دارد. ایران، به‌عنوان کشوری دارای منابع انرژی، می‌تواند پیشنهاد همکاری در حوزه­ی انرژی، فرآورده‌های نفتی، تعمیرات زیرساختی، قطعات صنعتی و تجهیزات غیرنظامی را در قالب یک بسته­ی بلندمدت مطرح کند. این بخش باید با آگاهی کامل از هزینه‌های حقوقی و تحریمی طراحی شود، امّا از نظر راهبردی روشن است که انرژی یکی از معدود اهرم‌هایی است که برای پیونگ‌یانگ ارزش فوری و ملموس دارد.
سطح سوم، همکاری فناورانه غیرهسته‌ای و غیرمتعارف نیست، بلکه همکاری صنعتی و دفاعیِ قابل کنترل است. ایران و کره شمالی هر دو تجربه­ی طولانی در بقا زیر تحریم، مهندسی معکوس، تولید بومی، اقتصاد محاصره، صنایع دوگانه، پدافند، پهپاد، جنگ الکترونیک، موشک‌های متعارف، سامانه‌های اخلال و شبکه‌های زیرساختی مقاوم دارند. این حوزه می‌تواند به‌صورت کلی و سیاسی در بسته همکاری تعریف شود، امّا باید مراقب بود که این همکاری به انتقال بی‌مهار فناوری حسّاس یا ایجاد اجماع جهانی تازه علیه ایران تبدیل نشود. هدف ایران نباید ورود به ماجراجویی تسلیحاتی بی‌قید باشد؛ هدف، ایجاد یک رابطه بازدارنده، کنترل‌شده و هزینه‌ساز برای دشمن است.
سطح چهارم، منزلت دیپلماتیک است. کره شمالی فقط به غذا و انرژی نیاز ندارد؛ به رسمیّت شناخته شدن به‌عنوان بازیگری جدّی نیز نیاز دارد. ایران می‌تواند از طریق هماهنگی سیاسی، رایزنی‌های رسمی، دیدارهای سطح بالا، حمایت از حق امنیّتی کره شمالی در برابر تهدید آمریکا و وارد کردن پیونگ‌یانگ به یک گفت‌وگوی بزرگ‌تر آسیایی، به کره شمالی چیزی بدهد که برای رژیم‌های منزوی بسیار مهم است: منزلت. در سیاست بین‌الملل، منزلت گاهی خود یک کالای راهبردی است. پیونگ‌یانگ اگر احساس کند که در حال تبدیل شدن از یک دولت منزوی به یک بازیگر مؤثر در موازنه­ی ضدتهدید است، انگیزه بیشتری برای ورود به چنین معامله‌ای خواهد داشت.
سطح پنجم، تنوّع‌بخشی به وابستگی خارجی کره شمالی است. پیونگ‌یانگ بیش از حد به چین وابسته است و از این وابستگی نگران است. روسیه نیز برای کره شمالی مهم است، امّا رابطه با روسیه تابع جنگ اوکراین و نیازهای تاکتیکی مسکو است. ایران می‌تواند برای کره شمالی یک مسیر سوم محدود امّا مفید باشد: نه جایگزین چین، نه جایگزین روسیه، بلکه شریک مکملّی که امکان مانور راهبردی پیونگ‌یانگ را افزایش می‌دهد. این برای کره شمالی ارزش دارد، زیرا رژیم‌هایی که در انزوا زندگی می‌کنند، از هر روزنه‌ای برای کاهش وابستگی یک‌جانبه استقبال می‌کنند.
سطح ششم، هم‌افزایی سیاسی در برابر تهدید وجودی آمریکاست. ایران و کره شمالی هر دو با یک مسئله مشترک روبه‌رو هستند: آمریکا می‌خواهد حقّ تهدید نهایی را برای خود حفظ کند. برای پیونگ‌یانگ، حمایت از ایران فقط لطف به تهران نیست؛ دفاع از اصل بازدارندگی دولت‌های غیرغربی در برابر تهدید آمریکاست. اگر آمریکا بتواند ایران را با زبان نابودی تمدّنی و تهدید هسته‌ای به تسلیم بکشاند، پیام آن به کره شمالی نیز روشن خواهد بود: هیچ سطحی از مقاومت سیاسی، اگر فاقد پشتوانه بازدارندگی معتبر باشد، امنیّت نمی‌آورد. پس پیونگ‌یانگ می‌تواند این معامله را نه صرفاً کمک به ایران، بلکه دفاع از منطق بازدارندگی خود نیز ببیند.
با این حال، حدود این همکاری باید روشن باشد. ایران نباید این بسته را به مسیری بی‌مهار برای انتقال فناوری‌های حساس، نقض آشکار تعهّدات بین‌المللی یا ایجاد اجماع فوری علیه خود تبدیل کند. ارزش این طرح در ابهام بازدارنده و پیام سیاسی آن است، نه در ساختن یک ائتلاف ماجراجویانه و غیرقابل کنترل. همکاری با کره شمالی باید به‌عنوان گزینه اضطراری، مکمل و فشارساز تعریف شود؛ گزینه‌ای برای زمانی که مسیر مطلوب‌تر، یعنی بازدارندگی مستقیم ایرانی، ممکن نباشد.
بنابراین بسته ایران به کره شمالی باید فراتر از چند امتیاز اقتصادی باشد. این بسته باید برای پیونگ‌یانگ سه معنا داشته باشد: کمک به بقا، افزایش منزلت و گسترش قدرت مانور. در برابر، ایران نیز از کره شمالی چیزی می‌خواهد که خود فاقد آن است: سایه‌ای از بازدارندگی نهایی که تهدید هسته‌ای آمریکا را از حالت یک‌طرفه خارج کند. این معامله آسان نیست، پرهزینه است و دشواری‌های داخلی و بین‌المللی فراوان دارد؛ امّا اگر مسیر نخست بسته شود، می‌تواند به‌عنوان گزینه اضطراری در محاسبات راهبردی ایران باقی بماند.
در کنار این چتر، ایران باید ابهام هسته‌ای پلاس را فعال کند. ابهام هسته‌ای پلاس یعنی اعلام این‌که ایران ظرفیت، دانش، زیرساخت و امکان عبور از آستانه بازدارندگی نهایی را دارد، امّا تصمیم نهایی تابع رفتار دشمن خواهد بود. این ابهام، در ترکیب با چتر کره شمالی، معادله را پیچیده می‌کند. آمریکا دیگر نمی‌داند تهدید نهایی از کجا فعّال می‌شود: از تهران، از پیونگ‌یانگ، یا از ترکیب مبهمی از هر دو.
ایران نباید پیش از آغاز مذاکره، ظرفیت‌هایی را که باعث نگرانی طرف مقابل و در نتیجه ایجاد اهرم مذاکره می‌شوند، به‌طور کامل واگذار کند. هدف «ابهام هسته‌ای پلاس» این نیست که ایران صرفاً ادعا کند در آستانه است، بلکه این است که ایران در هر توافق احتمالی، از وضعیت آستانه‌ای خود کاملاً خارج نشود. یعنی حتی اگر غنی‌سازی آشکار متوقّف یا منجمد شود، ایران همچنان بخشی از ظرفیت علمی، صنعتی، حقوقی، انسانی و مادّی لازم برای بازگشت‌پذیری سریع‌تر را حفظ کند. این وضعیت باعث می‌شود طرف مقابل بداند که فشار مجدّد، تهدید تمدّنی، یا نقض توافق، ایران را به نقطه صفر بازنمی‌گرداند؛ بلکه می‌تواند تصمیم ایران برای عبور از آستانه را دوباره فعّال کند. ابهام هسته‌ای پلاس به معنای تکرار شعاریِ این جمله نیست که «ایران در آستانه است». آستانه بودن فقط زمانی ارزش راهبردی دارد که سه عنصر در کنار هم حفظ شوند: ظرفیت مادّی، ظرفیت دانشی و امکان سیاسی بازگشت. اگر یکی از این سه عنصر کاملاً از میان برود، آستانه به یک ادعای تبلیغاتی تبدیل می‌شود و دیگر کارکرد بازدارنده ندارد.
معنای دقیق این طرح آن است که ایران می‌تواند در چارچوب یک توافق، بخشی از فعالیت‌های آشکار و تنش‌زا را متوقف یا منجمد کند، امّا نباید به‌گونه‌ای خلع ظرفیت شود که بازگشت‌پذیری راهبردی خود را از دست بدهد. انجماد قابل قبول، انجمادی است که بحران را کاهش دهد، امّا ایران را از وضعیت آستانه‌ای بیرون نبرد. ایران می‌تواند سطحی از توقّف، نظارت، شفاف‌سازی مرحله‌ای یا محدودسازی را بپذیرد، امّا نه به‌گونه‌ای که مواد، دانش، نیروی انسانی، زیرساخت صنعتی و ظرفیت تصمیم‌گیری ملّی به‌طور کامل از دست برود.
تفاوت اصلی میان «انجماد خلع‌کننده» و «انجماد بازدارنده» در همین‌جاست. انجماد خلع‌کننده یعنی ایران پیش از دریافت تضمین‌های واقعی، همه اهرم‌های خود را واگذار کند و پس از آن فقط به حسن نیّت طرف مقابل امید ببندد. در این حالت، اگر آمریکا توافق را نقض کند یا تهدید نظامی را از سر بگیرد، ایران باید تقریباً از نقطه صفر شروع کند. چنین توافقی بازدارندگی نمی‌سازد؛ بلکه وابستگی امنیّتی تولید می‌کند.
امّا انجماد بازدارنده یعنی ایران بخشی از فعالیت‌های حسّاس را برای کاهش بحران متوقف می‌کند، امّا ظرفیت بازگشت‌پذیر خود را حفظ می‌کند. در این حالت، طرف مقابل می‌داند که توافق فقط ابزار کنترل ایران نیست، بلکه نوعی تعادل مشروط است: اگر فشار کاهش یابد، ایران در وضعیت انجماد می‌ماند؛ اگر تهدید تمدّنی، حمله نظامی یا نقض توافق بازگردد، ایران از ظرفیت آستانه‌ای خود برای بازتعریف معادله استفاده خواهد کرد.
بنابراین ابهام هسته‌ای پلاس نه پنهان‌کاری بی‌قاعده است، نه خروج فوری از کنترل‌ها، نه شعار درباره توانایی نامعلوم. این مفهوم یعنی حفظ یک فاصله محدود، قابل باور و سیاسی از بازدارندگی نهایی، به‌گونه‌ای که طرف مقابل نتواند با خیال راحت ایران را خلع ظرفیت کند و سپس دوباره تهدید کند. ابهام در اینجا از سه چیز می‌آید: میزان دقیق ظرفیت باقی‌مانده، زمان لازم برای بازگشت و اراده سیاسی ایران در صورت تکرار تهدید وجودی.
پس وقتی گفته می‌شود «ایران با ستون‌های بازدارندگی میز مذاکره می‌سازد»، معنای دقیق آن این است: ایران باید پیش از مذاکره و در طول مذاکره، آن دسته از ظرفیت‌هایی را حفظ کند که باعث می‌شوند طرف مقابل مذاکره را جدّی بگیرد. اگر این ظرفیت‌ها پیشاپیش واگذار شوند، میز مذاکره به سازوکار مدیریت تسلیم تبدیل می‌شود. امّا اگر ایران در وضعیت آستانه‌ایِ کنترل‌شده و بازگشت‌پذیر باقی بماند، مذاکره به گفت‌وگویی واقعی درباره کاهش متقابل تهدید تبدیل می‌شود.
پس سلسله‌مراتب راهبردی روشن است: گزینه اول و مطلوب، آزمایش محدود هسته‌ای ایران، سپس انجماد، دکترین دفاعی و مذاکره. گزینه دوم و اضطراری، اگر آزمایش ممکن نباشد، فعّال‌سازی چتر هسته‌ای کره شمالی همراه با ابهام هسته‌ای پلاس.
هر دو گزینه یک هدف دارند: خارج کردن تهدید هسته‌ای آمریکا از حالت یک‌طرفه و تبدیل ایران از هدف آسان به معمّایی غیرقابل‌محاسبه. امّا از نظر اعتبار بازدارندگی، گزینه نخست بر گزینه دوم تقدّم دارد. مذاکره پس از بازدارندگی معنا دارد؛ مذاکره پیش از بازدارندگی، در عصر امپراتوری نوین، چیزی جز مدیریت تدریجی تسلیم نیست.
4👇
سیاستگذار ایرانی باید نگاه خود را به بازدارندگی اتمی تغییر دهد. در ذهن بسیاری از تصمیم‌گیران، واژه­ی اتمی فوراً با کشتار جمعی، نابودی نسل و حرث، آخرالزمان، جنایت مطلق و عبور اخلاقی از مرزهای غیرقابل بازگشت پیوند می‌خورد. این تصور از نظر اخلاقی قابل فهم است، امّا از نظر راهبردی ناقص است.
بازدارندگی اتمی الزاماً به معنای اراده برای کشتار جمعی نیست. بازدارندگی اتمی، در منطق روابط بین‌الملل، پیش از آنکه ابزار استفاده باشد، ابزار جلوگیری از استفاده است. هدف آن کشتن نیست؛ هدف آن جلوگیری از جنگی است که می‌تواند به کشتار برسد. هدف آن نابودی نسل و حرث نیست؛ هدف آن ایجاد یک سیگنال هشداردهنده معتبر است که به دشمن بفهماند تهدید تمدّنی بی‌هزینه نخواهد بود.
تهدید ترامپ در ۶ اپریل باید در حافظه­ی راهبردی ایران به‌عنوان نقطه شکست یک توهم ثبت شود. آن روز نشان داد که یک قدرت بزرگ می‌تواند ایران را نه فقط به حمله نظامی، نه فقط به تحریم، نه فقط به فشار اقتصادی، بلکه به سطحی از نابودی تمدّنی تهدید کند. اگر کشوری در برابر چنین تهدیدی هیچ سیگنال بازدارنده­ی معتبری نداشته باشد، در واقع دشمن را به تکرار همان زبان دعوت کرده است.
بنابراین مسئله بازدارندگی اتمی برای ایران، مسئله میل به جنگ نیست؛ مسئله جلوگیری از تکرار تهدید تمدّنی است. سیاستگذار ایرانی باید میان «سلاح برای استفاده» و «بازدارندگی برای جلوگیری از استفاده دشمن» تفاوت بگذارد. اگر دشمن از زبان نابودی استفاده می‌کند، پاسخ ایران نباید حتماً تهدید متقابل به نابودی باشد؛ پاسخ ایران باید ساختن وضعیتی باشد که در آن دشمن دیگر نتواند با خیال راحت از چنین زبانی استفاده کند.
در این چارچوب، بازدارندگی اتمی باید به‌عنوان زبان نهایی هشدار فهمیده شود. زبان نهایی هشدار یعنی اعلام این حقیقت که ایران نه به‌دنبال نسل‌کشی است، نه به‌دنبال نابودی شهرها، نه به‌دنبال جنگ آخرالزمانی؛ امّا اجازه نمی‌دهد هیچ قدرتی ایران را با تهدید نابودی تمدّنی به میز تسلیم بکشاند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که بازدارندگی از اخلاق دفاع می‌کند، نه اینکه آن را نابود کند.

بخش پنجم: بازآفرینی ابهام هسته‌ای پلاس در صورت ناممکن بودن آزمایش
اگر گزینه­ی مطلوب، یعنی آزمایش محدود و سپس انجماد و مذاکره، ممکن نباشد، ایران باید از وضعیت ابهام منفعل به وضعیت ابهام فعّال حرکت کند. ابهام منفعل یعنی سکوت، انکار و انتظار. ابهام فعّال یعنی ساختن عدم قطعیت راهبردی در ذهن دشمن، بدون آنکه ایران خود را در وضعیت بی‌دفاع قرار دهد.
ابهام هسته‌ای پلاس در اینجا جایگزین آزمایش نیست؛ جایگزین اضطراری آن است. این تمایز حیاتی است. اگر آزمایش ممکن باشد، آزمایش محدود و سپس انجماد معتبرترین مسیر است. اگر ممکن نباشد، ابهام­پلاس همراه با چتر هسته‌ای کره شمالی باید فعّال شود.

۱. اعلام اختیار انحصاری بر ظرفیت هسته‌ای
ایران باید به‌گونه‌ای اعلام کند که اختیار انحصاری بر ظرفیت هسته‌ای و مواد راهبردی خود را در دست دارد و هیچ حمله‌ای نتوانسته این اختیار را از بین ببرد. در شرایطی که دشمن تلاش می‌کند با حمله نظامی یا تهدید، برنامه هسته‌ای ایران را پایان‌یافته معرفی کند، تهران باید روایت را معکوس کند: برنامه از بین نرفته؛ به وضعیت بقاپذیرتر، پراکنده‌تر و غیرقابل‌حذف‌تر منتقل شده است.
اگر چنین وضعیتی از قبل وجود داشته باشد، باید با زبان حساب‌شده اعلام شود. اگر چنین وضعیتی کامل نیست، بازسازی آن باید به سطح یک اولویّت ملّی ارتقا یابد. همان‌گونه که فتح خرّمشهر در جنگ تحمیلی نقطه­ی بازگشت حیثیت ملّی بود، بازگرداندن اختیار انحصاری بر ظرفیت هسته‌ای نیز در جنگ امروز نقطه بازگشت بازدارندگی است.

۲. اعلام وضعیت آستانه، امّا بدون توهم کفایت آستانه
ایران باید اعلام کند که در وضعیت آستانه قرار دارد؛ یعنی توان فنی، دانش صنعتی و ظرفیت راهبردی لازم برای عبور از مرز بازدارندگی نهایی را در اختیار دارد، امّا فعلاً تصمیم سیاسی برای عبور از آن اتخاذ نکرده است. این تمایز مهم است: ایران نمی‌گوید وارد جنگ هسته‌ای شده است؛ می‌گوید توان بازدارندگی نهایی را دارد و تصمیم نهایی تابع رفتار دشمن خواهد بود.
امّا باید روشن گفت: آستانه­ی صرف بازدارنده نیست. آستانه فقط زمانی ارزش بازدارنده پیدا می‌کند که در ذهن دشمن با اراده سیاسی، زمان‌بندی معتبر، بقاپذیری ظرفیت، پیام‌رسانی روشن و امکان عبور در شرایط تهدید وجودی پیوند بخورد. اگر آستانه فقط یک عبارت تبلیغاتی باشد، دشمن آن را جدی نمی‌گیرد. اگر آستانه به یک وضعیت راهبردی معتبر تبدیل شود، آن‌گاه می‌تواند بخشی از معماری بازدارندگی باشد.

۳. دیپلماسی مرحله‌ای و افشای تدریجی
ایران می‌تواند از همین ابهام برای ساختن یک مسیر دیپلماتیک استفاده کند. به آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و قدرت‌های درگیر اعلام می‌شود که تهران آماده است بر اساس یک جدول زمانی مشخص، بخشی از اطلاعات، ترتیبات نظارتی و اطمینان‌بخشی‌های فنی را در برابر کاهش واقعی، مرحله‌ای و غیرقابل‌بازگشت تحریم‌ها ارائه کند.
مذاکره دیگر بر سر اعتماد نخواهد بود؛ بر سر توالی امتیاز، زمان، راستی‌آزمایی و رفع تحریم خواهد بود. این همان تبدیل ابهام به اهرم است.

5👇
در نظریه بازدارندگی، مسئله اصلی فقط داشتن قدرت نظامی نیست؛ مسئله داشتن سقف تشدید است. کشوری که فاقد چتر هسته‌ای است، حتی اگر موشک، پهپاد، نیروهای متّحد و ظرفیت منطقه‌ای داشته باشد، در لحظه­ی تهدید وجودی با سقف کوتاه مواجه می‌شود. دشمن می‌تواند در نقطه‌ای از بحران تهدید نهایی را فعّال و طرف فاقد بازدارندگی نهایی را وادار به عقب‌نشینی کند.
ایران تاکنون دقیقاً در چنین وضعیتی بوده است. ایران می‌توانست هزینه‌هایی به آمریکا و اسرائیل تحمیل کند، امّا نمی‌توانست اطمینان داشته باشد که در برابر تهدید نابودی تمدّنی یا تهدید هسته‌ای، طرف مقابل دچار تردید خواهد شد. این خلأ، آزادی عمل ایران را محدود می‌کرد.
بازدارندگی مستقیم ایرانی یا در صورت ناممکن بودن آن، چتر مبهم کره شمالی همراه با ابهام هسته‌ای پلاس، این معادله را تغییر می‌دهد.
اگر ایران بتواند وضعیتی ایجاد کند که آمریکا نداند پاسخ نهایی از کجا می‌آید، تهران یا پیونگ‌یانگ، معادله بازدارندگی پیچیده می‌شود. در این شرایط، تهدید هسته‌ای آمریکا دیگر برگ برنده بی‌هزینه نیست. واشنگتن باید احتمال دهد که هر تهدید وجودی علیه ایران می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌های غیرقابل پیش‌بینی را فعّال کند.
در چنین فضایی، ایران می‌تواند با اعتمادبه‌نفس بیشتری امّا نه با بی‌محابایی در نردبان تنش حرکت کند. افزایش فشار منطقه‌ای، فعّال‌سازی ظرفیت‌های متّحدان، تهدید به اخلال محدود در مسیرهای حسّاس انرژی و فرسایش سامانه‌های دفاعی آمریکا و اسرائیل، همگی معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. این اقدامات دیگر در خلأ بازدارندگی انجام نمی‌شوند؛ در سایه­ی یک ابهام هسته‌ای چندلایه قرار می‌گیرند.
اهمیّت این موضوع در فرسایش پدافند آمریکا و اسرائیل نیز آشکار است. اگر جنگ طولانی شود و انبارهای پدافندی آمریکا و اسرائیل با فشار موشکی و پهپادی تخلیه شوند، واشنگتن با یک معمای دوگانه روبه‌رو می‌شود: ادامه جنگ علیه ایران از یک‌سو و کاهش آمادگی در شرق آسیا در برابر چین از سوی دیگر. هر سامانه‌ای که برای دفاع از اسرائیل یا پایگاه‌های منطقه‌ای مصرف می‌شود، می‌تواند به معنای کاهش ذخیره دفاعی در سناریوی تایوان باشد.
در چنین شرایطی، تهدید به نابودی تمدّنی دیگر بی‌هزینه نیست. اگر آمریکا بداند که ایران عقب‌نشینی نمی‌کند، جنگ فرسایشی ادامه می‌یابد، پدافند منطقه‌ای و جهانی آمریکا مصرف می‌شود و ابهام هسته‌ای نیز بحران را به سطحی غیرقابل پیش‌بینی می‌برد، انگیزه واشنگتن برای عقب‌نشینی از نردبان تنش افزایش می‌یابد.
این همان نقطه‌ای است که بازدارندگی کار می‌کند: نه برای جنگ، بلکه برای جلوگیری از جنگ؛ نه برای استفاده از قدرت، بلکه برای قانع کردن دشمن به اینکه استفاده از قدرت بیش از حد پرهزینه است.

بخش هفتم: معماری کمک‌های خاکستری چین و تضمین بقای اجتماعی ایران
چین برای ایران وارد جنگ آشکار نخواهد شد، امّا می‌تواند در منطقه خاکستری به ایران کمک کند. این کمک‌ها باید دو سطح داشته باشند: سطح دفاعی و سطح اجتماعی.
در سطح دفاعی، چین می‌تواند از مسیرهای غیرمستقیم به بازسازی ظرفیت دفاعی ایران کمک کند: رادارهای پیشرفته، سامانه‌های هشدار زودهنگام، قطعات پدافندی، فناوری‌های دوگانه، تجهیزات ارتباطی و ظرفیت‌های اطلاعاتی. هدف این کمک‌ها نه آغاز جنگ، بلکه افزایش هزینه حمله به ایران است.
امّا سطح مهم‌تر، تاب‌آوری اجتماعی است.
حلقه مفقوده بقای ایران در جنگ طولانی، فقط موشک و رادار نیست؛ نان و داروست. تحریم، محاصره، فشار دریایی و اختلال در تجارت، هدفی فراتر از اقتصاد دارند. آنها می‌خواهند ستون فقرات اجتماعی ایران را بشکنند. ملّتی که گرسنه باشد، دارو نداشته باشد، امنیّت روانی‌اش فرو بریزد و زندگی روزمره‌اش غیرقابل تحمل شود، نمی‌تواند مقاومت راهبردی کند، حتی اگر پدافند پیشرفته داشته باشد.
اینجاست که چین می‌تواند مؤثرترین شکل کمک خاکستری را ارائه کند: تضمین جریان غذا، دارو، مواد اولیه، قطعات صنعتی، نهاده‌های کشاورزی، تجهیزات پزشکی و کالاهای حیاتی. این نوع کمک، نه گلوله شلیک می‌کند، نه سرباز می‌فرستد، امّا می‌تواند سرنوشت بحران را تعیین کند.
در جنگ‌های مدرن، تاب‌آوری اجتماعی بخشی از بازدارندگی است. جامعه‌ای که فرو نمی‌پاشد، دشمن را از پیروزی سریع محروم می‌کند. اگر ایران بتواند نشان دهد که فشار اقتصادی و محاصره، جامعه را به شورش، گرسنگی یا تسلیم نمی‌کشاند، آنگاه یکی از اهرم‌های اصلی امپراتوری بی‌اثر می‌شود.
6👇.
پنجره خروج آبرومندانه برای آمریکا
بازدارندگی فقط برای ترساندن دشمن نیست؛ برای باز کردن راه مذاکره نیز هست. اگر ایران صرفاً هزینه­ی حمله را بالا ببرد، امّا راه خروجی برای طرف مقابل باقی نگذارد، بحران می‌تواند به سمت تصمیم‌های غیرعقلانی حرکت کند. در نظریه­ی مدیریت بحران، بالا بردن هزینه دشمن باید با ایجاد مسیر عقب‌نشینی همراه باشد. اگر قدرتی بزرگ در گوشه قرار گیرد و تنها انتخابش میان تحقیر و جنگ باشد، ممکن است از سر استیصال به گزینه‌ای خطرناک روی آورد.
بنابراین ایران باید برای ترامپ یک پنجره­ی خروج آبرومندانه طراحی کند. این پنجره باید به او اجازه دهد عقب‌نشینی را نه شکست، بلکه پیروزی تاریخی معرفی کند.

1. پلن B خاورمیانه
مساله شناسایی رژیم اسرائیل از سوی ایران بزرگ‌ترین برگ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی از سال ۱۳۵۷ بوده است. این برگ دهه‌ها روی میز مانده و هرگز خرج نشده است. اکنون می‌توان آن را نه به‌عنوان تسلیم، بلکه به‌عنوان بخشی از یک معامله راهبردی بزرگ خرج کرد؛ معامله‌ای که هم برای ترامپ ارزش تبلیغاتی عظیم دارد، هم برای ایران امکان خروج از بحران را بدون فروپاشی بازدارندگی فراهم می‌کند.
ایران پیش از این نیز راهبرد خود را در قالب پیشنهاد همه‌پرسی درباره آینده­ی سرزمین تاریخی فلسطین اعلام کرده بود: تصمیم‌گیری با حضور همه فلسطینیان، از جمله ساکنان کنونی، آوارگان و صاحبان حق تاریخی و سیاسی این سرزمین. این موضع، از منظر ایران، به معنای ردّ تعیین تکلیف از بیرون و تأکید بر حقّ تعیین سرنوشت بوده است.
اکنون همین موضع می‌تواند در قالبی تازه و دیپلماتیک بازصورت‌بندی شود. ایران می‌تواند اعلام کند که اگر اسرائیل از کرانه باختری، نوار غزه، جولان اشغالی و جنوب لبنان عقب‌نشینی کند، تمام شهرک‌های غیرقانونی را برچیند، به مرزهای ۱۹۶۷ بازگردد، مسئله آوارگان فلسطینی را در چارچوبی عادلانه بپذیرد و تشکیل دولت مستقل فلسطینی به پایتختی بیت‌المقدس شرقی را قبول کند، آنگاه ایران نیز نتیجه­ی مورد قبول فلسطینیان در یک همه‌پرسی مشروع و فراگیر را محترم خواهد شمرد. در چنین چارچوبی، اگر مردم فلسطین و ساکنان ذی‌حق منطقه در یک فرایند معتبر، آزاد و مورد قبول خود، به ترتیبی سیاسی رأی دهند که شامل به‌رسمیت‌شناختن دولت اسرائیل در مرزهای ۱۹۶۷ باشد، ایران نیز می‌تواند آن نتیجه را به رسمیّت بشناسد. ضمن این که ایران آن را مشروط به فشار آمریکا به امارات برای پذیرش رسمی حاکمیّت ایران به جزایر سه گانه کند.
مزیت این طرح آن است که مسئله را از یک شناسایی یک‌جانبه و پرهزینه برای ایران به یک موافقت‌نامه دوخوانشی تبدیل می‌کند. در خوانش داخلی، ایران از اصول اعلامی خود عقب‌نشینی نکرده است: همچنان بر حق تعیین سرنوشت فلسطینیان، بازگشت به مرزهای ۱۹۶۷، رفع اشغال، تخریب شهرک‌ها، حق آوارگان و همه‌پرسی تأکید دارد. در خوانش بین‌المللی، ایران برای نخستین بار مسیری مشروط، روشن و قابل عرضه برای شناسایی اسرائیل ارائه می‌کند و نشان می‌دهد که مسئله‌اش موجودیت یهودیان یا اصل زندگی اسرائیلی‌ها نیست، بلکه اشغال، شهرک‌سازی، آوارگی، محاصره و انکار حقّ تعیین سرنوشت فلسطینیان است.
این قالب دوخوانشی، هم فشار داخلی بر ایران را کاهش می‌دهد، هم امکان استفاده دیپلماتیک بین‌المللی را فراهم می‌کند. تهران می‌تواند بگوید هیچ اصل بنیادینی را نفروخته است، زیرا شناسایی را به پذیرش حقوق فلسطینیان و رأی خود آنان مشروط کرده است. هم‌زمان، واشنگتن و شخص ترامپ می‌توانند آن را به‌عنوان یک گشایش تاریخی بفروشند: اینکه ایران، بزرگ‌ترین مخالف منطقه‌ای اسرائیل، برای نخستین بار یک مسیر مشروط امّا واقعی برای شناسایی اسرائیل ارائه کرده است. اگر اسرائیل این مسیر را رد کند، بار شکست صلح بر دوش تل‌آویو می‌افتد. اگر بپذیرد، ایران بزرگ‌ترین برگ ایدئولوژیک خود را نه رایگان، بلکه در برابر یک دگرگونی واقعی در نظم منطقه‌ای خرج کرده است.
این پیشنهاد از نظر تبلیغاتی برای ترامپ عظیم است. او می‌تواند خود را مرد صلحی معرفی کند که بزرگ‌ترین دشمن اسرائیل را به میز صلح کشاند و پرونده‌ای را گشود که رؤسای جمهور پیشین آمریکا فقط بخشی از آن را لمس کرده بودند. در روایت ترامپ، چنین توافقی می‌تواند بزرگ‌تر از کمپ دیوید، اسلو و حتی توافق‌های ابراهیم جلوه کند. احتمال پذیرش این طرح توسط دولت رژیم اسراییل صفر است. تمام سرمایه سیاسی نتانیاهو و راست افراطی مبارزه با طرح اسلو بوده. ایران ضمن اینکه همچنان رهبری معنوی جریان ضد اشغال را بر عهده دارد امّا عملا توپ را به زمین دشمن می اندازد.
در هر دو حالت، روایت «ایران تهدید وجودی برای اسرائیل است» تضعیف می‌شود. ایران نشان می‌دهد که مسئله‌اش موجودیت یهودیان یا اصل زندگی اسرائیلی‌ها نیست، بلکه اشغال، تبعیض، محاصره، شهرک‌سازی و انکار حق تعیین سرنوشت فلسطینیان است. این تغییر روایت، هم فشار اخلاقی را از ایران برمی‌دارد، هم شکاف میان اسرائیل و متّحدان غربی‌اش را عمیق‌تر می‌کند، و هم به ترامپ پنجره‌ای می‌دهد تا عقب‌نشینی از مسیر جنگ را به‌عنوان «بزرگ‌ترین معامله صلح خاورمیانه» بفروشد.

2. شراکت در امنیّت تنگه هرمز
ایران می‌تواند تنگه هرمز را از ابزار تهدید صرف به ابزار معامله­ی راهبردی تبدیل کند. تهران می‌تواند به آمریکا پیشنهاد دهد که در ازای لغو کامل و دائمی تحریم‌ها، تضمین‌های امنیّتی الزام‌آور و احترام به نقش منطقه‌ای ایران، سازوکاری برای مشارکت در امنیّت عبور کشتی‌های تجاری از تنگه هرمز شکل گیرد.
اینجا باید بار دیگر بر تفاوت بنیادین تأکید کرد: تنگه هرمز بازدارندگی نهایی ایران نیست، بلکه اهرم فشار و ابزار چانه‌زنی است. ارزش هرمز در این نیست که به‌تنهایی مانع حمله به ایران شود؛ ارزش آن در این است که هزینه بحران را برای بازار جهانی انرژی و برای آمریکا بالا ببرد و سپس در قالب یک معامله­ی بزرگ، به عنصر تثبیت توافق تبدیل شود. مثلاً آمریکا به نیابت از عمان، هزینه تضمین کشتی­ها از آنها را به شکل بیمه و خدمات می­گیرد. در این طرح، ایران نباید چنین وانمود کند که آماده است یک‌جانبه به کنوانسیون حقوق دریاها بپیوندد، رژیم حقوقی مطلوب غرب را بپذیرد، یا به وضعیت پیشین تنگه هرمز بازگردد. مسئله برعکس است: ایران باید موقعیت فعلی خود را در قالبی حقوقی، امنیّتی و اقتصادی تثبیت کند. تهران می‌تواند اعلام کند که کنترل رفت‌وآمد، مدیریت امنیّتی و نظارت بر ثبات تنگه هرمز همچنان بخشی از صلاحیت راهبردی ایران به‌عنوان یکی از دو کشور ساحلی اصلی تنگه است. کشتی‌های تجاری می‌توانند عبور کنند، امّا این عبور در چارچوب یک رژیم امنیّتی جدید، قابل مدیریت، قابل بیمه‌گذاری و قابل درآمدزایی تعریف می‌شود. ایران از آمریکا و متّحدانش تعهّد می‌خواهد که از تنگه هرمز برای اقدام نظامی علیه ایران، انتقال تهدید راهبردی، یا پشتیبانی از عملیات خصمانه استفاده نکنند. در برابر، ایران امنیّت عبور کشتی‌های تجاری را تضمین می‌کند و سازوکاری برای دریافت هزینه‌های خدمات، بیمه امنیّتی، نظارت دریایی و مدیریت ریسک طراحی می‌شود. این درآمد می‌تواند میان ایران و عمان، به‌عنوان دو کشور ساحلی تنگه، تقسیم شود و ایالات متّحده یا پیمانکاران آمریکایی نیز، به نمایندگی از عمان یا در قالب یک سازوکار فنی و بیمه‌ای، در اجرای آن مشارکت کنند. به این ترتیب، ایران نه حاکمیت راهبردی خود بر موقعیت هرمز را واگذار می‌کند، نه تنگه را به نقطه انفجار دائمی تبدیل می‌سازد؛ بلکه آن را به یک رژیم مدیریت‌شده امنیّتی و اقتصادی تبدیل می‌کند. برای ترامپ نیز این طرح امکان روایت‌سازی پیروزی فراهم می‌کند: او می‌تواند بگوید به‌جای جنگ، امنیّت انرژی جهانی را تضمین کرده، از ایران تعهّد گرفته و حتی آمریکا را در مدیریت نظم جدید هرمز شریک کرده است؛ همان روایتی که می‌تواند در زبان او چنین فروخته شود: «من و آیت‌الله با هم تنگه هرمز را مدیریت می‌کنیم».
برای ایران نیز این طرح دو فایده دارد: نخست، نقش ایران به‌عنوان حافظ و مالک ژئوپلیتیک هرمز به‌طور غیرمستقیم به رسمیت شناخته می‌شود؛ دوم، تنگه هرمز از نقطه انفجار بحران به ابزار تثبیت توافق تبدیل می‌شود.

3. انجماد پس از بازدارندگی
این بخش می‌تواند قلب معامله باشد. ترامپ می‌خواهد اعلام کند که غنی‌سازی ایران را متوقف کرده و خطر ایران را مهار کرده است. ایران می‌تواند این پیروزی تبلیغاتی را به او بدهد، امّا فقط پس از آنکه مسئله بازدارندگی خود را حل کرده باشد.
اگر گزینه نخست، یعنی آزمایش محدود، انجام شده باشد، ایران می‌تواند پس از آن وارد وضعیت انجماد شود: انجماد در سطح بازدارندگی حداقلی، توقف توسعه بی‌مهار، اعلام دکترین دفاعی و ورود به مذاکره برای تضمین‌های امنیّتی و رفع تحریم‌ها.
اگر گزینه نخست ممکن نباشد و ایران به گزینه دوم، یعنی چتر کره شمالی همراه با ابهام پلاس تکیه کند، باز هم انجماد باید به‌گونه‌ای طراحی شود که ایران از وضعیت بی‌دفاع خارج شده باشد. در هر دو حالت، انجماد نباید پیش از بازدارندگی باشد؛ انجماد باید پس از ایجاد سیگنال معتبر بازدارنده صورت گیرد.
این یعنی ایران مزیت اقتصادی محدود چرخه سوخت را می‌تواند در قالب معامله کنار بگذارد، امّا نباید مزیت امنیّتی خود را نابود کند. از نگاه ترامپ، این یک پیروزی بزرگ است: او می‌تواند اعلام کند که ایران را به توقف و انجماد وادار کرده است. از نگاه ایران، این عقب‌نشینی مطلق نیست، زیرا ایران نخست خود را از وضعیت بی‌چتری خارج کرده و سپس مذاکره کرده است.
این همان دیپلماسی هوشمند است: دادن چیزی که برای طرف مقابل ارزش تبلیغاتی عظیم دارد، در برابر حفظ چیزی که برای ایران ارزش امنیّتی بنیادین دارد.7👇
نتیجه‌گیری: سیاستگذار ایرانی باید معنای بازدارندگی را دوباره بفهمد
در جهانی که قواعد قدیم فرسوده شده، حقوق بین‌الملل به‌تنهایی کافی نیست. منشور ملل متّحد، اعلامیه جهانی حقوق بشر، کنوانسیون‌های الزام‌آور، نهادهای برتون وودز و رژیم‌های چندجانبه هنوز وجود دارند، امّا قدرت الزام‌آور و توان مهارکننده پیشین خود را از دست داده‌اند. وقتی هژمون دیگر خود را مقیّد به قواعد نمی‌داند، نظم قاعده‌محور به پوسته‌ای حقوقی بدون اراده سیاسی تبدیل می‌شود.
در چنین جهانی، ملتی که فقط به اخلاق، قانون یا حسن نیت دشمن تکیه کند، خود را در معرض نابودی قرار می‌دهد. ایران در برابر امپراتوری نوین ترامپ باید یک حقیقت ساده را بپذیرد: دشمن زمانی مذاکره می‌کند که هزینه جنگ برایش غیرقابل محاسبه شود. صلح، در چنین نظمی، از دل خواهش زاده نمی‌شود؛ از دل بازدارندگی زاده می‌شود.
امّا بازدارندگی اتمی را نیز باید درست فهمید. هدف آن کشتار جمعی نیست. هدف آن نابودی نسل و حرث نیست. هدف آن جنگ آخرالزمانی نیست. هدف آن ایجاد یک سیگنال هشداردهنده معتبر است تا هیچ رئیس‌جمهور آمریکایی، هیچ نخست‌وزیر اسرائیلی و هیچ ائتلافی نتواند دوباره مانند تهدید ترامپ در ۶ اپریل، ایران را با زبان نابودی تمدّنی مخاطب قرار دهد.
سیاست­گذار ایرانی باید از دو توهم هم‌زمان عبور کند. توهم اول این است که اخلاق، قانون، مذاکره، یا حسن نیت میانجی‌ها می‌تواند در برابر تهدید تمدّنی کافی باشد. توهم دوم این است که صرف داشتن یک کلاهک، صرف رسیدن به آستانه، یا صرف در اختیار داشتن تنگه هرمز، خودبه‌خود بازدارندگی ایجاد می‌کند. هیچ‌کدام به‌تنهایی کافی نیستند. بازدارندگی یک معماری است: توان، اراده، بقاپذیری، پیام‌رسانی، ابهام کنترل‌شده، امکان پاسخ، و مسیر دیپلماتیک پس از ایجاد توازن.
راه سوم، نخست بازسازی بازدارندگی مستقیم از طریق آزمایش محدود و سپس انجماد و مذاکره است؛ و اگر این گزینه به دلایل فنی، امنیّتی یا سیاسی ممکن نباشد، ترکیب چتر هسته‌ای کره شمالی با ابهام هسته‌ای پلاس باید به‌عنوان گزینه جایگزین فعّال شود. در هر دو حالت، هدف نه جنگ است و نه ماجراجویی، بلکه پایان دادن به وضعیت بی‌چتری ایران در برابر تهدید تمدّنی امپراتوری نوین است.
بازدارندگی اگر فاقد راه خروج باشد، خطرناک است. هدف ایران نباید تحقیر دشمن باشد، بلکه باید وادار کردن او به انتخاب مذاکره باشد. باید چنان سطحی از هشدار راهبردی ایجاد کرد که امپراتوری بفهمد جنگ با ایران آسان، سریع و ارزان نیست. امّا هم‌زمان باید چنان پنجره‌ای برای عقب‌نشینی ساخت که ترامپ بتواند آن را پیروزی خود بنامد.
با این همه، باید روشن گفت که من مسیر دوم، یعنی اتّکا به چتر هسته‌ای کره شمالی همراه با ابهام هسته‌ای پلاس را دشوار می‌دانم. این مسیر از نظر دیپلماتیک بسیار پیچیده است، از نظر عملیاتی وابسته به اراده چند بازیگر بیرونی است، از نظر داخلی با مخالفت‌های جدی روبه‌رو خواهد شد و از نظر منطقه‌ای و بین‌المللی به‌آسانی می‌تواند توسط اسپویلرها، از اسرائیل و عربستان تا بخشی از ساختار امنیّتی آمریکا، تخریب شود. چتر کره شمالی نباید جایگزین یک معماری مستقل و معتبر بازدارندگی ملّی شود.
با این حال، اگر مسیر نخست به دلایل فنی، امنیّتی، سیاسی یا عملیاتی ممکن نشود، می‌توان به مسیر دوم به‌عنوان یک گزینه اضطراری و مکمل فکر کرد. در چنین وضعیتی، چتر کره شمالی همراه با ابهام هسته‌ای پلاس می‌تواند دست‌کم بخشی از خلأ روانی و راهبردی ایران را پر کند و تهدید هسته‌ای آمریکا را از حالت یک‌طرفه خارج سازد. این گزینه مطلوب نیست، امّا در شرایط انسداد کامل، می‌تواند در سبد محاسبات راهبردی ایران باقی بماند.
این همان دیپلماسی همراه با بازدارندگی است: نه تسلیم، نه ماجراجویی؛ نه برجام‌زدگی، نه تشدید کور. راه سوم، ایجاد بازدارندگی معتبر، افزایش هزینه، حفظ تاب‌آوری، استفاده واقع‌بینانه از چین و پاکستان، فعال‌سازی چترهای غیرغربی در صورت ضرورت، و طراحی معامله‌ای است که در آن ایران زنده، مستقل و بقاپذیر بماند و آمریکا نیز راهی برای خروج آبرومندانه داشته باشد.
در نهایت، هدف نه جنگ است، نه نابودی دشمن. هدف این است که ایران از لقمه­ای آسان به معمای غیرقابل‌حل تبدیل شود. امپراتوری نوین ترامپ فقط زمانی بر سر میز مذاکره برابر می‌نشیند که بفهمد بلعیدن ایران ممکن نیست؛ نه از سر اخلاق، بلکه از سر ترس؛ نه از سر احترام، بلکه از سر محاسبه؛ و نه به‌دلیل تغییر ماهیّت، بلکه به‌دلیل بازگشت بازدارندگی.

توضیح ضروری:
یادداشت روش‌شناختی و حدود تحلیل
این متن یک تحلیل راهبردی است، نه گزارش اطلاعاتی و نه سند سیاستی رسمی. در نگارش آن تلاش شده است مسئله ایران در بحران ۱۴۰۵ از منظر نظریه‌های روابط بین‌الملل فهم شود. هدف اصلی، صورت‌بندی یک چارچوب تحلیلی برای اندیشیدن به منافع ملّی ایران در لحظه‌ای است که هم نظم قاعده‌محور پس از جنگ جهانی دوم فرسوده شده، هم ابزارهای سنتی بازدارندگی ایران تضعیف شده و هم کشور در برابر تهدیدی کم‌سابقه و تمدّنی قرار گرفته است.
با این حال، باید بر یک محدودیت مهم تأکید کرد. این تحلیل بر پایه­ی اطلاعات عمومی، داده‌های منتشرشده، روندهای قابل مشاهده، رفتار اعلامی بازیگران، منطق نظری روابط بین‌الملل و ارزیابی راهبردی از تحولات موجود نوشته شده است. نویسنده به اطلاعات محرمانه، اسناد طبقه‌بندی‌شده، ارزیابی‌های سرّی نظامی و امنیّتی، گفت‌وگوهای پشت‌پرده، داده‌های عملیاتی، یا محاسبات واقعی تصمیم‌گیران در تهران، واشنگتن، پکن، مسکو، اسلام‌آباد، پیونگ‌یانگ، ریاض یا تل‌آویو دسترسی ندارد.
از این‌رو، این متن باید به‌عنوان یک چارچوب تحلیلی و سناریونویسی راهبردی خوانده شود، نه به‌عنوان داوری قطعی درباره آنچه در اتاق‌های تصمیم‌گیری واقعاً گذشته یا خواهد گذشت. ممکن است اطلاعات محرمانه‌ای وجود داشته باشد که برخی فرض‌های این تحلیل را تقویت، تعدیل یا حتی نقض کند.8

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with Hossein Ghatib حسین قتیب

Hossein Ghatib حسین قتیب Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @HosseinGhatib

May 16
داستان شیر و خورشید را از کجا باید شروع کرد؟ اولین سکه با این نماد از کجا به دست آمده؟ شیر و خورشید را نباید از سکه‌های ساسانی شروع کرد؛ نه و نه از سکه‌های اشکانی. البته شیر و خورشید، جداگانه، در سنت‌های نمادین ایرانی پیشینه‌ای بسیار کهن‌تر داشتند: شیر به عنوان نشان قدرت، جنگاوری و شاهی، و خورشید به عنوان نماد نور، فرّه و نظم کیهانی. اما مسئله‌ی اصلی در اینجا خودِ «ترکیب» است؛ لحظه‌ای که شیر و خورشید به صورت یک نشان واحد، یک المان سیاسی و سکه‌ای، کنار هم قرار گرفتند و قابل ردیابی شدند. این ترکیب، در روایت سکه‌شناختی، از قرن هفتم قمری آغاز می‌شود؛ از قونیه و سیواس، در قلمرو سلجوقیان روم. یعنی نه در جغرافیای امروز ایران، بلکه در غربی‌ترین لبه‌ی جهان ایرانی‌مآب؛ جایی که فرمانروایان ترک‌تبار بودند، اما زبان سلطنت، تخیل شاهی و دستگاه فرهنگی‌شان عمیقاً ایران‌مدار بود.
#رشتو تاریخی ۱👇🏼Image
همین‌جا باید یک سوءتفاهم معاصر را کنار گذاشت. دوگانه‌ی «ترکی» و «ایرانی»، به معنایی که امروز از آن می‌فهمیم، دوگانه‌ای جدید و محصول عصر دولت ملت‌هاست. اگر با این عینک به قرن هفتم قمری نگاه کنیم، تاریخ را غلط می‌خوانیم. درست است که بسیاری از این فرمانروایان ترک‌تبار یا مغول‌تبار بودند، اما مسئله‌ی اصلی تبار نبود؛ مسئله زبان قدرت، سنت سیاسی و جهان ذهنی آنان بود. آنان به سرعت فارسی را می‌پذیرفتند؛ اما فارسی در اینجا فقط زبان گفتار یا نوشتار نبود. فارسی یعنی یک دستگاه کامل تمدنی: سنت دیوانی، ادب شاهانه، اسطوره‌های کیانی، شاهنامه، مفهوم فرّه، شیوه‌ی اندیشیدن به سلطنت، و فرم‌هایی که از طریق آنها قدرت خود را مشروع، زیبا و قابل فهم می‌کردند.

از همین رو، وقتی می‌گوییم سلجوقیان روم ترک‌تبار بودند اما ایران‌مدار، تناقضی در کار نیست. در جهان پیشامدرن، ممکن بود فرمانروا از نظر نسب ترک یا مغول باشد، از نظر دین مسلمان، از نظر زبان دیوانی فارسی، از نظر تخیل سلطنتی شاهنامه‌ای، و از نظر جغرافیای قدرت در آناتولی، خراسان، هند یا عراق مستقر باشد. اینها هویت‌های متضاد نبودند؛ لایه‌هایی بودند که روی هم می‌نشستند. فرمانروای ترک‌تبار برای پادشاهی کردن، وارد زبان ایران می‌شد؛ نه فقط زبان فارسی، بلکه زبان نشانه‌ها، اسطوره‌ها، نام‌ها و مفاهیم ایرانی سلطنت. ۲👇🏼
نام‌های سلجوقیان روم خود گواه این جهان است: کیخسرو، کیقباد، کیکاوس. اینها فقط اسم نبودند؛ اعلام تعلق به یک افق سیاسی و فرهنگی بودند. سلطان ترک‌تبار، وقتی می‌خواست شاه باشد، خود را با نام‌های کیانی و شاهنامه‌ای معرفی می‌کرد. او در قونیه حکومت می‌کرد، اما برای فهم و نمایش پادشاهی، به خزانه‌ی نمادین ایران رجوع می‌کرد. شیر و خورشید نیز در همین دستگاه باید فهمیده شود؛ نمادی نجومی و شاهانه که در جهان ایرانی‌مآب به زبان مشترک قدرت تبدیل شد.

در آغاز، شیر و خورشید پیش از آنکه نشان ملی، شیعی یا دولتی شود، نشانه‌ای نجومی بود. خورشید در برج اسد، یعنی در خانه‌ی شیر، مظهر اوج، تابش، قدرت و سلطنت بود. شیر نیز حیوان شاهانه بود؛ تصویر شجاعت، غلبه و فرمانروایی. ۳👇🏼
Read 8 tweets
Jan 15
پس از خشونت‌های هفته گذشته، شاهد برجسته‌شدن نوعی گفتمان در بخشی از فضای دیاسپورای ایرانی هستیم که می‌کوشد حمایت از مداخله خارجی یا حمله نظامی را به‌عنوان ضرورتی تاریخی و اخلاقی بازنمایی کند. این گفتمان معمولا بر سه محور استوار است: نخست، قیاس وضعیت ایران با آلمان نازی؛ دوم، تقلیل میدان سیاست به دوگانه «مداخله خارجی/بازگشت سلطنت» در برابر «وضع موجود»؛ و سوم، وعده تبدیل ایران پس از جنگ به نمونه‌ای مشابه آلمان یا ژاپن پس از ۱۹۴۵. این نوشتار استدلال می‌کند که هر سه محور، بر مغالطه‌های تاریخی، ساده‌سازی‌های نظری، و تعلیق مسئله‌دار مرزهای اخلاق سیاسی بنا شده‌اند.
👇🏼۱ از ۴
۱. مغالطه آلمان نازی: وقتی تاریخ به ابزار مشروعیت‌بخشی خشونت تبدیل می‌شود
مقایسه ایران با آلمان نازی یکی از نادرست‌ترین و خطرناک‌ترین قیاس‌هایی است که در این فضا رواج یافته است. آلمان نازی آغازگر یک جنگ جهانی بود. بخش‌های بزرگی از اروپا را اشغال کرد. به لهستان، چکسلواکی، فرانسه، هلند و دیگر کشورها حمله نظامی مستقیم انجام داد. پروژه‌ای سازمان‌یافته برای نسل‌کشی صنعتی میلیون‌ها انسان به راه انداخت. این رژیم پروژه‌ای سازمان‌یافته برای نابودی صنعتی یهودیان اروپا، کولی‌ها، کمونیست‌ها، معلولان و دیگر گروه‌ها به راه انداخت. تمام ساخت قدرت، ایدئولوژی رسمی و ماشین دولتی‌اش حول جنگ تهاجمی و نابودی سیستماتیک «دیگری» شکل گرفته بود.

ایران، با همه بحران‌های عمیق سیاسی، اجتماعی و ضعف‌های اساسی در حقوق زنان و …، در هیچ سطح تحلیلی جدی با چنین موجودیتی قابل قیاس نیست. ایران نه آغازگر جنگ جهانی بوده، نه پروژه اشغال قاره‌ای داشته، نه نظام نسل‌کشی صنعتی بنا کرده است. حتی در بدترین دوره‌های تنش منطقه‌ای، ایران را نمی‌توان از حیث ساختار، ظرفیت و موقعیت در نظم بین‌المللی در جایگاه آلمان نازی نشاند.

بسیاری از ما ممکن است به‌درستی از سرکوب، از نقض حقوق شهروندان، از مرگ غیرنظامیان، از کشته‌شدن معترضان و از سوءمدیریت و خطاهای راهبردی در مواجهه با بحران‌های اخیر به‌شدت خشمگین و نگران باشیم. این نقدها واقعی، جدی و اخلاقا موجه‌اند. اما تبدیل این وضعیت به هم‌ارزی با نازیسم، نه تحلیل است و نه هشدار تاریخی؛ بلکه نوعی تخریب مفهومی است که کارکرد اصلی آن، طبیعی‌سازی خشونت خارجی و تعلیق مرزهای اخلاقی است. وقتی یک جامعه «نازی» تعریف شود، بمباران آن دیگر نه فاجعه، بلکه «ضرورت تاریخی» جلوه می‌کند. در سنت نظری روابط بین‌الملل، «نازی‌سازی» یک رژیم، یکی از شناخته‌شده‌ترین سازوکارهای گفتمانی برای طبیعی‌سازی جنگ و تعلیق قیدهای اخلاقی است. وقتی یک واحد سیاسی در جایگاه «شر مطلق» نشانده شود، خشونت علیه جامعه آن، از امر فاجعه‌بار به امر ضروری تبدیل می‌شود 👇🏼۲از ۴
۲. جعل آلترناتیو و مهندسی میدان سیاست

دومین ستون این گفتمان، ساخت یک دوگانه مصنوعی است: یا مداخله خارجی و بازگشت سلطنت، یا تداوم وضع موجود که شامل ضعف نهادی و انسداد و تحریم‌ها است. این صورت‌بندی، نه بازتاب واقعیت میدان سیاسی، بلکه محصول یک فرایند طولانی حذف، برجسته‌سازی گزینشی و مهندسی رسانه‌ای است. در سال‌های اخیر، بخش بزرگی از صداهای مستقل، نیروهای منتقد همزمان انسداد داخلی و مداخله خارجی، کنشگران ایران‌دوست و غیر وابسته ، و روایت‌های مبتنی بر مردم‌سالاری، عدالت اجتماعی و حاکمیت ملی، به‌تدریج از میدان نمادین خارج شده‌اند. نتیجه، تولید فضایی است که در آن، یک گزینه خاص به‌عنوان «تنها امکان واقع‌گرایانه» بازنمایی می‌شود.

در چنین بستری، پرسش «اگر این نه، پس چه؟» به یک ابزار فشار اخلاقی بدل می‌شود. اما در فلسفه سیاسی، رد یک گزینه، لزوما مستلزم ارائه فوری یک طرح دولت جایگزین نیست. وظیفه شهروند، دانشگاهی یا کنشگر، پیش از آنکه طراحی قدرت باشد، مرزبندی اخلاقی با پروژه‌هایی است که به‌طور ساختاری بر تحمیل بیرونی، بازتولید وابستگی و پاک‌سازی حافظه تاریخی استوارند. بازگشت به پادشاهی استبدادی وابسته، در این معنا، «گزینه» نیست، بلکه ضدگزینه است؛ زیرا نه افق آینده، بلکه بازسازی اقتدار از مسیر نوستالژی سیاسی و مهندسی رضایت است.

تقلیل سیاست به انتخاب میان دو امر تحمیل‌شده، نمونه‌ای از آن چیزی است که در نظریه انتقادی، «بستن افق امکان» نامیده می‌شود: محدودسازی آگاهانه تخیل سیاسی برای واداشتن جامعه به پذیرش راه‌حل‌هایی که پیشاپیش از بیرون طراحی شده‌اند. ۳ از ۴👇🏼
Read 4 tweets
Dec 1, 2025
تلاش ایالات متحده برای در اختیار گرفتن و «سیاسی‌سازی» ظرفیت اضافی نفت در نیمکره غربی، به ویژه در ونزوئلا، با هدف مهار شوک ناشی از عملیات نظامی احتمالی علیه ایران و اختلال در تنگه هرمز است، در حالی که همین فرایند نقطه تمرکزِ اصلی شوک را از اقتصادهای غربی به سمت چین و سایر واردکنندگان آسیایی منتقل می‌کند. این سناریو در لحظه‌ای مطرح می‌شود که واشنگتن با صدور NOTAMهای امنیتی، تشدید حضور نظامی در کارائیب و اعلام این که حریم هوایی ونزوئلا «بسته» تلقی شود، عملاً از ابزار هوایی و دریایی برای فشار سیاسی و نظامی بر کاراکاس استفاده می‌کند.

نقطه شروع تحلیل، تنگه هرمز است. طبق گزارش اداره اطلاعات انرژی امریکا، در سال ۲۰۲۴ به طور متوسط روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت و مایعات نفتی از هرمز عبور کرده که معادل تقریبی ۲۰ درصد مصرف جهانی مایعات نفتی بوده است؛ این سطح جریان در سه‌ماهه نخست ۲۰۲۵ نیز تقریباً ثابت مانده است. بخش عمده این نفت به سمت بازارهای آسیایی، به ویژه چین و هند، می‌رود و تنها بخش کوچکی مستقیماً به امریکا وارد می‌شود. یعنی از منظر جغرافیای انرژی، شوک فیزیکیِ بستن یا مختل شدن هرمز، در وهله اول آسیای شرقی را هدف می‌گیرد، در حالی که اثر آن برای امریکا بیشتر از کانال قیمت و «حق بیمه ریسک ژئوپلیتیک» می‌گذرد تا کمبود واقعی عرضه.

در همین حال، ساختار تولید و مصرف نفت در امریکا به گونه‌ای است که آسیب‌پذیری مستقیم این کشور را نسبت به بحران هرمز کاهش می‌دهد. تولید نفت خام امریکا در سال ۲۰۲۴ به طور میانگین حدود ۱۳٫۲ تا ۱۳٫۳ میلیون بشکه در روز بوده و رکورد تاریخی جدیدی ثبت کرده است. این جهش عمدتاً محصول رشد نفت شیل است؛ بخش بزرگی از افزایش تولید از حوضه پرمین در تگزاس و نیومکزیکو آمده که به تنهایی نزدیک به نیمی از تولید امریکا را در ۲۰۲۴ بر عهده داشته است. نفت شیل در ادبیات تخصصی نقش «تولیدکننده نوسان‌گیر» را پیدا کرده است: یعنی در افق یک تا سه سال با فعال شدن دکل‌ها و سرمایه‌گذاری جدید می‌تواند سقف قیمتی بازار را پایین بیاورد، اما به دلیل افت تولید سریع چاه‌ها، برای حفظ سطح تولید نیازمند حفاری مداوم و هزاران چاه جدید در هر سال است. به همین دلیل شیل، سپر کامل در برابر شوک‌های بسیار بزرگ نیست، بلکه بیشتر یک ضربه‌گیر است که شدت نوسان را کاهش می‌دهد.۱👇🏼
در سطح تقاضا، وضعیت چین دقیقاً معکوس امریکا است. چین در سال ۲۰۲۴ حدود ۱۱٫۱ میلیون بشکه در روز نفت خام وارد کرده که برابر با حدود ۷۴ درصد مصرف ظاهری نفت آن کشور است؛ تولید داخلی چین حدود ۴٫۳ میلیون بشکه در روز بوده و شکاف میان تولید و مصرف کاملاً با واردات پر شده است. داده‌های تحلیلی جدید نشان می‌دهد که کشورهای شورای همکاری خلیج فارس به اضافه عراق و ایران، مجموعاً بیش از نیمی از واردات نفت چین را تأمین می‌کنند، در حالی که روسیه به تنهایی حدود ۲۰ درصد واردات را بر عهده دارد. به عبارت دیگر، اگر خلیج فارس دچار اختلال عمده در عبور نفت شود، حتی با تداوم صادرات روسیه، چین همچنان با شوک بسیار سنگینی مواجه خواهد شد، زیرا بخش بزرگی از نفتش از مسیر هرمز و سپس از تنگه مالاکا عبور می‌کند.

در این چارچوب، ونزوئلا به عنوان قطعه‌ای کلیدی در پازل راهبردی امریکا ظاهر می‌شود. ونزوئلا بزرگ‌ترین ذخایر اثبات‌شده نفت جهان را در اختیار دارد و نفت سنگین آن با طراحی بسیاری از پالایشگاه‌های امریکا در خلیج مکزیکو سازگار است. از نظر ظرفیت بالقوه، این کشور می‌تواند در صورت رفع محدودیت‌ها، تولید خود را به مراتب بالا‌تر از سطح کنونی برساند. با این حال، سال‌ها سوءمدیریت، تحریم، فرسودگی زیرساخت‌ها و کمبود سرمایه‌گذاری موجب شده که تولید ونزوئلا در ۲۰۲۴ در حد حدود ۱٫۱ تا ۱٫۲ میلیون بشکه در روز باقی بماند؛ سطحی که نسبت به اوج دهه ۲۰۰۰ سقوط چشمگیری است، هرچند در سال‌های اخیر روندی ملایم رو به بهبود داشته است.

سیاست امریکا در برابر ونزوئلا، از منظر انرژی، نوعی «اهرم قابل تنظیم» ایجاد کرده است: واشنگتن در سال‌های اخیر بخشی از تحریم‌ها را به صورت موقت تعلیق و سپس دوباره تشدید کرده و به شرکت‌های امریکایی و اروپایی فقط در بازه‌های زمانی محدود اجازه معامله داده است؛ نتیجه این سیاست این است که ظرفیت بازگشت نفت ونزوئلا به بازار جهانی، عمداً در حالت تعلیق و قابل استفاده در لحظات بحران نگه داشته می‌شود. اکنون با بسته شدن عملی حریم هوایی ونزوئلا برای شرکت‌ها و خلبانان امریکایی و توصیه FAA برای اجتناب از پرواز بر فراز این کشور، همراه با اعلام رئیس‌جمهور امریکا مبنی بر این که حریم هوایی ونزوئلا «در کلیت خود بسته تلقی شود»، این اهرم وارد فاز جدیدی شده است؛ فازی که در آن فشار نظامی، تحریم مالی و کنترل لجستیک هوایی و دریایی در هم تنیده می‌شود.۲👇🏼
این محدودیت هوایی به خودی خود جریان فیزیکی صادرات نفت ونزوئلا را متوقف نمی‌کند، اما سه پیام مهم برای بازار انرژی و بازیگران ژئوپلیتیک دارد. نخست، نشان می‌دهد که واشنگتن آماده است برای مهار حکومت مادورو، از ابزارهایی استفاده کند که در ادبیات امنیت بین‌الملل به «مداخله زیرآستانه جنگ» نزدیک است؛ یعنی مجموعه‌ای از تحرکات نظامی، اطلاعاتی و حقوقی که بدون اعلام جنگ، فضای عملیاتی طرف مقابل را محدود می‌کند. دوم، این پیام را به بازار نفت می‌دهد که ایالات متحده اگر بخواهد، می‌تواند از همین ابزار فشار برای بازتعریف رژیم تحریمی ونزوئلا، تسهیل حضور شرکت‌های خودی در صنعت انرژی آن کشور و در نهایت افزایش تدریجی تولید بهره ببرد. سوم، برای تهران و پکن سیگنال می‌فرستد که امریکا در حال چینش یک معماری فشار چندلایه است که از کارائیب تا خلیج فارس را به هم متصل می‌کند.

اگر این روند را در افق کوتاه‌مدت فرض کنیم، مدل رفتاری امریکا چنین خواهد بود: در صورت تشدید تنش یا درگیری با ایران و افزایش خطر بسته شدن هرمز، واشنگتن از سه ابزار اصلی استفاده می‌کند. ابزار نخست، افزایش تولید شیل و استفاده از ظرفیت داخلی است؛ داده‌های EIA نشان می‌دهد که حتی با کاهش تعداد دکل‌ها، امریکا توانسته با تکیه بر بهره‌وری بالاتر چاه‌های جدید، تولید ۲۰۲۴ را به سطح بی‌سابقه ۱۳٫۲ تا ۱۳٫۳ میلیون بشکه در روز برساند و در سناریوهای ۲۰۲۵ نیز افزایش اندکی پیش‌بینی می‌شود. ابزار دوم، آزادسازی محدود ذخایر استراتژیک نفت است که به ویژه در افق چندماهه، شوک لحظه‌ای بازار را کاهش می‌دهد. ابزار سوم، فعال کردن ظرفیت‌های اضافی در نیمکره غربی است که در آن، ونزوئلا مهم‌ترین نقش را بازی می‌کند و پس از آن کانادا، برزیل و گویان قرار می‌گیرند.

در این سناریو، اگر سرمایه‌گذاری و تکنولوژی غربی بتواند حتی در افق پنج ساله، تولید ونزوئلا را حدود یک میلیون بشکه در روز فراتر از سطح فعلی ببرد، ترکیب این ظرفیت با شیل و سایر تولیدکنندگان امریکای لاتین، بخش عمده نیاز امریکا و اروپا را در شرایط بحران پوشش می‌دهد. این به معنای بی‌اثر شدن شوک هرمز نیست، اما به این معنا است که کمبود فیزیکی در بازارهای OECD کاهش می‌یابد و بخش اصلی فشار به شکل افزایش قیمت و ناامنی تأمین، بر واردکنندگان آسیایی سنگینی می‌کند.
۳👇🏼
Read 5 tweets
Nov 7, 2025
نخستین‌بار نام #فاطمه در منابع غیر اسلامی و غیر عربی کجا و چرا ظاهر شد؟ در کدام متنِ بیرون از جهان اسلام، «فاطمه، دخترِ محمد» برای نخستین‌بار نام برده شد: در افسانه‌ای مسیحی، در روایتی آپوکالیپتیک، یا در گزارش بیزانسی از خلافت فاطمی؟ #رشتو ۱👇
افسانهٔ سَرجیس بحیرا یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال روشنگرترین متون مسیحی مشرق است که در آن، اسلام به‌مثابه رویدادی الهیاتی، سیاسی و آخرالزمانی بازنویسی می‌شود. این متن نه فقط منبعی برای شناخت تصویر مسیحیان از محمد و قرآن است، بلکه نقطه‌ای است که در آن، منطق نسبی علوی ـ فاطمی و فرمول «مهدی از نسل فاطمه» وارد تخیل مسیحی می‌شود. از خلال همین متن است که می‌توان دید چگونه نام فاطمه، که در منابع غیرمسلمان اولیه غایب است، به تدریج به‌مثابه گره مشروعیت مهدوی در نگاه مسیحی نیز ظاهر می‌شود؛ هرچند نه به عنوان دادهٔ تاریخی مستقل، بلکه به صورت بازتاب گفتمان اسلامی.۲👇
افسانهٔ سَرجیس بحیرا یکی از مهم‌ترین متونی است که از خلال آن می‌توان دید مسیحیان مشرقِ جهان مدیترانه و بین‌النهرین، پس از تثبیت خلافت و شکل‌گیری سنت‌های درون‌اسلامی، چگونه اسلام را بازنویسی کرده‌اند و به‌ویژه چگونه به ایدهٔ «مهدی فرزند فاطمه» به‌عنوان اوج و خاتمهٔ تاریخ قدرت عربی نگاه کرده‌اند. پرسش اصلی این است که این متن و لایه‌های آپوکالیپتیک و آخر الزمانی آن، فاطمه را در چه لحظه و در چه قالبی وارد روایت خود می‌کند و این ورود چه نسبتی با تحولات درونی سنت اسلامی، مخصوصا گسترش گفتمان علوی ـ فاطمی و مهدویت شیعی، دارد. برای پاسخ، ابتدا خود اثر را به‌تفصیل معرفی می‌کنیم: خاستگاه، نسخه‌ها، زبان‌ها، تاریخ‌گذاری و مقصود الهیاتی. سپس نشان می‌دهیم که فرمول «مهدی فرزند فاطمه» چگونه در این دستگاه روایی جا می‌گیرد و چرا باید آن را «بازتابِ مسیحیِ» گفتمان فاطمی دانست، نه شاهدی مستقل بر فاطمه در سده‌های نخست. ۳👇
Read 12 tweets
Sep 28, 2025
از روزی که برجام در تابستان ۲۰۱۵ امضا شد، ساعت معکوس فروپاشی‌اش هم آغاز شد؛ توافقی دیررس، با منافع دیررس‌تر، در میانهٔ نزاع‌های حزبی آمریکا، شکاف‌های داخلی ایران و خرابکاری‌های اسرائیل. ده سال بعد، در سپتامبر ۲۰۲۵، ریل از پیش‌کاشتهٔ اسنپ‌بک فعال شد.
#رشتو ۱👇
برجام نه با یک اشتباه لحظه‌ای که با هم‌نشینیِ پنج روند فروپاشید: طراحی نهادیِ شکننده، زمان‌بندیِ طولانی و مرحله‌ایِ رفع تحریم‌ها، شکاف‌های سیاست داخلی در واشنگتن و تهران، رقابت امنیتیِ منطقه‌ای که به خرابکاری هدفمند میدان داد، و شوک‌های بحران‌زا که پنجره‌های نظارت و تنفس دیپلماتیک را بست. خروج آمریکا در ۲۰۱۸ شتاب‌دهنده بود، اما ریلِ بازگشت به تحریم‌ها از همان ۲۰۱۵ در متنِ قطعنامه ۲۲۳۱ کار گذاشته شده بود و با انباشت تنش‌ها در ۲۰۲۵ فعال شد. برجام در ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۵ در وین امضا شد و یک هفته بعد، ۲۰ ژوئیه، با قطعنامهٔ ۲۲۳۱ در شورای امنیت تثبیت شد. نقشهٔ اجرایی از همان ابتدا چندایستگاهی بود: روز پذیرش در ۱۸ اکتبر ۲۰۱۵ برای آماده‌سازی‌های حقوقی؛ روز اجرا در ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۶ پس از تائید آژانس. در روز اجرا، تهران ۹۷ درصد اورانیومِ کم‌غنی‌شده را خارج کرد، شمار زیادی از سانتریفیوژها را جمع کرد، قلب رآکتور اراک از مدار خارج شد و شبکهٔ نظارتی بی‌سابقه‌ای پذیرفته شد. در مقابل، تحریم‌های هسته‌ای سازمان ملل و اروپا لغو یا تعلیق شدند و بخشی از محدودیت‌های ایالات متحده در حوزهٔ هسته‌ای کنار رفت. روی کاغذ همه‌چیز برق می‌زد؛ در عمل اما، بانک‌های بین‌المللی و شرکت‌های بزرگ با سایهٔ تحریم‌های ثانویهٔ آمریکا کنار نمی‌آمدند. رفع حقوقیِ محدودیت‌ها «سریع» بود، ولی پول و بیمه و کِرِدیت با گام‌های آهسته برگشتند؛ همین شکاف، از همان ماه‌های نخست به روایت «فایدهٔ ملموس ندارد» در سیاست داخلی ایران جان داد. من سه ویژگی برجام را عامل اصلی فروپاشی آن می‌دانم.
اول دیررسیده بود.
دوم تعهدی سیاسی و نه حقوقی بود
و سوم فرصت زیادی به خرابکاران می‌داد. ۲👇
این توافق دیر رسیده بود.
ددر آمریکا، دورهٔ اول اوباما (۲۰۰۹–۲۰۱۳) با بحران مالی، جنگ‌ها و پروژه‌های داخلی مانند اوباماکر بلعیده شد؛ اکثریت شکنندهٔ دموکرات‌ها و هزینهٔ سیاسیِ هر «معاملهٔ بزرگ» با ایران، انرژی کاخ سفید را تا ۲۰۱۳ صرفه‌جویانه کرد. نتیجه این شد که مذاکرات واقعی به دورهٔ دوم اوباما موکول شد زمانی که تنها حدود ۱۸ ماه تا پایان دولت برای جااندازی منافع و قفل‌کردن توافق باقی بود و انتخابات ۲۰۱۶ آن را به نشانگان هویتیِ سیاست آمریکا بدل می‌کرد.

در ایران، مسیر پرهزینه‌تر بود. در سال‌های ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۲، سعید جلیلی با رویکردی کلی‌گو و حداکثری از ورود به معاملهٔ فنی روی غنی‌سازی ۲۰٪، سقف سانتریفیوژ یا دسترسی‌های تکمیلی پرهیز کرد؛ نتیجه، نشست‌های طولانیِ بی‌خروجی (ژنو ۲۰۰۸، ژنو/وین ۲۰۰۹، استانبول–بغداد–مسکو ۲۰۱۲) و شکل‌گیری اجماع کم‌سابقهٔ تحریم بود: قطعنامهٔ ۱۹۲۹ (۹ ژوئن ۲۰۱۰) که با وتوی روسیه و چین هم همراه نشد تحریم‌های تسلیحاتی/مالی را تشدید کرد؛ ژانویهٔ ۲۰۱۲ اروپا خرید نفت از ایران را متوقف کرد (اجرایی از ۱ ژوئیه ۲۰۱۲) و مارس ۲۰۱۲ سوئیفت بانک‌های کلیدی ایران را قطع نمود. این زنجیره هزینهٔ مذاکره را بالا برد و دست ایران را تنگ‌تر کرد.
به زبان ساده، سیاست‌های تقابلی احمدی‌نژاد و شیوهٔ مذاکرهٔ سعید جلیلی نه تنها هیچ‌یک از گره‌های پرونده هسته‌ای را نگشود، بلکه در عمل بستر همگرایی بی‌سابقه میان قدرت‌های جهانی علیه ایران را ایجاد کرد. در دوره‌ای که اختلافات سنتی میان واشنگتن، بروکسل، مسکو و پکن می‌توانست فرصتی برای تهران باشد، لجاجت در مذاکرات و پرهیز از هر توافق جزئی، زمینه را برای اجماع ساخت. آمریکا توانست اروپا را به سمت تحریم‌های فراگیر بکشاند؛ روسیه و چین که همواره در شورای امنیت نقش ترمز داشتند، در نهایت به قطعنامهٔ ۱۹۲۹ (ژوئن ۲۰۱۰) رأی مثبت دادند؛ و اتحادیه اروپا در سال ۲۰۱۲ تحریم نفتی و قطع دسترسی به سوئیفت را پیش برد. در واقع، تهران به‌جای آنکه از شکاف میان قدرت‌ها بهره ببرد، با رویکرد ایدئولوژیک و غیرعملی جلیلی، باعث شد همهٔ بازیگران بزرگ در یک جبهه قرار گیرند. این همگرایی بی‌سابقه همان چیزی بود که بعدها آمریکایی‌ها «تحریم‌های فلج‌کننده» نامیدند؛ فشاری که صادرات نفت، نقل‌وانتقالات بانکی و دسترسی ایران به بازارهای جهانی را به‌شدت محدود کرد و شرایط اقتصادی را به نقطهٔ بحرانی رساند. میراث این دوره برای دولت بعدی، نه میدان مذاکره، بلکه دیوار بلند اجماعی بود که عبور از آن هزینه‌های سنگین سیاسی و اقتصادی می‌طلبید.
در همان سال‌های پایانی دولت احمدی‌نژاد، شکاف در ساخت قدرت و اعتراض به سبک جلیلی و نتایج فاجعه‌بارش آشکار شد: علی‌اکبر ولایتی در مناظرهٔ ۱۳۹۲ صریحاً به جلیلی تاخت («مذاکرات استانبول و بغداد بی‌فایده بود چون طرف مقابل را قانع نکردید») و عملاً اعلام کرد که آن رویکرد کنار گذاشته می‌شود. پیش‌تر نیز با بالا گرفتن اختلافات، علی‌اکبر صالحی (وزیر خارجه وقت) و حلقهٔ دیپلمات‌های دیگری—با چراغ سبز رهبری—کانال محرمانهٔ عمان (۲۰۱۱–۲۰۱۲) را به‌دست گرفتند. به این ترتیب، احمدی‌نژاد و جلیلی عملاً از پرونده کنار گذاشته شدند و هدایت واقعی پرونده به محور ولایتی–صالحی منتقل شد؛ کانالی که «راه ارتباط» را باز کرد اما به‌دلیل بی‌اعتمادی شدیدِ پس از جنبش سبز ۱۳۸۸ و فشار تحریم‌ها، ثمرهٔ عملی‌اش فقط با استقرار دولت روحانی در ۱۳۹۲/۲۰۱۳ چیده شد: توافق موقت ژنو (نوامبر ۲۰۱۳) و سپس برجام ۲۰۱۵. جمع‌بندی روشن است: زمان از دست رفت چون در آمریکا هزینهٔ سیاسیِ زودهنگام بالا بود و در ایران، ترکیبِ سیاست تقابلی، شکاف‌های پس از ۱۳۸۸ و سبک مذاکرهٔ جلیلی، مسیرِ تحریم و اجماع جهانی را هموار کرد. در واقع شعارهای هلوکاستی احمدی نژاد و مذاکرات نمایشی جلیلی بهترین فرصت را برای تنگ کردن حلقه محاصره فراهم کرد. البته از نفش جنبش سبز هم در به تاخیر افتادن مذاکرات نباید غافل بود.
شاید اگر بخش اصلی معامله در دورهٔ اول اوباما (۲۰۰۹–۲۰۱۳) بسته می‌شد، وقت بیشتری برای جاانداختن منافع اقتصادی، چفت‌وبست حقوقی در کنگره و عادی‌سازی ذهنی بازار وجود داشت. اما متنِ نهایی در نیمهٔ دوم دورهٔ دوم اوباما نشست؛ حدود ۱۸ ماه تا پایان دولت باقی بود و فضای انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا همه‌چیز را به میدان هویت سیاسی کشاند. در همان فاصله، بنیامین نتانیاهو که از مارس ۲۰۱۵ و با سخنرانی در کنگرهٔ آمریکا عملاً برجام را «تهدیدی ساختاری» نام‌گذاری کرده بود روایت مخالفت را در واشنگتن لنگر انداخت. در تابستان ۲۰۱۵، قانون INARA برای بررسی کنگره تصویب شد؛ AIPAC و شبکه‌های همسو انرژی و پول ریختند تا برجام «معامله‌ای حزبی» بماند؛ حتی نام‌هایی مثل چاک شومر دموکرات هم مخالفت علنی کردند. نتیجه روشن بود: برجام در آمریکا نه «معاهدهٔ مصوب سنا»، بلکه توافقی اجرایی شد؛ یعنی قابلِ برگشت با یک امضا در کاخ سفید.۳👇
Read 11 tweets
Sep 11, 2025
چرا در قرآن، تنها یک بار و آن هم در داستانی خاص از زبان حواریون عیسی، سخن از «مائده» به میان می‌آید؟ آیا این واژه و تصویرِ «سفره‌ای که از آسمان فرود می‌آید» محصول خالص زبان عربی است، یا ردپای سنت‌های کهن‌تر مسیحی و یهودی ـ به‌ویژه در حبشه را در خود دارد؟
مائده در معنای رایج عربی به «سفره‌ای گسترده با طعام» یا «میز غذا» اشاره دارد، اما فهم درست آن تنها در گرو مراجعه به بافت تاریخی و افق زمانی پیدایش این واژه است. زبان عربی، به‌ویژه در دوره‌ی شکل‌گیری قرآن، در فضای زبانی و فرهنگی‌ای قرار داشت که همواره در داد و ستد با زبان‌های همسایه بود: گعز در حبشه، سریانی و آرامی در شام و عراق، و نیز عبری در یهودیت معاصر آن زمان. در نتیجه، بسیاری از واژگان دینی و آیینی که در قرآن یا ادبیات اسلامی به کار می‌رود، به احتمال فراوان وام‌واژه‌هایی هستند که در مسیر ارتباطات تجاری، مذهبی و فکری وارد زبان عربی شده‌اند. «مائده» نیز از همین دست است؛ واژه‌ای که معنای ظاهری‌اش ساده به نظر می‌رسد، اما ریشه‌ها و لایه‌های معنایی آن را باید در سنت‌های مسیحی و یهودی و به‌ویژه در متون حبشی و سریانی جستجو کرد، جایی که «میز مقدس»، «ضیافت قدیسان» و «طعام آسمانی» مضامینی شناخته‌شده بودند. ۱👇
سوره‌ی المائده که نام خود را از واژه‌ی «مائده» گرفته، به مفهوم «سفره گسترده» یا «خوان گسترده» است، نام خود را از آیات ۱۱۲ تا ۱۱۵ این سوره می‌گیرد.
در این آیات:
«إِذْ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنَا مَآئِدَةً مِّنَ السَّمَاءِ…»
«…قَالَ اللَّهُ إِنِّي مُنزِلُهَا عَلَيْكُمْ…»
حواریون از عیسی می‌خواهند که خدایش مائده‌ای از آسمان بر آنان نازل کند تا نشانه‌ای باشد از طرف خدا. عیسی می‌گوید: «ایمان داشته باشید و تقوای خدا پیشه کنید»، پس آنان دلیل می‌آورند: می‌خواهند از آن بخورند، ایمان‌شان تقویت شود، بدانند که عیسی حقیقت می‌گوید، و خودشان گواه آن باشند. داوند فرمان می‌دهد که مائده نازل خواهد شد، اما هشدار می‌دهد که اگر بعد از این نشانه‌ای از ایمان منکر شوند، عذابی خاص برایشان خواهد بود.
این روایت در کل کتاب مقدس مسیحیان سابقه‌ای ندارد. آنچه در اناجیل آمده، یا معجزه‌ی تکثیر نان و ماهی‌هاست که غذایی موجود را معجزه‌آسا فراوان می‌سازد، یا «شام آخر» است که در شب فصح میان عیسی و شاگردانش برگزار می‌شود. شام آخر مفهومی آیینی دارد و اساس آیین عشای ربانی در مسیحیت است، نه یک سفره‌ی نازل‌شده از آسمان. بنابراین داستان مائده در قرآن نه با شام آخر قابل انطباق است و نه در اناجیل قانونی مشابهی دارد؛ بلکه بازخوانی تازه‌ای از مضمون «طعام آسمانی» است که می‌توان آن را در خاطره‌ی جمعی ادیان سامی، مانند ماجرای مَنّ در تورات، یافت.
پژوهشگران غربی بارها بر این تفاوت تأکید کرده‌اند. ریچارد بل یادآور می‌شود که روایت قرآنی از مائده هیچ پیوندی با آیین قربانی و نجات در شام آخر ندارد و در واقع معجزه‌ای است مستقل برای آزمون ایمان. هامیلتون گیب همین تفاوت را برجسته می‌کند و می‌نویسد که شام آخر یک مراسم تکرارشونده و دائمی در مسیحیت است، در حالی که مائده قرآنی تنها یک بار و به مثابه نشانه‌ای معجزه‌آسا رخ می‌دهد. مونتگومری وات نیز معتقد است که محمد در مواجهه با سنت‌های مسیحیِ پیرامون خود برداشت آزاد داشته و آن‌ها را در قالبی تازه بازسازی کرده است. آرتور جفری در کتاب واژگان دخیل در قرآن واژه‌ی مائده را از زمره‌ی وام‌واژه‌ها می‌داند و ریشه‌ی آن را در گعز یا سریانی جستجو می‌کند. نولدکه نیز همین خط فکری را ادامه می‌دهد و آن را نمونه‌ای از داد و ستد زبانی و فرهنگی می‌شمرد. ۲👇
کروپ می‌گوید که مائده احتمالاً وام از واژه گعزی maʾad(d)a یا maʾadda است؛ واژه‌ای که در متون حبشی برای «میز»، «ضیافت»، «سفره» به کار رفته است. و در نسخه‌ی اتیوپیایی کتاب مقدس، این واژه به جای واژه‌ی یونانی τράπεζα (trápeza یعنی «میز» استفاده شده است. در پرانتز بگویم خود واژه‌ی یونانی برای «میز» (τράπεζα / trapeza) احتمالا در اصل از tr̥-ped-ih₂ به معنای «سه‌پایه» آمده است. یعنی در آغاز، میز اساساً سه‌پایه بوده، نه چهارپایه؛ بعدها معنای آن به هر نوع میز و خوان تعمیم یافته است. بگذریم! خوب پسواژه‌ی maʾdda در گعزی به جای میز آمده. ریشه‌ی اصلی آن به فعل گعزی ʿādā / ʿadda برمی‌گردد که معنای «نشستن، اقامت کردن، گرد آمدن» داشته است. بر همین اساس، maʾda اسم مکان از آن فعل و در اصل معنای «جای نشستن و گرد آمدن» داشته، و بعد به «میز، سفره، محل ضیافت» منتقل شده است.
معنای آن دقیقاً معادل «مائده»‌ در قرآن است: میزی برای خوردن غذا، معمولاً د فضای دینی یا معنوی.
او بررسی می‌کند که آیا این واژه قبلاً در عربی جاهلی بوده است یا در دوره‌ی پیامبر به عربی وارد شده باشد، و نتیجه می‌گیرد که شواهد پیش از اسلام برای این واژه قابل اطمینان نیست.
۳👇
Read 6 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Don't want to be a Premium member but still want to support us?

Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal

Or Donate anonymously using crypto!

Ethereum

0xfe58350B80634f60Fa6Dc149a72b4DFbc17D341E copy

Bitcoin

3ATGMxNzCUFzxpMCHL5sWSt4DVtS8UqXpi copy

Thank you for your support!

Follow Us!

:(