آدورنو Profile picture
«آزادی، انتخاب بين سفيد و سياه نيست، دقيقا نفی اين انتخاب تحميلی است»
May 29 10 tweets 9 min read
“نگذار حقیرت کنند”

۱۳ سالش بود. در اتاقی متروک به تخت بسته شده، با فکی شکسته و بدنی کبود که بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود.

آن چند روز بارها آرزوی مرگ کرد.

اما آخرین کلام مادربزرگش پیش از مرگ او را نجات داد:

«تسلیم نشو»

نشد!
و شد یکی از بزرگترین نویسندگان قرن؛ مایا آنجلو.

شاعر، نویسنده، فعال حقوق مدنی و هنرمندی که جایزه‌ی پولیتزر و “مدال آزادى” ریاست‌جمهوری و در نهایت “لوح افتخار ملی هنر” را گرفت.

در کودکی پدر و مادری نداشت. مادربزرگ پدریش، تا ۸ سالگی تمام جهانش بود. تا روزی که نامه‌ای از طرف مادرش رسید و مایا همراه مادربزرگ از استپمپز، آركانزاس راهی سانفرانسیسکو شدند.

مادربزرگ دو روز پس از رسیدن، برای همیشه از زندگی دخترک رفت. اما آخرین جمله‌اش، تمام زندگی مایا آنجلو را شکل داد.

«مایا، با هر سختی و مصیبتی، یادت باشد که هرگز تسلیم نشوی»

زندگی با مادری که از صبح تا سر شب دو جا کار می‌کرد و شب‌ها در بار می‌رقصید، تا گرسنه نمانند و دخترک بتواند به مدرسه برود، زندگی نبود، مصیبت بود.

مایا شاگرد ممتاز کلاس بود و عصرها در نان‌فروشی محل کار می‌کرد، برای کمک خرج خانه.

تا که یک روز غروب “مارک دو انگشتی” او را دزدید و به اتاق متروکه‌اش زیر شیروانی برد،کتکش زد، فک و دنده‌اش را شکست، مایا را به تخت بست و طی چند روز بارها به او تجاوز کرد.

تنها این نبود؛ هر بار به او می‌گفت کارم که تمام شود، جنازه‌ات را بیرون شهر می‌اندازم.

بعدها در جایی از زندگینامه‌اش نوشت که تنها چیزی که زنده نگهش داشت، صدای مادربزرگ بود که می‌گفت؛ مایا تسلیم نشو!

و درست در لحظه‌ای که زندگی به مغاک مرگ رفته و هر امیدی از کف شده بود، معجزه اتفاق افتاد! /۱Image سال‌ها بعد در گفتگوی مشهورش با به دالی مک‌فرسون ِنویسنده گفت:

«زندگی، سراسر مواجهه با شکست‌هاست. پیروزی در آن است که فرو نریزیم»

چه آن‌زمان که از سه سالگی یک روز چشمانش را باز کرد و جای ِخالی ِمادرش را دید و تا ۸ سالگی با مادربزرگی زندگی کرد که؛
«عاشقانه دوستش می‌داشتم و بسیاری درس‌های زندگی را وامدار او هستم.
هر چند هرگز مرا نبوسید!»

چه در سال‌های پایانی وقتی در آخرین مجلد از هفت جلد زندگینامه‌ای که نوشت، از اولین برخوردش با مادری می‌گوید که نمی‌شناختش.

«همه چیز را با مادربزرگ مقایسه می‌کردم. مادرم آرایش می‌کرد و لباس‌های باز می‌پوشید.
این رفتار برایم عجیب بود. تا روزی که به من گفت؛ من مادر بزرگ نیستم.
اما مادری هستم که همه کار می‌کنم، همه کار تا تو بهتر از من زندگی کنی»

بی‌سبب نبود وقتی زندگینامه‌اش را تمام کرد، بر پیشانی آن نوشت که این کتاب را به تمام مادران و پدرانی تقدیم می‌کند که در زمانه‌ی هیولاها، جرأت کردند به فرزندانشان عشق را بیاموزند.

و نوشت که این زندگینامه‌ی بسیار بلند، پیشکش ِتمامی انسان‌هایی؛

«که هر چند لغزیدند، زمین خوردند و فروافتادند، اما باز از نو برخاستند»/۲Image
Apr 26 15 tweets 9 min read
«دیگر امیدی به نجات دیگران نداشت»

چهار روز پس از مرگ سهراب سپهری، در پنجم اردیبهشت ۱۳۵۹، احمدرضا احمدی در رثای دوست شاعرش می‌نویسد او؛

«می‌دانست هنر زندگی کردن را و مشکلات زنده ماندن را…
سهراب هنر مردن را هم می‌دانست»

و می‌گوید؛ در همه‌ی سال‌هایی که ما بر سرنوشت خود چیره نبودیم و در روزگاری که تاریخ ما به گمنامی فرو می‌رفت و مردمان در فراموشی آدمی ملامت می‌شدند،
در زمانه‌ای که دل آدمی از زندگانی به غثيان بود و گزمه‌ها بی‌دعوت ِشام، به خانه‌ها می‌آمدند،
در چنین زمانه‌ای؛ سهراب در کنار جوی آبی ایستاده بود و نگران ِمانده‌ی آب در کف جوی بود که گِل نشود.

«نجیب بود و نجابت ِخودش را باور داشت»/۱Image احمدی از روزهای ملال‌آور تولد مواد مخدر می‌نویسد که «مانده‌ی روشنفکران ِبعد از شهریور بیست را با خود به فنا می‌برد» و در چنین زمانه‌ی دل‌مُرده‌ای بود که؛

«سهراب در دود الفت‌ها، گم نشد»

زیرا که می‌دانست این روزگار ویرانگر است بی‌هیچ تخفیف، و امید به ممکن‌ها، دیگر ناممکن شده.

که می‌دید بسیارانی را که از فرط “اشتهای زندگی” سرانجام در “سمینارها و مقاطع‌ها” غرق می‌شوند و دیگرانی که «از عرش و طول تاریخ ناامید هستند و در جهان افسون و شکایت فرو می‌روند»

اما برای شاعر طبیعت و نقاش ِجان، برای سهراب که می‌دانست هنر زندگی کردن را و مشکلات زنده ماندن را، بزرگترین غم شاید این بود؛

«که دیگر امیدی به نجات دیگران نداشت»/۲Image
Apr 15 6 tweets 6 min read
“ما انسان‌های بدون سایه، ما طردشدگان از صفوف زندگی”

با وجود تمامی انتقادات و دل‌زدگی‌ها از او، شاید آن‌چه که ژان‌پل سارتر در مقاله‌ی درخشان “جمهوری سکوت” در زمانه‌ی جنگ نوشت، بیش از هر چیز خطاب به امروز ما باشد، وقتی که نوشت؛ از آن‌جا که نکبت وجود سرکوبگران و زهر وجودشان، در جان و افکار ما نفوذ کرده است:

هر فکر درست یک پیروزی است.
هر تن ندادن به سکوت، یک غریو ظفر است و هر نه گفتن، ارزشمندترین اعلامیه‌ی مقاومت ماست!

سارتر مقاله‌اش را با بندی عجیب و تکان دهنده، آغاز کرد و چشم در چشم فاشیست‌ها و اشغالگران وطنش از این گفت که؛

«ما هرگز به اندازه این دوران که در اشغال هستیم، آزاد نبوده‌ایم.
تمامی حقوق خود، از جمله حق حرف زدن را از دست داده و هر روز رو در رو به ما توهین می‌شد و مجبور به سکوت بودیم و…

همه‌جا، در مطبوعات، بر پرده‌ی سینما، روی بیلبوردها، با تصویر نفرت‌آور و بی‌روحی از خودمان مواجه بودیم، همان تصویری که سرکوبگران‌مان می‌خواستند ما آن را باور و درونی کنیم»

اما در انتها می‌نویسد که با وجود همه‌ی این مصائب و ستمگری‌ها، اتفاقا به همین دلیل “آزاد” بودیم، زیرا می‌دانستیم علیرغم نفوذ کثافت ِ وجودشان به جان و جهان‌مان، هر فکر درست و هر کنش انسانی ما، یک پیروزی است علیه اهریمن و عمله‌های فاشیسم.

که یادآور همان فراز درخشانی در نمایشنامه‌ی “دست‌های آلوده” بود که بعدها نوشت و در جایی از آن از زبان هوگو برین، جوان روشنفکر، خطاب به ماموران ِسرکوب گفت:

«من به دستورات احترام می‌گذارم، اما به خودم نیز هم.
بنابراین از قوانین احمقانه‌ای که برای تحقیرم ساخته شده‌اند، هرگز اطاعت نمی‌کنم» /۱Image سارتر “جمهوری سکوت” را در زمانه‌ی کشتار و اشغال در سپتامبر ۱۹۴۴ در Les Lettres françaises منتشر کرد تا خطاب به ما، مردمان عادی در این روزهای تیره‌تر از شب، در این “ظلمت پایدار” بگوید:

«شرایط، هر چقدر هم وحشتناک و نازیستنی، ما سرانجام فهمیدیم، بی‌هیچ تظاهر و شرمی…
که سرنوشت‌مان، در گرو تلاش‌مان در حفظ امید است،
در گرو زندگی کردن در دریای پر تلاطم تبعید، اسارت، سرکوب و مرگ!»

و می‌نویسد که “آزادی” ما، که بذر امیدمان در همین واقعیت است که ما آموختیم در دل این دهشت و خطرات، انتخاب ِزندگی، اصیل‌ترین انتخاب‌ها و درخشان‌ترین مقاومت‌هاست.

زیرا این ما بودیم که به دقت و با تمام وجود می‌دانستیم، انسان فانی است و مرگ، هر آن در آستانه به انتظار ما ایستاده است، زیرا این حرامیان فاشیست، نوکران بی‌مواجب تباهی و مرگ‌اند.

و در فراز باشکوهی یادآوری می‌کند که منظورش نه نخبگان جامعه؛

«که مقاومت‌کنندگان واقعی هستند. یکایک مردمان عادی که در هر ساعت از شبانه روز، در هر آن و هر مکان، “نه” گفته و ایستاده‌اند» /۲Image
Jan 22 20 tweets 7 min read
“تنها چیز درجه‌ی یک، در حکومت فاشیست‌ها، گلوله‌هایی است که برایتان کنار گذاشته‌اند”

در معروفترین اثرش “رمان ۱۹۸۴” می‌نویسد:

«تا وقتی زندگی انسانی نداریم زندگی و مرگ یکی‌ست»

همان اثری که اورول از زبان وینستون اسمیت در جایی از آن می‌گوید:

«می‌فهمم که چطور اما نمی‌فهمم که چرا»/۱ Image سه سال پیش از مرگش در “بازدارندگی ادبیات” به ما هشدار می‌دهد که حکومت دیکتاتوران و سرسپردگان‌شان را دست ِکم نگیرید.

«که فاجعه این‌جاست که دشمنان قسم خورده‌ی آزادی، آن‌هایی هستند که دقیقا می‌دانند آزادی یعنی چه»

از همین‌روست که در هر چیز ناکام باشند در سرکوب و جنایت، خبره‌اند./۲
Jan 15 5 tweets 4 min read
«کیست آن‌کس که تواند از این رنج باز گردد؟»

دوستانی که با این اکانت آشنا هستند، می‌دانند که تقریبا هرگز از احوالات شخصی و روزمرگی‌هایم نمی‌نویسم.

اما اگر در این شرایط تلخ، بخواهم یکبار خُلف رویه کنم، تنها برای یادآوری این گفته‌ی #بنیامین به خودم خواهد بود که؛

«تنها بخاطر ناامیدان است که امید به ما داده شده»

و تکرار هر روزه‌ی این نکته؛ که ما مجاز به ناامیدی نیستیم.
نه برای خودمان، که برای عزیزانی که از دست دادیم؛ همان فرزندان سرزمینی که اگر بخت‌یار بودند، پیکرشان را در آن کیسه‌های سیاه، پس از هزاران دنائت و پلیدی به بازماندگان تحویل دادند.

حفظ کور سوی امید را در دریای سیاه ناامیدی‌ها. هنر این است.
و این بر ماست!
وظیفه‌ی ماست؛ بی‌هیچ منتی./۱Image #بنیامین در “پروژه پاساژها” چیزی می‌نویسد، که گویی خطاب به اکنون ماست.

می‌گوید؛ ما تا بدانجا انسانیم که رنج و رؤیای تباه شده‌ی مردگان‌مان را به یاد آوریم:

«یادآوردنی که در آن بتوان امر ناتمام ِخوشبختی را به چیزی کامل بدل ساخت و تجربه‌ی تام ِرنج رفتگان را، پایان داد»

برای همین در “تزهای تاریخ” که آخرین متنی بود که نوشت، آن هشدار درخشان را داد که در صورت پیروزی فاشیسم «حتی مردگان هم در امان نخواهند بود»

و گفت:

«که وضعیت اضطراری که در آن به سر می‌بریم، نه استثناء که قاعده است!»

از این‌روست که تاکید می‌کند؛ رستگاری، نه فقط در رهایی آیندگان، که در گرو نجات آرزوهای تباه شده‌ی گذشتگان است.

و این نمی‌شود، مگر به حفظ امید! /۲Image
Nov 2, 2025 16 tweets 7 min read
«وقتی مردم گوش نمی‌دهند به آن‌ها شلیک کن»

- جُرج برنارد شاو (بریده جراید)

آلبر کامو در جایی از یادداشت‌هایش، با ارجاع به یاکوب واسرمان می‌نویسد:

«تنها آن‌کس که لحظه‌ی حاضر را شناخته است واقعا می‌داند جهنم یعنی چه»

زیرا به قول فرانتس کافکا؛ خروارها امید هست، اما نه برای ما./۱ Image
Image
که شاید در آن چنبره‌ای گرفتاریم که روبرتو بولانيو در “تعويذ” نوشت:

«ما درماندگان می‌خواستیم فریاد سر دهیم، لیک فریادرسی نبود»

نظیر همان زن سرشار از زندگی که کامو در “مرگ خوش” از او گفت:

«رنجش آنقدر طولانی شد که اطرافیان بدان خو کردند و از یاد بردند که او بیمار است و در عذاب»/۲ Image
Oct 20, 2025 14 tweets 6 min read
«چشم‌ها هستند تا حساب رویاها را داشته باشند، نه حساب واقعیت‌های دهشتناک را»

- میگل آنخل آستوریاس (تعطیلات پایان هفته)

در مصاحبه‌ای می‌گوید؛ دیکتاتورانی که خود را از ترس در هزارتو پنهان می‌دارند و عنکبوت‌آسا تارهای شر بر گردن ملت خود می‌تنند، حتی از فاشیست‌ها هم ذلیل‌ترند./۱ Image آستوریاس که همراه دانشجویان “نسل ۱۹۲۰” در نامه‌ی به دیکتاتور گواتمالا، مانوئل استرادا کابررا نوشت «حتی با کشتن ما هم، رویای آزادی نخواهد مُرد»
می‌گوید شیوه‌ی حکمرانی چنین دیکتاتورانی جدا کردن مردم و مملکت از جهان است.

«دیکتاتوری خوف و خفقان…
حتی بجای نامش می‌گفتیم آقا، ایشان»/۲ Image
Aug 6, 2025 31 tweets 12 min read
گفتند از پشت‌بام پرت شد و درگذشت.
شاید!

اما در حکومتی که پشت داده به خاوران‌ها و قتل‌های زنجیره‌ای، به آبان ۹۸ و خون کیان‌ها، پرت شدن یک روشنفکر، یادآور همان پشت‌بامی است که نیکاها از آن پرت شدند.

دکتر مصطفی رحیمی از همان دی ۵۷ به خمینی نوشت؛ من با جمهوری اسلامی‌تان مخالفم! /۱ Image ستاره‌ی آسمان کم‌فروغ روشنفکری ما پیش از بسیارانی، دهم دیماه ۱۳۵۷، در نامه‌ای سرگشاده در آیندگان، خبر از “دیکتاتوری نعلین” داد و نوشت:

«من به عنوان نویسنده و حقوقدان با جمهوری اسلامی مخالفم»

که اگر می‌گویید قرار است به “ولایت شاه” پایان داد که بیشتر باید “ولایت فقیه” نه گفت!/۲ Image
May 24, 2025 5 tweets 3 min read
“تاریخ خواهد گفت که چه بر سر ما رفت”

گفته بود در این مملکت حتی خواب دیدن هم می‌تواند جرم باشد.

پیش‌تر در گفتگو با “دویچه‌وله” گفت:

«فیلم می‌سازم تا این شرایط و این نوع برخوردها را ثبت کنم»

که فیلم‌های ما می‌ماند و بعدها تاریخ قضاوت خواهد کرد که چه بر سر مردمان این خاک آمد./۱ Image همان‌جا گفت حاضر نیست به هیچ “احدالناسی” باج دهد.

«من فقط به خودم تعهد دارم، به افکار خودم تعهد دارم، به آن باورهای خودم تعهد دارم. به هیچ کس و هیچ چیز دیگری متعهد نیستم»

همان‌سال، در خرداد ۱۳۸۷، به “رادیو فردا” هم گفته بود؛ اینجا چه می‌سازید مهم نیست چه کسی می‌سازد، مهم است./۲ Image
May 13, 2025 34 tweets 13 min read
“بهتر از شما آدم در این مملکت نبود”

بهار ۵۹ پس از تعطیلی دانشگاه‌ها به جلسه ستاد انقلاب فرهنگی احضار می‌شود:

«آقای سروش مفصل صحبت کرد…
نیت‌شان این بود که وانمود کنند با استادان مشورت شده»

بلند شد و گفت فرهنگ، انقلاب بر نمی‌دارد.

و دکتر باطنی در ۴۷ سالگی از دانشگاه اخراج شد/۱ Image در جلسه رو به “آقایان” می‌گوید؛ فرهنگ نه انقلاب می‌خواهد، نه ستاد.
اگر هم می‌خواست «آیا شما بهترین پنج نفری بودید که باید گزیده می‌شدید؟»

فرهنگ‌نویس مملکت را اول بازنشسته اجباری کردند و سپس نامش در سیاهه‌ی اخراجی‌ها آمد.

«فهرست اخراجی‌ها چون الفبایی بود نام خودم اول لیست بود»/۲ Image
Apr 28, 2025 31 tweets 11 min read
«اکثریت همیشه اسیر اقلیت‌اند؛ هیولاهایی که درکی از انسانیت ندارند»

پشت در اتاق مادرش می‌خوابید تا پدر مست با کمربند، رعشه به جان همه نیندازد.

مری ولستون‌کرافت در تمام عمر ۳۸ ساله‌اش همان بود که در “استیفای حقوق زنان” نوشت:

«زنی که برای استقلالش می‌ایستد، زیباترینِ زنان است» /۱ Image از همان نوجوانی تا آخرین روز زندگی کوتاهش، وقتی که نوزاد ۱۱ روزه‌اش را گذاشت ‌و دیگر خاموش شد.

از همان زمان که با بزرگان جهان اندیشه وارد مجادله‌ی قلمی شد و اولین رساله‌ی فمینیستی تاریخ را نوشت، تا یک قرن پس از مرگش که هنوز “فاحشه” خطابش می‌کردند، او برای آزادی زنان ایستاد./۲
Apr 5, 2025 21 tweets 8 min read
“قانون بد را باید شکست!”

چند ساعت قبل‌تر، ۵۷ سال پیش، همین‌جا گفت دوست دارم زندگی کنم اما اینجا هستم تا بگویم که از هیچ‌کس نمی‌ترسم:

«می‌دانم که ما روزی به آزادی خواهیم رسید. شاید آن روز با شما نباشم.
اما می‌دانم که بدانجا خواهیم رسید»

مارتین لوتر کینگ چند ساعت بعد کشته شد./۱ گویی خودش نیک می‌دانست که ۴۰ سالگی را نخواهد دید.

پیش‌بینی‌اش از مرگی که در آستانه به انتظارش نشسته، حیرت انگیزست.

آن‌گونه که در لحظه پایانی، جمله آخر را کامل ادا نکرده، تریبون را ترک می‌کند و می‌گوید نگران نیستم و از هیچ نمی‌ترسم. زیرا که چشمانم شکوه وعده خداوند را دیده است!/۲ Image
Mar 20, 2025 33 tweets 13 min read
“حکایت همچنان باقی است جناب دکتر؛ سانسور و سرکوب”

هنگام درگذشتش ۷ هزار کتاب به کتابخانه اهدا کرد.
خودش صدها مقاله و کتاب نوشته بود اما پیش از مرگ گفت که مطمئن نیست آیا خدمتی به فرهنگ این خاک کرده است و آیا:

«آنچه نشر کرده‌ام به زحمت سیاه کردن این چند ورق می‌ارزیده است یا نه؟»/۱ Image وقتی در سی سالگی پس از ۹ سال آشنایی، به خواستگاری دکتر قمر آریان رفت، پدر عروس که مقالات داماد را پیشتر در نشریات خوانده بود از دانش، نثر و تواضع عبدالحسین زرین‌کوب فکر می‌کرد که او مردی ۵۰ ساله است.
در همان سال درگذشتش در مصاحبه‌ای گفت «نبود عدالت تنها تفاوت ما با بقیه دنیاست»/۲ Image
Feb 26, 2025 22 tweets 10 min read
“نفع این‌ها در ذلت ملت است!”

در سرمقاله شماره ۳۲ “صور اسرافیل” می‌نویسد:

«ملت ایران اگر قصد بقا و دوام داشته باشد و اگر بخواهد که اولاد خود را ریزه‌خوار خوان اجانب نکرده، دخترهای خود را به کنیزی روس و انگلیس ندهد، گریزی از تصفیه حکومت و پاک کردن داخله از خائنان این خاک ندارد»/۱ Image دهخدا، یک‌سال بعد در ۱۳۲۷، در نامه‌ای به یکی از “رجال سیاست طهران‌” می‌نویسد:

«قحط الرجال ایران آن بلای مبرمی است که سوء عاقبت این ملت بدبخت را به تجلی آفتاب می‌نمایاند.
برای اداره مملکت عقل، علم و کار لازم است.
بدون این سه مایه اولیه تصور بقای این مملکت ناشی از نوعی جنون است»/۲ Image
Feb 25, 2025 45 tweets 18 min read
“ظلمت تمام می‌شود اما چه رنج‌ها که بر ما نرفت”

چند ساعت پیش از این عکس، آخرین سطر کتاب خاطراتش را نوشت، بازی شطرنج با همسایه را بُرد، با همسرش شام خورد، به اتاق خواب رفتند و اول لوته و سپس خودش تا ابد خوابیدند.

تسوایگ برای دوستانش نوشته بود:

«آرزو می‌کنم شاهد طلوع سحر باشید»/۱ Image نسخه‌ای از آخرین رمانی که نوشته بود در کشوی میزش بود.
“شطرنج‌باز” که به گفته رژه لوئی ژونو، گویی داستان خود تسوایک است که عهد کرده بود دیگر ننویسد.

اما نشد!
نوشت. ولی آخرین رمان را.

و دیگر بار تحقیر را نکشید.

زیرا می‌خواست در زمانه دهشت فاشیسم «مثل یک انسان و با شرافت بمیرد»/۲ Image
Feb 1, 2025 28 tweets 10 min read
“سرنوشت استبداد همین است؛ سقوط”

از انقلابیونی بود که زودتر از دیگران دهشت پیش‌رو را دید.
مهندسی بود که اولین رمان “پاد آرمانشهری” قرن را نوشت و الگوی اورول شد و هاکسلی.

خودش اما ممنوع‌القلم شد و تبعیدی، و در غربت درگذشت.
اما می‌گفت «یکی باید سنگینی سکوت را بشکند و چیزی بگوید»/۱ Image یوگنی زامیاتین در شاهکار “ما” نوشته بود:

«تقسیم آدم‌ها به دو دسته زندگان و مردگان خطاست. گروه بزرگی از زنده‌ها، مُرده‌اند.
فقط اندکی از ما واقعا زنده‌ایم»

خودش از جوانی هوادار بلشویک‌ها بود اما کمی پس از پیروزی انقلاب اکتبر، منتقد جدی سیاست‌های حزب شد و رمانی نوشت بی‌بدیل./۲ Image
Jan 25, 2025 33 tweets 11 min read
“اکنون زمانه‌ی هیولاهاست!”

می‌گفت؛ جهان قدیم رو به احتضار است و عالم جدید در تقلای تولد، حالا اما زمانه هیولاهاست.

و در نامه‌ای نوشت:

«اگر محکوم به مرگ هم شوم، آرامش‌ام را حفظ خواهم کرد، حتی ممکن است شب قبل از اعدام آغاز به آموختن زبان چینی کنم تا در دام احساسات مبتذل نیفتم»/۱ Image آنتونیو گرامشی در ادامه همان نامه به یولیا، ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳، می‌نویسد که تمام تلاش‌مان باید حفظ امید باشد و نفی ساده‌لوحی‌های عوامانه.
می‌گوید:

«من انسانی بدبین هستم بخاطر آگاهی‌ام ولی خوشبین بخاطر اراده‌ام»

در تمام عمر ۴۶ ساله‌اش هم همین بود؛ امیدوار و استوار علیرغم تیرگی‌ها./۲
Jan 19, 2025 7 tweets 3 min read
«غم هیچ‌کس را خردمند نمی‌کند»

در درسگفتارهایش درباره اسپینوزا در ۱۹۷۸ گفت که غم کسی را دانا نمی‌کند:

«در غم مفلوک و پریشانیم و از همین‌روست که قدرت‌ها به شهروندان غمگین نیاز دارند.
که بدبختی هرگز در پرورش سرزندگی و فرهیختگی نقشی ندارد»

که کار “تفکر” از نگاه دلوز مقاومت است./۱ Image همین بود که در “نیچه و فلسفه” نوشت:

«فلسفه نه خدمتگزار دولت است و نه دین که آنها اهداف دیگری دارند. فلسفه خادم هیچ نهاد قدرتی نیست. وظیفه‌اش معذب کردن است.
که کار فلسفه آزردن حماقت است و اگر جز‌ این باشد، فلسفه نیست.
زیرا فلسفه بلاهت را به چیزی خجالت‌آور و شرمگین تبدیل می کند»/۲ Image
Jan 4, 2025 8 tweets 4 min read
«گفت:
هیچ امیدی نداری؟

جداً با این فکر زندگی میکنی که وقتی مُردی، می‌میری و تمام می‌شود؟

گفتم: بله!

سرش را پایین انداخت.
نشست.
گفت برایم متأسف است.

فکر می‌کرد این فوق طاقت انسان است»

- آلبر کامو (بیگانه)

او که در یادداشتی در بهار ۱۹۵۸ چند ماه پیش از مرگ چنین نوشته بود…/۱ Image «حرفه‌ی من این است که کتاب‌هایم را بنویسم و وقتی آزادی اطرافیانم و مردمم تهدید می‌شود مبارزه کنم. همین و بس»

زیرا چنان که در مصاحبه‌ای به مناسبت انتشار “انسان طاغی” در فوریه ۱۹۵۲ انجام داد، گفت:

«هیچ‌یک از بدی‌هایی که استبداد مدعی مبارزه با آن‌هاست بدتر از خود استبداد نیست»/۲ Image
Dec 31, 2024 22 tweets 9 min read
“گناهی‌شان نبود، بردگی در ذات‌شان ریشه داشت”

جایزه‌ای در جهان ادبیات نبود که نگرفته باشد؛ از نشان لژیون دونور فرانسه و جایزه آکادمی روسیه، تا نوبل.

اما وقتی دعوت به دریافت جایزه ادبی گوته شد، گفت ننگ دست دادن با هیتلر، شرم جاودانی است.

همین پاسخ را هم کمی بعد به استالین داد./۱ Image نامش آن‌قدر بزرگ بود و آثارش شناخته شده که کمتر کسی در اروپای آن روزگار از رومن رولان نشنیده بود.

رمان‌نویس، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس شاخصی، که نه فقط بخاطر رمان‌های چندین جلدی، که بابت مکاتباتش با افراد سرشناس و زندگینامه‌هایی که نوشته بود، نامش در جهان زبان‌زد بود./۲ Image
Dec 19, 2024 19 tweets 7 min read
“بر لب پرتگاه‌ایم و با لبخند سقوط می‌کنیم”

شاگرد کانت بود و مرید هامان. کشیش بلندپایه‌ای بود که عشق به ادبیات و فلسفه، رابطه‌اش را با کلیسا بهم زد.

هردر بنیانگذار نظریه “تاریخ ادبی جهان” بود و نقد ادبی مدرن که می‌گفت منتقد بايد خدمتگزار حقیقت باشد نه امربر و توجیه کننده قدرت./۱ Image يوهان گوتفريد هردر کتابخانه‌ای متحرک بود که رد آثار متفکران پیشین نظیر ویکو، روسو، دیدرو و لایب‌نیتس و ادیبانی چون هومر و شکسپیر در آثارش دیده می‌شد. در “نظریه دانش” نوشت:

«امثال هومر، سوفوكل، دانته و شکسپیر خدمت شایان‌تری به دانش شناخت بشر کرده‌اند تا امثال ارسطو و لایب‌نیتس»/۲ Image