سخن بگو؛ روایتی شخصی از دوران #بازجویی
#رضا_اکوانیان
#بازجو میگوید: همه چیز را میدانیم؛ و زن سفید سیسالهات، رانهای گوشتی خوشدستی دارد؛ نگاهش میکنم و نمیگریم
زمان: زمستان ۱۳۸۸
مکان: سلول انفرادی زندان مرکزی یاسوج
اتاقی به تمامی روشن، با چشمبندی بر چشم؛ پس از چند سیلی/۱
بر صورت، چند ضربه انگشت پشت گوش و چند مشت و لگد بر بازو و رانها و دو مشت، یکی وسط شکم و دیگری بر سمت چپ قفسه سینه؛ بر صندلی دستهداری نشستهام رو به پنجره، کنار دیوار. بیرون باران میبارد و درون نمیدانمها و چرا اکنون چرا من اینجا هستم! خودکار و یک برگ کاغذ با سربرگ وزارت/۲