سیمای زنی در دوردست Profile picture
نویسنده،فریلنسرعکاسی ،ویرایش عکس وتولید محتوا که در خوابهایش در مسافرخانه ای به رنگ سیاه ایستاده وصدای شجریان می آید که خیام می خواند
وارث Profile picture 2 added to My Authors
8 Jan
#سیما‌‌نوشت‌آگهی
@IllusionGarden1
اسم مادرم" همیشه بهار" بود. اما برخلاف اسمش انگار هیچ طراوتی از بهار بهش نرسیده بود.. لباس هایش همیشه تیره بود و چهره اش تکیده، دستهایش از پرز کاموا زبر بود و پشتش خم شده بود. شانه و کتفش درد داشت.وسط نخ عوض کردنها دست چپش را می گذاشت روی
شانه اش و ماساژ می داد. از بس همه این سال ها پشت ماشین بافتنی نشست کلاه ،شال گردن، دو تکه نوزادی و سه تکه کودک بافت‌.تمام این سال‌ها قیژقیژ ماشین بافتنی همراه زندگی‌اش بود من حتی توی مدرسه انگار قیژقیژ ماشین بافتنی را از دور می شنیدم ،صدایش رفته بود توی سرم.
سرم.شب می بافت، صبح می‌بافت، ظهر می‌بافت همیشه میبافت .مادرم آنقدر بافت و بافت تا ما از آب و گل در آمدیم و سر و سامان گرفتیم .پدرم گچکار بود گاهی کار داشت، گاهی نداشت. تابستان سرش شلوغ بود و زمستان بیکار.اما ماشین بافتنی مادرم برکت داشت و همیشه بود. تابستان و زمستان همیشه یکی بود
Read 16 tweets
7 Jan
#سیما‌نوشت‌آگهی
هم اسمش پروانه بود هم عاشق پروانه ها.روی همه وسایلش یا عکس پروانه بود یا پیکسل پروانه.در عین لطافت، بی نهایت جسور بود و به قول خودش اصلاً زن زندگی نبود . اما به نظر من زیبایی ها و ظرافتهای زنانه زیادی در وجودش بود.مربی کاراته بود.
آنقدر راست می ایستاد که Image
انگار پشتش خط کش گذاشتند . میترسیدم اگر بهش بگویم با من ازدواج کن، یکی بزند کنار شقیقه هام و بیهوشم کند. انگشتان دست هایش استخوانی و کشیده بودند و پوستی چغر که با لاکهای مات و کم حالی که می زد کاملا متناسب بود. یکبار گفت از انگشتر بیزار است چون حرکت دست  آدم را محدود می کند.
یکبار دیگر لابلای حرف‌هایش گفت دوست دارم یک پروانه روی گلویم خالکوبی کنم،از آن سه بعدیهای رنگارنگ.دوست ندارم رد این جراحی لعنتی دیده شود. میدانستم تیروئیدش را تخلیه کردند . از صحبت درباره اش طفره می‌رفت ولی سعی نمی کرد خط جراحی را مخفی کند.
Read 5 tweets
14 Dec 20
بعضی وقتها آدم دوست دارد ،بتواند لحظه ای را متوقف کند و آن لحظه بقول عباس معروفی قاب شود و برود روی دیوار‌.
لحظه ای بعد ،شاید آن ثانیه ای باشد که آدم دوست دارد از تمام زندگی اش،از تمام حافظه و احساسش خطش بزند ، بدون آنکه جایش بماند.
ونداد(پسرم)،توی بغل مهرداد(شوهرم)
دراز کشیده بود و داشت با موبایل مهرداد بازی می کرد.مهرداد خواب بود. ونداد آروم گفت مامان میشه یک لحظه رمز وای فای رو بزنی؟بازی آفلاین نمیره مرحله بعد.
زدم.
چشمهای ونداد از خوشحالی برق زد.به خوشحالی پسرک و برق چشمهایش خیره بودم و به پلکهای بسته مهرداد که انگار سایه دودی زده بود
کاش همان لحظه زمان متوقف می شد...
صدای زن جوانی از گوشی بیرون آمد که مهرداد را "مهرداد جان"خطاب می کرد، دلش تنگ شده بود و بالحنی عاشقانه قربان صدقه مهرداد می رفت.
مهرداد مثل فنر جهید و گوشی را از دست ونداد قاپید. ونداد به گریه افتاد و وسط گریه می گفت...بخدا وسط بازی دستم خورد به
Read 15 tweets
22 Nov 20
بی جانم بعد از فوت باباجان هجده سال زنده بود وآن هجده سال شاید بیشتر از همه سال‌های زندگی‌اش شاد بود. سیزده ساله بوده که زن باباجان شده و چهارده ساله که اولین بچه اش را زاییده. همیشه با سربلندی برای بقیه تعریف می‌کرد که به خاطر سادات بودنش هرگز از باباجان کتک نخورده .
بابا جانم از آن مرد های سنتی بود که به قول بلک کتس چهار تا عقدی دارند و چهل صیغه که همین کارهایش چه قبل از فوتش چه بعدش دردسرهای زیادی برای خودش و بچه‌هایش درست کرد .تسبیح شامقصود ریزدانه سبزی داشت که همیشه توی دستش بود، جوانتر که بود ،کسبه بازار ودوستانش به شوخی ازش میپرسیدند:
حاجی زرشکی!(بخاطر شغلش)چندتاشده؟؟؟
تسبیحش را بالا می‌آورد و میخندید یعنی به اندازه دانه‌های این تسبیح. پیرتر که شد باز به شوخی در آن در جواب آنهایی که سال‌ها این سوال را از او می پرسیدند، دو نقطه تسبیح را با دو دستش می گرفت و نشان می داد یعنی کم شده‌اند وباز می خندید.
Read 24 tweets
29 Oct 20
فصل "بِه" که می شود من عاشق می شوم.بِه میوه ایه که کمتر از درخت میفته ،باید کندش.مثل دلی که عاشقه و باید از عشقش کنده شه تا عشقش بتونه رشد کنه.ازاینجا که من هستم هیچ درخت بهی پیدا نیست،هرچه هست کاج وچنار و صنوبره.ولی من می دونم اون خونه پشت بیمارستان یک درخت بِه داره،یک روز که
درش باز بود دیدم.بوی برگهای درخت بِه رو میشناسم.فردا بعدازمدتها میرم خونه،حتما سرراه در اون خونه رو می زنم وچندتا برگ ازشون میگیرم ومیبرم خونه دم می کنم.
باوضعیت قلب فرشاد میترسم.هرچنددیروز نتیجه تست دومم منفی شد اماهنوز سرفه میکنم.سرفه از بچگی دوستمه، باهش
اخت شدم.علاجش بِه دونه س.باخودم فکر کردم زشته از صاحب اون خونه بخام که چندتا بِه هم بهم بده،میرم از مغازه میگیرم.
بچه که بودم بامادرم می رفتم سرکار.راهش خیلی دوربود و روزهای تعطیل منو میبرد که ازبرگشت تنها نباشه.اون روز روخوب یادمه،انقدر سرفه کردم که خانم صاحبخونه ازمادرم پرسید
Read 11 tweets
27 Oct 20
مریم را از یک سفر به چابهار در دو سال قبل می‌شناسم. سفر بخشی از زندگی بعضی از آدم‌هاست که هرگز حذف نمی‌شود، چه خودش، چه خاطراتش، چه مرور عکس‌هایش. من و مریم از این دسته‌ایم. مریم هیچهایکر حرفه‌ای بود.  همیشه کوله به پشت، اما من بخاطر شرایطم و اینکه شهر مبدا من با بقیه یکی نبود
باید هوایی به بچه‌ها ملحق می‌شدم. سه نفر دیگر خودشان را با هیچهایک به چابهار رسانده بودند. کُنارک- فرودگاه چابهار- که رسیدم تاکسی گرفتم که بروم چابهار و از آنجا به دریاچه صورتی و ساحل بریس که کمپ کنیم. خامی کردم و شیشه تاکسی را توی جاده دادم پایین. کلی گرد و غبار وارد ماشین شد،
چشمهایم سوختند و سوزش چشم راستم متوقف نشد که نشد.

پیش بچه ها که رسیدم ،چشمم به وضوح درد می‌کرد و قطره‌ی اشک مصنوعی هم فایده نداشت. وسایلم را گذاشتم و با یکی از بچه‌ها که اصلاً نمیشناختم‌ش و تا حالا ندیده بودمش با همان تاکسی راهی درمانگاهی در چابهار شدم. اسمش مریم بود و اهل شیراز
Read 31 tweets
3 Oct 20
سه سال پیش،یک دوره آنلاین پایتون ثبت نام کردم.ازهمه جای ایران همشاگردی داشتم و لذت درس خوندن فرامنطقه ای برام حس جدید وجالبی بود..توی گروه تلگرامی که بچه های دوره درست کرده بودند ،یکی از بچه ها جزوه های خیلی خوش خط ومرتبی میذاشت.اسمش لیلا بود و اهل یکی از شهرهای غربی.
توی کلاس چندتا همشهری مشهدی بودیم ،اکثرا فارغ التحصیل آی تی و مسلما درزمینه پایتون وبرنامه نویسی خیلی از من که زبان خونده بودم موفق تر.همه همشهریهام آقا بودند ومن جای مادرشون.

به سرفصل نوشتن توابع که رسیدیم،من مثل خر لنگ درگل مانده بودم
پیشنهاد دادم دسته جمعی این سرفصل روپیش ببریم.با گروه همشهریها کافی شاپ قرار گذاشتیم وقرارشد هرسه شنبه یک بازآموزی داشته باشیم.من باید پسرم رو میبردم مرکزبازی تا میتونستم برم کافی شاپ.یک سه شنبه پسرم تب داشت و بجای مرکز بازی همسرم زودتراومد تا مراقبش باشه.
Read 27 tweets
26 Sep 20
باباجان که مُرد وخاکش کردند بی بی جان شروع کرد که روحش باهمون برمیگرده توخونه،پشت سرش حرف نزنین ،اون اینجاست وما نمیبینیمش وازاین حرفها.شام هم قورمه سبزی پخت که آن مرحوم مغفور خیلی علاقه داشتند.
درخراسان مرسومه که میگن میت تاروز بعدازخاکسپاریش میادبه خونش و روزبعدکه طبق رسم ورسوم
قبل ازطلوع آفتاب میرن سرخاک،دیگه باورش میشه مُرده و برنمیگرده به خونه.صبح که باصفیرسوت بی بی جان( که بعداز گذاشتن دندون مصنوعی همه س هاروسوت می زد )سر نماز بیدارشدیم،دیدیم کلی آدم توی حیاط دارن نماز میخونن. سرصبح سرخاک رفتن توسط دوستان وآشنایان وسایر اقوام و وابستگان و بستگان میت
فقط یک معنی برای صاحب عزا داره که "شماخیلی برای مامهمین که صبح از خواب نازصبحگاهی بیدارشدیم واومدیم خدمتتون".جمعیت انقدرزیادشد که مینی بوس پرشد وسرریز جمعیت که اکثرا باموتور اومده بودند روانه ماشینهای فامیل نزدیک تر.درنتیجه برای ما جانبود و چهارتابچه رو انداختند ور دل ما سه تا
Read 17 tweets
23 Sep 20
شبی که پدربزرگم مُرد،آن دواحمق(ماندانا ومازیار)مثل همه شبهای تابستان اینجا بودند.ماخانه عموبودیم که صدای شیون ازخانه باباجان بلندشد.ساعت حدود دونصفه شب.همه بیداربودیم وبخاطربیماری باباجان توقعش راداشتیم.عموگفت برید دنبال دایی جان بابا،خبرش کنید بیاد.من وماندانا داوطلب شدیم
مازیارهم اومدکه مراقب باشه.سه تا بچه زیرپنج سال هم بودند که به ماسپرده بودند اونهاروهم بغل زدیم و من برای تمام کردن وظیفه خواهری،برادرهام روهم بیدارکردم که باهمون بیان.فاصله تاخانه دایی جان صدمترهم نبود.هیاتی از بچه های شانزده تا یکساله راه افتادندکه یک پیرمرد رو بیدارکنند.
اون سالها (سال۷۴)آیفون تصویری مطلقا نبود،آیفون صوتی مخصوص خانه های دوطبقه وبیشتربود و ویلایی ها عموما زنگ داشتند.خانه دایی جان هم زنگ داشت.زنگ زدیم وخبررادرحالی دادیم که ازپنجره بیرون آمده بود.خانه کناری،باجناق دایی جان بود،ازسروصدای ما بیدارشدواوهم باخبر.واکنش آدمهاخیلی جالب بود
Read 10 tweets
23 Sep 20
مازیار،که توییت قبلی یادش کردم،پسرعمومه.برادردوقلوی ماندانا.ازمن سه سال بزرگترند.مادرشان تبریزی بود وبچه ها که پنج ساله بودند از عمویم جداشده بود،برگشته بود تبریز ودوباره ازدواج کرده بود.من هیچوقت از نزدیک ندیدمش اما همیشه عیدنوروز وعیدغدیر به بی بی جان (مادربزرگم سیدبود)زنگ میزد
وتبریک میگفت.مازیاروماندانا تابستان می آمدند پیش پدرشان.ولی بخاطر زن عموی جدیدم خیلی آنجا نمیماندندبیشتر خانه بی بی جان وباباجان بودندکه کنارخانه عموبود.بی بی جان تمام آلوریزه های درخت حیاط که درگویش خراسانی بهش درخت نیلک(nilk)میگفتیم را برای ناهیدخانم عروس سابقش خشک می کرد
وهمراه کلی زرشک وزعفران همراه بچه ها میفرستاد تبریز.مانداناومازیاراز جایی خرید میکردند که اسمش ترکیه بود،کلی لباسهای جالب داشتند،شلوارلی شان زیپ نداشت، کلی دکمه داشت.مدادرنگیشان جعبه فلزی داشت،ماندانا کلی کلیپس وکش مو داشت که شبیه گل وکفش ونوشابه بودند درحالیکه ماباکش جوراب
Read 10 tweets
16 Sep 20
بین روزهایی که برای مراحل فرزندپذیری می رفتیم شیرخوارگاه،یک روز از همه مهمتربود که کمیسیون داشتیم یعنی نماینده بیمه،نماینده شیرخوارگاه،کارشناس حقوقی،کارشناس مذهبی وروانپزشک قراربود برای فرزندپذیری صلاحیتمون رو تایید کنند.
ازصبح تا ظهرمنتظربودیم وتقریبا جزو آخرین نفرهابودیم
ماه رمضون بود و ماهم مثل بقیه تشنه،پشت دراتاق.
یک مرد خیلی قدبلند که مچهای دستش رو بادستمال بسته بود ازپله ها اومد بالا و ساک بزرگی که دستش بود رو گذاشت روی صندلی کنار من ورفت توی اتاق کارمندان(غیرازاتاق کمیسیون).پشت سرش هم یک زن با یک دختر شش یاهفت ساله.اول باخواهش وبعدباسروصدا
میخواست بچه هاش رو که توی شیرخوارگاه بودن ببره که پرسنل اجازه نمی دادند ومی گفتند اول باید تست عدم اعتیاد بیاری وبعدهم آدرس خونه روبدی.مرد عصبانی شد وگفت معتادم که هستم،توی محله ماهمه معتادند.آدرسمم این ساکه.شبا توحرم میخوابیم، خونه نداریم.وشروع کرد به فحش دادن به خواهرش که زنگ
Read 10 tweets
13 Sep 20
دیشب باز هم پیمان آمد به خوابم،توی خواب هم می دانستم مُرده،صدای گریه های پروین از طبقه بالا می آمد، شاید هم واقعاً پروین داشت گریه میکرد و صدایش توی خواب گوشم می‌خورد.پیمان آمده بود و به فیل کوچک چوبی دست می کشید و گریه می کرد. بیدار که شدم رفتم سراغ فیل چوبی تلق تلق صدا می کرد۱
هر کار کردم نتوانستم از سوراخ دهانش چیزی که صدا میداد را دربیاورم. قبلا صدا نمی داد.سالهابود داشتمش.
باید درش می‌آوردم هرچه که بود.پیمان را اولین بار یکی از مراجعین آورد پیشم جوانی خوش صورت و لاغر اندام که ام اس، داشت زندگی‌اش و بدنش را تحلیل می‌برد ،ارشد برق داشت وقبل ازابتلا۲
به ام اس مسوول واحدنگهداری وتعمیرات یک واحدتولیدی بوده،جلسه دوم که آمدپیشم،بهش گفتم ببین!تمام این تلخیهایی که تو چندساله داری تحمل میکنی من ازبچگی باهشون بزرگ شدم،کاملا میفهممت وشعارنمیدم.سعی کن هروقت حس ناتوانی کردی خودت رو بغل کنی،حتادرحد نوازش ناخن انگشت شصتت توسط انگشت اشاره۳
Read 22 tweets
2 Sep 20
زیردوش بودم که زنگ در آپارتمان صدا کرد. فکر کردم امیره، عادت داشت به جای کلید با زنگ بیاید خانه. از وقتی هم که یکتا آمده بود بغلش می‌کرد تا زنگ بزند و تا من در را باز نمی‌کردم دست برنمی‌داشتند. حوله پوشیدم و دویدم و در را باز کردم.
پشت در امیر و یکتا نبودند، آن زن بود. خشکم زد.
بی هیچ حرفی آمد تو و نشست روی قالیچه توی راهرو. مانده بودم که چه کنم؟ به ذهنم رسید به ۱۱۰ زنگ بزنم که زن گفت: نشانی تان را از روی برگه‌ی دادگاه پیدا کردم. در پارکینگ‌تان باز بود یک لحظه بیا بشین، ماشین پایین منتظرمه زود باید برم.
گیج و منگ گفتم: باشه الان. سریع دویدم توی اتاق و
به امیر پیام دادم: یکتا رو نیار خونه زنه اومده اینجا.
موهایم را بستم و با همان حوله تنم نشستم رو به رویش. بوی عطر غریبی می‌داد شبیه بوی ادویه‌های هندی.
دو دستی دستم را گرفت. دست‌هایش کوچک و سبزه بودند. چیزی شبیه کاغذ توی دستش بود. گفت: خانم جان در پارکینگ‌تان باز بود
Read 26 tweets
30 Aug 20
تو مشهدهر شهری برای خودش یک مسجدیاحسینیه داره،مسجدتربتیها،حسینیه شیرازیها.ملت ازشهرشون هیاتی میان چندروز توحسینیه میمونن،از نذری همشهریاشون میخورن وبرمیگردن.
من پنج ساله بودم که دیدم بچه های کوچه دارن شمع میخرن برن شام غریبان.منم عنرعنردنبالشون.داییم که چندسال از من بزرگتربودگ
گفت غلط کردی بیای،مال پسراس.منم اصرارکه موهام کوتاهه شکل پسرام.بابامم مثل همیشه گفت پررو باش برو.
بعدنمازشمع بدست رفتیم تو مسجدتربتیها وبهمون گفتن بشینین روزمین و صدای ضجه ومویه بلند بود که من جیشم گرفت.به داییم گفتم بایدبرم دسشویی.گفت غلط کردی اومدی ،بهت گفتم نیا
ازشدت دستشویی مجبورشدم روی زمین نشسته بمونم درحالیکه بقیه بچه ها راه افتادن که دورمسجد بچرخن.دوتاداداش بودن که بهشون میگفتیم زابلیها .بخاطرمن خوردندزمین و شروع کردند به زدن من .(همیشه باهشون دعوایی بودم ).تواون تاریکی وترس ودعواوکتک روفرش مسجد جیش کردم و همچنان کتک میخوردم
Read 15 tweets
21 Jul 20
پارسال قبل از عید تصمیم گرفتم با تور برم روسیه.تنها.تورشفق قطبی.یک آقای لیدر روهم پیداکردم که ظاهرا کارش تخصصی روسیه بود.بهش گفتم توی تور خانوم هست گفت نه.گفتم پاسپورت منو زمانی برای ویزا ببرسفارت که یک خانوم یا زن و شوهردیگه توی تور باشند.گفت باشه
ظاهراهیچ خانمی نیومد ومن گفتم👇
نه،نمیام.ایشون هم گفت بیا بایک لیدرخانوم برو وشماره خانومه رو داد تا من شرایط روباهش بسنجم.لیدر خانوم منو توی یک گروه واتساپ اد کرد وهرروز استوری های اینستاش رو دنبال می کردم.توی استوری ها دیدم که ظاهرا پلیس روسیه برای قاچاق انسان به این گروه مشکوک شده و کلی عکس واستوری ازش
من هم هنوز دودل بودم،چندروز بعد یک نفرتوواتساپ بهم پیام داد که مراقب این خانم لیدر باش.ظاهرا پلیس قلابی بوده.از بچه های تور کلی پول دزدیده وظاهرا قصدقاچاق انسان یک خانم ازبچه های تور به فنلاند رو داشته که بقیه جلوش وگرفتن.
من اون تور رو نرفتم و اون آقای لیدر هم پولم روپس نداد👇
Read 6 tweets