شاوشَنک Profile picture
«Dixi et animam Levavi» Book lover. AeSthete and poetry lover (Chiefly saadi). Science lover (Specially Renewable energy)🌞 وی نمی‌خواست خر از دنیا برود
2 May
«اِلِنا چائوشسکو» همسر دیکتاتور کمونیست رومانی، دکترای شیمی و رییس موسسه شیمی رومانی بود که چندیدن مقاله‌ی تخصصی به نام او چاپ شده بود، اما حتی فرمول اسید سولفوریک را از رو هم نمی‌توانست بخواند. روزی کارمندان موسسه شیمی بخارست در نامه‌ای از او درخواست "الکل اتیلیک" کرده بودند که
النا در جواب آن‌ها می‌نویسد: «من شماها را می‌شناسم، شما می‌خواهید الکل‌ها را به خانه برده و عرق خانگی درست کنید». میرچا کورچیووی که از کارمندان موسسه شیمی بود می‌گوید: کافی بود ما به جای «الکل اتیلیک» فرمول شیمیایی آن را بنویسیم، تا او متوجه نشود منظورمان چیست و با آن موافقت کند.
رفتار نوکیسه‌گونه‌ی اِلِنا چائوشسکو و همسرش نیکولای چائوشسکو (دیکتاتور رومانی) به حدی عجیب بود که به هنگام اولین بازدید رسمی آن‌ها از آمریکا در دهه ۷۰، اِلِنا مصرانه درخواست کرده بود که همه‌ی منوی غذاها باید به زبان باکلاس فرانسوی باشد، در صورتی که آن‌ها حتی فرانسوی بلد نبودند.
Read 6 tweets
19 Apr
صبح ۲۱ دسامبر ۱۹۸۹ بود که چند هزار کارگر در برابر محل سخنرانی دیکتاتور کمونیست رومانی جمع شده بودند تا به رسم هرسال سیاهی لشگر نمایش قدرت دیکتاتور باشند و به سخنرانی او در مورد افتخارات کسب شده‌ی سوسیالیسم با شعارهایی علیه فتنه‌گران ضدانقلاب پاسخ دهند (همان مرگ بر ضد ولایت فقیه).
این کارگران مورد اعتماد را کمیته مرکزی از چند روز قبل از چهارگوشه کشور جمع کرده و در بخارست (پایتخت رومانی) اسکان داده بود. لحظاتی بعد دیکتاتور در بالکن کمیته حاضر شد و شروع به همان سخنرانی‌های همیشگی کرد و در میان حرف‌هایش گه‌گاه سخنرانی او توسط شعارهای متملقانه‌ی جمعیت که توسط
بوقچی‌ها و نوچه‌های چائوشسکو دیکته می‌شد، قطع می‌شد.‌ هشت دقیقه از سخنرانی دیکتاتور نگذشته بود که یک‌بار دیگر سخنرانی او توسط جمعیت قطع شد، اما این بار نه با شعارهای متملقانه، بلکه توسط مردمی که او را هو می‌کشیدند و فریاد می‌زدند: «تی.می.شوا.را» که اشاره به تظاهراتی در شهر
Read 24 tweets
18 Apr
سولژنیتسین در مجمع‌الجزایر گولاگ نوشته بود: «طی دوران حکومت استالین نیمی از مردم در زندان‌ها بودند و نیمی دیگر در خیابان‌ها راه می‌رفتند و به افتخار رهبر هورا می‌کشیدند». حیله رهبران کمونیست این بود که موقعیتی را ایجاد کرده بودند که در آن کسب هرچیزی، هرقدر حقیر و ناچیز، به عنوان
نشانه‌ای از خیرخواهی و سخاوتمندی دیکتاتور تلقی می‌شد. اگر چیزی به مردم داده می‌شد، خوشحال می‌شدند، در حالی که در هر کشور دیگری آن چیز حق طبیعی مردم به شمار می‌رفت. در رومانیِ چائوشسکو هم همین اتفاق افتاد. احساسی که مردم رومانی به دیکتاتورشان داشتند به حس قدرشناسی و حتی مدح و تملق
او تبدیل می‌شد. فقر به طرز ترسناکی اخلاقیات را نابود می‌کند و جامعه رومانی در فقر زندگی می‌کرد. در این کشور شما می‌توانستید با اهدای یک جفت کفش و یک دست لباس فردی را تا ابد وامدار منت خود کنید. ماریلا چلاک، معمار ناراضی رژیم کمونیستی رومانی می‌گفت: «نگاه شما به دیکتاتور کمونیستی
Read 5 tweets
6 Apr
یکی از عجیب‌ترین وقایع تاریخ علم در اواخر قرن ۱۹ و ابتدای قرن ۲۰، تلاش‌های توماس ادیسون برای تخریب نام نیکولا تسلا و اختراعات او بود. در سال ۱۹۰۳ بود که فیلی به نام Topsy به دلیل سه فقره قتل، توسط دادگاه به اعدام محکوم شد. توماس ادیسون فرصت را مناسب دید و برای نشان دادن
خطرناک بودن فناوری توزیع برق AC نیکولا تسلا که البته به وضوح از فناوری DC ادیسون کارآمدتر، کم‌هزینه‌تر و بهتر بود، توانست موافقت‌های لازم را برای اجرای نمایش خود علیه تسلا جلب کند و قرار شد که Topsy را با وصل کردن به سیستم انتقال برق تسلا اعدام کنند.
در یک حرکت پوپولیستی و در حضور ۱۵۰۰ نفر، ادیسون Topsy را به برق AC تسلا وصل کرده و می‌سوزاند، البته برای مطمئن شدن از مرگ فیل به او چند هویج آغشته به سیانور هم داد. او به هیچ‌وجه به مردم نگفته بود که فناوری DC او به مراتب بلای بدتری بر سر فیل نگون‌بخت می‌آورد.
Read 11 tweets
4 Apr
در داخل و خارج از کره شمالی همه فکر می‌کردن چین دوست و متحد کره شمالی است، اما درواقع دیدگاه چین به ما چیز دیگری بود و هیچ‌کس به اندازه همقطاران کمونیست چینی، رهبر ما رو خار نکردن. وقتی که ارباب (چین) به سگش (اینجا کره شمالی) لگد می‌زنه، اتفاقی نمی‌افته، ولی وقتی سگ پای ارباب رو
گاز بگیره اوضاع فرق می‌کنه. تو فرهنگ کره یه مثلی هست که میگه: «اگه یه دروغی ۱۰۰ بار گفته بشه، حتی خود کسی که دروغ رو ساخته باورش می‌کنه.» حکومت رهبر عزیز حزب کیم جونگ‌ایل هم همین‌طوره. اونقدر به مردمش گفته بود که من قدرت خدایی دارم که خودش هم باورش شده بود. ولی چینی‌ها واسه
این‌که به خودش اجازه داده بود به سفارت چین تو پیونگ‌یانگ بره و سر یه «قرارداد» قدرت‌نمایی کنه، خارش کردن. قضیه از این قرار بود که چین واسه بزرگ کردن اقتصاد خودش، به کره جنوبی متمایل‌تر بود و کره شمالی چی برای عرضه کردن داشت؟ پناهنده و فراری‌. سال‌ها قبل‌تر در دهه ۵۰ هم
Read 7 tweets
3 Apr
Hey @Twitter
@NegarMortazavi clearly supports the IRI crimes and violence, and violates the ethics of journalism. She also threatens Iranian users to close their accounts. How should you treat journalists who supported ISIS? There is no difference here. IRI IS ISIS IN POWER.
Negar and also @Farnazfassihi are both liars, and ironically we and them, both of us know that. But they still lying about islamic republic reality. They don't allow to iranian peoples voice be heard in the world. @nytimes why you allowed them to doing their propaganda for IRI?
WOW, WOW! @farnazfassihi hides herself behind her gender as a woman, and threatening Iranian activists (who are in danger of being arrested by the IRI) Just because they criticized her. @jack @Twitter @TwitterSupport you guys should immediately do something about her.
Read 4 tweets
2 Apr
پس از فرارم از کره شمالی، ۳۵ روز از دست ماموران چینی و کره شمالی در حال فرار بودم. این کمی بیش از ۱ ماه از عمرم بود و با این حال درد آن مثل درد زایمان بود. برایم دردناک بود، چون به کسانی که در سرزمینی آزاد متولد می‌شوند آزادی رایگان داده می‌شود، درحالی که دیگرانی مانند من
باید برای آزادی جانشان را به خطر بیندازند. در کشوری آزاد و برای مردمان آزاد، گاهی ممکن است کلمه‌ی «آزادی» خیلی پیش‌پا افتاده، پوچ و معمولی باشد؛ اما دوست من یانگ مین که با او از کره شمالی فرار کردم، برای این آزادی خودش را از صخره‌ای به پایین پرت کرد و مُرد.
حتی امروز هم حزب کمونیست کره شمالی مردم را شست‌وشوی مغزی می‌دهد و به آنان می‌گوید که معنای هویت آنان به عنوان انسان بر زندگی در «سرزمین کیم ایل‌سونگ» و «مردم کیم جونگ‌ایل» بودن استوار است. استاد من در کره شمالی شعری نوشت و با تمجید از کیم جونگ‌ایل، او را معنای وطن وصف کرد،
Read 7 tweets
28 Mar
بعد از فرار از کره شمالی، در خاک چین برای پناه گرفتن دنبال کلیسا می‌گشتیم، و فکر می‌کردم در جواب هرسوالی باید بگویم «آمین». در کره شمالی هم دین داریم. به بیان دقیق‌تر چند نهاد مذهبی وجود دارد که حزب آن‌ها را کنترل می‌کند، اما در عمل کره شمالی کشوری تک مذهبی است، که فقط پرستش رهبر
و کیش شخصیتی او مجاز است. نهادهای مذهبی وجود دارند تا کره شمالی بتواند ادعا کند که جامعه‌ای پیشرو و متکثر را ساخته است و حقوق بشر را رعایت می‌کند (درست مثل جمهوری اسلامی که وقتی بهش میگن: چرا نوکیش مسیحی‌ها رو بازداشت می‌کنید، چرا بهائی‌ها رو زندانی می‌کنید
چرا دروایش رو اعدام می‌کنید و... با ژست حقوق بشری امثال ظریف در صورت جهان دروغ می‌گوید). کارکنان تمام نهادهای مذهبی کره شمالی، شامل انجمن بودایی‌های چوسان، انجمن مسیحی‌های چوسان، کاتولیک‌ها و کمیته مرکزی کاتولیک چوسان (چوسان نام کره در کره شمالی)، عاملان حزب هستند.
Read 8 tweets
27 Mar
بعد از فرار از کره شمالی، چند روزی را باید در خانه رابط فرارمان در خاک چین می‌گذراندیم. روزی چند زن اهل کره شمالی به خانه او آمدند که بعدا فهمیدیم همه قربانی تجاوز و قاچاق انسان هستند. آقای شین گفت: می‌دونید این‌جا تو چین به زنای کره شمالی چی می‌گن؟ می‌گن خوک.
خوک تو روستاها باارزشه، برا همین به این‌ها می‌گن خوک. این‌جا تو چین تعداد زن‌ها از مردها کمتره، تو بعضی روستاها اصلا زن نیست (اکنون سال ۲۰۰۴ است، و با توجه به قانون تک فرزندی، خانواده‌ها خواهان فرزند پسر بودند). مردای این‌جا برای ازدواج پول زیادی ندارن و می‌گن تا کردن با زن چینی
سخته. این‌جا در خاک چین مردهایی هستند که تخصصشون دزدین زن‌های کره شمالی بلافاصله بعد از ورود به چینه. زنای کره شمالی این‌جا براساس خوشگلی و سنشون رتبه‌بندی می‌شوند. درجه یک‌ها حدود ۲۰۰ هزار تا، درجه دو ۱۵۰ و درجه سه هم ۱۰۰ هزارتا... اوضاع درجه یک‌ها بهتره، احتمالا یه خونه
Read 15 tweets
26 Mar
«استراتژی حمل بذر» و عملیات‌های آدم‌ربایی ماموران کره شمالی از بین شهروندان کشورهای دیگر، خصوصا ژاپن، چیزی بود که من باید برای رابط کره جنوبی‌ام توضیح می‌دادم. اولین بار در کره شمالی در مدرسه بود که در این باره چیزی شنیدم. یکی از دختران همکلاسی‌ام به من گفت: من ژاپنی‌ام.
آن‌ها در یک مجتمع دیوارکشیده شده‌ی اعیانی زندگی می‌کردند و ساکنان آن‌جا زنانی بودن که از طرف کره شمالی مامور شده بودند، که از مردان خارجی حامله شوند، تا هم با پیوندهای خانوادگی، خارجی‌ها را با کره شمالی همدل کنند و هم جاسوس‌های با رنگ پوست مختلف به وجود بیاورند.
در سال‌های دهه ۷۰ عموما شهروندان خردسال ژاپنی و کره جنوبی را می‌دزدیدند تا بعد از شستشوی مغزی از آن‌ها جاسوس تربیت کنند. مثلا درسال ۱۹۷۷ آن‌ها یوکوتا مگومی دختر ژاپنی را ربودند، هرچند دزدیدن او را به طرز عجیبی گردن گرفتند، اما اعلام کردند او در زندان مرده است.
Read 6 tweets
25 Mar
شوک‌های بعد از فرار از کره شمالی از همان زمان ورود به خاک چین شروع شد. مردی که به فرارمان در چین کمک می‌کرد مرا برای ماساژ بعد از سونا بُرد، و من اصلا نمی‌توانستم درک کنم که چرا مردی باید خم شود و پشت مرد دیگری را مالش دهد، حتی با پرداخت پول. برای منی که در کره شمالی کمونیست
زندگی کرده بودم، این ماساژ برایم بدترین بهره‌کشی کاپیتالیستی از انسان دیگری بود. شوک بعدی را زمانی خوردم که بعد از سونا دیدم زنان و مردانی که یک حوله دور خود پیچیده‌اند، کنار هم در یک اتاق نشسته‌اند. زنی با شلوارک آمد و کنار ما نشست و ما از جا پریدیم.
بارهای کارائوکه (باری که با آهنگ بی‌کلام ترانه‌های معروف می‌خونن) هم جای عجیبی بود. همه نوع آهنگی می‌شد خواند‌. در کشوری که هنر کاملا سیاسی است، آهنگ‌های زیادی برای خواندن وجود ندارد. هروقت ما به بار کارائوکه در پیونگ یانگ می‌رفتیم، فقط «شبنم صبحگاهی» را می‌خواندیم.
Read 5 tweets
22 Mar
در کره شمالی، اعدام در ملاعام مجازات به شمار نمی‌رود، بلکه از نظر حزب کمونیست روشی برای آموزش اخلاق به جامعه به حساب می‌آید. و هم‌چنین در نزاع قدرت میان حاکم از آن به عنوان وسیله‌ای برای تبلیغات در میان مردم استفاده می‌شود... در بازار شهر زادگاهم در کره شمالی بودم که ناگهان آژیری
به صدا درآمد. کفش فروش به چهره‌ی من نگاه کرد و گفت: اهل اینجاها نیستی انگاری. چیزی نیست، یه دادگاه خلق این‌جا راه می‌افته و کسی از این‌جا بیرون نمی‌ره تا اعدام تموم شه... رفیقم رو به من توضیح داد که این اعدام‌ها هفته‌ای یه بار اتفاق می‌افته (اکنون سال ۱۹۹۹ است و اوج قحطی بزرگ).
اعدام‌ها همیشه در میدان بازار اتفاق می‌افتد تا جمعیت زیادی آن را تماشا کند... سربازان آمدند و دو سرباز، زندانیِ محکوم را آوردند. به جای لباس زندان، لباس شخصی تنش بود و این یک پیام برای مردم داشت: هر یک از مردم می‌توانست به جای او باشد... دادگاه خلق فقط ۵ دقیقه طول کشید.
Read 7 tweets
21 Mar
در اوایل دهه ۸۰ میلادی، حزب کمونیست کره شمالی اعلام کرد که وجود شهروندان معلول چهره‌ی شهر پیونگ یانگ را خراب می‌کند و همه‌ی آن‌ها را به روستاها تبعید کرد. حتی تنها دخترِ کیم سنگ‌او، هم از این قانون در امان نماند. در کره شمالی سه شعر وجود دارد که هر کره‌ای باید آن‌ها را بلد باشد:
«برای یگانه وطنم»، «مادر» و «وطنم». کیم سنگ‌او شاعر این شعر آخر بود. در شعر اول شاعر خود را وقف وطنش یعنی کره شمالی می‌کند. در شعر دوم شاعر عشق مادرانه‌ی حزب کمونیست به مردم کره را به تصویر می‌کشد، و در شعر آخر شاعر وطن را همان رهبر کبیر کره شمالی میداند. تمام نیروهای کادر حزب
کمونیست کره شمالی پیش از مرگ باید حتما نامه‌ای به جا بگذارند و در آن وفاداری‌شان به حزب و رهبرش را اعلام کنند. کیم سنگ‌او هم بعد از نوشتن چنین نامه‌ای سال ۱۹۹۲ مرد. این همان سال‌های ابتدایی شروع قحطی بزرگ در کره شمالی بود. بعدها که من شاعر برگزیده رهبر عزیز کره شمالی کیم جونگ‌ایل
Read 10 tweets
20 Mar
دهه ۶۰ میلادی اوج سال‌هایی بود که کیم ایل‌سونگ رهبر وقت کره شمالی، سیاست آغوش باز را برای پذیرفتن کره‌ای‌های خارج از کشور، خصوصا کره‌ای‌های ژاپن اجرا کرد. حزب کمونیست کره شمالی در برنامه‌های پروپاگاندا و تبلیغاتی‌اش با شور و هیجان به این مهاجران اشاره می‌کرد و می‌گفت:
انتخاب کره شمالی به جای کره جنوبی برای زندگی توسط این مهاجران، سندی قطعی بر پیروزی سوسیالیسم بر کاپیتالیسم است. در ظاهر این‌طور بود که این سیاست برای کره شمالی و ایدئولوژی‌اش سود بسیاری دارد. اما در واقعیت با ورود این مهاجران که در بین مردم به «ژاپو»
مشهور شدند، لرزه‌هایی در جامعه‌ی بسته کره شمالی پدید آمد. بیشتر این تاثیر به سبب وسایلی بود که آنان با خود از ژاپن آورده بودند. مردم کره شمالی تحت تبلیغات حزب باور داشتند که محصولات حکومت کره شمالی تحت رهبری خردمندانه رهبر کبیرش کیم ایل‌سونگ، از تمام محصولات دیگر کشورهای دنیا
Read 9 tweets
19 Mar
آوریل ۱۹۹۸ بود که روزنامه‌ای در کره شمالی مقاله‌ای را از زبان یک فرد خارجی فرضی نوشت که تحسین رهبر عزیز مردم خلق کره شمالی یعنی کیم جونگ‌ایل را برانگیخت. در این مقاله از زبان آن شخص فرضی نوشته شده بود که: «کیم ایل‌سونگ خورشیدی برای تمام جهان است» و با اشاره به غرق شدن تایتانیک
در آوریل ۱۹۱۲ و تولد رهبرمان کیم ایل‌سونگ در همان روز، به عنوان سندی تاریخی گفته بود: «هنگام غروب خورشید غرب، خورشید در شرق طلوع کرد...». همه‌ی این لاطائلات در اداره ۱۰۱ حزب کمونیست -که از طنز روزگار هم‌نام اتاق وینستون اسمیت در رمان ۱۹۸۴ جورج اورول کبیر است- تولید می‌شد. تولیدات
این اداره با نام نوشته‌های نویسندگان، خبرنگاران و روشنفکران خارجی در مدح حکومت‌داری کره شمالی در روزنامه‌های حزب یا تلویزیون ملی پخش می‌شد. مردم هرگز نمی‌توانند تصور کنند که این تولیدات نه حرف خارجی‌ها که در قلب پایتخت تولید می‌شود. و از همین روست که مردمی که کاملا از جهان خارج
Read 8 tweets
18 Mar
در کره‌شمالی وقتی به خانه یا محل کار نیرویی از راس حزب که افتخار شرکت در مهمانی‌ای به میزبانی رهبر عزیزمان -کیم جونگ‌ایل- را داشته می‌روید، حتما در قفسه‌ی دکوری او یک لیوان شراب‌خوری را با افتخار نگه داشته است. این همان لیوانی است که هنگام شراب‌خوری به لیوان رهبر کبیر زده شده است
در چنین مهمانی‌ای متوجه شدم که رهبر عزیزمان می‌خواهد چنین گنجینه‌ای به من هم ارزانی کند. در حالی که تا کمر خم شده‌ام، چشمم به پاهای او می‌افتد. کفش‌هایش را درآورده است. حتی ژنرال هم به پادرد مبتلا است! همیشه او را یک موجود ماوراالطبیعی می‌پنداشتیم که حتی به توالت هم نمی‌رود.
این را در مدرسه به ما آموزش داده بودند و حزب هم همین را می‌گفت: «زندگی رهبر بزرگمان یک معجزه است که اگر همه‌ی زندگی فانی ما را روی هم بگذارند، با آن برابر نیست». اما الان می‌بینم که رهبرمان بدون کفش‌های پاشنه بلند، و لِژی ۷ سانتی در آن به زور ۱۶۰ سانت قد دارد.
Read 8 tweets
15 Mar
فکر می‌کنید تنها دلیل سرپا ماندن این دیکتاتوری، ترس، پلیس و باتوم است، اما در اشتباهید. میان قربانی و جلاد توافقی خاموش برقرار است. این را از ایام کمونیستی به ارث برده‌ایم. بسیاری همه‌چیز را می‌فهمند اما جیکشان درنمی‌آید. آن‌ها در ازای این سکوت خود حقوق خوب می‌خواهند.
می‌خواهند بتوانند یک اتومبیل دست‌دوم خوب بخرند و تعطیلات به ترکیه بروند. سعی کنید در مورد حقوق بشر و دموکراسی با آن‌ها حرف بزنید، انگار دارید با زبان یونان باستان با آن‌ها حرف می‌زنید. کسانی که در دوران حکومت شوروی زندگی کرده‌اند سریع می‌گویند: «اون موقع‌ها موز هم گیرمان نمی‌آمد
اما الان نگاه کنید، صد نوع سالامی (نوعی کالباس گوشت تقریبا) به همه می‌رسد، ما آزادی بیشتر از این را می‌خواهیم چه کنیم؟». حتی امروز هم خیلی از مردم دلشان می‌خواهد به حکومت اتحاد شوروی برگردند، ولی با هزار کیلو سالامی...
Read 5 tweets
14 Mar
ما همیشه خجالت‌زده‌ایم. اوکراینی‌ها و گرجی‌ها برای اعتراض به خیابان رفتند و انقلاب کردند. به ما می‌خندیدند. می‌گفتند مینسک -پایتخت بلاروس- پایتختی کمونیستی است. اما می‌توانم به این واقعیت افتخار کنم که ما هم به خیابان رفتیم، نترسیدیم. این از همه‌چیز مهم‌تر است. برای اعتراض به
میدان اصلی مینسک -پایتخت بلاروس- رفتیم. صحنه عجیبی بود، یک طرف لباس سبز ارتشی به تن داشتند و طرف دیگر ما مردم. نیروهای دولتی همه مثل ما بودند، مردم بودند، در میانشان پسرهایی از روستای خودمان هم بودند که می‌شناختمشان. قرار بود ما را کتک بزنند؟ در باورم این یک امر محال بود.
داد می‌زدم: «پسرها واقعا می‌خواهید با مردم بجنگید؟». بعد ناگهان مثل رژه شد، نیروها، سپرها، تانک‌ها. دستور آمده بود به هر طریقی باید جمعیت را متفرق کنید. مثل شکارچیانی که به دنبال شکار باشند، می‌آمدند. بعدها از پسرهای روستایم شنیدم که می‌گفتند: «به ما آموزش می‌دهند که بدترین چیز
Read 4 tweets
7 Mar
مراسم گرامی‌داشت ۷۰اُمین سالروز تولد استالین، سال ۱۹۴۹ در مسکو. دختری خطاب به استالین می‌گوید: «از گوشه گوشه‌ی این کشور آمده‌ایم تا تولد شما را تبریک بگوییم؛ ای معلم، ای راهنما، ای رهبر و ای بهترین دوست ما». می‌گویند نام آن دختر ناتاشا پوسکریبیشف، دختر منشی مخصوص استالین
الکساندر پوسکریبیشف است‌. مادر همین دختر، در جریان تصفیه‌های حزبی در سال ۱۹۴۱ توسط استالین تیرباران شد. دیگر مهمانان جشن: «مائو» رهبر کمونیست خلق چین و نیکیتا خروشچف رهبر شوروی کمونیست پس از استالین. روی صندلی‌های آن میز مسئولان مستقیم مرگ حدودا «۱۰۰ میلیون نفر انسان» حضور دارند.
از نقل کردن رفتار تمامین‌خواهان در شوروی هیچ‌گاه تعجب نکنید. شما دیدید که تمامیت‌خواهان جمهوری اسلامی با ما چه کردند:
Read 4 tweets
6 Mar
بچه بودم و همیشه ترس از دست دادن پدرم را داشتم. در شوروی همیشه شب‌ها پدرها را می‌بردند و بعد دود می‌شدند و می‌رفتند هوا... دایی‌ام هم همین‌طوری ناپدید شد. با همسرش رفته بود و گفته بود: «۲۰ سال است که رژیم شوروی سر کار است و هنوز بلد نیست یه شرت درست تولید کنه». بعد
ناپدید شد. امروز همه می‌گویند که مخالف رژیم کمونیستی بوده‌اند، اما چنین نبود. مردم از بازداشت‌های دسته‌جمعی حمایت هم می‌کردند. همین مادر خودم... برادرش در زندان بود، اما او اصرار داشت: «برادر من را اشتباهی زندانی کرده‌اند. اما بقیه... آدم‌ها باید تقاص جرمشان را پس دهند».
بعد جنگ جهانی دوم شد. در بخش پارتیزانی ما یک دختر یهودی ۱۶ ساله به نام رُزوچکا هم بود. دختر قشنگی بود با چندتا کتاب که همراهش بود. فرمانده‌ها به نوبت با او می‌خوابیدند و درباره‌اش جوک می‌گفتند. بالخره رزوچکا باردار شد. او را به اعماق جنگل بردند و عین سگ کشتند. البته رویه معمول
Read 5 tweets
5 Mar
پانزده سالم بود. سربازهای ارتش سرخ سوار بر اسب به روستای ما آمده بودند. مستِ مست، تا شب خوابیدند. بعد تمام اعضای کومسومول را جمع کردند. فرمانده‌شان برای ما سخنرانی کرد: «ارتش سرخ گرسنه است، لنین گرسنه است، اما کولاک‌ها (زمین‌داران) غلات را پنهان می‌کنند».
می‌دانستم که دایی‌ام چند کیسه غلات را به جنگل برده و دفن کرده است. من جوانِ کومسومول (فکر کنید بسیج خودمون) بودم، سوگند خورده بودم. رفتم پیش سربازها و آن‌ها را به محل دفن غلات بردم. فرمانده با من دست داد و گفت: «برادر، عجله کن، تو باید زود بزرگ بشی». صبح روز بعد با صدای جیغ مادرم
از خواب پریدم. خانه دایی‌ام را آتش زده بودند. جسد دایی‌ام را در جنگل پیدا کردند... سربازها تکه تکه‌اش کرده بودند.. من پانزده سالم بود... ارتش سرخ گرسنه بود، لنین و حزب کمونیست گرسنه بودند. می‌ترسیدم پایم را از خانه بیرون بگذارم. در خانه نشستم و گریه کردم. مادرم فهمید چی شده.
Read 4 tweets