مِــعـ🐍‍مـار Profile picture
ما کهنه‌ترین زخمیِ این جنگلِ خشکیم / تیغ و تبری نیست که ما را نشناسد

Mar 22, 2022, 17 tweets

«ای کُشته که را کُشتی؟»

قاتلش ساعاتی پیش مُرد.
قاتلی که البته روزگاری همدست و همداستان خودش بود.
می‌گفت در گوشِ اردشیر زاهدی، سفیر ایران در ایالات متحده، سیلی زده‌ام.
ساعات آخر عمرش اما نمُرد تا از دیوی که خود برکشیده بود سیلی خورد.
#رشته_توییت

لیبرال‌تر از چیزی می‌نمود که قاتلش بود اما در کُنهِ رفتار، همان می‌نمود که قاتلِ نا لیبرال‌ش.
گاهی در خانه عبا می‌پوشید و در زمان ریاستش بر صدا و سیما مخالف پخش صدای زن بود.

آنقدر مقیّد به قیود اسلام و خوشحال از به ثمر نشستن انقلاب که از پاریس فقط با لباس‌هایی که به تن داشت وارد تهران شد.
خودش به خنده می‌گفت که در روزهای نخستِ ورود به ایران شلوار برادرش(فریدون) را می‌پوشیده.

با این حال باقیِ وحوشِ انقلابی از آنجا که انگلیسی بلغور می‌کرد و مترجم خمینی بود، فکر می‌کردند لیبرال است.
خلاصه که این انتساب به لیبرالیسم عودی است که در مِجمَر عروسی و عزا می‌سوزد و مرغی است که هر طرف ران‌ش را به نیش می‌کِشند.

حال اینکه در ادبیات انقلابیون «مرغِ مقتول» اگر لیبرال هم نباشد چندان مهم نیست.
باری، قاتل در ایران و مقتول در اقصای جهان مشغول برکشیدن خود و حکومتی بودند تا زمینِ ذلالت خود و یک ملت را آماده کنند.

زمینی که خیلی زود رقابت‌های حذفی در آن آغاز می‌شد.
قاتل در شورش‌های داخلی طبق فرمان خمینی و مقتول در ترجمه، هم‌اَفزایی، گرفتن خانه در نوفل لوشاتو برای خمینی کم ننهادند.
دیر یا زود به هم می‌رسیدند.

و اینگونه هم شد. حال یکی متصدی حاکمیت شرع در دادگاه انقلاب و دیگری رییس سازمان صدا و سیما و وزیر امور خارجکی بود.
از آنجایی که چرخهٔ انقلابی‌بازی تمامی ندارد و تا حذف همه (جز خودی‌ها) پیش می‌رود سراغش آمدند تا سیلی‌ای که زده بود را پس بگیرد.

تا یادم هست بگویم که هرچند نرینهٔ شیعه می‌تواند بدون یک دست لباس و به شوق انقلاب از پاریس تا تهران بیاید اما معشوقه را نمی‌شود فراموش کرد!
پس معشوقه‌اش «کَرول جروم» را در هواپیمای زن‌ستیز ترین موجودی که می‌شناسید جا داد و به ایران آورد.

با این خبرنگارِ کاناداییِ CBC در یکی از همین کنفرانس‌های خبری آشنا شده بود.
تا آنجا که کَرول پیشهٔ خبرنگاری را وانهاد به ترسِ ساقط شدنِ آن هواپیما غلبه کرد و با او به ایران آمد.
کرول بعد از مرگ او دوباره به شغل پیشین خود بازگشت و کتابی در مورد او به نام «مردی در آینه» نوشت.

از متنِ کتاب:
«صادق می‌دانست که به سراغش خواهند آمد. به او گفتم: من و دوستانم تو را از کشور خارج خواهیم کرد. اما او جواب داد: نه.
این انقلاب کابوسی بود که من برای این ملت رقم زدم. من مقصر هستم. می‌مانم و با سرنوشتم روبرو می‌شوم.

وقتی که سوار ماشین شد که برود، هرگز نمی‌دانستم که دیگر او را نخواهم دید. باور نمی‌کردم که خمینی پسر خود را خواهد کشت.»

البته مقتول خود دامنهٔ توجه به مرگش را مشخص کرده بود.
همان سال اول سودای ریاست‌جمهوری‌اش گُل کرد و فقط ۲۵ صدمِ درصد رأی آورد.
و این به آن معنا بود که حذف او چندان سر و صدایی بر پا نخواهد کرد.
و پدر براحتی میتواند سرش را زیر آب کند.

جُرمش مانند فصل اول همهٔ انقلاب‌های توده‌ای مشخص بود؛
جاسوسی و برنامه‌ریزی برای ایجاد کودتا از طریق ریختن مواد منفجره در چاه توالت جماران و ترور خمینی از این طریق:-)
عامل شناسایی او: حزب توده و شخص کیانوری.

کیانوری می‌گوید:
«ما از قصد توطئه‌ی قطب‌زاده آگاه شدیم؛
لذا دو نفر از افسران حزب (سرهنگ عطاریان و کبیری) را در ستاد کودتای او نفوذ دادیم. ما اخبار را به صورت منظم به خامنه‌ای و رفسنجانی می‌رساندیم. تا درست در حالی که چند ساعت به شروع کودتا مانده بود، قطب زاده را دستگیر کردیم»

حذفش حتمی بود.
حالِ نوبتِ اولین اعتراف تلوزیونیِ اولین رییس سازمان صدا و سیما بود.
او بعد از پنج ماه زندان و ۲۰ روز محاکمه در چهارم شهریور ۱۳۶۱ به جوخهٔ اعدام بسته شد.

این جمله که «انقلاب فرزندان خود را میخورد» برای اولین بار از دهان او در مورد جمهوری اسلامی بیرون آمد.
جمله‌ای که "پییِر ویکتورین ورنیو" از خطیبان انقلابی فرانسه برای عصر وحشتِ روبسپیر به کار برد.

برای ما، عصر وحشتی که ماندگار شد تا خورده شدگان و خورندگان را ببینیم.

گفتا که: که را کُشتی تا کُشته شدی زار؟
تا باز که او را بکُشد آن که تو را کشت؟

Share this Scrolly Tale with your friends.

A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.

Keep scrolling