وانِیدیوم vanadium Profile picture
Apr 8, 2021 13 tweets 4 min read Read on X
این یک رشتو بسیار کریپی از روایات مردم عادی در ردیت درباره تجربه کودکانشون از تناسخ هست. که خیلی مورد استقبال قرار گرفته.
سعی کردم خیلی خلاصه ترجمه کنم. موهای آدم سیخ می شه واقعا
دختر پنج سالم یه چیزایی می‌گه مثل اینکه وقتی تو آینه نگاه می کنم یه عالمه آدم می بینم و می پرسه چرا این همه آدم تو اتاق من هستند؟ Image
دختر سه ساله ام درباره دوست خیالیش خیلی حرف می زد تا یه روز عکس پدرمو که ۱۵ سال پیش فوت کرده بود دید و گفت چطوری از دوستش عکس گرفتم؟
ازش خواستم راجع به دوستش توضیح بده و اون گفت بانمک حرف می زنه، پدرم استرالیایی بود و هرگز لهجه اش رو از دست نداد Image
داشتم یه شو جز نگاه می کردم دختر سه سالم یه چند دقیقه نگاه کرد و گفت من عادت داشتم درام بزنم وقتی که مرد بودم. Image
برادر کوچیک ۳ سالم گفت، وقتی بزرگسال بودم رفتم جنگ و هیچوقت برنگشتم Image
چهار سالم بود رفتیم مزرعه عمه ام، باد تندی گرفت من به پدر مادرم گفتم باید این دسته کاه (نمی دونم فارسی چی بهش می گن، این دسته های بزرگ کاه) رو ببندین، دیوید همینطوری مرد.
تا امروز کسی نمی دونه دیدید کیه Image
پسرم یه بار گفت مامان وقتی من بزرگ بودمو تو کوچیک یادمه با هم تو آشپزخونه می رقصیدسم.
تنها کسی که باهاش تو آشپزخونه در بچگی رقصیدم پدربزرگم بوده Image
برادرزاده ۳ ساله ام به یه مگنت از آریزونا اشاره کرد که عکس بیابون با صخره های قرمز داشت و گفت، با خانواده اولش کنار این صخره ها زندکی می کرده که همه موهاشون لخت و مشکی بوده (خودش بلوند و فر هست بچه)و برادری داشته که می ره بیابون و یه چیزی که نه سگه نه گرگ می خورتش.گفتم کایوت؟ Image
این چیزیه که صداش می کنین؟ بعدم ناراحت شد و گفت دیگه نمی خواد راجع بهش حرف بزنه و دیگه هیچوقت بهش اشاره نکرد
پسرم که ۴ سالش بود از کنار قبرستون رد می شدیم، بهم گفت یادت میاد وقتی مردم و دفنم کردن؟ گفتم نه
گفت: من مردم و اینجا خاکم کردن و این وقتیه که شروع کردم تو شکم تو رشد کردن Image
خواهرزاده ۴ ساله ام در حین بدخلقی سر خواهر داد زده که من ۱۰۰ سال صبر کردم تا دوباره متولد بشم. Image
دختر دوستم با خانواده اش می رن یه رستوران تو روستای نزدیک پیست اسکی، دختر دو ساله اشون تا می رن تو می گه من اینجا رو یادمه منو مامانم عادت داشتیم اینجا نقاشی کنیم. مامانش می گه ما تا حالا اینجا نیومدیم. بچه می گه نه مامان قبلیم. جدیش نمی گیرن تا پیشخدمت که میاد این باز تکرار م Image
می کنه، پیشخدمت میگه سال ۱۹۰۰ اینجا یه استودیو نقاشی بود برای خیلی سال بعدا کاربریش عوض می شه 😐😐😐

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with وانِیدیوم vanadium

وانِیدیوم vanadium Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @Nadia4no1

Mar 29, 2024
خونه روبرویی من یه زوجی زندگی می کنن که عصرا باهم آشپزی می کنن، شبا بعضی وقتا مرده میاد دوتا ساندویچ درست می کنه سریع و می بره، گاهی برهنه هستند و گاهی همو می بوسن و من خیلی وقتا موقع سیگار کشیدن نگاهشون می کنم. فصلا رد شدند، برف اومد، آفتاب بود، بارونی بود و من همواره Image
از قاب پنجره اشون نگاهشون کردم. هیچوقت پرده هاشونو نمی کشن.
تو ذهنم بهشون اسم دادم جول و کلمنتاین به یادفیلم
eternal sunshine of the spotless mind
تصور می کنم موزیک فرانسوی پخشه، روزای مختلف براشون قصه های مختلف می سازم. گاهی که عصبانیم جول به کلمنتاین خیانت می کنه، عصری رو
تصور می کنم که کلمنتاین داره تو آشپزخونه تاریک تنهایی گریه می کنه. یه روزایی تصمیم می گیرم کلمنتاین سرطان بگیره و جول پاش بمونه! روزایی که حالم بهتره سال ها بعد رو تصور می کنم که باهم پیر شدن و لرزون هنوز با عشق ساندویچ های شبانه اشون رو درست می کنن که برن برسن به سریال مورد
Read 6 tweets
Jun 20, 2023
یک داستان طولانی درباره اینکه چطوری اتفاقات بی اهمیت زندگی، کل سرنوشت ما رو عوض می کنه:
من ۲۰۱۵ یه شرکتی کار پیدا کردم، کار تخمی بود و دو هفته هم بیشتر نموندم توش، رئیسم یه آدم زنباره ای بود.
بگذریم، من با این شرکت هفته دوم رفتم اربیل عراق نمایشگاه.
تو هتلی که بودیم من با
فرانسویا بر خوردم.
از بچه های خودمون خوشم نمیومد (برگشتیم به همین دلیل اخراجم کردن :)).
خلاصه اونجا یه کوکتل پارتی گرفت سفارت فرانسه، این فرانسویا به من گفتن تو هم بیا، فکر کن من با تیشرت و شلوارک رفتم اولین بار تو زندگیم کوکتل پارتی، چند سالمه؟ ۲۷
رفتمو دیدم همه مردا کت شلوار
کراوات زنا همه لباس شب، من با تیشرت زرد، شلوارک، کوله قرمز، فیلم برداری زنده 😐😐😐
بگذریم، اونجا من با یه مرد پیر فرانسوی آشنا شدم به اسم دنیل، این اولین بار به من شامپاین داد و خلاصه کلی حرف زدیم، من ایمیلمو رو در جعبه سیگارم نوشتم دادم به این.
گذشتو من از اون شرکت اومدم بیرون
Read 12 tweets
Apr 24, 2023
خیلی عجیبه، واقعا عجیبه!
این خانواده ای که قراره دو ماه تو اتاق زیر شیروونیشون بمونم تا خونه پیدا کنم، یه خانواده ۴ نفره هستند که دو تا بچه کوچیک دارن.
دیشب نشستیم با هم یه لبی تر کردیم و فهمیدم خانومه (ورونیکا) هم دچار مشکل انکسایتیه.
داشت بهم می گفت زن هایی مثل تو انکسایتی منو
تشدید می کنن. زن هایی که کلی سفر کردن، کار دارن، آزادن، به جایی متعلق نیستن، جرات دارن برن یه کشور دیگه از صفر مطلق یه زندگی بسازن!
من اینجوری بودم که اسکلم کردی؟
زن هایی مثل تو منو انکشس می کنن. زن هایی که مادر شدن، موفق شدن تو به رابطه طولانی مدت بمونن. خونه به این قشنگی
زندگی استیبل و عشق دارن و یه عالمه دوست و آینده مشخص و انقدر دوست داشتنی هستند که کسی رهاشون نکرده ...
بعد هردو یه کم سکوت کردیم و گفتم به نظرم ما همیشه چیزی که نداریم مضطربمون می کنه و دائما داریم فکر می کنیم آیا اگر جور دیگه ای زندگی کرده بودم، خوشحال تر بودم؟
Read 5 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Don't want to be a Premium member but still want to support us?

Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal

Or Donate anonymously using crypto!

Ethereum

0xfe58350B80634f60Fa6Dc149a72b4DFbc17D341E copy

Bitcoin

3ATGMxNzCUFzxpMCHL5sWSt4DVtS8UqXpi copy

Thank you for your support!

Follow Us!

:(