قضیهٔ اول!
اول داستانی بگم که قصد من همیشه ازدواج بوده‌. حالا ذهن شما هرچی برداشت می‌کنه، بماند!
القصه؛
یه دوستی داشتم مرتضی نام.
آپاراتی داشت و دوست‌دختری داشت که دوستِ سارا که من باهاش در یک فرایند «اومدی زیارت یا که چشم چرونی» دوست شده بودم و «قصدم ازدواج بود»، دوست بود.
(چقدر دوست داشت جمله‌م)
یه روزی قرار شد چهارتایی بریم بیرون. حالا شما فکر نکنی بیرون رفتن ما مثل الان بودا که کافه بریم یا چی! بیرون رفتن ما اینجوری بود که اونا از اون طرف خیابون می‌رفتن و ما از این طرف و مترصد فرصتی بودیم تا یه نفر به «زید» ما نگاه چپ کنه، ما هم رگ گردنمون باد
کنه و یه جوری یارو رو بزنیم که باد کنه. حالا چی نصیب ما می‌شد از این فرایند، الله اعلم!
سر کوچه وایساده بودیم که سارا «اومد دم در و اشاره کرد بیا»ید. یهو من و مرتضی به هم یه نگاهی کردیم و آب دهنمون رو قورت دادیم و بدون اینکه یه کلمه به هم حرفی بزنیم، نگاهمون تو هم گره خورد و
نزدیک بود کلا ماجرا قاطی بشه. گفتم: «چه‌گهی بخوریم؟ بریم؟ نریم؟ اگه یه نفر بیاد چی؟ اگه ببینن چی؟ من که قصدم ازدواجه. تو چی؟» که دیدم مرتضی نیست و رفته. منم دل رو زدم به دریا و رفتم. هر قدمی برمی‌داشتم، سست‌تر می‌شدم و پیش خودم می‌گفتم: چی می‌شه یعنی؟ یعنی کی میاد؟ تو همین فکرها
بودم که یهو دیدم وسط راهروشونم. نگو اینا قلیون گذاشتن و خونه رو «مکان» کردن بشینیم قلیون بکشیم.
تو اون لحظه داغ بودم و به اینکه چه جوری پام رسیده به اینجا فکر می‌کردم. اون کوچه، کوچه‌ای نبود که به قصد ناموس بری توش و سالم برگردی. حکم میدون مین داشت. یه کوچهٔ بن بست
با آدمای بن‌بست‌تر!
از این کوچه‌ها که «زن‌هاش عروس شیطان بودن». دم غروبا میومدن سبزی و فلان و بهمان پاک می‌کردن. تمام دخترای اون کوچه گوششون با درد و خون‌ریزی به دست یه خانمی که شهربانو بود اسمش، با یه سنجاق قفلی که معمولا جای دگمه روی سینه‌ش ازش استفاده می‌کرد، سوراخ شده بود
مرداشونم اکثرا تو کار تعمیر ماشین بودن و خونواده‌ها اکثرا فامیل. یعنی شما اگر به هر عنوان می‌رفتی داخل کوچه، باید دلیلت موجه می‌بود وگرنه به قول یه نفر «کارت با اسفل‌السافلین بود».
خلاصه بعد از مرور این داستان‌ها به صدای مرتضی که «یابو با توام» به خودم اومدم و دیدم شلنگ قلیون تو
دستمه. دیدم سارا زل زده تو صورت من که «بیا چای نبات بخور. شدی عینهو مِیِتِ زیر دست حاج داود»!
حالا حاج داود اصلا مرده شور بود و زمانی که مرده‌شور خونهٔ محلهٔ ما رو خراب کردن، شد دلاک. بعدا داستانشو می‌گم
یه چند دقیقه‌ای گذشت و اوضاع داشت خوب پیش می‌رفت که یهو صدای زنگ در بلند شد
شلنگ قلیان را دیدم از دست مرتضی افتاده، و لرزه بر اندام! بازم یه نگاهی به من انداخت و با زبون بی‌زبونی گفت «چه گهی بخوریم؟» منم با همون زبون بی‌زبونی حالیش کردم «اون‌وقتی که نوک فِلِشت رو گرفتی تو دستت و سریع تپیدی تو خونه باید فکر می‌کردی».
وقتْ وقتِ این حرفا نبود.
آبی بود که ریخته شده بود و آبرویی که قرار بود بریزه. چهارتایی ریده بودیم به خودمون که کی می‌تونه باشه. فقط اینقدر بهتون بگم که تا اینجا پیش رفتیم که احتمال حضور پلیس رو هم می‌دادیم.
دوست سارا دل رو زد به دریا رفت آیفون رو برداشت.
+ کیه؟
- اداره برق
مرتضی سریع شلنگو برداشت و
شروع کرد به کشیدن و گفت: «من که گفتم هیچی نمی‌شه! بکش بریم»
که یهو پشت در مامور اداره برق خواهر دوست سارا با شوهرش اومدن داخل حیاط.
مرتضی دوباره شلنگو انداخت و به من نگاه کرد که «چه گهی بخوریم؟»
سارا گفت «بدویید برید پشت بوم».
بدون اینکه حرفی بزنیم کفشامونو زدیم زیر بغلمون و
رفتیم سمت پشت بوم.
حالا صدای دختره داره میاد که «آجی اینجا چه‌کار می‌کنید؟ قرار نبود بیاید! ما داریم با سارا می‌ریم بیرون»
خواهره گفت: «چرا رنگت پریده؟ چه غلطی می‌کردید؟ چرا هول شدی؟ بریم تو ببینم...»
که سارا رفت بیرون و داستانو جمع کرد که «بابا داریم قلیون می‌کشیم. طوری نیست
ذغالش خوب نیست...»
بعد احوال‌پرسی و بگو بخند، مریم (دوست مرتضی) فهمید یه امنیت نیمچه و نیمه‌ای برپا شده.
خواهر مریم اعلام کرد: «داشتیم رد می‌شدیم، گفتیم یه سری بزنیم»
مریم در حالی که رید گفت: «حالا که قلیون چاق شده، بیاید با هم بکشیم»
اونا هم نه گذاشتن و نه برداشتن و چتر شدن
حالا من و مرتضی از اونجا که در پشت بوم قفل بود تو یه انباری نسبتا بزرگ که همه‌چی توش بود گیر افتاده بودیم و منتظر «تا قضا چه گاید باز»!
ما همونجور توی تاریکی دست تغابن به هم می‌مالیدیم که چی می‌شه؟ چه جوری می‌شه؟ یعنی ما باید اینا رو بگیریم؟
من که غمی نداشتم. (واقعا قصدم ازدواج بود)
مرتضی همه‌ش نگران بود. چون واقعا مریم کلا از دار دنیا سه درصد زیبایی داشت و یه مادر و یه خواهر.
پدرش فوت کرده بود و چندتا
مغازه هم رسیده بود بهشون با یه خونه.
حالا اون وسط من به مرتضی دلداری می‌دادم که «بابا می‌بری عمل می‌کنه دماغشو، فکشو، شکمشو».
یهو گفت: «قدشو چه کار کنم؟»
گفتم: «خب چشم کورتو باز می‌کردی»!
دو تایی پقی زدیم زیر خنده و من جلوی دهن مرتضی رو گرفتم و مرتضی جلوی دهن منو.
لوکیشنمون
یه جوری بود که قشنگ صدا از پایین میومد بالا. حالا فکر نکنید که آپارتمان بود اونجا! یه خونه ویلایی قدیمی یک طبقه با یه خرپشته بود و حیاطش کلا بیست متر بود و هیچ درختی نبود توش کلا.
یعنی تنها گزینهٔ پنهون شدن همون انباری توی خرپشته بود.
یک ساعتی گذشته بود و اینا صدای زر زر
حرف زدنشون و قل قل قلیونشون میومد.
نشسته بودم گوشهٔ بازداشتگاهی که خودمون برا خودمون ساخته بودیم و داشتیم در مورد احتمالات حرف می‌زدیم.
مثلا اینکه چه جوری قراره بگیرنمون. باباهامون قراره چه‌کارمون کنن؟ حتی حس انسان دوستی‌مون گل کرده بود که اگر اینا رو نگیریم نامردیه و اینا!
پیش خودم فکر می‌کردم که نکنه سارا رو اشتباهی بدن به مرتضی و مریم رو بدن به من؟! حتی تصورشم دردناک بود. مخصوصا قسمت دندوناش. فکر اینکه چجوری باید ازش لب بگیرم موقع معاشقه و معانقه، داشت دیونه‌م می‌کرد. تازه کابوسم زمانی تیره‌تر شد که پیش خودم فکر کردم «نیاد زمانی که دعوامون بشه و
بخواد از دندوناش برای حمله یا دفاع استفاده کنه! یعنی چقدر باید خرج عملش کنم؟
تمام این فکر و خیال‌ها با فکر کردن به چهرهٔ سبزه و نمکی سارا «هباء منثور» می‌شد و یه لبخند احمقانه‌ای رو لبم میومد. سارا ارزششو داشت. همه جوره.
هنوز صدای قل قل میومد و منم در حال پاره شدن از استرس
تو همین حین به خودم اومدم دیدم با یه توپ پلاستیکی دارم روپایی می‌زنم. مرتضی هم یه سنگ برداشته بود و داشت گردوهایی که با خودش از پایین آورده بود بالا رو می‌شکست.
به هم نگاه کردیم و دوباره آروم شدیم و همون نگاه همیشگی که «چه گهی بخوریم حالا؟»
دوباره فکر و دوباره خیال و دوباره
دندونای مریم! به یک‌باره صدای تلفن بلند شد و با وصل شدن ارتباط بین مریم و مادرش، ارتباط من با خواهر و مادر مرتضی که توی دلم داشتم فحششون می‌دادم قطع شد.
از فهوای کلام مریم پیدا بود که مادرش داره میاد و از قرار معلوم پنج دقیقه دیگه خونه‌س.
هیچی دیگه! قوز بالای قوز شد اومدن مادر
مریم. نگاه‌ منو مرتضی گرهٔ کور خورده بود گویی و تند و تند با همون زبون بی‌زبونی داشتیم به هم می‌گفتیم که «چه گهی بخوریم؟»
در حال گه خوردن بودیم که سارا اومد بالا و با اعلام جملهٔ «حالا چه گهی بخوریم»، گهی بر گه‌های ما افزود.
گفتم: «فقط تحت هر عنوان مادرشو ببر خونهٔ خودتون و
نذار بیاد بالا»
مادر سارا می‌دونست ما قضیه‌مون ازدواجه.
اما حالا چجوری هماهنگ کنه؟ تلفن که نمی‌شد بزنه. چون دوماد مریمینا پایین بود و مدام سوال می‌پرسید «چه صدایی میاد از بالا؟ برم ببینم چیه»
مریمم یه صدباری گفت «گربه‌س».
حالا ما تلاش بی‌فایده می‌کردیم که صدای گربه در بیاریم
و به تلاش تخمی خودمون می‌خندیدیم و برای مصیبت وارده عمیقا اشک می‌ریختیم. نوزده ساله بودیم و «کوس دلاوران ندیده»! صداش که بماند.
در هر صورت دوماده بی‌خیال شد و نیومد.
لحظاتی بعد بازیگر اصلی وارد شد.
مادر مریم!
مریم مادرتو...
همین‌که زنگ در خورد، مرتضی به زبون اومد که «چه گ...»
+ «گفتم بهت که نیایم. حالا گهتو بخور»!

اما مادر مریم؛
زنی بود پنجاه و چند ساله. تکیده و لاغر. چادری بود و همیشه دمپایی طبی (از اون قدیمیا) پاش می‌کرد و چادرشو با تنها دندونای موجود در دهنش نگه می‌داشت.
گویی مریم دندوناش رو
از مادرش به ارث برده بود. دوباره تصور اینکه خدایا! نکنه مریم رو اشتباهی بدن به من، اومد سراغم.
مخصوصا که من قیافه‌م خدایی از مرتضی سرتر بود.
اگر مادرش ماها رو با هم می‌دید، مصیبت دو تا می‌شد!
یکی مریم و دگر مادر مریم!
حالا شماتت همسایه بماند!
نقصان مایه هم که هیچ!
اولین چیزی که مادر مریم بهش گیر داد، تعداد استکان‌های چای بود که با ذکاوت سارا به‌خیر گذشت.
سارا گفت «چرا ظرفاتون بوی بد می‌ده؟ مایع ظرفشوییتون ر عوض کنید. مجبور شدیم هی استکان عوض کنیم». مریم هم با ذکر این جمله که «راست می‌گه مامان» از بروز اولین فاجعه جلوگیری کرد.
اما مصیبت
اونجا بود که مادر مریم گیر داده بود که برم گردو بیارم.
بازم همون نگاه بین من و مرتضی و همون جملهٔ معروف!
مرتضی یهو گفت: «ننت خوب! بابات خوب! گردو؟ فکر ما نیستی فکر مهمونات باش با این گردوهای تخمی»!
اتاق به اون فراخی حالا برامون اندازهٔ قبر تنگ شده بود و دیگه هوا جریان نداشت
که نفسی تازه کنیم. یهو سارا گفت: «مامانم شام دعوتتون کرده».
اینجا بود که گفتم آفرین به خودم با این انتخابم!
مادر مریم که عزم دیدار مای جان به لب آمده داشت و می‌خواست بیاد برا دوماد تحفه‌ش گردو ببره از تو انباری، یهو برگشت گفت: «من الان پیش مادرت بودم! خودتون دعوتید خونهٔ علی»!
اینجا بود که به خودم گفتم: «ای ریدم به انتخابم»!
(داستان علی و گیر افتادنم خونهٔ سارا اینا پارت دومه)
دوباره سارا گفت: «مامانم گفته کنسله. نمی‌ریم»
دوباره به خودم بابت انتخابم آفرین گفتم.
توی تصورم جشن پیروزی گرفته بودم که وسط جشن یهو چاقو کشیدن و پردهٔ افکارم رو دریدن.
مادر مریم یهو گفت «زنگ بزن به مادرت ببینم چیه داستان».
اینجا بود که دوباره به انتخابم ریدم.
همه‌جا ساکت بود و فاجعه در حال تکمیل شدن.
من در حال ریدن و افتخار کردن به انتخابم در رفت و آمد بودم که یهو شاه‌داماد خانواده در نقش «عدوی مسبب خیر» ظاهر شد و گفت «مامان ما بریم»!
«کجا؟؟؟؟؟؟ شام بمونید»!
یهو مریم گفت: «مامان ما دعوتیم خونهٔ ساراینا»!
خلاصه به رفتن رضایت دادن. همینجوری که مهمونا داشتن می‌رفتن و تعارفات در جریان بود، صدای سارا اومد که داره تلفنی به مادرش می‌گه که: «مامان! فقط زنگ بزن به علی داستان شام رو کنسل کن و زنگ بزن به مامان مریم ما
بیایم اونجا. حالا بهت توضیح می‌دم. دو دقیقه دیگه زنگ بزن».
من که اون بالا بلاتکلیف مونده بودم بین ریدن و تبریک گفتن به انتخاب خودم، تصمیم گرفتم
تا قطعی نشدن موضوع نه برینم به انتخاب خودم و نه تبریک بگم به خودم بابت انتخابم.
حکایت آدمی بود که اره رفته باشه ماتحتش. (چرا باید یه
نفر کاری کنه که اره...؟)
القصه! مادر مریم برگشت و گفت: «سارا جان زنگ بزن به مادرت ببینم چیه داستان»!
سارا تماس گرفت و مادر سارا از پشت تلفن کمال همکاری رو کرد و با ذکر جملهٔ «نمی‌دونم والا سارا گفته دعوتتون کنم» رید به انتخاب من.
مادر مریم هم نه گذاشت و نه برداشت که «شما بیاین اینجا»!
هیچی دیگه. فقط مونده بود زنگ بزنن ننه و باباهای ما هم بیان.
مرتضی دوباره به زبون بی‌زبونی برگشت گفت «حالا چه گوهی بخوریم»؟ منم با همون زبون بی زبونی برگشتم گفتم: «به نظرت گوهی هم مونده که بخوریم»؟
ما از بالا منتظر مشخص شدن نتایج مذاکرات بودیم و داشتیم مرور می کردیم که چه روزهای خوبی داشتیم و اون روز های خوب تبدیل شدن به چه کابوس‌های وحشتناکی لذت فوتبال بازی کردن، قدم زدن حتی! غذا خوردن و تمام حقوق اولیه‌مون که به خاطر یه تیکه چیز ازش محروم شده بودیم.
برگردیم به داستان! نتیجهٔ مذاکرات معلوم شد! مادر سارا موفق شده بود که ننهٔ مریم رو راضی کنه که برن اونجا.
نسیم خوش آزادی داشت می‌خورد تو صورتمون. دیگه اسیر نبودیم. تموم شده بود اسارت و صدایی از پایین اومد که «مریم برو در انباری بالا رو قفل کن و حاضر شو بریم»!
نسیم قطع شد!
وجه اشتراک ما با «رِد» تو فیلم «رستگاری در شاوشنگ» می‌دونید چی بود؟
خب نداشتیم!
«مورگان فریمن» بعد از سه تا سکانس آزاد شد و ما چندین ساعت اون تو بودیم. بدون آب و غذا و هیچی!
چندتا گردو بود که بوی نا می‌داد و شیشهٔ سرکه.
رفع تشنگی با سرکه؟؟؟ تصورشم محال بود.
منتظر بودیم که
مریم بیاد و قفل بر در ما بزنه و یه معذرتی بخواد و اشکی بریزه و بره تا شب که برگردن و بیاد در ما رو باز کنه که ببینیم چه غلطی می‌کنیم.
حتی نگاه سارا هم دیگه تسکینم نمی‌داد! حتی!
یهو امیدی تو دل مرتضی روشن شد و گفت: «می‌گیم که قفل نکنه. ادای اینو در بیاره که قفل کرده»! بعدشم که
رفتن، می‌پیچیم و می‌ریم».
منم قفل رو نشونش دادم و ریدم تو امیدش.
«قفلش کتابی بود و بدون کلید کار نمی‌کرد»!
صدای حاضر شدنشون و پچ‌پچ‌های محو و گنگشون می‌رسید به گوشمون.
ما در عین اضطراب و اضطرار بودیم که صدای سارا که از پله‌ها داشت میومد بالا به گوشمون رسید.
سارا نبود. بلکه
فرشته‌ای بود در لباس سارا.
البته مریم بود که مانتوی سارا رو که من براش خریده بودم پوشیده بود (میمون)
از روی تنفر نگاهمو برگردوندم و چشمم افتاد به قفل در پشت بوم.
جرقه‌ای تو ذهنم نقش بست!
«مریم باید کلید اینجا رو داشته باشه. آره. حتما داره»!
تو این فکر بودم که مریم اومد و یه
نگاهی به من و مرتضی کرد و یه ببخشیدی گفت و شروع کرد به قفل زدن. هیچ راهی نداشتیم که معلوم نشه ما اونجا نیستیم.
مجبور بودیم پشت در پنهون بشیم.
درِ انباری منتهی الیه پله‌ها بود که هیچ پاگردی نداشت و درِ پشت بوم در انتهای همین اتاق. یعنی دو تا قفل! اشاره کردم کلید در پشت بوم
رو بده. و اونم با ایما و اشاره مخالفت کرد. همین که اومد قفل رو بزنه، کلید رو از دستش قاپیدم و صدای مریم بلند شد که «ماماااااااااان»؟!
یه اشارهٔ و تهدید بدی کردم که مفهوم خوبی نداشت و از ترس جر خوردن سریع جمله‌ش رو عوض کرد که «هیچی! پیدا شد»!
سریع قفل در پشت بوم رو باز کردم و کلید
رو برگردوندم بهش و باز یه اشارهٔ بدی کردم بهش و دگمهٔ سیکتیرش رو زدم.
حالا تنها امیدمون پشت در پشت بوم بود. پشت بومی که مثل یه زیر زمین قرار بود برامون تاریک و سرد باشه...
حالا دیگه هیچکس نبود. همه رفته بودن و ما مونده بودیم و یه در باز شده و کلی ماجرا که انتظارمون رو می‌کشید. انگاری تو یه بازی بودیم که باید وارد مرحلهٔ جدیدش می‌شدیم.
مرحلهٔ پشت بوم!
هزار ساعت بود که ساعت شش عصر یکی از روزهای آخر اردیبهشت بود.
از اون بالا تا چشم کار می‌کرد
زمین کشاورزی بود و جالیز و جالیز و جالیز! بوی کود مرغی خیس خورده و بوی گاوداری‌های اطراف جعفرآبادِ محمدشهر گه بودن لحظه‌های پیش‌ِرو رُ نوید می‌داد. انگاری برامون ریده بودن جایی همون نزدیکی‌ها!
قرار نبود که اون پشت بوم سکوی پرواز ما بشه. اصلا معلوم نبود...
تیکه‌های ابر که با نور
خورشیدی که زیاد هم رمق نداشت به سرخی می‌زدن، با گرد و خاکِ فوتبال بازی کردن بچه‌ مدرسه‌‌ای‌های بی‌خیالِ امتحان خرداد یه حالت گهی درست کرده بود که هیچ جنبهٔ عاشقانه و عارفانه‌ای نداشت.
انگاری که خورشید از پس میلیون‌ها و میلیاردها سال تابیدن بی‌وقفه، حالا یه جایی رو برای استراحت
انتخاب کرده بود؛ پشت بوم خونهٔ مریمینا!
دو تا راه داشتیم؛ یا بپریم پایین و یا بمونیم تا برگردن و نصفه شبی بزنیم بیرون.
هر دوتا راه به یه جا ختم می‌شدن؛
به «گا»!
مرتضی دوباره نگاهی به من کرد و من یه نگاه به مرتضی. این‌بار دیگه هیچی نگفتیم تو دلمون به هم.
ساعت همچنان شش بود و کش اومده بود تا زن‌هایی که عروس شیطان بودن با یه مشت بچهٔ قد و نیم‌قد بریزن تو کوچه و غیبت کنن و سبزی پاک کنن و پیاز پوست بکنن و ...
چجوری می‌شه از همچین جایی رفت
بدون اینکه این زنایی که قرار بود تا ساعت‌ها توی کوچه بشینن تا شوهراشون تشریف بیارن «واس شام» متوجه نشن؟
قطعا کسی منتظر ما نبود. هیچ‌جا و هیچ‌وقت!
پس زمان داشتیم. می‌تونستیم بمونیم تا تاریک بشه و بریم. اما ترسیده بودیم. بد هم ترسیده بودیم. تمام حالت‌هامون بوی ترس می‌داد.
موقعیت کوچه جنوبی بود. خونهٔ مریمینا نبش کوچه بود و پشتش که می‌شد مشرق، زمین کشاورزی و قسمت درِ ورودی، غرب کوچه بود و شمالِ خونه مغازه‌هاشون قرار داشت که ایرج و تورج که داداش بودن اونجا اگزوزسازی داشتن.
جنوب خونه هم حیاط بود و حیاط هم دیوار به دیوار خونهٔ «صدیق‌عمه»!
پیرزنی
بیوه که شوهرش «حسین‌آقا» کارمند سابق بانک ملی کفترباز تیر بود و تو محله‌مون اسمش بد در رفته بود که «عرق خور»ه!
ما که بدی ندیده بودیم ازش. صبح به صبح می‌رفت نونوایی بربری سر کوچه و دوتا نون می‌خرید و میومد کفتراشو هوا می‌کرد و تخمشم نبود ملت چی می‌گن پشتش.
هیچکس دمپرش نبود.
همدمش صدیقه خانم بود و عشقش همون کفترا.
انقدر که هیچکس با اینا رفت و آمد نداشت، خونه‌شون شده بود معمای بچه‌های محل. حالا شده بود یکی از گزینه‌های فرار ما.
خیالمون راحت بود که هیچکس اونجا نیست و صدیقه خانم مدت‌هاست بیمارستانه. بعد از مرگ «حسین آقا نقدی» دیگه پیرزن نتونست کمر
راست کنه. اجاقشونم کور بود. بچه‌دار نشدن هیچ‌وقت. یه خواهر زاده داشت به اسم «سپیده» که تنها وارثشون بود.
گه‌گاه میومد سر می‌زد و چشم امیدش به این خونه بود که برسه بهش.
القصه؛
یواشی خودمو کشوندم گوشهٔ پشت بوم و یه نگاه به کوچه انداختم. وای اگر کسی منو می‌دید.
توی ذهنم یه خط قرم
قرمز کشیدم روی گزینهٔ کوچه. گزینهٔ شمال هم که از قبل کلا منتفی بود. اگر ایرج ما رو می‌گرفت، عقده‌ای که از «سلم» و «تور» داشت رو با تورج سر ما دو تا خالی می‌کرد.
می‌موند دو تا گزینه؛
اول زمین کشاورزی بود که اصلا به خطرش نمی‌ارزید. اما یه چیزی باعث می‌شد چهره در هم بکشیم و دردمون
بگیره. اون یک درصد احتمالی که بابت خطر «صاحاب باغ گرفتگی» ما رو اذیت می‌کرد، از صد تا مرگ بدتر بود. فکر بدنامی بعد از خروج از باغ، برای تمام هم نسلای من یه کابوس بود. اونا کاری نداشتن که توی باغ چه کار می‌کردی! همین‌که صاحب باغ می‌گرفتت، دیگه تموم بود. حتی اگر کاری باهات نمی‌کرد
تمام این صحبت‌ها در سکوت کامل بین من و مرتضی رد و بدل شد. بدون لب گشودن!
تنها گزینه خونهٔ « صدیقه خانم» بود. باید از روی دیوار خونهٔ مریمینا خودمون رو می‌رسوندیم به دیوار خونهٔ صدیقه خانم. اما چه جوری؟
آسون بود. چهارمتر و نیم ارتفاع دیوار بود، به پهنای نهایت ده سانت و طول پنج
متر. کافی بود بلغزی!
اگر میفتادی توی حیاط، با دست و پای شکسته باید منتظر برگشت مریمینا می‌شدی و اگر میفتادی توی باغ، مصیبت بیشتر بود! دست و پات که می‌شکست هیچ، صاحب باغ ...
حتی فکرشم آزار دهنده بود.
قرار من و مرتضی اون طرف دیوار بود؛
پشت بوم خونهٔ صدیقه خانم...
زدیم به دیوار و رد شدیم و رسیدیم به پشت بوم موعود!
دیدار بام خانه دانی چه ذوق دارد؟
انگاری که بهشت! انگاری که سرزمین موعود بود و آبِ بعد از سراب!
و یه نفس راحت کشیدیم. خوشحال بودیم که کسی ما رو ندیده. یه جوری کف پشت بوم دراز کشیدیم کانه روی شن‌های هاوایی!
بوی کود مرغی زمین
کشاورزی شده بود عطر تن یار!
به مرتضی نگاهی کردم و چهارتا فحشش دادم و زدیم زیر خنده. مرور تمام اون اتفاقات و بلایی که داشت سرمون میومد، حالا دیگه شده بود یه خاطره.
مرتضی گفت: «من اگر جنیفر لوپزم باسه، دیگه نمی‌رم تو یه خونه باهاش»
گفتم: «گه نخور. می‌بینمت حالا»!
مونده بود آخرین مرحله؛
پریدن توی حیاط و انتظار کشیدن تا تاریک شدن هوا و باز کردن در و رفتن!
اما این پایان داستان نبود...
خونهٔ صدیقه خانم بر خلاف خونهٔ مریمینا یه درخت انگور داشت و یه گردوی قدیمی که گردوهاش روغنی بود و مغز سفیدی داشت. حسین‌آقا خدابیامرز همیشه کود کفتراش رو جمع می‌کرد و وسطای پاییز می‌ریخت پای این گردو که برا بهار جون بیدار شدن داشته باشه. موقع تکوندن درخت هم که می‌شد، اینجوری نبود
که خسیس‌بازی در بیاره و گردوهایی که با ضربه‌های اون چوب بلند به اطراف پراکنده می‌شن رو جمع کنه.
هرچی تو حیاط میفتاد مال خودشون دو تا بود و هرچی اینور و اونور میفتاد مال مردم. حتی فکر می‌کنم از قصد ضربه‌هاش رو محکم می‌زد که گردوها تا یکی دو تا خونه اونورتر هم برن. بچه که بودیم
کمین می‌کردیم برا همچین روزایی که توی کدوم خونه گردو می‌تکونن، بریم تو کوچه وایسیم و خدا خدا کنیم که یکیش یا اگه خیلی خوش‌شانس باشیم چندتاش بیفته توی کوچه و نصیب ما بشه.
حالا دیگه نه حسین‌آقایی بود، نه کفتری و نه فصل گردو.
اما درخت گردوئه بود. سالم و سر حال. با برگ‌هایی که خیال
ما رو از ندیده شدن راحت می‌کرد. برنامه این بود که بریم روی دیوار و از روی دیوار بریم رو درخت و بپریم تو حیاط و تا شب بمونیم و منتظر که زن‌های توی کوچه برن که بریم.
اول من رفتم. از دیوار سمت جالیز هم رفتم. بدون اینکه به جایی نگاه کنم. خیالم راحت بود که هیچکس نیست.
آروم درخت رو
گرفتم و از لای شاخ و برگ‌های انبوهش خودم رو رسوندم به تنهٔ اصلی و وقتی دیدم ارتفاع مناسبه، پریدم تو حیاط. همین که سرم رو آوردم بالا، دیدم پرده‌های اتاق رو زده‌اند به کناری و دو جفت چشم دارن منو نگاه می‌کنن!
یه پسر و یه دختر؛ لخت و عور؛ و با صدای پریدن من به حالت «پاز» در اومدن
من دهنم باز مونده بود و اون دو هم دست از تولید یک اثر هنری کشیده بودن که یهو بلای دیگری از آسمان نازل شد...
مرتضی!
با پریدن مرتضی وسط حیاط و داستان، دختره جیغی کشید و سریع شروع کردن به لباس پوشیدن.
این دیگه چی بود؟ کی بود؟ اینا کین؟ چرا الان؟ چرا اینجا؟ این دو
نفر چه گهی می‌خورن اینجا؟ الان ما باید چه گهی بخوریم؟
اینا سوالای مشترک من و مرتضی و اون دو تای دیگه بود.
اوضاع معمولی نبود. قطعا یه نفر ما رو نفرین کرده بود. قطعا! این همه اتفاق تو دو سه ساعت؟ مگه جنگه؟ همه‌چی به طور عجیبی سوررئال بود.
صحنهٔ پورن وسط فرار؟
دوباره همون ندای
درونی که «چه گهی بخوریم؟»
...
همیشه گفتن «یه به‌گا رفتن زود بهتر از یک خلاص شدن طولانیه».
(اگرم نگفتن که از این به بعد خواهند گفت)
پسره سریع شروع کرد به پوشیدن لباس و دختره هم پتو پیچید دور خودش و رفت یه جا که مانبینیمش.
پسره در حالی که کمربندش ر می‌بست اومد و به ما گفت شما از کجا اومدید! کی فرستادتون؟

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with بوسهل زوزنی

بوسهل زوزنی Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AbousahlZoozani

29 Apr
سال اولی که تدریس می‌کردم، (حدود دوازده سال پیش) (پسر اگه بیمه رد می‌کردم الان بیمه بیکاری بهم تعلق می‌گرفت) (چقدر پیر شدم) (چقدر پرانتز) آخرای سال تحصیلی از یه مدرسه‌ای تو شاهین‌ویلای کرج، احمد ذوقی طور بهم زنگ زدن که «بیا اینجا صحبت کنیم»!
منم رفتم. حالا مدرسه کجا بود؟
همیشه آخرین انتخاب چیزی شبیه اجباره. یعنی وقتی در یک زمینهٔ خاص هیچ‌ گه دیگه‌ای نمی‌تونی بخوری، مجبور می‌شی که آخرین راه رو انتخاب کنی که دیگه اسمش انتخاب نیست. اسمش می‌شه «دبیرستان کار و دانش غیرانتفاعی شبانهٔ کرج»!
تعاریف:
۱. دبیرستان: که خب مشخصه چه جایی می‌تونه
باشه. اونم پسرونه‌ش. شما از هر بنی بشری که دیپلم گرفته بپرس که بهترین دورهٔ زندگیت چی بوده، می‌گه «دبیرستان، مخصوصا دو سال آخر»!
۲. کار و دانش که خودش می‌طلبه شما به اعلی درجهٔ تخمی بودن در درس و انضباط برسی که نائل بشی به مقام تحصیل در همچین جایی.
یعنی اگر از این محیط بتونی
Read 6 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!