وقتی میگوییم «بیزاری از دروغگویی شخص الف به معنی ارادت به شخص ب» نیست، این پیام به سرعت به شخص ب میرسد که حمله را آغاز کند.
شخص ب در عینحال که از ضربه خوردن شخص الف لذت میبرد، نفری به ظاهر ابله و سفیه میفرستد برای حملات ایذایی به هرکس که اظهار چاکری نکرده.
شخص ب که موقعیت تازهای برای لگدپرانی به شخص الف پیدا کرده، راه حلهای دیگری هم (بجز حملات ایذایی) برای حذف مزاحم دارد. بهترین کار پختهخواری است.
پختهخواری فقط این نیست که رد دروغهای شخص الف را از صفحه شما بردارد و خودش دوباره منتشر کند. شخص ب حتی از خیر نماگرفت سادهای که خودش هم میتوانست تهیه کند، نمیگذرد. همین را هم میآید از توییت یک سال پیش تو برمیدارد و با نام کاربری دیگری به خودش منشن میدهد.
از این رو عرض کردم که انتقاد من به دروغگویی شخص الف، به معنی ارادت به شخص ب نیست.
الف و ب هر دو هوادار یک جبهه هستند؛ هر دو دشمن مردم، بیاخلاق، مزدور و فریبکار. یکی حقیقت را وارونه میکند و دیگری حقیقت را میدزدد. یکی از یکی زشتتر و دروغگوتر…
هر طرف بادی وزید، حاضرند.
ضمنا آقای سلطانی، ساری پیشیک، شهرابی یا افسر اداره اطلاعات سپاه، «خفت دادن» با «خفت کردن» تفاوت دارد. بیشتر دقت کن!
• • •
Missing some Tweet in this thread? You can try to
force a refresh
این برداشت از زندگی و افکار و آثار امام محمد غزالی که او را دشمن فلسفه و در نتیجه دشمن اندیشه در ایران و از مسببان افول علم و تمدن در ایران میشمرد، قولی مشهور است؛ اما این برداشت مقدماتی دارد که اغلب رهزن و پرخلل اند.
سعی میکنم برداشت خودم را در ادامه توضیح دهم.
🧵نخـجیکـ↓
برخلاف انگارههای مستعمل در شبهتاریخنگاریِ عامیانه، امام محمد غزالی در «تهافتالفلاسفه» در پی «چرخشی معرفتشناختی» در نقد جزمگرایی ارسطویی بود. او با شالودهشکنی از مفهوم «ضرورت متافیزیکی»، راه را برای بازخوانیِ طبیعت از منظری نو گشود.
غزالی با صورتبندیِ نوعی «نامگرایی» (Nominalism)، هسته سخت ذاتگرایی (Essentialism) ارسطویی را هدف قرار داد. او استدلال کرد که «کلیات» حقایق عینی در جهان خارج نیستند؛ نقدی که چنانکه فرانک گریفل تبیین میکند، بستر را برای جایگزینیِ «فیزیک غایتگرا» با «تجربهگرایی» فراهم آورد.
آقای دکتر به نکته جالب و درستی اشاره کردند ولی شاید برای خیلی از مخاطبین فهمیدن موضوع کمی دشوار باشد.
فکر کنم برای فهم بهتر، باید داستان را از خاستگاه اصلی عصب راجعه حلقی و قنات شریانی (یا رباط شریانی) و قوس ابهر (یا کمان آئورت) شروع کنیم.
از این اسمها نترسید!
حکایت مربوط به یک عصب است و یک شاهرگ.
عصبی که از مغز به حنجره میرود و شاهرگی که از قلب به سمت گردن، بالا میرود و فوری دور میزند به سمت تنه.
اگر «مهندسیساز» فکر کنید، این دو هیچ ربطی به هم ندارند. ولی کلک نقاش صنع و گردش پرگارش طور دیگری فکر میکردند.
عصبی که از مغز به حنجره میرود، انشعابی است از عصب واگ؛ یعنی دهمین و طولانیترین جفت از ۱۲ جفت عصب مغزی (که بیواسطه نخاع به مغز میرسند) که در بلعیدن غذا، صحبت کردن، فعالیتهای پاراسمپاتیک و گوارش نقش دارد. بخش حرکتی این عصب حنجره و نرمکام و حلق را عصبدهی میکند.
از کران تا به کران کتاب درآوردهاند با کلیدواژههای «موفقیت»، «رشد فردی»، «اولویت خودت»، «عشق خودت» و ژاژگانی از این زمره؛ انگار از ازل تا به ابد هیچ نبوده، الا بر مدار «تو».
ذهنی نه چندان توطئهانگار بدین خواهد داشت که پای لشکر ظلم در میان این تبلیغ گسترده فردمحوری است.
تأکید افراطی بر رشد فردی، خلاقیت فردی و اولویت فردی کسان را از پیوندهای اجتماعی، خانوادگی و ملی میگسلد و حس مسئولیت جمعی را فرومیکاهد. به تو میگویند مسئول هیچ چیز نیستی. کشتیبان و ملوانانش دیوانند؛ تو خودت را نجات بده و از این کشتی در حال غرق شدن بیرون بپر!
در این گفتمان نگاه به عقب و مرور تاریخ بیفایده یا مانع رشد معرفی میشود؛ تصویر تاریخی مخدوش و معوج میشود و اهمیت آن به کار متخصصان فروکاسته میشود. تصویر متخصصان تاریخ به سنخ کسان گوشهگیر و سرخورده جعل میشود. هویت تاریخی نفی و انکار میشود یا برای آن بدیلهای مبتذل میبافند.
من اولین بار سال ۸۳ بود که تدریس در جایگاه معلم رو تجربه کردم. همهجا و همهجور درس دادم. بیشتر از همه در مدارس سمپاش تدریس کردم تا سال ۹۷ که دیگه نرفتم مدرسه. مدرسه پالئوگرام رو درست کردم، شاگردای خودم رو داشتم و بعد فقط در مدرسههای خاص بودم که با الگوی مشارکتی اداره میشدند…
به تجربه اندک خودم و عقل ناقصی که دارم، یه چیز فهمیدم: مدرسههای ما، به خصوص مدارس خصوصی و گرونقیمت، آموزههای مخرب و نادرست زیادی در ذهن ساده و معصوم بچههای ما میکارند. بچهها رو با اخلاقیات پر از دروغ و تظاهر آزار میدن، با رقابت بر سر چیزهای پوچ، با آموزش مزخرفات و خرافات…
بچههاتون رو بیخود با چیزی که به دردشون نمیخوره اذیت نکنید. بچهها رو برای رقابتهای بیفایدهای مثل آزمون ورودی مدارس خاص یا آزمون ورودی دانشگاه آزار ندید. ارزش تجربه و دانش خودآموخته کسی که گرافیک یا برنامهنویسی بلده خیلی بیشتر از کسیست که «باری به هر جهت» رفته به دانشگاه.
امشب یکی از عجیبترین مقالههای عمرم را خواندم. بسیار بسیار عجیب، درباره شکلهای محتملی که ممکن است موجودات زنده فضایی داشته باشند و بعضی از این موجودات فرضی (و محتمل) چنان از تصورات ما دور هستند که فکرکردن به آنها جنونآمیز به نظر میآید؛ هرچند از نظر علمی محتمل باشند.
برای اینکه قصه را بازکنم و به آن مقاله عجیب برسم، باید اول گذری به چیستی حیات و امکان جستجوی آن در کائنات داشته باشیم. حیات گرچه موضوع علم زیستشناسی است، اما پدیدهای است فیزیکی. آنچه در کتابهای درسی زیستشناسی پیرامون چیستی حیات نوشتهاند، دقیق نیست. t.me/paleogram/949
اگر از فیزیکدانها بپرسیم «حیات چیست؟» پاسخ بهتری خواهیم گرفت و افتخار بهترین توصیف از ماهیت حیات به اروین شرودینگر میرسد. شرودینگر توصیفی ترمودینامیک از حیات ارائه داد. همین توصیف به ما کمک میکند جستجوی حیات در کائنات را با چشمان باز پیش ببریم. t.me/paleogram/247
سال آینده سال نهنگ است، منتها نه این نهنگ که معرف حضور شماست.
این جناب که ملاحظه میکنید، اسمش در فارسی وال است. از هزار سال پیش هم وال نامیده میشد و این واژه فارسی ارتباطی به whale انگلیسی ندارد.*
پس اگر ایشان وال است، نهنگ چیست؟
تا پنجاه سال پیش هنوز در کتابهای علمی و درسی وقتی صحبت از نهنگ میشد، منظور این یکی جناب بوده، همین که در عربی تمساح و در انگلیسی crocodile نامیده میشود. البته از سده نهم هجری جابهجایی معنای نهنگ و وال شروع شده ولی تا همین چند دهه پیش در فئه ارتیاب بوده است.
حالا از کجا معلوم که مقصود از «سال نهنگ» همین وال نبوده؟
این گاهشماری دوری ۱۲ ساله احتمالا میراث سنت بودایی است و در بسیاری فرهنگهای آسیایی، از جمله نزد چینیها، کرهایها، مغولها، ترکها و ایرانیها رواج یافته است. تا دوره قاجار هم نامهای مغولی این سالها در ایران رایج بود.