این عکسها ذهن شما را به کدام سو میبَرد؟
نمیدانم، اما غلطترین سَمت همان "هرزه بودن" و به تبع آن "لایق هر توهینی شنیدن" است.
تاریخ ظرفِ ظهورِ «انسانها» است نه دیو و پری.
بر این اساسْ تاریخ، الهیات نیست که جولانگاه شیطان و خدا باشد. #رشته_توییت
«دیدِ کلیشهای» از همین نگاهِ الهی-سنتی به تاریخ آغاز میشود و کسانی که عکسِ این نگاه عمل کردهاند نقشهای پُررنگی در تاریخ گرفتهاند.
شاید صاحب این عکسها(در آن جامعهٔ نسبتاً سنتی) هیچوقت فکر نمیکرد که بواسطهٔ همین تصاویر روی جلد مجلهٔ Vogue برود...
در عینِ شُهرت و از روی کشتیهای لوکس، از خط مقدمِ جنگ جهانی دوم سر درآورد، قدم به قدم تا «بوخِنوالد» آن قتلگاه مخوف پیش برود و قبل از اینکه آلمان کاملاً فتح شود اتاق را فتح کند.
نام او «الیزابت لی میلر» است.
دختر عکاسی آماتور و مادری خانهدار و بیمار.
هفت ساله بود که والدینش تصمیم گرفتند تا اتمام بیماری مادر او را به بروکلین نزد خانوادهای که دوستشان بود، بفرستند.
اما در آنجا فاجعهای گریبان دخترک را گرفت.
دخترک توسط یکی از دوستان آن خانواده مورد تجاوز قرار گرفت و بدتر از آن به بیماری مقاربتی آلوده شد. مَرضی که بر جسم و روان آن کودک بسیار سخت گذشت.
احساس گناه، بیزاری از تَن و فشار روانی تمام آن چیزی است که نوجوانی و جوانیِ الیزابت را پوشانده است.
تا نوزده سالگی برای فائق آمدن بر آن احساسِ بیزاری، سوژهٔ عکسهای برهنهٔ پدرش شد(فارغ از اینکه آن عکسبرداریها میتواند به نفع روانش باشد یا نه).
در همین سال بود که تصادفی مسیر زندگیاش را تغییر داد. اواخرِ عصر، زمانی که از آپارتمان خود واقع در منهتن خارج شد ماشینی به او زد.
غریبهای او را در ماشین خود انداخت و به بیمارستان برد.
فرشتهٔ نجات آن شباش "Conde Nast" ناشر و صاحب مجلهٔ Vogue بود.
بعدها گردن بلند و باریک، چشمان آبی عمیق و ژستهای اُستادانهای که مقابل دوربینِ پدر آموخته بود، نَست را به برکشیدن اون ترغیب کرد.
چند ماه بعد عکسهای الیزابت، جامعهٔ نیویورک و هنرمندان آن را از ژوزفین بیکر تا چارلی چاپلین تحت تأثیر قرار داد.
در عین اینکه زندگی فاخری داشت اما نقش منفعلانهٔ یک مدلِ لباس او را جذب نمیکرد.
تا سال ۱۹۲۹، میلر یکی از مهمترین مدلهای نیویورک بود که با عکاسانی پیشرو چون «ادوارد سینگن» همکاری میکرد.
در این سال عکسی از او برای تبلیغ پَدهای قاعدگی استفاده شد که عملاً به کارِ او بعنوان یک مدل پایان داد.
عکاسی را بیشتر دوست داشت. با الهام از کارِ خود، حرفهٔ مدلینگ را در نیویورک واگذاشت و با انبوهی از توصیهنامه به پاریس رفت تا شاگرد "Man Ray" شود.
من رِی(با نام اصلی امانوئل رادینسکی) از پایه گذاران جنبشِ داداییسم در نیویورک بود.
از آن روز تا سه سال بعد شاگردِ من رِی ماند و در سال ۱۹۳۴ به آمریکا بازگشت.
جنگ جهانی دوم تمرکزِ او بر مُد را سخت کرد. در این مدت خود را توسط بیهودگی، بیحوصلگی، سیاست و نوع دوستی، انسانی رانده شده میدید.
شاید اینجا بود که فهمید در جنگ، مدلها فرق میکنند و بر این اساس رسالت عکاسی نیز باید تغییر کند.
بعنوان «خبرنگار جنگی» درخواستِ اعتبار سنجی کرد.
مدتی بعد الیزابت لی میلر تنها عکاس نظامیِ زن در اروپا بود که سهمی بینظیر از روزنامه نگاری را در دست داشت.
اکنون در لشکر پیاده نظام ایالات متحده، در خط مقدم پیشروی از نرماندی به پاریس بود.
حتی یک بار شرایط اعتبارنامهٔ خود را زیر پا گذاشت و به خاطر پیشروی بیش از حد، در بازداشت خانگی قرار گرفت.
بعد از این قدم به قدم با لشکر ۸۳ ایالات متحده پیش رفت و عکسهایی را ثبت کرد که بعدها جلوههایی بصری از وحشت بزرگ نازیسم شد.
در بوخنوالد، از لحظات فتح تا دستگیری عوامل اردوگاه، از تودهٔ وحشت آورِ کُشتگان تا بلوکهای هر واحد را ثبت کرد.
پیشتر از این، آدرس آپارتمان هیتلر واقع در مونیخ را در جیبش نگه داشته بود.
بعد از فتحِ بوخنوالد، با دوستی به نام (دیوید شرمن) مستقیماً به آن آدرس رفت.
زودتر از همه وارد آپارتمان هیتلر شده بود.
چکمههای آلوده از گل و لای بوخنوالد را روی پادریِ حمامِ هیتلر تمیز کرد.
در وانِ هیتلر خوابید و شِرمن چند عکس از او گرفت.
گرد و خاکِ جنگ را از تَنی که روزگاری سوژهٔ عکاسان بود، در حمام یکی از خونآشامان تاریخ شُست و بر تختش خوابید.
بیخبر از اینکه چند ساعت بعد، هیتلر و اِوا براون در پناهگاهشان در برلین خودکشی خواهند کرد.
پاشیدگیِ روانی پس از جنگ و آن تجربهٔ دهشتناک حضور در جبهه او را به PTSD (اختلال استرسی پس از حادثه) مبتلا کرد.
شدیداً به الکل اعتیاد پیدا کرد اما پس از این دوره دوباره خود را یافت و با روشی سورئال آشپزی را آغاز کرد تا جایی که دستورالعملهای او اغلباً در مجلهٔ ووگ ارائه میشد.
۲۱ ژوییه ۱۹۷۷، لی میلر در اثر سرطان در گذشت. طبق وصیتش، جنازهاش سوزانده و خاکسترش در باغ شخصیِ خودش پخش شد.
تصاویری که او ثبت کرد اما دریچهای برای بازنگری سیاهچالهای شد که عقیده میسازد.
اگر با تصاویرِ برهنهٔ نخست، او را کوچک انگاشتید مشمولِ همان دیدِ خطی-الهیاتی به تاریخاید.
این را نوشتم تا یادمان نرود رسالتِ خبرنگاری را برای توجیه هرز قلمی زیر سوال نبریم.
همه مجیزگوی شرّ نبودهاند "نمونه هم کم نیست...".
Share this Scrolly Tale with your friends.
A Scrolly Tale is a new way to read Twitter threads with a more visually immersive experience.
Discover more beautiful Scrolly Tales like this.
