قضیهٔ دوم،
اولین داستان جنسی
رفیقی داشتم مصطفی نام! از سوم دبستان با هم همکلاس بودیم. یه نسبت ریز فامیلی هم داشتیم. مصداق ادبیش می‌شه «من و دوستی، چون دو بادام در پوستی» و یه کم عامیانه‌ترش می‌شه «رفیق گرمابه و گلستان» و خودمونی و دوستانه‌ش می‌شه، «دو کون در یک شلوار».
معمولا پسرها تو هجده سالگی چندتا اتفاق زندگیشون رو تحت شعاع قرار می‌ده، مثل احتلام و اولین عشق و پایگاه بسیج و جمکران و عشق الهی و کف‌دستی و استغفار برای هیچ شبای قدر و دنبال شغل رفتن و جوش غرور و زید و آهنگ حبیب و سیاوش قمیشی و و در نهایت کنکور و خدمت.
حالا دورهٔ ما یه جوری بود
که شما بین شصت میلیون شرکت کنندهٔ کنکور، باید جزء پنجاه هزار نفر می‌شدی تا نمی‌رفتی خدمت. یعنی عموما اینجوری بود که یا دیپلم می‌گرفتی و می‌رفتی خدمت، یا نمی‌گرفتی و می‌رفتی خدمت، یا نمی‌گرفتی و نمی‌رفتی خدمت، یا می‌گرفتن می‌بردنت خدمت، یا می‌رفتی دانشگاه که بعدا باید
می‌رفتی خدمت.
یعنی شتری بود که بالاخره روت می‌خوابید. معافیت؟ اونایی هم که معاف می‌شن، اگه یه زمانی جنگ و اینا بشه، که انشالا همیشه صلح باشه، باید برن. راه نداره که نرن.
آقا جان چه کار داری؟!
راه من و مصطفی از هم جدا شد و «اتفاق مبیت» افتاد. مصطفی رفت آبدانان ایلام خدمت و منم
رفتم دنبال فتح قله‌های ادب فارسی که بیراهه نشونم دادن از قله‌های بی‌ادبی سر درآوردم و الان خیلی بی‌ادبانه و در خدمتم. یعنی بعضی وقت‌ها که دوستان میان و به من می‌گن استاد، از خجالت آب می‌شم که «استاد عنه»؟
بگذریم؛ مصطفی هر دو ماه یک بار، یه ده پونزده روزی میومد مرخصی.
تو این پونزده روز هم کلا با هم بودیم. اگه تو فصل گرم بود، می‌رفتیم کوه و فوتبال و استخر و سیگار و اگه فصل سرد بود، چای و سیگار!
تکلیفمون مثل اکثر هم‌سن‌هامون با خودمون معلوم نبود. شب شعر می‌رفتیم، قم و جمکران و مسجد و وسیکی قوطی پنج پهلوان و فیلم‌سوپر و ندبه و استغفار و سیگار!
کلا دنبال ترشح هورمون بودیم و سیگار. تناقض خالی و سیگار. تازه استادیوم هم می‌رفتیم فقط به عشق تیم محبوبمون و سیگار.
یادمه مصطفی اوایل دی‌ماه بود که اومد مرخصی و چیزی به آخر مرخصیش نمونده بود. قرار بود که این سری که برگرده پادگان، دیگه مرخصی نیاد و بمونه تا خدمتش تموم بشه.
اون موقع‌ها من تو سازمان آب مامور قرائت کنتور بودم و فیش پخش می‌کردم و کل حقوقم دو رو بر هفتاد تومن بود. اونم نه ماهیانه. هر دو ماه یک‌بار. مصطفی هم که فکر کنم دور و بر بیست تومن حقوقش بود. هرچی تو جیبمون بود و خرج کرده بودیم تقریبا گوز هم تو جیبمون نبود.
یه مسجدی پایین محله
ما بود که پاتوقمون بود. معمولا پول چای که نداشتیم، می‌رفتیم اونجا نماز و سیگار. چای هم که تو مسجد می‌دادن. بعضی وقتا که پول داشتیم، می‌رفتیم پیش داود باقالی و یه باقالی هم می‌زدیم.
یه شب بعد نماز رفتیم پیش داود که یکی از رفیقامون رو دیدیم.
ممد؛ اصلا آدم افسرده‌ای بود و
سه درصد قشنگی داشت. یعنی خدا که اینو آفریده بود، مثل این گچ‌کارا که آخر کار گچ روی دستشون رو با ماله تمیز می‌کنن و به اولین سوراخی که می‌رسن، می‌تپونش اون تو و یه ماله می‌کشن روش، گِلِ آخر استانبولی آفرینش رو خیلی ناسرشته و بدون پیمانه جمع کرده بود و تلپی کوبیده بود رو زمین
که اینم ممد!
تعجب نکنید که تو همهٔ داستانای من یه ممد هست! شما کافیه دستت رو دراز کنی تا یه ممد بیاد تو دستت. گناه از من نیست.
دیلاق و بی‌قواره. یه خط صاف مستقیم تا خدا!
به قولی اگه یه ده سانت دیگه رشد می‌کرد، میوه می‌داد.
اومد و دست دادیم و خندیدیم و چه کار کنیم و چه‌کار
نکنیم، مصطفی گفت «آقا خانم پولی سراغ ندارید»؟
من و ممد یه نگاهی به هم انداختیم و آب دهنمون رو فرو کردیم تو حلق خشک شدمون و دوباره به مصطفی نگاه کردیم. یهو من گفتم «لعنتی ما نماز می‌خونیم» و بعد پیش خودم گفتم: «حسن! تو به امام رضا قول دادی»! گفتم من نیستم.
اصلا وجودشو نداشتم.
هرچند بدم نمیومد یه تست بزنیم.
تا اون موقع تجربه‌ش رو نداشتم و برام غریب بود. کلنجار بین رفتن و نرفتن من به خاطر قولی بود که تو سفر مشهد به امام رضا داده بودم. اون موقع‌ها آدم معتقدی بودم و هیچ چیزی نمی‌تونست منو وسوسه کنه.
یهو داود باقالی که داشت صدای ما رو می‌شنید، گفت:
من میشناسم. رفتم خودم. سه‌ تایی رومون رو کردیم سمت داود و همزمان گفتیم «کجا»؟
«تو که نمی‌خواستی بری! چی شد»؟ بعد بشقاب باقالی رو گذاشت جلو ممد و گفت «حسن آباد اوج»!
بی مقدمه نگاهم رو برگردوندم به سمت مسجد و گفتم «خدایا فعلا اون قضیه کنسله»!
دوباره به داود نگاه کردم و گفتم «چند می‌گیره»؟
گفت «دوازده تومن»!
مصطفی به من گفت چقدر داری؟ گفتم هفت تومن. تو؟ مصطفی گفت پنج تومن.
به ممد گفتم چقد داری؟ گفت من موبایل میارم. پولم همین باقالیه بود.
از اونجا که ما بودیم تا حسن‌آباد نیم ساعت بدون ترافیک راه بود و هزار و پونصد تومن کرایه.
بی‌ماشین بودیم و باید یه نفرم شریک می‌کردیم. اما کی؟ کی پول داره؟ ساعت هفت بود و سرد و تاریک و کسی نبود.
مصطفی گفت زنگ بزنیم مهدی بیاد.
مهدی کی بود؟
اگه فیلم سینمایی فارگو رو دیده باشید،
وقتی خانم «گاندرسون» با بازی بی‌نظیر «مک درموند» از اون دو تا دختری که تو هتل با اون دو تا مرد قاتل رباینده هم‌خواب شده بودن راجع به چهرهٔ «کارل» سوال می‌کنن، فقط یه چیزی رو تکرار می‌کنن؛
«با نمک بود»!
مهدی فقط با نمک بود. اما یه خال روی دماغش بود و اونم از ضعف چهره رنج می‌برد
اما با نمک بود.
اول باید مطمئن می‌شدیم که خانم منزل تشریف دارن.
از داود خواستیم که شماره بهمون بده.
داود همونجور که داشت لای دفتری که ازش به عنوان قیف و ظرف باقالی ولبو استفاده می‌کرد دنبال شماره می‌گشت، برگشت و گفت: مکان دارید؟
قضیه تا اینجا کنسل بود. نه مکان داشتیم و که فرد مکان‌داری رو می‌شناختیم. مصطفی یه حیفی گفت و ممد یه آهی کشید و من دستم با باقالی تو دهنم بود و داشتم به این فکر می‌کردم که برگردم سمت مسجد و بگم که «من هنوز بر آن عهد که بستم هستم» که داود گفت: «پنش تومنم برا مکان می‌گیره».
اینجا
داستان عوض می‌شد. باید غرورمون رو می‌ذاشتیم زیر پامون و قرض می‌کردیم.
حالا دیگه داود شماره رو پیدا کرده بود و داشت به ممد که موبایل داشت می‌داد که زنگ بزنه.
دوباره نگاهم رو کردم به مسجد و گفتم «کنسله»!
مصطفی رو کشیدم کنار و گفتم چه کار کنیم؟ از داود بگیرم؟
داود رفیق دوران
دبیرستانمون بود و زمستونا باقالی ولبو می‌فروخت و تابستونا یخ و فالوده.
باهاش ندار بودیم و اشارتی کافی بود تا به مراد دلم برسم.
مصطفی گفت «یه رو بزن»
زدم و پنج تومن گرفتم.
با موبایل ممد زنگ زدم به مهدی و گفتم داستان چیه.
گفت: «داداش من خیلی دلمه بیام اما پول ندارم. اما ماشین
بابام هست. میارم».
فکر بدی نبود. شده بودیم مشترک المنافع.
به هم نیاز داشتیم که نیازمون رو برطرف کنیم.
حالا با پولی که از داود گرفته بودیم، هفده هزار تومن داشتیم با یه پراید مشکی مدل هفتاد و نه گرم و نرم تا حسن‌آباد و یه گوشی سونی اریکسون...
داود مردونگی کرد و پولچهارتا کاندوم
هم بهمون داد. اون موقع‌ها هنوز «کاپوت» می‌گفتن به کاندوم و قاچاقی خرید و فروش می‌شد. حکم تریاک داشت. اگه گست می‌گرفتمون با همون «کاپوت» ترتیبمون رو می‌داد.
چهارتا جوون بیست ساله که دارن می‌رن «مکان»...
تا اونجا هیچکس حرف نزد. حتی یادمون رفته بود بخاری بگیریم.
چهارتا حشری که از آتش شهوت می‌سوختن و می‌رفتن که داد از جوانی بستانند.
به کارخونه قند که رسیدیم بارون و برف قاطی میومد و باد، تعادل ماشین رو بهم می‌زد. اگر اشتباه نکنم، میدون هفت تیر رو تازه داشتن چهار‌راهش می‌کردن.
میدون رو دور که زدیم، دونه‌های درشت برف از آسمون شروع به باریدن کرد.
خدا می‌دونه چه خیال‌هایی تو ذهنمون داشت می‌گذشت. لذتی داشت این خیال‌ها شبیه لذت اولین مستی، اولین تماشای فیلم «پورن» که اون موقع فیلم «زیرمیزی» بهش می‌گفتن و «فیلم سوپر» می‌خوندنش!
شایدم اولین باری که به ضرب و
زور و استرس به دختری شماره می‌دادی.
ما بزرگترین ریسک زندگینون رو داشتیم می‌کردیم. تا اون موقع بزرگترین ریسک زندگی ما «گوزیدن به وقت اسهال» بود.
ترس اجازه نمی‌داد حرفی بزنیم. حتی مشخص نکرده بودیم که اول کی بره تو. تو این خیالات بودیم که مهدی نرسیده به «اون موقع میدون آزادگان»
ایستاد و با مصطفی از یه نفر که اونجا سیگار می‌فروخت، کاندوم خریدن. رومون نمی‌شد از داروخانه بگیریم. ترجیح می‌دادیم قاچاقی خرید کنیم اما نریم تو داروخانه.
سخت بود آقا. سخت.
مثلا اون موقع‌ها شما کافی بود یه سر حدفاصل بین چهارراه دانشکده و میدون کرج رو پیاده بری تا ده نفر بهت بگن
«پاستور، کاندوم، سی‌دی سوپر، اسپری تاخیری»! اونم نه اینکه داد بزننا! نه. خیلی آروم و نامحسوس.
اونم نه جلوی همه. انگاری می‌دونستن به کی بگن.
اون یه تیکهٔ کرج اصلا ساخته شده بود برای این‌کارا. از یه طرف دبیرستان دهخدا بود و از یه طرف پاساژ دانشکده. زیر اون چنارهای کهن‌سال و
سر به آسمون سپرده، داستان‌های خلاف رقم می‌خورد. پاتوق مال‌خرا بود و انگشتر فروش‌ها و ردیف نظامی‌دوزها و پیرمردهای بچه‌باز.
مصطفی هم نگو که از یکی از همین کاسب‌ها یه اسپری تاخیری گرفته بود و تا اونجا رو نکرد و فقط به من نشونش داد. یواشکی گرفتم و استعمال کردم...
کاندوم‌ها رو گرفتیم و سربالایی بلوار طالقانی رو رفتیم بالا و حالا دیگه برف شدید شده بود.
برف میومد. انگار می‌خواست بگه نرید.
اما آتش شهوت ما خیلی بیشتر از چیزی بود که برف بتونه سرد و گلستانش کنه! به حسن‌آباد که رسیدیم، ممد زنگ زد. هفت هشت‌تا زنگ خورد و یه صدایی خیلی ملیح جواب
داد.
یه صدای جوون و جذاب.
+ «سلام. بفرمایید...»؟
- «ببخشید! شمارهٔ شما رو داود داده»
+ «داود؟ کدوم داود»؟
- «داود باقالی»
+ «داود باقالی کیه»؟
یهو یه مردی که سیبیلاش از تو گوشی دهن ممد رو لمس می‌کرد گوشی رو گرفت و فحش خواهر و مادر کشید به ما.
قطع کردیم و هرچقدر که زنگ زد جواب
ندادیم.
نه راه پیش، نه راه پس!
برف اونقدر شدید بود که نمی‌شد برگردیم پایین. داود هم که موبایل نداشت.
زنگ زدیم ۱۱۸ و شمارهٔ یکی از مغازه‌هایی که دور و بر پاتوق داود باقالی بودن رو گرفتیم.
شماره رو از داود گرفتیم و زنگ زدیم.
اما این‌بار صدای خانمی که جواب داد، هیچ حس و حال
بخصوصی نداشت. هیچ!
یه صدای نشئه‌ی دورگه که انگاری سه بست یه‌ضرب تریاک کشیده.
- «سلام. آبجی شمارهٔ تو رو داود داده»!
+ «نیم ساعته منتظرتونم. اگه نمیاید من مشتری دارم. بگم بیاد»
- «نه ناموسا ده دقیقه دیگه پیشتیم»!
+ «ماشینتون رو یر خیابون پارک کنید و یکی یکی بیاید بالا. من اینجا
آبرو دارم. کفشاتون رو دم در ورودی بگیرید دستتون و آروم بیاید طبقه چهار»!
قطع کردیم و رفتیم.
لحظهٔ دیدار نزدیک است...
رفتیم و سر خیابون پارک کردیم. برف شدیدتر شده بود و خیابون جوری بود که سگ هم پر نمی‌زد. اما ما داشتیم پرپر می‌زدیم...
«در خیابان گر به شوق ج‍... خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند هم برف وبوران، گه نخور»...
رسیدیم و زنگ زدیم و در باز شد. در بهشت بود که به روی ما گشوده شده بود.
کفشامون رو درآوردیم و آروم «پله پله تا ملاقات خدا» رفتیم.
هر یک پله یک سال از عمر ما کم می‌کرد و تپش قلبمون وحشتناک بود.
طبقهٔ چهارم خودمون رو جلوی دری دیدیم
که نیمه باز بود و نور کم رمقی روی تاریکی راه‌پله‌ها افتاده بود. توی راه پله بوی غذا پیچیده بود و سرد بود.
مصطفی به من نگاه کرد و آروم گفت «اینجاس»؟ یهو همون صدای دورگه گفت «بیاید تو و درم ببندید»!
رفتیم تو. یه واحد تک‌خوابهٔ قدیمی‌ساز که هیچ شباهتی به خونه نداشت. انگار فقط محل
داد و ستد بود. یه بخاری که نورش یه کم حال رو روشن می‌کرد و یه مبل و صدای یخچال ارجی که تو فضای اتاق می‌پیچید، بارزترین ویژگی‌های اون خونه بودن. کسی تو حال نبود و هرچه که بود توی اون اتاق بود.
اتاقی که یه در کهنه داشت و اون در هم هیچ دستگیره‌ای نداشت و مزین بود به چندتا سوراخ...
چشمامون که داشت به تاریکی عادت می‌کرد، خانمه گفت که یکی یک بیاید تو...
ضربان قلب، استرس، عرق، شهوت، بوی لیموی اسپری تاخیری و ... همه به هم آمیخته شده بودن تا یه حالت ابدی ایجاد کنه.
ابدی یعنی چی؟
یعنی وقتی بوی لیمو بخوره بهت یاد اون شب بیفتی یا صدای یخچال ارج، یا در بی دستگیره
یا اتاق تاریک با بخاری که دیدی، یاد اون شب بیفتی.
اینا اسمش ابدیته.
وقتی دستور ورود به اتاق صادر شد، موندیم که کی اول بره تو.
«داداش اول تو برو
نه دادا شما برید
مصطفی تو برو
ناموسا اگه نری من لب نمی‌زنم
برو الان سرد می‌شه
و اول باقی بعدا ساقی» و هزارتا تعارف دیگه که همه‌ش از
روی خلوص و مرام نشات می‌گرفت.
قرار شد به ترتیب قد بریم.
ممد، من، مهدی، مصطفی
ممد یه «الهی به امید تو» گفت و رفت تو...
اتاق روشن بود و قرار براین شد که هرکی می‌ره تو، یه بالش بذاره پشت در که در باز نشه.
ممد رفت و همه پشت در
از سوراخ‌های در شروع کردیم «به تماشای آب‌های سپید»!
از اونجا که ما داشتیم می‌دیدیم، دو تا پا از تخت آویزون بود و ممدی که داشت با یک دست شلوارشو می‌کند و با یه دست دیگه جلد کاندوم رو به دندون گرفته بود که پاره کنه و در همین حالت داشت با طرف صحبت می‌کرد کاندوم و که جا زد، خم شد روی طرف، یهو بلند شد و شلوارش رو کشید بالا و در حالی
که کمربندش رو محکم می‌کرد به سمت در اومد و در رو باز کرد.
نگاش کردم و با تعجب گفتم که «شدی»؟؟؟!!!!
گفت: «می‌گه نفری پونزده تومن»!
آب سرد رو باز کرده بود رومون و آلاتی که حکم نیزه داشت، به آنی مثل مال میت آویزون شد.
نگاهمون مات شد و دهنمون خشک و آرزوهامون بر باد.
یهو مهدی گفت
مگه شهر هرته؟ من تا اینجا اومدم به نیت سکس.
تا سکس نکنم نمی‌رم. شما که پولتون تو جیبتونه، ممدم که یه چهارتا رنگ زده اینور و اونور. به من ربطی نداره. من بنزین سوزوندم تا اینجا.
رفت تو اتاق و با یارو شروع کرد به صحبت. بعد از یه ربع حرف زدن که جوونیم و نداریم و فلان و بیسار،
توافق کرد که دو نفر فقط بمونن.
حالا کی بره و کی نگاه کنه!
«با پونزده تومن پول چهار نفر بلند شدید اومدید اینجا، فکر کردید من کیم؟» این صدای خانمه بود که میومد.
«الانم سریع دو نفرتون بباید تو، دو نفرتونم بپیچید به بازی. من اینجا آبرو دارم»
از اونجا که هیچ‌وقت زیر بار حرف زور
نرفتم، اولین نفر اومدم بیرون. پشت سر منم ممد اومد. گفتم تو چرا اومدی؟
گفت «حاجی! ناموسن جق بزنی از این بهتره. تو که ندیدیش! من دیدمش. ناموسا شب خوابم نمی‌بره».
خلاصه که من و ممد اومدیم پایین و مصطفی و مهدی موندن.
مصطفی تعریف می‌کرد که انقدر که اسپری زده بوده نتونسته بهره ببره
و فقط از فرصت استفاده کرده بود و از یخچال به دونه موز برداشته بوده و مهدی هم با همون نظر اول شده بوده.
طرف اما آدم حلالی بود. چون اینا کاری نکرده بودن (یعنی نتونسته بودن بکنن) پولو داده بود بهشون.
گفته بود «من برا کار نکرده پول نمی‌گیرم»!
به مصطفی هم گفته بود، «من از سرباز
جماعت پول نمی‌گیرم».
دمش گرم.
پولو بردیم حاج عباس حصارک، کباب خوردیم و سیگار کشیدیم...

پ.ن: اغلاط املایی، نگارشی و سایر چیزها رو ببخشید و از سربازها پول نگیرید.

• • •

Missing some Tweet in this thread? You can try to force a refresh
 

Keep Current with بوسهل زوزنی

بوسهل زوزنی Profile picture

Stay in touch and get notified when new unrolls are available from this author!

Read all threads

This Thread may be Removed Anytime!

PDF

Twitter may remove this content at anytime! Save it as PDF for later use!

Try unrolling a thread yourself!

how to unroll video
  1. Follow @ThreadReaderApp to mention us!

  2. From a Twitter thread mention us with a keyword "unroll"
@threadreaderapp unroll

Practice here first or read more on our help page!

More from @AbousahlZoozani

7 May
مسکرات و مخدرات؛
یکم: مسکرات

یه مدرسه‌ای می‌رفتم سر خیابون یکصد و سه مهرشهر به اسم دکتر حسابی. دبیرستان و پیش‌دانشگاهی بود و اون زمان یکی از بهترین مدارس غیر انتفاعی کرج که خودش از مدرسهٔ خاتم‌الانبیا که روزگاری بهترین مرکز پیش‌دانشگاهی کرج بود منشعب شده بود. یعنی اکثر دبیراش
و کادر آموزشیش از نیروهای سابق همون مدرسه بودن. حالا این مدرسه خاتم‌الانبیا کجا بود؟ نبش ضلع شمال و غرب چهارراه مطهری کرج قرار گرفته بود و بعدها به دلایلی منتقل شد به میدان مادر مهرویلا و بعد هم که کلاً منحل شد و خاتم الانبیا جاش رو داد مدرسهٔ علی بن ابیطالب.
بعد هم که
کنارش پل روحانی احداث شد. یعنی شما هر بار که از اون بالا رد بشی و به سمت میدون سپاه بری، یه حالت روحانی بهت دست می‌ده و تو می‌تونی بهش دست ندی.
خاطرات درس خوندن تو این مدرسه دقیقاً به اندازهٔ رد کردن طول پل باهات می‌مونن. چون بعدش میفتی تو ترافیک مسیر سپاه و یادت می‌ره همه چی.
Read 18 tweets
29 Apr
سال اولی که تدریس می‌کردم، (حدود دوازده سال پیش) (پسر اگه بیمه رد می‌کردم الان بیمه بیکاری بهم تعلق می‌گرفت) (چقدر پیر شدم) (چقدر پرانتز) آخرای سال تحصیلی از یه مدرسه‌ای تو شاهین‌ویلای کرج، احمد ذوقی طور بهم زنگ زدن که «بیا اینجا صحبت کنیم»!
منم رفتم. حالا مدرسه کجا بود؟
همیشه آخرین انتخاب چیزی شبیه اجباره. یعنی وقتی در یک زمینهٔ خاص هیچ‌ گه دیگه‌ای نمی‌تونی بخوری، مجبور می‌شی که آخرین راه رو انتخاب کنی که دیگه اسمش انتخاب نیست. اسمش می‌شه «دبیرستان کار و دانش غیرانتفاعی شبانهٔ کرج»!
تعاریف:
۱. دبیرستان: که خب مشخصه چه جایی می‌تونه
باشه. اونم پسرونه‌ش. شما از هر بنی بشری که دیپلم گرفته بپرس که بهترین دورهٔ زندگیت چی بوده، می‌گه «دبیرستان، مخصوصا دو سال آخر»!
۲. کار و دانش که خودش می‌طلبه شما به اعلی درجهٔ تخمی بودن در درس و انضباط برسی که نائل بشی به مقام تحصیل در همچین جایی.
یعنی اگر از این محیط بتونی
Read 62 tweets
10 Apr
قضیهٔ اول!
اول داستانی بگم که قصد من همیشه ازدواج بوده‌. حالا ذهن شما هرچی برداشت می‌کنه، بماند!
القصه؛
یه دوستی داشتم مرتضی نام.
آپاراتی داشت و دوست‌دختری داشت که دوستِ سارا که من باهاش در یک فرایند «اومدی زیارت یا که چشم چرونی» دوست شده بودم و «قصدم ازدواج بود»، دوست بود.
(چقدر دوست داشت جمله‌م)
یه روزی قرار شد چهارتایی بریم بیرون. حالا شما فکر نکنی بیرون رفتن ما مثل الان بودا که کافه بریم یا چی! بیرون رفتن ما اینجوری بود که اونا از اون طرف خیابون می‌رفتن و ما از این طرف و مترصد فرصتی بودیم تا یه نفر به «زید» ما نگاه چپ کنه، ما هم رگ گردنمون باد
کنه و یه جوری یارو رو بزنیم که باد کنه. حالا چی نصیب ما می‌شد از این فرایند، الله اعلم!
سر کوچه وایساده بودیم که سارا «اومد دم در و اشاره کرد بیا»ید. یهو من و مرتضی به هم یه نگاهی کردیم و آب دهنمون رو قورت دادیم و بدون اینکه یه کلمه به هم حرفی بزنیم، نگاهمون تو هم گره خورد و
Read 71 tweets

Did Thread Reader help you today?

Support us! We are indie developers!


This site is made by just two indie developers on a laptop doing marketing, support and development! Read more about the story.

Become a Premium Member ($3/month or $30/year) and get exclusive features!

Become Premium

Too expensive? Make a small donation by buying us coffee ($5) or help with server cost ($10)

Donate via Paypal Become our Patreon

Thank you for your support!

Follow Us on Twitter!

:(