یه مدرسهای میرفتم سر خیابون یکصد و سه مهرشهر به اسم دکتر حسابی. دبیرستان و پیشدانشگاهی بود و اون زمان یکی از بهترین مدارس غیر انتفاعی کرج که خودش از مدرسهٔ خاتمالانبیا که روزگاری بهترین مرکز پیشدانشگاهی کرج بود منشعب شده بود. یعنی اکثر دبیراش
و کادر آموزشیش از نیروهای سابق همون مدرسه بودن. حالا این مدرسه خاتمالانبیا کجا بود؟ نبش ضلع شمال و غرب چهارراه مطهری کرج قرار گرفته بود و بعدها به دلایلی منتقل شد به میدان مادر مهرویلا و بعد هم که کلاً منحل شد و خاتم الانبیا جاش رو داد مدرسهٔ علی بن ابیطالب.
بعد هم که
کنارش پل روحانی احداث شد. یعنی شما هر بار که از اون بالا رد بشی و به سمت میدون سپاه بری، یه حالت روحانی بهت دست میده و تو میتونی بهش دست ندی.
خاطرات درس خوندن تو این مدرسه دقیقاً به اندازهٔ رد کردن طول پل باهات میمونن. چون بعدش میفتی تو ترافیک مسیر سپاه و یادت میره همه چی.
حالا چی شد که شروع کردم به تدریس توی این مدرسه؟
یه دوستی داشتم حمید نام که تو دبیرستان دکتر حسابی ادبیات میگفت.
اولین سالهای تدریس من مصادف بود با دورهٔ ارشد خوندن من در دانشگاه تهران.
معلم حرفه راهنمایی بنا به دلایلی داشت از مدرسه میرفت و نیروی جایگزینی نداشتن براش.
این شد که با سفارش حمید و به خاطر کلی تعریف که از من کرده بود موفق شدم با مدیر مدرسه دکتر حسابی راهنمایی صحبت کنم و به جای معلم حرفه و فن مشغول به کار بشم.
تحشیه: آقا رک و راست بهتون بگم! سال هشتاد و سه که دلار فکر کنم دور و بر هفتصد بود ما پونزده هزار تومن دادیم به یه بنده
خدایی که ازش استفاده بدنی کنیم. نفری پونزده هزار تومن برا یه ربع با مکان.
بعد تا سهسال پیش شما وقتی میرفتی تو مدرسهٔ غیر انتفاعی، ساعتی پونزده تومن قرارداد میبستی که بیست و اندی دانش آموز یک ساعت به صورت گروپ و نان استاپ مغز و روانت رو بسپوزن.
اونم چهار زنگ پشت هم.
ما در
واقع مصداق بارز فاحشهٔ مغزی بودیم.
شما بیل بردار و هجده ساعت بیل بزن بدون توقف، بعد از سه ساعت استراحت میشی عین گل. سرحال.
ولی دو ساعت درس بده به کلاس مثلا هشتم، سه سال بخواب. بلند شدی، دست و پات میلرزه.
دچار حملات عصبی میشی.
آقا بعد اینا هیچی! وقتی بری برا قرارداد بستن،
اونجا داستانه.
اولش که بری و معرفی کنی خودتو، سیل سلام و صلواته که بر شما جاری میشه. اکثر مدیران هم که خدا رو شکر همه اهل فضل و ادب.
یه غزل حافظ (معمولا الا یا ایها الساقی...) یا چند بیت از شاهنامه (ز شیر شتر خوردن و سوسمار) (شیر شتر با سوسمار بخوری و پشتشم آروغ بزنی و بگی
ععععععععسسسسسب») یا قطع به یقین «ابریق می مرا شکستی ربی...» منتسب به خیام رو میخونن و خودشون رو عاشق ادبیات نشون میدن و قرارداد ساعتی پونزده تومن رو میذارن جلوت و فکر میکنن لطف تام کردن در حقت. شما هم که عنان اختیار از کف دادی و میشی غلام حلقه به گوش مدیر. بعد به عنوان
محترمترین فرد مدرسه میبرن به دانشآموزا معرفیت میکنن تا سکس گروپ مغزی رو روت اجرا کنن.
هاردکور اگه نیست پس چیه؟ سکس گروپ اگه نیست پس چیه؟
این کتگوری Classroom دقیقا مصداق بارز همین امره. اصلا استعارهای است از این موضوع. وگرنه کی تو کلاس به معلمش تجاوز به عنف کرده؟
آقا هیچی.
پلههای ترقی رو در عرض پنج ماه طی کردم و یه روز که برای کپی گرفتن برگهٔ سوالات آزمون رفته بودم به دبیرستان، با آقای جوکار آشنا شدم.
بعد از کلی تحویل گرفتن (ایشون خودش ادبیات خونده بود و واقعا استاد و خوشنویس قهار) از من دعوت کرد که سال بعدش برم دبیرستان برای تدریس
ادبیات اول دبیرستان.
با فراغبال و رغبت تمام پذیرفتم.
تا سال نود و پنج اونجا بودم و به خاطر یک سری مشکلات نتونستم ادامه همکاری بدم. یعنی میخوام بگم تنها مدرسهای بود که بیشتر از یکسال من رو تحمل کرد و هنوز هم دوست دارم اونجا تدریس داشته باشم. حتی مجانی.
تو این مدت یک سری
خاطرات برام موند و تعدادی از شاگردای خوبم که الان باهاشون رفیقم.
شما فکر کن از اول راهنمایی تا پیشدانشگاهی معلم کسی باشی. طبیعتا اون فرد دیگه شاگردت نیست. داداش کوچیکته.
مثل علی ابویی. @abouei_ali
مجبورم یک سری چیزها رو توضیح بدم که وارد داستان بشم.
من به جز زنگ تفریح
اول که همهٔ معلمها میرفتن صبحانه، باقی زنگای تفریح رو میرفتم تو حیاط و با بچهها میگذروندم. باهاشون والیبال بازی میکردم، براشون به مسئولیت خودم توپ میگرفتم از دفتر، قدم میزدم باهاشون، درد و دل میکردن باهام.
شاگردی داشتم به اسم بهادر ترابی.
کشتیگیر تیمملی نوجوانان
بود. بچهٔ حسینآباد بود و خوشتیپ و قد بلند.
یه روز تو حیاط موقع زنگ تفریح قدم میزدم، در حال گاز زدن ساندویچ اومد پیشم. گفت: آقا شلوارم قشنگه؟
یه شلوار سورمهای پاش کرده بود.
گفتم: آره. چطور؟
گفت: آقا شلوار دومادی بابامه.
یعنی که اینجوری باهاشون رفیق بودم.
اما داستان؛
اردیبهشت بود.
آخرای کتاب بود و من در حال تدریس. کلاس دو ردیف نیمکت داشت و حدودا بیست و هفت، هشت تا دانش آموز.
آخرین سالی بود که اول دبیرستان داشتم. بعدش یه قانونی اومد که مسخره بود و کلاس هفتم میومد جای اول دبیرستان. همه شاگردایی بودن که چهار سال زیر نظر خودم ادبیات خونده
بودن.
طبیعتا به هیچ عنوان «دم گرم من در آهن سردشان هیچ اثر نمیکرد»!
کلاس ساکت بود و داشتم درس میگفتم.
معمولا خودم میخوندم تا بچهها یاد بگیرن چه جوری بخونن. اما باید خط میبردن و تخطی نمیکردن.
اگر نمیدونستن کجا رو میخونم، روزگارشون سیاه بود.
زیر چشمی میپاییدمشون.
در این حین و بین چشمم افتاد به حرکتی عجیب.
لیوانی که پر شده بود از چیزی قرمز و داشت دست به دست میشد.
اولش شک کردم که چیه. بعدا شکم برطرف شد که چیه...
خیلی آروم میپاییدمش تا چون صیادی که معتل صیدش مونده، رو سرش خراب بشم.
پیک بود که پر میکرد و انتقال به غیر میداد.
لعنتی یه رنگی هم داشت اون نجسی که نگو. مثل خون سیاوش سرخ و صاف مثل اشک چشم. پیک رو پر کرده بود و داشت میداد به ردیف بغلی و بغلی هم دستش رو دراز کرده بود که
دریافت کنه که سرم رو آورم بالا و نهیب زدم که «استپ»!
مرغ در هوا ماهی در دریا از حرکت ایستادن و گاوان و خران بار بردار و حتی آدمیان مردم آزار هم سکوت کردن.
هرچی سرخی تو صورت پسره بود انگاری رفت تو لیوان نجسی و خودش عین روی بیروح میت سفید شد.
دستش شروع کرد به لرزیدن و من به آنی
چون میگائیل بر او نازل شدم و گفتم
+ «فرزندم چه گهی داری میخوری»؟
- «آقا این...»
+ این چی؟
- شراب نیست
+ آب اناره؟
- بله
لیوان رو از دستش گرفتم و بو کردم. قطعا آب انار نبود و شراب ناب محمدی ساز بود.
(فامیلیش محمدی بود)
گفتم کلاس جای آب انار خوردنه؟ برو بریز بیرون این...
کثافت! این چه کاریه آخه!
بلند شد که بره گفتم «حیفه. بریزش تو ظرفش و کیفتم بیار بذار جلو»!
آخر ساعت بیا تحویلت بدم.
در کیف که باز شد که اون کثافت و نجسی رو خالی کنه تو ظرف، دیدم دو تا یک و نیم لیتری تو کیفش جا کرده و دریغ از یه دونه کتاب.
گفتم نمیخواد خالی کنی.
بخور اون
زهر مارت رو و لیوانت رو بنداز سطل آشغال، آشغال!
تقریبا به جز اون دو نفری که دستشون اندر دست ساقی سیمین ساق بود و از جام الست سرمست بودن و خودش و من، بقیه بویی نبردن که چی کیفش بوده.
کیف رو از دستش گرفتم و آوردم گذاشتم زیر میزم و
شروع کردم به درس دادن. ساعت بعد زنگ آخر بود...
زنگ خورد و رفتم تو دفتر و کیف رو چپوندم تو کمدم.
هر آن منتظر بودم همه بفهمه و گه داستان در بیاد.
ساعت آخر بود و باید میرفتم کلاس. نمیخواستم به خاطر یه ندونمکاری و جوونی کردن سرنوشتش مثل هزاران دانشآموز مثل خودش بشه.
کل اون یک ساعت و ربع اندازهٔ تمام زنگهای اون روز طول کشید
زنگ آخر که خورد، سریع اومدم کتاب و کیفم رو جمع کردم که برم. کیف پسره رو هم برداشتم که بهش بدم.
جلوی دفتر با یکی از حریفانش ایستاده بود
نکته: حریف به معنای همصحبت و همپیاله در قدیم استفاده میشده و بعدا معنی «رقیب» پیدا کرده که خود اون رقیب هم به معنی نگهبان و «بپا» هست اصلا و
کلا من چی میگم این وسط؟!
رسیدم جلوی دفتر و بعد از کلی سرکوفت زدن و نصیحت کیف رو دادم بهش.
کلی معذرت خواهی کرد. تشکر کرد و ابراز ندامت.
حالا دیگه سرم بال بود از کاری که کرده بودم.
در کیف رو باز کرد و سرِ سر به زیرش رو آورد بالا گفت:
+ آقا دوتا بودا!
_ یه دونه بود
+ دوتا بود
به جان مادرم!
_ برو حرف نزن انقد. یه دونه بود
از اون اصرار که دو تا بود و از من انکار که حریفش لب به سخن گشود که «کم گه بخور. وقتی آقا میگه یه دونه بود، یه دونه بود. یکیش لابد حقالسکوت بود»!
این بگفتند و رفتند...
منم اون آب انار رو با خودم بردم خونه تا فرداش که باباش اومد...
معطل البته.
همه بفهمن البته
زنگ تفریح آخر بود که آقای امیرکیانی اومد تو دفتر و منی که در حال چای خوردن بودم رو صدا کرد که یه آقایی میخواد شما رو ببینه. چایی رو خورده و نخورده رو میز رها کردم و اومدم ببینم کیه. آقای تقریباً هیکلی با قد متوسط و موهای جوگندمی پایین پلهها ایستاده بود و داشت با سوئیچ ماشینش
بازی میکرد.
سلامی گفتم و جواب داد و گفت آقای قرهباغی؟
گفتم بفرمایید؟
گفت من محمدی هستم.
ریدم به خودم تا اومدم بگم «آقا الان میارمش»
گفت آقا خیلی «فردی»!
گفتم چیم؟
گفت ااااااا ببخشید. این مال هفت هشت سال بعده.
خیلی مردی!
گفتم مخلصم. کاری نکردم که. چی شده؟
گفت آب انار و
اینا دیگه.
بعد شروع کرد به درد و دل کردن که «این پسر من کسخله. برداشته شراب آورده مدرسه»!
گفتم خب اشتباه کرده. نباید میاورد.
گفت: «حالا آوردنش به درک. بهش گفتم از اون خوبه ببر مدرسه. برداشته آشغال آورده، آشغال!»
گفتم آقا اگه اونو بیارم از این خوباش میدی؟
خندید و گفت من کوچیکتم
رفتنی بیا تو ماشین کارت دارم.
ساعت آخر دیدم جلوی در مدرسه با ماشین ایستاده و بوق زد که بیا! منم رفتم. پسره هم بود.
گفت آقا هروقت خواستی بگو.
گفتم میخوام. اونم داد.
یه شیشه تیچرز!
• • •
Missing some Tweet in this thread? You can try to
force a refresh
قضیهٔ دوم،
اولین داستان جنسی
رفیقی داشتم مصطفی نام! از سوم دبستان با هم همکلاس بودیم. یه نسبت ریز فامیلی هم داشتیم. مصداق ادبیش میشه «من و دوستی، چون دو بادام در پوستی» و یه کم عامیانهترش میشه «رفیق گرمابه و گلستان» و خودمونی و دوستانهش میشه، «دو کون در یک شلوار».
معمولا پسرها تو هجده سالگی چندتا اتفاق زندگیشون رو تحت شعاع قرار میده، مثل احتلام و اولین عشق و پایگاه بسیج و جمکران و عشق الهی و کفدستی و استغفار برای هیچ شبای قدر و دنبال شغل رفتن و جوش غرور و زید و آهنگ حبیب و سیاوش قمیشی و و در نهایت کنکور و خدمت.
حالا دورهٔ ما یه جوری بود
که شما بین شصت میلیون شرکت کنندهٔ کنکور، باید جزء پنجاه هزار نفر میشدی تا نمیرفتی خدمت. یعنی عموما اینجوری بود که یا دیپلم میگرفتی و میرفتی خدمت، یا نمیگرفتی و میرفتی خدمت، یا نمیگرفتی و نمیرفتی خدمت، یا میگرفتن میبردنت خدمت، یا میرفتی دانشگاه که بعدا باید
سال اولی که تدریس میکردم، (حدود دوازده سال پیش) (پسر اگه بیمه رد میکردم الان بیمه بیکاری بهم تعلق میگرفت) (چقدر پیر شدم) (چقدر پرانتز) آخرای سال تحصیلی از یه مدرسهای تو شاهینویلای کرج، احمد ذوقی طور بهم زنگ زدن که «بیا اینجا صحبت کنیم»!
منم رفتم. حالا مدرسه کجا بود؟
همیشه آخرین انتخاب چیزی شبیه اجباره. یعنی وقتی در یک زمینهٔ خاص هیچ گه دیگهای نمیتونی بخوری، مجبور میشی که آخرین راه رو انتخاب کنی که دیگه اسمش انتخاب نیست. اسمش میشه «دبیرستان کار و دانش غیرانتفاعی شبانهٔ کرج»!
تعاریف:
۱. دبیرستان: که خب مشخصه چه جایی میتونه
باشه. اونم پسرونهش. شما از هر بنی بشری که دیپلم گرفته بپرس که بهترین دورهٔ زندگیت چی بوده، میگه «دبیرستان، مخصوصا دو سال آخر»!
۲. کار و دانش که خودش میطلبه شما به اعلی درجهٔ تخمی بودن در درس و انضباط برسی که نائل بشی به مقام تحصیل در همچین جایی.
یعنی اگر از این محیط بتونی
قضیهٔ اول!
اول داستانی بگم که قصد من همیشه ازدواج بوده. حالا ذهن شما هرچی برداشت میکنه، بماند!
القصه؛
یه دوستی داشتم مرتضی نام.
آپاراتی داشت و دوستدختری داشت که دوستِ سارا که من باهاش در یک فرایند «اومدی زیارت یا که چشم چرونی» دوست شده بودم و «قصدم ازدواج بود»، دوست بود.
(چقدر دوست داشت جملهم)
یه روزی قرار شد چهارتایی بریم بیرون. حالا شما فکر نکنی بیرون رفتن ما مثل الان بودا که کافه بریم یا چی! بیرون رفتن ما اینجوری بود که اونا از اون طرف خیابون میرفتن و ما از این طرف و مترصد فرصتی بودیم تا یه نفر به «زید» ما نگاه چپ کنه، ما هم رگ گردنمون باد
کنه و یه جوری یارو رو بزنیم که باد کنه. حالا چی نصیب ما میشد از این فرایند، الله اعلم!
سر کوچه وایساده بودیم که سارا «اومد دم در و اشاره کرد بیا»ید. یهو من و مرتضی به هم یه نگاهی کردیم و آب دهنمون رو قورت دادیم و بدون اینکه یه کلمه به هم حرفی بزنیم، نگاهمون تو هم گره خورد و